Prose

بخش ۱۱ - الکلام فی حقیقة الایثار / Section 11 - The Discourse on the Reality of Altruism (al-Ithar)

Original content

قال الله، تعالی: «ویؤثرون علی أنفسهم ولو کان بهم خصاصة (۹/الحشر). ایثار کنند اگرچه بدان حاجتمند باشند.»
و نزول این آیت اندر فقرای صحابه بوده است بر خصوص و حقیقت ایثار آن بود که اندر صحبت، حق صاحب نگاه دارد و نصیب خود اندر نصیب وی فرو گذارد و رنج بر خود نهد از برای راحت صاحب خود؛ «لأن الأیثار القیام بمعاونة الأغیار مع الستعمال ما أمر الجبار لرسوله المختار، حیث قال: خذ العفو و أمر بالعرف و أعرض عن الجاهلین (۱۹۹/الاعراف).»

و این مشرح تر اندر باب آداب الصحبة بیاید.
اما مراد این جا ایثار است و آن بر دو گونه باشد: یکی در صحبت، چنین که ذکرش گذشت و دیگر اندر محبت و اندر ایثار حق صاحب نوعی از رنج و کلفت است؛ اما اندر ایثار حق دوست همه روح و راحت است.

و اندر حکایات مشهور است که: چون غلام الخلیل با این طایفه عداوت خود ظاهر کرد و با هر یک دیگرگونه خصومتی پیش گرفت، نوری و رقام و بوحمزه را بگرفتند و به دارالخلافه بردند. غلام الخلیل گفت: «این قومی اند که از زنادقه اند. اگر امیرالمؤمنین به کشتن ایشان فرمان دهد اصل زنادقه متلاشی شود؛ که سر همه این گروه اند و اگر این خیر بر دست وی برآید، من او را ضامنم به مزدی بزرگ.» خلیفه در وقت بفرمود که گردن های ایشان بزنند. سیاف بیامد و آن هر سه را دست بر بست. چون قصد قتل رقام کرد، نوری برخاست و به جایگاه رقام بر دستگاه سیاف بنشست، به طربی و طوعی تمام. مردمان عجب داشتند.
سیاف گفت: «ای جوانمرد، این شمشیر چنان چیزی مرغوب نیست که بدین رغبت پیش این آیند که تو آمدی، و هنوز نوبت به تو نرسیده است.»

گفت: «آری، طریقت من مبنی بر ایثار است، و عزیزترین چیزها زندگانی است. می خواهم تا این نفسی چند اندر کار این برادران کنم؛ که یک نفس دنیا بر من دوست تر از هزار سال آخرت است؛ از آن چه این سرای خدمت است و آن سرای قربت است، و قربت به خدمت یابند.»
این سخن، صاحب برید برگرفت و به خلیفه رفت و گفت. خلیفه از رقت طبع و دقت سخن وی اندر چنان حال متعجب شد و کس فرستاد که: «اندر امر ایشان توقف کنید.» و قاضی القضات عباس بن علی بود، حوالت حال ایشان بدو کرد. وی هر سه را به خانه برد و آن چه پرسید از احکام شریعت و حقیقت، ایشان را اندر آن تمام یافت و از غفلت خود اندر حق ایشان تشویر خورد. آنگاه نوری گفت: «ایها القاضی، این همه پرسیدی و هنوز هیچ نپرسیدی؛ که خداوند را مردان اند که قیامشان بدوست و قعودشان بدو و نطق و حرکت و سکون جمله بدو، زنده اند و پاینده به مشاهدت او. اگر یک لحظه مشاهدت حق از ایشان گسسته شود، خروش از ایشان برآید.» قاضی متعجب شد اندر دقت کلام و صحت حال ایشان. چیزی نبشت به خلیفه که: «اگر این ها ملحداند من گواهی دهم و حکم کنم که بر روی زمین موحد نیست.» خلیفه مر ایشان را بخواند و گفت: «حاجت خواهید.» گفتند: «ما را به تو حاجت آن است که ما را فراموش کنی. نه به قبول خود ما را مقرب دانی، و نه به هجر مطرود؛ که هجر تو ما را چون قبول توست و قبول تو چون هجر.» خلیفه بگریست و به کرامت ایشان را بازگردانید.

و از نافع روایت آرند که گتف: ابن عمر را ماهی آرزو کرد، و اندر همه شهر طلب کردند، نیافتند. من از پس چندین روی بیافتم، بفرمودم تا بریان کردند و بر گرده ای پیش وی بردم. اثر شادی، اندر حال بیماری اندر روی وی، به آوردن آن ماهی دیدم. در حال سائلی بر در آمد، بفرمود که: «بدان سائل دهید.» غلام گفت: «ای سید، چندین روز این می خواستی، اکنون چرا می دهی؟ ما به جای این مر سائل را لطفی دیگر کنیم.» گفت: «ای غلام، خوردن این بر من حرام است؛که این را از دل بیرون کرده ام بدان خبر که از رسول صلی الله علیه شنیده ام. قوله، علیه السلام: «ایما امری یشتهی شهوة فرد شهوته و آثر علی نفسه، غفرله. آن که آرزو کند وی را چیزی از شهوات، آنگاه بیابد، دست از آن باز دارد و دیگری را بدان از خود اولی تر بیند لامحاله خداوند او را بیامرزد.»
و در حکایات یافتم که: ده کس از درویشان به بادیه فرو رفتند. از راه منقطع شدند و تشنگی مر ایشان را دریافت، و با ایشان یک شربت آب بود. بر یک دیگر ایثار می کردند و کس نخورد تا همه از دنیا به تشنگی بشدند، به جز یک کس وی گفت: «چون من دیدیم که همه رفتند،من آب بخوردم و به قوت آن باز به راه آمدم.» یکی وی را گفت: «اگر نخوردی بهتر بودی.» گفت: «یا هذا! شریعت چنین دانسته ای؟ که اگر نخوردمی قاتل نفس خود بودمی، و مأخوذ بدان.» گفت: «پس ایشان قاتل نفوس خود بوده باشند؟» گفتا: «نه؛ از آن که از ایشان یکی می نخورد تا آن دیگر خورد. چون جمله اندر موافقت فرو شدند من بماندم و آب لامحاله بر من واجب شد شرعی که آن آب بیاید خورد.»

و چون امیرالمؤمنین علی کرم الله وجهه بر بستر پیغمبر علیه السلام بخفت، و پیغمبر با ابوبکررضی الله عنه از مکه بیرون آمدن و به غار اندر آمدند و آن شب کفار قصد کشتن پیغمبر علیه السلام داشتند، خداوند تعالی جبرئیل و میکائیل را گفت: «من میان شما برادری دادم و یکی را زندگانی درازتر از دیگری گردانیدم. کیست از شما دو که ایثار کند مر برادر خود را بر خود به زندگانی و مرگ را اختیار کند؟» هر دو مر خود را زندگانی اختیار کردند. خداوند تعالی با جبرئیل و میکائیل گفت: «شرف علی بدیدید و فضلش بر خود که میان وی و از آن رسول خود برادری دادم. وی قتل و مرگ خود اختیار کرد و بر جای وی بخفت و جان فدای پیغمبر علیه السلام کرد و زندگانی بر وی ایثار کرد، هر دو اکنون به زمین روید و یکی بر پایان وی نشست. جبرئیل گفت: «بخ بخ، من مثلک یا ابن أبی طالب؟ لأن الله تعالی یباهی بک علی ملائکته. کیست چون تو،ای پسر بوطالب که خداوند تعالی می به تو مباهات کند بر همه ملائکه، و تو اندر خواب خوش خفته؟» آنگه آیت آمد اندر شأن وی، قوله تعالی: «و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤوف بالعباد (۲۰۷/البقره).»
چون به محنت احد خداوند تعالی مؤمنان را آزموده گردانید، زنی گوید از صالحات انصار که: من بیرون آمدم با شربتی آب تا به کسی از آن خود دهم. اندر حربگاه یکی را دیدم از کرام صحابه، مجروح افتاده و نفس می شمرد به من اشارت کرد که: «از آن آب به من ده.» من آب بدو دادم. مجروحی دیگر آواز داد که: «به من ده.» وی آب نخورد و مرا بدو اشارت کرد. چون بدو بردم، دیگری آواز داد. وی نخورد و مرا گفت: «بدو بر.» همچنین تا هفت کس. چون هفتم خواست که آب از من بستاند جان بداد. بازگشتم گفتم دیگری را دهم. هوشش رفته بود تا هر هفت درگذشتند. آنگاه آیت آمد، قوله تعالی: «و یؤثرون علی أنفسهم ولو کان بهم خصاصة (۹/الحشر).»

اندر بنی اسرائیل عابدی بود که چهارصد سال عبادت کرده بود. روزی گفت: «بارخدایا، اگر این کوه ها نبودی و نیافریدی، رفتن و سیاحت کردن بر بندگان تو آسان تر بودی.» به یکی از پیغمبران زمانه فرمان آمد که: «مر آن عابد را بگوی که: تو را بر تصرف کردن اندر ملک ما چه کار است؟ اکنون که تصرف کردی نامت از دیوان سعیدان پاک کردیم و اندر دیوان اشقیا ثبت کرد.» عابد را طربی اندر دل پدیدار آمد و سجدهٔ شکر کرد مر خداوند را، عز و جل. پیغمبر وقت گفت: «ای شیخ، بر شقاوت شکر واجب نشود.» وی گفت: «شکر من بر شقاوت از آن است که باری نام من اندر دیوان است. اما حاجتی دارم، ای پیغمبر به خدای.» گفتا: «بگوی،تا باز گویم.» گفتا: «بگوی مر خداوند را تعالی و تقدس که مرا به دوزخ فرست و تن من چندانی گردان که همه جای عاصیان موحد بگیرم تا ایشان جمله به بهشت روند.» پس فرمان آمد: «بگوی مر آن بنده را که این امتحان نه اهانت تو بود؛که این جلوه کردن تو بود بر سر خلایق، و به قیامت، تو و آن که تو شفاعت کنی اندر بهشت باشید.»
و من از احمد حمادی سرخسی پرسیدم که: «ابتدای توبهٔ تو چگونه بود؟» گفت: «وقتی من از سرخس برفتم و به بیابان فرو شدم بر سر اشتران خود و آن جا مدتی ببودم و پیوسته من دوست داشتمی که گرسنه بودمی و نصیب خود به دیگری دادمی، و قول خدای عز و جل «ویؤثرون علی أنفسهم (۹/الحشر)» در پیش خاطر من تازه بودی، و بدین طایفه اعتقادی داشتم. روزی شیری گرسنه از بیابان برآمد و اشتری از آن من بشکست و بر سر بالایی شد و بانگی بکرد تا هر چه اندر آن نزدیکی سباعی بود بانگ وی بشنیدند، بر وی جمع شدند. وی بیامد و اشتر را بر درید و هیچ نخورد و باز بر سر بالا شد. آن سباع، از گرگ و شگال و روباه و مثلهم، همه از آن خوردن گرفتند و وی می بود تا همه بازگشتند. آنگاه قصد کرد تا لختی بخورد روباهی لنگ از دور پدیدار شد. شیر بازگشت تا آن روباه لنگ چندان که بایست بخورد و بازگشت. آنگاه شیر بازآمد و لختی از آن بخورد، و من از دور نظاره می کردم. چون بازگشت به زبانی فصیح مرا گفت: «یا احمد، ایثار بر لقمه کار سگان است، مردان جان و زندگانی ایثار کنند.» چون این برهان بدیدم، دست از کل اشغال بداشتم. ابتدای توبهٔ من آن بود.»

و جعفر خلدی رضی الله عنه گوید: روزی ابوالحسن نوری رحمه الله و رضی عنه اندر خلوت مناجات می کرد. من برفتم تا مناجات وی را گوش دارم، چنان که وی نداند؛ که سخت فصیح و لبق می بود. گفت: «بارخدایا، اهل دوزخ را عذاب کنی و جمله آفریدگان تواند و به علم و قدرت و ارادت قدیم تواند. اگر ناچار دوزخ را از مردم پر خواهی، قادری بر آن که به من دوزخ و طبقات آن پر گردانی، و مر ایشان را به بهشت فرستی.» جعفر گفت: «من در امر وی متحیر شدم. به خواب دیدم که آینده ای بیامدی و گفتی خداوند تعالی گفت: ابوالحسن را بگوی ما تو را بدان تعظیم و شفقت تو بخشیدیم که به ما و بندگان ماست.»
و وی را نوری بدان خواندندی که اندر خانهٔ تاریک چون سخن گفتی، به نور باطنش خانه روشن شدی، و به نور حق اسرار مریدان بدانستی؛ تا جنید گفت ورا: «ابوالحسن جاسوس القلوب است.»

این است تخصیص مذهب وی،و این اصلی قوی است و امر معظم به نزدیک اهل بصیرت. و بر آدمی هیچ چیز از بذل روح سخت تر نیست و دست بداشتن محبوب خود و خداوند تعالی کلید همه نیکویی ها مر بذل محبوب خود را گردانیده است؛ لقوله، تعالی: «لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون (۹۲/آل عمران).» و چون روح کسی مبذول باشد، مال و منال و خرقه و لقمه را چه خطر باشد؟
و اصل این طریقت این است؛ چنان که یکی به نزدیک رویم امد که: «مرا وصیتی کن.» بگفت: «یا بنی، لیس هذا الأمر غیر بذل الروح إن قدرت علی ذلک و الا فلا تشتغل بترهات الصوفیة. این امر به جز بذل جان نیست اگر توانی و الا به ترهات صوفیان مشغول مشو.»

و هرچه جز این است همه ترهات است، و خداوند جل جلاله گفت، عز من قائل: «ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله أمواتا بل أحیاء عند ربهم (۱۶۹/آل عمران)»، و قوله تعالی: «ولاتقولوا لمن یقتل فی سبیل الله أموات بل أحیاء (۱۵۴/البقره).»
پس حیات ابدی اندر قربت سرمدی به بذل روح یابند، و ترک نصیب خود اندر فرمان وی و متابعت دوستانش. اما ایثار و اختیار جمله اندر رؤیت تفرقه باشد و اندر عین جمع ایثار، که ترک نصیب است خود اصل نصیب بود و تا روش طالب متعلق به کسب وی بود، همه هلاک وی بود و چون جذب حق ولایت خود ظاهر کرد، احوال وی جمله بر هم بشولید، وی را عبارت نماند و روزگارش را اسم نه،تا کسی وی را نامی نهد و یا از وی عبارتی کند و یا چیزی را بدو حوالتی رود؛ چنان که شبلی گوید، رحمة الله علیه:

غبت عنی فما احس بنفسی
وتلاشت صفاتی الموصوفة

فأنا الیوم غائب عن جمیع
لیس الا العبارة الملهوفة

English translation

God, the Exalted, said: 'And they prefer others over themselves, even though they are in need (Quran 59:9). They practice altruism (ithar) even though they are in need of it.'

The revelation of this verse concerned specifically the poor among the Companions. The reality of ithar is that in companionship one preserves the right of one's companion, sets aside one's own share in favor of one's companion's share, and takes hardship upon oneself for the comfort of one's companion; 'For ithar is undertaking to assist others while employing what the Almighty commanded His chosen Messenger, when He said: Take to forgiveness, and enjoin kindness, and turn away from the ignorant (Quran 7:199).'

This will be explained more fully in the chapter on the manners of companionship (adab al-suhba).

But what is intended here is ithar, and it is of two kinds: one in companionship, as has been mentioned, and the other in love. In the ithar of a companion's right there is a kind of hardship and trouble; but in the ithar of the beloved's right there is all spirit and comfort.

It is famous in the stories that: when Ghulam al-Khalil manifested his enmity toward this group and undertook a different quarrel with each one, they seized Nuri, Raqqam, and Abu Hamza and brought them to the caliph's court. Ghulam al-Khalil said: 'These are a people who are heretics (zanadiqa). If the Commander of the Faithful orders them killed, the root of the heretics will be destroyed, for they are the chiefs of this whole group; and if this good comes about by his hand, I guarantee him a great reward.' The caliph immediately ordered that their necks be struck. The executioner came and bound the hands of all three. When he intended to kill Raqqam, Nuri rose and sat in Raqqam's place on the executioner's block, with complete joy and willingness. The people were astonished.

The executioner said: 'O young man, this sword is not such a desirable thing that people should come to it with the eagerness you have shown, and your turn has not yet come.'

He said: 'Yes, my path (tariqa) is founded upon ithar, and the most precious of things is life. I wish to spend these few breaths in the service of these brothers; for one breath of this world is dearer to me than a thousand years of the hereafter, because this is the abode of service and that is the abode of nearness, and nearness is attained through service.'

The postmaster (sahib al-barid) took up this speech and went to the caliph and reported it. The caliph was astonished at the tenderness of his nature and the subtlety of his speech in such a state, and sent someone to say: 'Suspend their affair.' The chief justice was Abbas ibn Ali; he referred their case to him. He took all three to his house, and whatever he asked of the rulings of the Shariah and of the reality (haqiqa), he found them complete in it, and he was ashamed of his own heedlessness regarding them. Then Nuri said: 'O judge, you asked all this and yet asked nothing; for God has men whose standing is by Him, whose sitting is by Him, and whose speech, movement, and stillness are all by Him; they are living and enduring through witnessing Him. If for one moment the witnessing of God is cut off from them, a cry rises up from them.' The judge was astonished at the subtlety of their speech and the soundness of their state. He wrote to the caliph: 'If these are heretics, I bear witness and rule that there is no monotheist on the face of the earth.' The caliph summoned them and said: 'Ask for a request.' They said: 'Our request of you is that you forget us. Neither by your acceptance count us near, nor by your rejection cast us out; for your rejection is to us like your acceptance, and your acceptance like your rejection.' The caliph wept and sent them back with honor.

From Nafi it is narrated that he said: Ibn Umar craved fish, and they searched the whole city and did not find any. After several days I found some, ordered it roasted, and brought it to him on a loaf of bread. I saw the mark of joy on his face in his illness at the bringing of that fish. At that moment a beggar came to the door, and he ordered: 'Give it to that beggar.' The servant said: 'O master, you desired this for so many days, why now give it away? Let us instead do some other kindness for the beggar.' He said: 'O servant, eating this is forbidden to me, for I have driven it out of my heart because of the report I heard from the Messenger, peace be upon him. He, peace be upon him, said: Whatever man craves a desire and rejects his desire and prefers another over himself, God forgives him. He who craves something of the desires, then obtains it, holds his hand back from it, and sees another as more deserving of it than himself, God will inevitably forgive him.'

And in the stories I found that: ten of the dervishes descended into the desert. They lost the way, and thirst overtook them, and with them was a single draught of water. They practiced ithar toward one another and none drank, until all passed from the world through thirst, except one man. He said: 'When I saw that all had gone, I drank the water and by its strength returned to the road.' Someone said to him: 'It would have been better had you not drunk.' He said: 'O you! Is this how you understand the Shariah? For had I not drunk, I would have been the killer of my own self, and held accountable for it.' He said: 'Then would they have been killers of their own selves?' He said: 'No; because none of them drank so that another might drink. When all had gone down together in agreement, I remained, and the water inevitably became religiously obligatory upon me to drink.'

When the Commander of the Faithful Ali, may God honor his face, slept upon the bed of the Prophet, peace be upon him, and the Prophet with Abu Bakr, may God be pleased with him, came out of Mecca and entered the cave, and that night the infidels intended to kill the Prophet, peace be upon him, God the Exalted said to Gabriel and Michael: 'I have made brotherhood between you and made the life of one longer than the other. Which of you two will practice ithar toward his brother over himself and choose death?' Both chose life for themselves. God the Exalted said to Gabriel and Michael: 'You have seen the nobility of Ali and his excellence over yourselves, that I made brotherhood between him and My Messenger. He chose killing and death for himself and slept in his place and sacrificed his life for the Prophet, peace be upon him, practicing the ithar of life toward him. Both of you now go to earth and one sit at his head.' Gabriel said: 'Bravo, bravo, who is like you, O son of Abu Talib? For God the Exalted boasts of you before His angels. Who is like you, O son of Abu Talib, of whom God the Exalted boasts before all the angels, while you sleep pleasantly?' Then a verse came concerning him, His saying, the Exalted: 'And among people is he who sells his self seeking God's pleasure, and God is kind to the servants (Quran 2:207).'

When at the trial of Uhud God the Exalted tested the believers, a woman among the righteous of the Ansar said: I came out with a draught of water to give it to one of my own. In the battlefield I saw one of the noble Companions, fallen wounded and counting his breaths. He signaled to me: 'Give me some of that water.' I gave the water to him. Another wounded man called out: 'Give me.' He did not drink and pointed me to him. When I brought it to him, another called out. He did not drink and said to me: 'Take it to him.' Thus until seven men. When the seventh wished to take the water from me, he gave up his soul. I returned, saying I would give it to another. He had lost consciousness, until all seven passed away. Then the verse came, His saying, the Exalted: 'And they prefer others over themselves, even though they are in need (Quran 59:9).'

Among the Children of Israel there was a worshipper who had worshipped for four hundred years. One day he said: 'O Lord, if these mountains did not exist and You had not created them, traveling and journeying would be easier for Your servants.' A command came to one of the prophets of the time: 'Tell that worshipper: What business have you with interfering in Our kingdom? Now that you have interfered, We have erased your name from the register of the blessed and inscribed it in the register of the wretched.' Joy appeared in the worshipper's heart and he performed a prostration of thanks to God, Mighty and Majestic. The prophet of the time said: 'O shaykh, thanks is not obligatory for wretchedness.' He said: 'My thanks for wretchedness is because at least my name is in the register. But I have a request, O prophet, of God...'

0

1

Updated 2026-07-20

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related