Literary Story

بخش ۱ - باب آدابهم فی التّزویج و التّجرید / Section 1 - Chapter on Their Manners concerning Marriage (Tazwij) and Celibacy (Tajrid)

Original content

قوله، تعالی: «هن لباس لکم و أنتم لباس لهن (۱۸۷/البقره).»
قوله، علیه السلام: «تناکحوا تکثروا. فأنی أباهی بکم الأمم یوم القیمة و لو بالسقط.»

و قوله، علیه السلام: «إن أعظم النساء برکة أحسنهن وجوها و أرخصهن مهورا.» و این از صحاح اخبار است.
و در جمله نکاح مباح است بر مردان وزنان و فریضه بر آن که از حرام نتواند پرهیزید و سنت مر آن را که حق عیال بتواند گزارد.

و مشایخ این قصه رضی الله عنهم گروهی گفته اند که: «اهل مر دفع شهوت را باید و کسب مر فراغت دل را.» و گروهی گفتند که: «مر اثبات نسل را باید تا فرزندی باشد. و چون فرزند ببود اگر پیش از پدر بشود شفیعی بود یوم القیامه و اگر پدر پیش برود دعاگویی بماند.»
و اندر خبر است که: عمربن الخطاب رضی الله عنه مر ام کلثوم را دختر فاطمه بنت مصطفی، صلی الله علیه خطبه کرد از پدرش علی، رضی الله عنهم اجمعین. علی گفت: «او بس خرد است و تو مردی پیری، و مرا نیت است که به برادرزادهٔ خودش دهم عبدالله بن جعفر، رضی عنهم.» عمر پیغام فرستاد: «یا باالحسن، اندر جهان زنان بسیارند بزرگ و مراد من از ام کلثوم اثبات نسل است نه دفع شهوت؛ لقوله، علیه السلام: کل سبب ینقطع إلا سببی و نسبی. کنون مرا سبب هست، بایدم تا نسب نیز با آن یار باشد تا هر دو طرف به متابعت وی محکم گردانیده باشم.» علی رضی الله عنه وی را بدو داد و زید بن عمر رضی الله عنهم از وی بیامد.

و قال النبی، صلی الله علیه و سلم: «تنکح النساء علی أربعة: علی المال، و الحسب، و الحسن، و الدین؛ فعلیکم بذات الدین، فانه ما استفاد امره بعد الإسلام خیرا من زوجة مؤمنة لیسر إذا نظر الیها.»
فواید و زواید بهترین از پس اسلام، زنی مؤمنهٔ موافقه باشد تا بدو انس گیرد مرد مؤمن، و اندر دین به صحبت وی قوتی باشد و اندر دنیا مؤانستی؛ که همه وحشت ها در تنهایی است و همه راحت ها اندر صحبت و رسول گفت، علیه السلام: «الشیطان مع الواحد.» و به حقیقت مرد یا زن که تنها بود قرین وی شیطان بود؛ که شهوت را اندر پیش دل وی می آراید. و هیچ صحبت اندر حکم حرمت و امان چون زناشویی نیست، اگر مجانست و مؤانست وموافقت باشد؛ و هیچ عقوبت و مشغولی چندان نه، چون نه جنس باشد. پس درویش را باید که نخست اندر کار خود تأمل کند و آفت های تجرید و تزویج اندر پیش دل صورت کند؛تادفع کدام آفت بر دلش سهل تر باشد، متابع آن شود.

و در جمله در تجرید دو آفت است: یکی ترک سنتی از سنن، و دیگر پروردن شهوتی در دل و در تن و خطر افتادن اندر حرامی و تزویج را نیز دو آفت است؛ یکی مشغولی دل به دیگری ودیگر شغل تن از برای حظ نفس و اصل این مسأله به عزلت و صحبت باز گردد. آن که صحبت اختیار کند با خلق ورا تزویج شرط باشد و آن که عزلت جوید از خلق، ورا تجرید زینت بود؛ لقوله، علیه السلام: «سیروا سبق المفردون.» و حسن بن الحسین البصری گوید، رحمة الله علیه: «نجی المخفون وهلک المثقلون.»
از ابراهیم خواص رحمة الله علیه می آید که گفت: «به دیهی رسیدم به قصد زیارت بزرگی که آن جا بود. چون به خانهٔ وی رفتم خانه ای دیدم پاکیزه؛ چنان که معبد اولیا بود و اندر دو زاویهٔ آن خانه دو محراب ساخته و در یک محراب پیری نشسته و اندر دیگر یک عجوزه ای پاکیزهٔ روشن، و هردو ضعیف گشته از عبادت بسیار به آمدن من شادی نمودند. سه روز آن جا ببودم. چون باز خواستم گشت، پرسیدم از آن پیر که: «این عفیفه تو را که باشد؟» گفت: «از یک جانب دختر عم و از دیگر جانب عیال.» گفتم: «اندر این سه روز سخت بیگانه وار دیدمتان اندر صحبت!» گفت: «آری، شصت و پنج سال است تا چنان است.» علت آن پرسیدم گفت: «بدان که ما به کودکی عاشق یک دیگر بودیم، و پدر وی او را به من نمی داد که دوستی ما مر یک دیگر را معلوم گشته بود. مدتی رنج آن بکشیدم تا پدرش را وفات آمد پدر من عم وی بود، او را به من داد. چون شب اول اتفاق ملاقات شد، وی مرا گفت: دانی که خدای تعالی بر ما چه نعمت کرده است که ما را به یک دیگر رسانید و دل های ما را از بند و آفت های ناخوب فارغ گردانید؟ گفتم: بلی. گفت: پس ما امشب خود را از هوای نفس بازداریم و مراد خود را در زیر پای آریم و مر خداوند را عبادت کنیم، شکر این نعمت را. گفتم: صواب اید. دیگر شب همان گفت. شب سدیگر من گفتم: دو شب از برای تو شکر بگزاردیم امشب از برای من نیز عبادت کنیم. کنون شصت و پنج سال برآمد که ما یک دیگر را ندیده ایم به حکم ملامست و همه عمر اندر شکر نعمت می گذاریم.»

پس چون درویشی صحبت اختیار کند، باید تا قوت آن مستوره از وجه حلال دهد و مهرش از حلال گزارد و تا از حقوق خداوند تعالی و اوامر وی چیزی باقی باشد بر وی به حظ نفس خود مشغول نشود و چون آن را بگزارد، قصد فراش وی کند و حرص و مراد خود اندر خود کشد، و با خداوند تعالی بر وجه مناجات بگوید: «بارخدایا، شهوت اندر خاک آدم تو سرشتی مر آبادانی عالم را و اندر علم قدیم خود خواستی که مرا این صحبت باشد. یا رب، این صحبت من دو چیز را گردان: یکی مر دفع حرص حرام را به حلال، و دیگر فرزندی ولی و رضی به ارزانی دار. نه فرزندی که دل من از تو مشغول گرداند.»
و از سهل عبدالله رضی الله عنه می آید که: وی را پسری آمد. هرگاه که به خردگی از مادر طعام خواستی، مادر گفتی، «از خدای خواه.» وی اندر محراب شدی و سجده ای کردی. مادر آن مراد اندر نهان او را پیدا کردی، بی آن که وی دانستی که آن مادر داده است. تا خو به درگاه حق کرد روزی از دبیرستان اندر آمد و مادر حاضر نبود. سر به سجده نهاد. خداوند تعالی آن چه بایست وی بود پدیدار آورد. مادرش درآمد بدید گفت: «ای پسر، این از کجاست؟» گفت: «از آن جا که هر بار.»

و چون زکریا صلوات الله علیه به نزدیک مریم اندر آمدی، به تابستان میوهٔ زمستانی دید و به زمستان میوهٔ تابستانی بر وجه تعجب پرسیدی: «أنی لک هذا (۳۷/آل عمران)» وی گفتی: «من عند الله.»
پس باید که استعمال سنتی مر درویش را اندر طالب دنیای حرام و شغل دل نیفکند؛ که هلاک درویش اندر خرابی دل بود؛ چنان که از آن توانگران اندر خرابی سرای و باغ و خانمان؛ که آن چه توانگر را خراب شود آن را عوض باشد و آن چه درویش را خراب شود آن را عوض نباشد. و اندر زمانهٔ ما ممکن نگردد که کسی را زنی موافقه باشد، بی بایست زیادت و فضول و طلب محال و از آن بود که گروهی تجرید و تخفیف اختیار کردند و رعایت این خبر بر دست گرفته اند؛ لقوله، علیه السلام: «خیر الناس فی آخر الزمان خفیف الحاذ.» قیل:«یارسول الله، و ما خفیف الحاذ؟» قال: «الذی لا أهل له ولا ولد له.» و نیز گفت: «سیروا سبق المفردون. بروید که مفردان بر شما سبقت گرفتند.»

و مجتمع اند مشایخ این طریق رضی عنهم بر آن که بهترین و فاضل ترین، مجردان اند که دل ایشان از آفت خالی باشد و طبعشان از ارادت معرض.
و عوام ارتکاب خبر مروی را که پیغمبر علیه السلام گفت: «حبب الی من دنیاکم ثلاث: الطیب و النساء و جعلت قرة عینی فی الصلواة.» گویند: «چون زنان محبوب وی باشند باید تا تزویج فاضل تر باشد.» گوییم: قال، علیه السلام: «لی حرفتان: الفقر و الجهاد.» پس چرا دست از حرفت می بدارید؟ اگر آن محبوب وی است، این حرفت وی است پس به حکم آن که هوایتان را میل بدان بیشتر است مر هوای خود را محبوب وی خواندن محال باشد. کسی پنجاه سال متابع هوای خود باشد پندارد که متابع سنت است.

و در جمله نخستین فتنه ای که به سر آدم مقدر بود اصل آن از زنی بود اندر بهشت و نخست فتنه ای که اندر دنیا پدیدار آمد یعنی فتنهٔ هابیل و قابیل هم از زنی بود و چون خداوند تبارک و تعالی دو فریسته را خواست تا عذاب کند سبب آن زنی شد. و الی یومنا هذا، همه فتنه های دینی و دنیایی ایشان اند؛ قوله، علیه السلام: «ما ترکت بعدی فتنة أضر علی الرجال من النساء. هیچ فتنه نگذاشتم پس از خود زیانکارتر بر مردان اززنان.» پس فتنهٔ ایشان بر ظاهر چندین است اندر باطن خود چگونه باشد؟
و مرا که علی بن عثمان الجلابی ام از پس آن که یازده سال از آفت تزویج نگاه داشته بود، تقدیر کرد تا به فتنه ای در افتادم و ظاهر و باطنم اسیر صفتی شد که با من کردند، بی از آن که رؤیت بوده بود و یک سال مستغرق آن بودم؛ چنان که نزدیک بود که دین بر من تباه شدی؛ تا حق تعالی به کمال فضل و تمام لطف خود عصمت خود به استقبال دل بیچارهٔ من فرستاد و به رحمت، خلاصی ارزانی داشت. والحمدلله علی جزیل نعمائه.

و در جمله قاعدهٔ این طریق بر تجرید نهاده اند چون تزویج آمد کار دیگرسان شد و هیچ لشکر نیست از عساکر شهوت الا که آتش آن را به اجتهاد بتوان نشاند؛ از آن چه آفتی که از تو خیزد آلت دفع آن هم با تو باشد غیری نباید تا آن صفت از تو زایل شود و زوال شهوت به دو چیز باشد: یکی آن که اندر تحت تکلف درآید و یکی از دایرهٔ کسب و مجاهدت بیرون باشد آن چه اندر تکلف و مقدور آدمی است، گرسنگی باشد و آن چه از تکلف بیرون باشد یا خوفی مقلقل است، یا حیی صادق که تفاریق همم جمع شود و محبت، سلطان خود اندر اجزای جسد پراکند، و جملهٔ حواس را از وصف همگان معزول کند و کل بنده را جد کند و هزل را ازوی فانی گرداند.
و احمد حمادی سرخسی که به ماوراء النهر رفیق من بود مردی محتشم بود. ورا گفتند: «حاجت اید تو را به تزویج؟» وی گفت: «نه.» گفتند: «چرا؟» گفت:«من اندر روزگار خود،غایب باشم از خود، یا حاضر به خود. چون غایب باشم از کونین یادم ناید و اگر حاضر بوم نفس خود را چنان دارم که چون نانی بیاید چنان داند که هزار حور یافته است. پس شغل دل عظیم باشد به هرچه خواهی گو باش.»

و گروهی گفتند: ما اختیار خود از هر دو منقطع کنیم تا از حکم تقدیر و پردهٔ غیب چه بیرون آید اگر تجرید نصیب ما آید اندر آن به عفت کوشیم و اگر تزویج، متابع سنت باشیم و به فراغ دل کوشیم؛ که چون داشت وی با بنده باشد تجرید وی چون از آن یوسف بود علیه السلام که اندر حال قدرت روی از مراد خود بگردانید و به قهر هوی و رؤیت عیوب نفس مشغول شد، اندر آن وقت که زلیخا با وی خلوت کرد و تزویج وی چون از آن ابراهیم بود علیه السلام و به اعتمادی که وی را با حق تعالی بود شغل اهل، شغل نداشت چون ساره رشک پیدا کرد و تعلق به غیرت کرد،ابراهیم هاجر را برگرفت و به وادی غیرذی زرع برد و به خداوند سپرد و روی از ایشان بگردانید. حق تعالی بداشت و بپرورد ایشان را؛ چنان که خواست. پس هلاک بنده نه اندر تزویج و تجرید است؛ که بلای وی اندر اثبات اختیار و متابعت هوای خود است.
و شرط آداب متأهل آن است که: اوراد وی فوت نشود و احوال ضایع و اوقات بشولیده، و با اهل خود شفیق بود و نفقهٔ حلال سازدش و از برای وی رعایت ظلمه و سلاطین نکند تا اگر فرزندی باشد بشرط باشد.

که اندر حکایات معروف است که: احمد حرب نیسابوری رضی الله عنه روزی با جمعی از رؤسا و سادات نسابور، که به سلام وی آمده بودند، نشسته بود که آن پسر شرابخوارش اندر آمد، مست و رود نواز، و بدیشان برگذشت و از کس نیندیشید. آن جمله متغیر شدند احمد آن تغیر اندر ایشان بدید گفت: «شما را چه بود که تغیری پدیدار آمد؟» گفتند: «به برگذشتن این پسر بر این حال بر شما، ما متغیر شدیم و تشویر خوردیم که وی از تو نیندیشند.» احمد گفت: «وی معذور است؛از آن چه شبی از خانهٔ همسایه چیزی آوردند خوردنی و من و عیال از آن بخوردیم. آن شب ما را صحبت افتاد و این فرزند از آن بوده است. و خواب بر ما افتاد و ورد ما بشد. چون بامداد بود، تتبع کار خود بکردیم و بدان همسایه بازگشتیم تا آن چه فرستاده بود از کجاست. گفت: مرا از عروسی آورده بودند چون نگاه کردیم از خانهٔ سلطانی بود.»
و شرط آداب مجرد آن است که چشم را از ناشایست بازداری و نادیدنی نبینی، و نااندیشیدنی نیندیشی و آتش شهوت را به گرسنگی بنشانی، و دل از مشغولی به احداث نگاه داری و مر هوای نفس را علم نگویی و مر بوالعجبی شیطان را تأویل نسازی؛ تا به نزدیک طریقت مقبول باشی.

این است اختصار آداب صحبت و معاملت، چنان که اندک بر بسیار دلیل باشد.

English translation

His saying, exalted: 'They are a garment for you and you are a garment for them' (Quran 2:187). His saying, peace be upon him: 'Marry and multiply, for I shall boast of you before the nations on the Day of Resurrection, even by the miscarried child.' And his saying, peace be upon him: 'The most blessed of women is the fairest of face and the cheapest in dowry.' And this is among the sound reports. In sum, marriage is permissible for men and women, obligatory (fard) for one who cannot abstain from the forbidden, and a sunna for one who is able to fulfill the rights of a spouse. And the shaykhs of this affair, may God be pleased with them: one group said, 'A wife is needed for the repelling of lust, and earning a livelihood for the ease of the heart.' And a group said, 'It is for the establishment of progeny, that there be a child. And when there is a child, if it dies before the father it will be an intercessor on the Day of Resurrection, and if the father goes first, one who prays for him remains.' And it is reported that Umar ibn al-Khattab, may God be pleased with him, sought Umm Kulthum, daughter of Fatima the daughter of the Chosen One (peace be upon him), in marriage from her father Ali, may God be pleased with them all. Ali said: 'She is very young and you are an old man, and it is my intention to give her to my own nephew, Abdullah ibn Ja'far.' Umar sent a message: 'O Abu al-Hasan, in the world there are many great women, and my aim from Umm Kulthum is the establishment of lineage, not the repelling of lust; for his saying, peace be upon him: Every bond and lineage will be severed except my bond and my lineage. Now I have the bond; I wish that the lineage too be joined with it, so that I may make both sides firm through following him.' Ali, may God be pleased with him, gave her to him, and Zayd ibn Umar came from her. And the Prophet said, peace and blessings upon him: 'Women are married for four things: for wealth, for lineage, for beauty, and for religion; so cleave to the one of religion, for a man has gained, after Islam, nothing better than a believing wife who delights him when he looks upon her.' The best of benefits and gains after Islam is a believing, harmonious wife, so that the believing man may find intimacy with her, and in religion have strength through her companionship, and in the world have solace; for all desolation is in solitude and all comfort in companionship. And the Messenger said, peace be upon him: 'Satan is with the one alone.' And in truth, a man or woman who is alone has Satan as a companion, who adorns lust before his heart. And no companionship, in the ruling of sanctity and security, is like marriage, if there be affinity, intimacy, and harmony; and no punishment and preoccupation is as great as when there is no compatibility. So the dervish should first reflect on his own case and picture before his heart the banes of celibacy and of marriage, so that whichever bane is easier for his heart to repel, he follows that. In sum, in celibacy there are two banes: one is the abandoning of one of the sunnas, and the other is the nurturing of a lust in heart and body and the danger of falling into something forbidden. And marriage too has two banes: one is the preoccupation of the heart with another, and the other is the occupation of the body for the pleasure of the ego. And the root of this matter returns to seclusion and companionship. He who chooses companionship with people, marriage is a condition for him; and he who seeks seclusion from people, celibacy is an adornment for him; for his saying, peace be upon him: 'Go on, the solitary ones have gone ahead.' And Hasan al-Basri says, God's mercy upon him: 'The lightly-burdened are saved and the heavily-burdened perish.' It is related from Ibrahim al-Khawwas, God's mercy upon him, that he said: 'I came to a village intending to visit a great man who was there. When I entered his house I saw a clean dwelling, as if it were a temple of the saints; and in two corners of the house two prayer-niches were built, in one an old man seated and in the other a clean, radiant old woman, both grown weak from much worship. They rejoiced at my coming. I stayed three days. When I wished to return I asked the old man: Who is this chaste woman to you? He said: On one side she is my cousin, and on the other side my wife. I said: These three days I have seen you two like utter strangers in companionship! He said: Yes, for sixty-five years it has been thus. I asked the reason. He said: Know that in childhood we loved one another, and her father would not give her to me, for our love for each other had become known. For a time I bore that pain, until her father died — my father was her uncle — and he gave her to me. When the first night of meeting came, she said to me: Do you know what a blessing God, exalted, has bestowed on us, that He brought us together and freed our hearts from bonds and evil banes? I said: Yes. She said: Then this night let us hold ourselves back from the desire of the ego and put our own wish beneath our feet, and worship the Lord in thanks for this blessing. I said: That is right. The next night she said the same. The third night I said: Two nights we gave thanks for your sake; tonight let us worship for my sake too. Now sixty-five years have passed that we have not seen one another by way of touch, and we spend our whole life in thanks for the blessing.' So when a dervish chooses companionship, he should provide that veiled woman's sustenance from a lawful source and pay her dowry from the lawful, and as long as anything remains of the rights and commands of God, exalted, upon him, he should not busy himself with the pleasure of his ego; and when he has fulfilled that, he may go to her bed and draw his desire and want within himself, and say to God, exalted, in the manner of intimate prayer (munajat): 'O Lord, You kneaded lust into the clay of Adam for the cultivation of the world, and in Your eternal knowledge You willed that I should have this companionship. O Lord, make this companionship of mine for two things: one, the repelling of forbidden craving by the lawful, and the other, grant me graciously a child who is a saint and pleasing — not a child that would turn my heart away from You.' And it is related from Sahl ibn Abdullah, may God be pleased with him: a son was born to him. Whenever in childhood he asked his mother for food, she would say, 'Ask it of God.' He would go to the prayer-niche and make a prostration. The mother would secretly produce that wish for him, without his knowing that his mother had provided it. Until he became accustomed to the threshold of the Truth. One day he came in from school and his mother was not present. He laid his head in prostration. God, exalted, brought forth what he needed. His mother came in, saw it, and said: 'O son, whence is this?' He said: 'From where it comes every time.' And when Zakariya, God's blessings upon him, would come in to Maryam, in summer he would see winter fruit and in winter summer fruit, and in wonder would ask: 'Whence is this to you?' (Quran 3:37). She would say: 'It is from God.' So the practice of a sunna should not cast the dervish into seeking the forbidden world and the preoccupation of the heart; for the ruin of the dervish lies in the ruin of the heart, just as that of the wealthy lies in the ruin of house, garden, and home; for what is ruined for the wealthy has a replacement, but what is ruined for the dervish has no replacement. And in our time it is not possible for anyone to have a harmonious wife without excessive demands, superfluity, and impossible requests; and for that reason a group chose celibacy and lightening of burden and held fast to this report; for his saying, peace be upon him: 'The best of people at the end of time is the one of light burden.' It was said: 'O Messenger of God, what is the one of light burden?' He said: 'He who has no wife and no child.' And he also said: 'Go on, the solitary ones have outstripped you.' And the shaykhs of this path, may God be pleased with them, agree that the best and most excellent are the celibates whose hearts are empty of bane and whose nature is averse from desire. And the common people, taking up the reported hadith in which the Prophet, peace be upon him, said: 'Three things of your world have been made beloved to me: perfume and women, and the coolness of my eye was placed in prayer,' say: 'Since women were beloved to him, marriage must be more excellent.' We say: he said, peace be upon him: 'I have two crafts: poverty and struggle (jihad).' So why do you abandon the craft? If that (women) is beloved to him, this (poverty and struggle) is his craft; so, on the grounds that your inclination is greater toward it, to call your own desire his beloved is absurd. Someone follows his own desire for fifty years...

0

1

Updated 2026-07-20

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related