Prose

بخش ۲۴ - الکلام فی ذکر کراماتهم / Section 24 - The Discourse on Mentioning Their Miracles (al-Kalam fi Dhikr Karamatihim)

Original content

بدان که چون حجت عقل ثابت شد بر صحت کرامات، و دلیل بر ثبوت آن قایم شد، باید تا دلیل کتابی نیز معلوم گردد و آن چه آمده است اندر اخبار صحاح، که کتاب و سنت بر صحت کرامت و افعال ناقض عادت بر دست اهل ولایت ناطق است و انکار آن جمله انکار حکم نصوص باشد. از آن جمله یکی آن که در نص کتاب ما را خبر داد؛ قوله، تعالی: «وظللنا علیکم الغمام و أنزلنا علیکم المن والسلوی (۵۷/ البقره).» ابر پیوسته بر سر ایشان سایه داشتی و من و سلوی هر شبی تازه پدیدار آمدی. اگر کسی گوید از منکران که: «آن معجزهٔ موسی بود صلوات الله علیه روا بود.» ما نیز گوییم که: «این کرامت اولیا، معجزهٔ محمد است، صلی الله علیه.» اگر گوید که: «این در غیبت است واجب نکند که این معجزهٔ وی باشد و آن اندر وقت او بود.» گوییم: «موسی علیه السلام از ایشان غایب شد و به طور رفت. همان حکم باقی می بود. پس چه غیبت زمان و چه غیبت مکان. چون آن جا معجز اندر غیبت مکان روا بود، این جا نیز اندر غیبت زمان روا بود.»
و دیگر ما را خبر داد از کرامت آصف برخیا، که چون سلیمان را علیه السلام ارادت تخت بلقیس شد که پیش از آمدنش تخت ورا حاضر کنند، خداوند تعالی خواست تا شرف وی به خلق نماید و کرامت وی ظاهر گرداند و به اهل زمانه نماید که کرامت اولیا جایز بود. سلیمان گفت، علیه السلام: «کیست که تخت بلقیس پیش از آمدنش این جا حاضر گرداند؟» قوله، تعالی: «قال عفریت من أنا اتیک به قبل أن تقوم من مقامک (۳۹/النمل). من پیش از آن که تو چشم برهم زنی آن تخت ورا این جا حاضر کنم.»

بدین گفتار سلیمان صلی الله علیه بر وی متغیر نشد و انکار نکرد، و وی را مستحیل نیامد و این به هیچ حال معجزه نبود؛ از آن که آصف پیغمبر نبود، لامحاله باید که کرامت باشد و اگر معجزه بودی اظهار آن بر دست سلیمان علیه السلام بایستی.
و دیگر ما را خبر داد از احوال مریم و زکریا که چون به نزدیک مریم درآمدی به تابستان میوهٔ زمستان دیدی و به زمستان میوهٔ تابستان دیدی؛ تا گفت: «أنی لک هذا» مریم گفت: «من عند الله (۳۷/آل عمران).» و به اتفاق مریم پیغمبر نبود.

و نیز خداوند عز و جل ما را از حال وی به بیان صریح خبر داد: «وهزی إلیک بجذع النخلة تساقط علیک رطبا جنیا (۲۵/مریم).»
و نیز احوال اصحاب الکهف و سخن گفتن سگ با ایشان و خواب ایشان و تقلب ایشان اندر کهف بر یمین و شمال؛ لقوله، تعالی: «ونقلبهم ذات الیمین وذات الشمال و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید (۱۸/الکهف).»

این جمله افعال ناقض عادت است و معلوم است که معجزه نیست؛ باید که کرامت باشد.
و روا بود که این کرامت به معنی استجابت دعوات بود به حصول امور موهوم اندر زمان تکلیف، و روا بود که قطع بسیاری از مسافت بود اندر ساعتی، و روا بود که پدید آمدن طعامی بود از جایگاهی نابیوس، و روا بود که اشراف بود اندر اندیشه های خلایق و مانند این.

و اندر احادیث صحیح از پیغمبر صلی الله علیه و سلم حدیث الغار آمده است. و آن چنان بود که روزی صحابه رضوان الله علیهم پیغمبر – صلی الله علیه را گفتند: «یا رسول الله، ما را از عجایب افعال امم ماضیه چیزی بگوی.»
وی گفت: پیش از شما سه کس به جایی می رفتند. شب درآمد، قصد غاری کردند و اندر آن جا بخفتند. چون پاره ای از شب بگذشت، سنگی از کوه در آمد و در آن غار سخت بگرفت. ایشان متحیر بماندند. با یک دیگر گفتند: نرهاند ما را از این جای هیچ چیزی جز آن که کردارهای بی ریای خود را به حضرت خدای تعالی شفیع آریم.

یکی گفت: «مرا مادری و پدری بود و از مال دنیایی چیزی نداشتم به جز بزکی که شیر او بدیشان دادمی و من هر روز یک حزمه هیزم بیاوردمی و بهای آن اندر وجه طعام خود نهادمی و از آن ایشان. شبی من بیگاه تر آمدم و تا آن بزک را بدوشیدم و طعام ایشان اندر شیر آغشتم، ایشان خفته بودند. آن قدح اندر دست من بماند؛ و من بر پای استاده و چیزی نخورده، انتظار بیداری ایشان می کردم تا صبح برآمد و ایشان بیدار شدند و طعام بخوردند من آنگاه بنشستم.» پس گفت: «ای بار خدای، اگر من در این راست گویم، ما را فریادرس.»
پیغمبر گفتصلی الله علیه که: آن سنگ یک بار بجنبید و شکافی پدیدار آمد.

دیگری گفت: «مرا دختر عمی بود با جمال، و پیوسته دلم بدو مشغول بودی و وی را به خود می خواندم، اجابت نکردی تا وقتی به حیل صد و بیست دینار بدو فرستادم تا یک شب با من خالی کند. چون به نزدیک من آمد، ترسی اندر دلم پدیدار آمد از خدای، عز و جل. دست از وی بداشتم و آن زر با وی بگذاشتم.»
آنگاه گفت: «بار خدایا، اگر من اندر این راست گویم، ما را فرج فرست.»

پیغمبر گفت صلی الله علیه و سلم که: آن سنگ جنبیدنی دیگر بجنبید و آن شکاف زیادت شد؛ فاما هنوز بیرون نتوانستند آمدن.
سدیگر گفت: «مرا مزدوران بودند که کار می کردند. همه تمام مزد بستدند. یکی از ایشان ناپدیدار شد. من آن مزد وی را گوسفندی خریدم. سالی دیگر دو شد و سدیگر سال چهار شد. هر سال همچنین زیادت می شد. سالی چند برآمد، مالی عظیم وی را فراهم شد. مرد بیامد که: وقتی برای تو کاری کرده ام، یاد داری؟ اکنون مرا بدان حاجت است. گفتم: برو آن همه زان توست. گفت: مرا می فسوس داری؟ گفتم: نه، راست می گویم. آن همه وی را دادم تا برفت.» آنگاه گفت: «خدایا، اگر این سخن راست می گویم، ما را فرج فرست.»

پیغمبر گفت صلی الله علیه که: آن سنگ از در غار فراتر شد تا هر سه بیرون آمدند.
و این فعل ناقض عادت بود.

و معروف است از پیغمبر صلی الله علیه و سلم حدیث جریج راهب و ابوهریره رضی الله عنه راوی آن است که: پیغمبر گفت علیه السلام که: به خردگی اندر گاهواره سخن نگفت إلا سه کس:
یکی عیسی علیه السلام و شما همه می دانید.

دیگر اندر بنی اسرائیل راهبی بود جریج نام، مردی مجتهد، و مادری مستوره داشت. روزی به دیدار پسر بیامد. وی اندر نماز بود، در صومعه نگشاد و دیگر روز و سه دیگر روز همچنان. مادرش از تنگدلی گفت: «یا رب، رسوا گردان مر پسر مرا و به حق من بگیرش.» و اندر آن زمانهٔ وی زنی بود بلایه، گفت گروهی را که: «من جریج را از راه ببرم.» به صومعهٔ وی شد و جریج بدو التفات نکرد. با شبانی اندر آن راه صحبت کرد و حامله شد. چون به شهر آمد گفت: «این بار از جریج است.» و چون بار بنهاد مردمان قصد صومعهٔ وی کردند و وی را به در سلطان آوردند. جریج گفت: «یا غلام، پدر تو کیست؟» گفت: «یا جریج، مادرم بر تو دروغ می گوید پدر من شبانی است.»
و سه دیگر زنی کودکی داشت، بر در سرای خود نشسته بود. سواری نیکو روی و نیکو جامه بر گذشت. گفت: «یا رب، تو این پسر مرا چون این سوار گردان.» کودک گفت: «یا رب، مرا چنان مگردان.» زمانی بود، زنی بد نام برگذشت. گفت: «یا رب، پسر مرا چون این زن مگردان.» کودک گفت: «یا رب، مرا چنان زن گردان.» مادر متعجب شد. گفت: «ای پسر، این چرا می گویی؟» گفت: «از آن که آن مرد جباری است از جبابره، و این زن زنی مصلحه؛ اما مردمان وی را بد گویند و من نخواهم که از جباران باشم، خواهم که از مصلحان باشم.»

و دیگر معروف است حدیث زایده، کنیزک عمر بن الخطاب رضی الله عنه که روزی به نزدیک پیغمبر علیه السلام درآمد و بر وی سلام گفت. پیغمبر گفت: «یا زایده، چرا نزدیک ما دیر به دیر می آیی؟ تو موفقه ای و من تو را دوست دارم.» گفت: «یا رسول الله، امروز با عجایبی آمده ام.» گفت: «آن چه چیز است؟» گفت: «بامداد به طلب هیزم رفتم. چون حزمه ای ببستم، بر سنگی نهادم تا برگیرم. سواری دیدم که از آسمان به زمین آمد و بر من سلام گفت، و مرا گفت: محمد را از من سلام رسان و بگوی که: رضوان، خازن بهشت، سلام رسانید و گفت: بشارت مر تو را که بهشت بهر امتان تو سه قسمت کرده اند: گروهی بی حساب اندر شوند و گروهی را حساب یسیر کنند و گروهی را به شفاعت تو ببخشند. این بگفت و قصد آسمان کرد و از میان آسمان و زمین به من التفات کرد. مرا یافت که آن حزمه را برنتافتم. بگفت: یا زایده، حزمه را بر سنگ بگذار، و مر سنگ را گفت: یا سنگ، آن حزمه را با زایده به در خانهٔ عمر بر.»
پیغمبر علیه السلام برخاست و با صحابه به در خانهٔ عمر رضی الله عنه آمد. اثر آمد و شد سنگ بدیدند. گفت: «الحمدلله، که خداوند تعالی مرا از دنیا بیرون نبرد تا رضوان مرا به درآمدن امت من به بهشت بشارت نداد.»

و خدای عز وجل زنی را این کرامت داد و به درجهٔ مریم رسانید.
و معروف است که پیغمبر علیه السلام مر علاء بن الحضرمی را به غزو فرستاد و بر راه پاره ای از دریا پیش آمد. قدم بر آن نهادند و به جمله برگذشتند که قدم های ایشان تر نگشته بود.

و از عبدالله بن عمر رضی الله عنه معروف است که به راهی می رفت. گروهی را دید که بر قارعهٔ طریق استاده بودند و شیری راه ایشان گرفته بود. عبدالله عمر گفت: «ای سگ، اگر از خدای فرمان داری بران، و اگر نی ما را راه ده تا بگذریم.» شیر برخاست و مر او را تواضع کرد و اندر گذشت.
و از ابراهیم پیغمبر علیه السلام اثری معروف است که: مردی را دید اندر هوا نشسته، گفت: «ای بندهٔ خدای، این به چه یافتی؟» گفت: «به چیزی اندک.» گفت: «آن چه بود؟» گفت: «روی از دنیا بگردانیدم و به فرمان خدای آوردم. مرا گفتند: اکنون چه خواهی؟ گفتم: آن که مرا اندر هوا مسکنی باشد تا دلم از خلق گسسته شود.»

و چون آن جوانمرد عجمی به مدینه آمد، قصد کشتن عمر کرد. گفتند: «امیرالمؤمنین اندر خرابه ها جایی خفته باشد.» رفت، وی را یافت بر خاک خفته و دره زیر سر نهاده با خود گفت: «این همه فتنه در این جهان از این است و کشتن این به نزدیک من سخت آسان.» شمشیر برکشید دو شیر پدید آمدند و قصد وی کردند. وی فریاد خواست. عمر رضی الله عنه بیدار شد قصه با وی بگفت و اسلام آورد.
و اندر خلافت ابوبکر رضی الله عنه خالد بن ولید را، به سواد عراق، اندر میان هدیه ها حقه ای آوردند که: اندر این زهر قاتل است و اندر خزانهٔ هیچ ملکی نیست. خالد رضی الله عنه آن حقه را بگشاد و آن بر کف خود افکند و بسم الله بگفت و اندر دهان نهاد. مردمان متعجب شدند و بسیاری از ایشان به راه آمدند.

و حسن بصری رحمة الله علیه روایت کند که به عبادان سیاهی بود که اندر خرابه ها بودی. روزی من از بازار چیزی بخریدم و بدو بردم. مرا گفت: «این چه چیز است؟» گفتم: «طعامی است که آورده ام، بدان که مگر تو بدان محتاجی.» گفت: به دست اشارتی کرد و در من خندید من سنگ و کلوخ دیوارهای آن خرابه را جمله زر دیدم. از کردهٔ خود تشویر خوردم و آن چه برده بودم بگذاشتم، و خود بگریختم از هیبت او.
و ابراهیم ادهم روایت کند که: بر راعی برگذشتم و از وی آب خواستم. گفت: «شیر دارم و آب، کدام خواهی؟» من گفتم: «آب خواهم.» برخاست و عصا بر سنگ زد و آبی خوش و پاکیزه از آن سنگ بیرون آمد؛ و من متعجب شدم، گفت: «تعجب مکن، که چون بنده حق را مطیع باشد همه عالم وی را مطیع گردند.»

و ابوالدرداء و سلمان رضی الله عنهما به هم نشسته بودند، و طعامی همی خوردند و تسبیه کاسه می شنیدند.
و از ابوسعید خراز رضی الله عنه روایت می آرند که گفت: یک چندگاه من هر سه روزی طعام خوردمی. اندر بادیه می رفتم. روز سه دیگر ضعفی اندر من پدید آمد و طعام نیافتم. طبع عادت خود طلب کرد بر جای فرو نشستم. هاتفی آواز داد که: «یا باسعید، اختیار کن تا سببی خواهی مر دفع سستی را بی طعام و یا طعامی سکونت نفس را؟» گفتم: «الهی، سببی.» گفت: قوتی اندر من آمد. برخاستم و دوازده منزل دیگر برفتم بی طعام و شراب.

و معروف است که امروز در تستر مر خانهٔ سهل بن عبدالله را بیت السباع خوانند و متفق اند اهل تستر بر آن که شیر و سباع به نزدیک وی اندر آمدندی و وی مر ایشان را طعام دادی و مراعات کردی و اهل تستر خلقی بسیارند بر این.
و ابوالقاسم مروزی گوید که: من با ابوسعید خراز می رفتم بر کرانهٔ بحر. جوانی دیدم مرقعه دار و محبره اندر رکوه ای آویخته. ابوسعید گفت: «سیمای این جوان عبایی است و معاملتش حبری. چون اندر وی نگرم، گویم از رسیدگان است و چون در محبره نگرم، گویم از طالبان است. بیا تا ازوی بپرسیم که تا چیست.» خراز گفت: «ای جوان، راه به خدای چیست؟» گفت: «راه به خدای دو است: یکی راه عوام و یکی راه خواص و تو را از راه خواص هیچ خبر نیست؛ اما راه عوام این است که تو می سپری و معاملت خود را علت وصول به حق می نهی و محبره را از حجاب می دانی.»

و ذاالنون مصری روایت کند که: من وقتی در کشتی نشستم که تا از مصر به جده رویم جوانی مرقعه دار با ما اندر کشتی بود، و مرا از وی التماس صحبت می بود؛ اما هیبت وی مرا می باز داشت از سخن گفتن با وی؛ که بس عزیز روزگار مردی بود و هیچ از عبادت خالی نبود تا روزی صره ای جواهر از آن مردی گم شد. خداوند صره مر این جوان را تهمت کرد. خواستند تا با وی جفایی کنند. من گفتم: «با وی بدین گونه سخن مگویید، تامن از وی بخوبی بر رسم.» به نزدیک وی آمدم و با وی به تلطف بگفتم که: «این مردمان را صورتی بسته است از تو، و من ایشان را از درشتی و جفا بازداشتم. چه باید کرد؟» وی روی سوی آسمان کرد و چیزی بگفت. ماهیان دیدم که بر روی آب آمدند و هر یکی جوهری اندر دهن گرفته چون مردمان کشتی آن بدیدند، وی پای بر روی آب نهاد و برفت. پس آن که صره برده بود از اهل کشتی مر آن را باز داد و مردمان کشتی بسیار ندامت خوردند.
و از ابراهیم رقی روایت کنند که گفت: من در ابتدای امر خود قصد زیارت مسلم مغربی کردم. چون به مسجد وی اندر آمدم، امامی کرد و الحمد خطا برخواند با خود گفتم: «رنج من ضایع شد.» روز دیگر به وقت طهارت خواستم تا به کنارهٔ آب روم. شیری بر راه خفته بود. بازگشتم. دیگری بر اثر من می آمد بانگ برگرفتم. مسلم از صومعه بیرون آمد. چون شیران وی را بدیدند تواضع کردند وی گوش هر یک بگرفت و بمالید و گفت: «ای سگان خدای، نه با شما گفته ام که با مهمانان من مچخید؟» آنگاه مرا گفت: «یا ابااسحاق شما به راست کردن ظاهر مشغول شدید مر خلق را تا از خلق می بترسید و ما به راست کردن باطن مر حق را تا خلق از ما می بترسند.»

روزی شیخ من رضی الله عنه از بیت الجن قصد دمشق داشت. بارانکی آمده بود و ما اندر گل به دشواری می رفتیم. شیخ را نگاه کردم نعلین و پای جامه خشک بود با وی بگفتم. گفت: «آری، تا من تهمت از راه توکل برداشته ام و آن را از وحشت حرص نگاه داشته خداوند تعالی قدم مرا از وحل نگاهداشته است.»
وقتی مرا واقعه ای افتاد و طریق حل آن بر من دشوار شد. قصد شیخ ابوالقاسم کرکان کردم رضی الله عنه و وی به طوس بود. وی را اندر مسجد در سرای خود یافتم تنها، و بعین آن واقعهٔ من بود که با ستونی می گفت. گفتمش: «این با که می گویی؟ گفت: «ای پسر، این استون را خدای عز و جل اندر این ساعت با من به سخن آورد تا از من سؤال بکرد.»

و به فرغانه دهی است که آن را شلاتک خوانند پیری بود از اوتاد الارض آن جا که او را باب عمر گفتندی و همه درویشان آن دیار را باب خوانند و مر او را عجوزه ای بود فاطمه نام. قصد زیارت وی کردم از اوزکند. چون به نزدیک وی درآمدم، گفت: «به چه آمدی؟» گفتم: «تا شیخ را ببینم بصورت، و وی به من نظری کند به شفقت.» گفت: «ای پسر، من خود از فلان روز باز تو را می بینم و تا از منت غایب نگردانند می خواهمت دید چون روز و سال شمار کردم، آن روز ابتدای توبهٔ من بود گفت: ای پسر، سپردن مسافت کار کودکان است. از پس این، زیارت به همت کن؛ که در حضور اشخاص هیچ چیز نبسته است.» پس گفت: «ای فاطمه، آن چه داری بیار تا این درویش بخورد.» طبقی انگور تازه بیاورد، و وقت آن نبود و بر آن طبق رطبی چند و به فرغانه رطب ممکن نشود.
وقتی به میهنه بر سر تربت شیخ بوسعید رحمة الله علیه نشسته بودم، تنها، بر حکم عادت. کبوتری دیدم سپید که بیامد و در زیر فوطه ای شد که بر تربت وی انداخته بودند. گفتم مگر از کسی جسته است. و چون برخاستم نگاه کردم در زیر فوطه هیچ چیز نبود. دیگر روز و سه دیگر روز بدیدم و اندر تعجب آن فرو ماندم. تا شبی وی را در خواب دیدم آن واقعه از وی بپرسیدم. گفت: «آن کبوتر صفای معاملت من است که هر روز اندر گور به منادمت من آید.»

و اگر بسیاری از این حکایات بیارم هنوز سپری نشود و مراد از این کتاب اثبات اصول طریقت است؛ اندر فرع و معاملت نقالان خود کتب ساخته اند و بسیاری جمع کرده و مذکران بر سر منابر نشر می کنند. اکنون فصولی که بدین پیوسته است اندر این کتاب مشبع بیارم تا به جایی دیگر به سر آن باز نباید شد، ان شاء الله تعالی.

English translation

Know that once the rational proof for the validity of the miracles (karamat) of the saints has been established, and the demonstration of their reality has been set up, it is necessary that the scriptural proof also be made known, together with what has come in the sound reports (akhbar sihah), namely that the Book and the Sunna speak plainly for the validity of miracles and of habit-breaking deeds at the hands of the people of sainthood (ahl al-wilaya); and to deny all this is to deny the ruling of the explicit texts.

One of these is that in the text of the Book He gave us the report; His saying, exalted is He: 'And We shaded you with clouds and sent down upon you manna and quails' (al-Baqara 57). The cloud kept a continual shade over their heads, and manna and quails appeared fresh every night. If one of the deniers should say, 'That was a miracle of Moses, upon him be the blessings of God, and so it was permissible,' we too say, 'This miracle of the saints is a miracle of Muhammad, upon him be peace.' If he should say, 'This is in his absence, and it is not necessary that it be his miracle, for that was in his time,' we say, 'Moses, upon him be peace, was absent from them and went to the Mount, yet the same ruling remained. So what difference is there between absence of time and absence of place? Since there the miracle was permissible in absence of place, here too it is permissible in absence of time.'

And again He gave us the report of the miracle of Asaf ibn Barkhiya: when Solomon, upon him be peace, desired the throne of Bilqis, that it be brought before her arrival, God, exalted is He, wished to display his nobility to the people and to make his miracle manifest and to show the people of that age that the miracles of the saints are permissible. Solomon, upon him be peace, said, 'Who is there who can bring the throne of Bilqis here before her arrival?' His saying, exalted is He: 'An ifrit said: I will bring it to you before you rise from your place' (al-Naml 39). 'I will bring that throne of hers here before you can blink your eye.'

At this speech Solomon, upon him be peace, was not changed and did not deny it, nor did it seem impossible to him; and this by no means was a miracle (mu'jiza), for Asaf was not a prophet, so inevitably it must be a saintly miracle (karama); for had it been a prophetic miracle its manifestation should have been at the hand of Solomon, upon him be peace.

And again He gave us the report of the states of Mary and Zachariah: whenever he came in to Mary, he would see winter fruit in summer and summer fruit in winter; until he said, 'Whence is this to you?' Mary said, 'It is from God' (Al Imran 37). And by consensus Mary was not a prophet.

And likewise God, mighty and majestic, gave us the report of her state in plain declaration: 'And shake toward you the trunk of the palm tree; it will drop upon you fresh ripe dates' (Maryam 25).

And likewise the states of the Companions of the Cave, and the dog's speaking with them, and their sleep, and their turning within the cave to the right and to the left; His saying, exalted is He: 'And We turned them to the right and to the left, while their dog stretched forth his two forelegs at the entrance' (al-Kahf 18).

All these are habit-breaking deeds, and it is known that they are not prophetic miracles; so they must be saintly miracles.

And it may be that such a saintly miracle is the answering of prayers, in the obtaining of imagined things during the time of religious obligation; and it may be the traversing of a great distance in a single hour; and it may be the appearing of food from an unhoped-for place; and it may be a looking into the thoughts of created beings, and the like of this.

And in the sound hadiths, from the Prophet, may God bless him and grant him peace, the Hadith of the Cave has come. It was thus: one day the Companions, may God be pleased with them, said to the Prophet, may God bless him: 'O Messenger of God, tell us something of the marvels of the deeds of past nations.'

He said: Before you, three men were going somewhere. Night fell, and they made for a cave and slept there. When part of the night had passed, a rock fell from the mountain and blocked the cave tightly. They were left bewildered. They said to one another: Nothing will deliver us from this place except that we bring our sincere, unostentatious deeds as intercessors before the presence of God, exalted is He.

One of them said: 'I had a mother and a father, and of worldly wealth I had nothing except a little goat whose milk I would give them; and every day I would bring a bundle of firewood and set its price toward my own food and theirs. One night I came later than usual, and by the time I had milked that goat and mixed their food into the milk, they had fallen asleep. That cup remained in my hand, and I stood on my feet, having eaten nothing, awaiting their waking, until dawn broke and they awoke and ate the food; then I sat down.' Then he said: 'O Lord, if in this I speak truly, deliver us.'

The Prophet, may God bless him, said: That rock moved once, and a crack appeared.

Another said: 'I had a cousin (daughter of my uncle) of great beauty, and my heart was ever busy with her, and I would call her to myself, but she would not consent; until once by a stratagem I sent her a hundred and twenty dinars so that she might spend one night alone with me. When she came to me, a fear of God, mighty and majestic, appeared in my heart. I withdrew my hand from her and left that gold with her.' Then he said: 'O Lord, if in this I speak truly, send us relief.'

The Prophet, may God bless him and grant him peace, said: That rock moved another moving and that crack grew wider; but still they could not come out.

The third said: 'I had hired workers who did work for me. They all took their full wages. One of them disappeared. I bought a sheep with his wage. The next year it became two, and the third year four; each year it increased in this way. Some years passed and a great wealth was gathered for him. The man came and said: Once I did work for you, do you remember? Now I have need of it. I said: Go, all that is yours. He said: Are you mocking me? I said: No, I speak truly. I gave him all of it, and he went.' Then he said: 'O God, if I speak this word truly, send us relief.'

The Prophet, may God bless him, said: That rock rolled away from the mouth of the cave, so that all three came out.

And this was a habit-breaking deed.

And well known from the Prophet, may God bless him and grant him peace, is the Hadith of Jurayj the monk, and Abu Hurayra, may God be pleased with him, is its narrator: the Prophet, upon him be peace, said that in infancy, in the cradle, none spoke save three:

One was Jesus, upon him be peace, and you all know of him.

Another was in the Children of Israel a monk named Jurayj, a man of striving, who had a chaste mother. One day she came to see her son. He was at prayer, and did not open the cell; and the next day, and the third day, likewise. His mother, out of distress, said: 'O Lord, disgrace my son, and by my right seize him.' And in his time there was a wanton woman, who said to a group: 'I will lead Jurayj astray.' She went to his cell, and Jurayj paid her no heed. She then consorted with a shepherd on that road and became pregnant. When she came to the town she said: 'This burden is from Jurayj.' And when she gave birth, the people made for his cell and brought him before the ruler. Jurayj said: 'O boy, who is your father?' The child said: 'O Jurayj, my mother lies about you; my father is a shepherd.'

And the third: a woman had a child and was sitting at the door of her house. A rider of handsome face and fine garments passed by. She said: 'O Lord, make this son of mine like this rider.' The child said: 'O Lord, do not make me like that.' A while passed, and an ill-reputed woman went by. She said: 'O Lord, do not make my son like this woman.' The child said: 'O Lord, make me like that woman.' The mother was astonished. She said: 'O son, why do you say this?' He said: 'Because that man is a tyrant among the tyrants, and this woman is a righteous one; but people speak ill of her, and I do not wish to be among the tyrants, I wish to be among the righteous.'

And again, well known is the hadith of Zayida, the servant-girl of Umar ibn al-Khattab, may God be pleased with him, that one day she came in to the Prophet, upon him be peace, and greeted him. The Prophet said: 'O Zayida, why do you come to us only at long intervals? You are one blessed with success (muwaffaqa), and I love you.' She said: 'O Messenger of God, today with a marvel...'

0

1

Updated 2026-07-20

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related