بخش ۳۹ - فصل / Section 39 - Chapter
Original content
بدان اسعدک الله که مردمان را اندر معرفت خداوند تعالی و صحت علم بدو اختلاف است بسیار. معتزله گویند که: «معرفت حق عقلی است و جز عاقل را بدو معرفت روا نباشد.» و باطل است این قول، به دیوانگانی که اندر دار اسلام اند که حکمشان حکم معرفت بود و به کودکانی که عاقل نباشند و حکمشان حکم ایمان بود. اگر معرفت به عقل بودی، ایشان را چون عقل نیست حکم معرفت نبودی و کافران را که عقل است حکم کفر و اگر عقل معرفت را علت بودی، بایستی تا هر که عاقل بودی عارف بودی و همه بی عقلان جاهلان بودندی و این مکابرهٔ عیان است.
و گروهی گویند که: «علت معرفت حق استدلالی است، و به جز مستدل را معرفت روا نبود.» و باطل است این قول به ابلیس که وی آیات بسیار دید و بهشت و دوزخ و عرش و کرسی و رؤیت آن ها وی را علت معرفت نیامد؛ قوله، تعالی: «ولو اننا نزلنا الیهم الملائکة و کلمهم الموتی و حشرنا علیهم کل شیء قبلا ما کانوا لیؤمنوا الا أن یشاء الله (۱۱۱/الأنعام). اگر ما فریشتگان را به کفار فرستیم تا با ایشان سخن گویند، و یا مردگان را ناطق گردانیم، ایشان ایمان نیارند تا ما نخواهیم.» و اگر رؤیت آیت و استدلال آن، علت معرفت بودی خداوند تعالی علت معرفت آنرا گردانیدی نه مشیت خود را.
و به نزدیک اهل سنت و جماعت صحت عقل و رؤیت آیت سبب معرفت است نه علت آن؛ که علت آن جز محض عنایت و لطف مشیت خداوند نیست عمت نعماؤه که بی عنایت، عقل نابینا بود؛ از آن چه عقل خود به خود جاهل است و از عقلا کس حقیقت آن را نشناخته است. چون وی به خود جاهل بود، غیر خود را چگونه شناسد؟ و بی عنایت، استدلال و فکرت اندر رؤیت آیت همه خطا بود؛ که اهل هوی و طایفهٔ الحاد جمله مستدل اند، اما بیشتری عارف نه اند؛ و باز آن که از اهل عنایت است همه حرکات وی معرفت است و استدلالش طلب و ترک استدلال تسلیم و اندر صحت معرفت، تسلیم از طلب اولی تر نباشد که طلب اصلی است که ترک آن روی نیست و تسلیم اصلی که اندر آن اضطراب روی نیست، و حقیقت این هر دو معرفت نه و به حقیقت بدان که راهنمای و دلگشای بنده به جز خداوند نیست تعالی الله عن جمیع ما یقول الظالمون و وجود عقل و دلایل را امکان هدایت نباشد و دلیل از این واضح تر نباشد که خداوند تعالی فرمود: «ولو ردوا لعادوا لما نهوا عنه (۲۸/الأنعام). اگر کفار باز دنیا آیند بدان کفر خود بازگردند.» و چون امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه را بپرسیدند از معرفت، گفت: «عرفت الله بالله و عرفت ما دون الله بنور الله. خداوند را عز و جل بدو شناختم و جز خداوند را به نور او شناختم.»
پس خداوند تعالی تن را بیافرید و حوالت زندگانی آن به جان کرد و دل را بیافرید و حوالت زندگانی آن به خود کرد. پس چون عقل و آیت را قدرت زنده کردن تن نباشد، محال باشد که دل را زنده کند؛ چنان که گفت: «او من کان میتا فأحییناه... (۱۲۲/الأنعام).» حوالت حیات جمله به خود کرد، آنگاه گفت: «وجعلنا له نورا یمشی به فی الناس (۱۲۲/الأنعام). آفریدگار نوری که روش مؤمنان در آن است منم.» و نیز گفت: «افمن شرح الله صدره للإسلام (۲۲/الزمر).» گشادن دل را به خود حوالت کرد و بستن آن را هم به فعل خود باز بست و گفت: «ختم الله علی قلوبهم وعلی سمعهم (۷/البقره)»، و نیز گفت: «ولا تطع من أغفلنا قلبه عن ذکرنا(۲۸/الکهف).» پس چون قبض و بسط و ختم و شرح دل بدو بود، محال باشد که راهنمای جز وی را داند؛ که هرچه دون اوست جمله علت و سبب است و هرگز علت و سبب بی عنایت مسبب راه نتواند نمود؛ که حجاب راهبر باشد نه راهبر. قوله، تعالی: «ولکن الله حبب إلیکم الإیمان و زینه فی قلوبکم (۷/الحجرات).» تزیین و تحبیب را به خود اضافت کرد و الزام تقوی که عین آن معرفت است از وی است و ملزم را اندر الزام خود اختیار دفع و جلب نی. پس بی تعریف وی نصیب خلق از معرفت وی به جز عجز نباشد.
و ابوالحسن نوری گوید، رضی الله عنه: «لا دلیل علی الله سواه، إنما العلم یطلب لأداء الخدمة. جز او دلیل دل ها نیست به معرفت خود، علم ادای خدمت را طلبند نه صحت معرفت را.»
و از مخلوقان کس را قدرت آن نیست که کسی را به خدای رساند. مستدل از ابوطالب عاقل تر نباشد و دلیل از محمد بزرگتر نه. چون جریان حکم ابوطالب بر شقاوت بود دلالت محمد وی را سود نداشت. نخست درجه از استدلال، اعراض است از حق؛ از آن چه استدلال کردن تأمل کردن اندر غیر است، و حقیقت معرفت اعراض کردن از غیر است و اندر عادت، وجود جمله مطلوبان به استدلال بود و معرفت وی خلاف عادت است. پس معرفت وی جز دوام حیرت عقل نیست و اقبال عنایت وی به بنده. کسب خلق را اندر آن سبیل نیست و به جز انعام و الطاف وی مر بندهٔ وی را دلیل نیست و آن از فتوح قلوب است و از خزاین غیوب؛ که آن چه دون وی است بجمله محدث اند. پس روا بود که محدث به چون خودی رسد روا نباشد که به آفریدگار خود رسد با وجود وی و آن چه اندر تحت کسب وی آید کسب کاسب غالب بود و مکتسب مغلوب بود. پس کرامت نه آن بود که عقل به دلیل فعل، هستی فاعل اثبات کند؛ که کرامت آن بود که دل به نور حق سبحانه و تعالی هستی خود را نفی کند. آن یکی را معرفت قالت بود و این دیگر را حالت شود.
و آن چه گروهی مر آن را می علت معرفت دانند و آن عقل است، گو بنگرید تا آن چه چیز است که اندر دل از عین معرفت می اثبات کند و هرچه می عقل اثبات کند می معرفت نفی آن اقتضا کند؛ یعنی آن چه اندر دل به دلالت عقل صورت گیرد که خداوند آن است وی به خلاف آن است و اگر به خلاف آن صورت گیرد به خلاف آن است. پس چه مجال ماند این جا مر عقل را تا به استدلال وی معرفت باشد؟ از آن چه عقل و وهم وی هر دو یک جنس باشند و آن جا که جنس اثبات شد معرفت نفی گشت. پس اثبات استدلال عقل، تشبیه آمد و نفی آن تعطیل و مجال آن جز اندر این دو اصل نیست و این هر دو معرفت نکرت بود که مشبهه و معطله موحد نباشند.
پس چون عقل به مقدار امکان خود برفت و آن چه از آن او می آمد خود همه او بود، دل های دوستان را از طلب چاره نبود بر درگاه عجز بی آلت بیارامیدند و اندر آرام خود بی قرار شدند. دست به زاری بردند و مر دل های خود را مرهم جستند و راهشان از نوع طلب و قدرت ایشان برسید. قدرت حق این جا قدرت ایشان آمد؛ یعنی از او بدو راه یافتند. از رنج غیبت بر آسودند و اندر روضهٔ انس بیارمیدند و اندر روح و سرور مقرر شدند. چون عقل دل ها را به مراد رسیده دید، تصرف خود پیدا کرد. اندر نیافت بازماند. چون بازماند متحیر شد. چون متحیر شد معزول گشت. چون معزول گشت، آنگاه حق لباس خدمت اندر وی پوشید و گفت: «تا با خود بودی به آلت تصرف خود محجوب بودی. چون آلات فانی شد بماندی. چون بماندی برسیدی.» پس دل را نصیب قربت آمد و عقل را خدمت و معرفت خود به تعریف بود. پس خداوند عز وجل بنده را به تعریف و تعرف خود شناساکرد تا وی را بدو بشناخت. شناختنی نه که موصول آلت بود. شناختنی که وجود وی در آن عاریت بود تا به همه وجود عارف را انانیت خیانت آمد. تا ذکرش بی نسیان بود و روزگارش بی تقصیر و معرفت وی حال بود نه مقال.
و نیز گروهی گفته اند که: «معرفت الهامی است.» و آن نیز محال است؛ از آن چه معرفت را برهان باطل و حق است و اهل الهام را بر خطا و صواب برهان نباشد؛ از آن چه یکی گوید که: «به من الهام است که خداوند تعالی اندر مکان نیست.» و یکی گوید: «مرا الهام چنان است که ورا مکان است.» لامحاله اندر دو دعوی متضاد حق به نزدیک یکی باشد و هر دو به الهام می دعوی کنند و لامحاله ممیزی بباید تا فرق کند میان صدق و کذب این دو مدعی. آنگاه به دلیل دانسته باشد و حکم الهام باطل بود و این قول براهمه است و الهامیان.
و اندر زمانه دیدم که قومی اندر این غلوی بسیار کنند و نسبت روزگار خود به طریق پارسا مردان دارند و جمله بر ضلالت اند و قولشان مخالف همه عقلاست از اهل کفرو اسلام؛ از آن چه ده مدعی به الهام به ده قول متناقض می دعوی کنند اندر یک حکم، همه باطل بود و هیچ کس بر حق نباشند.
و اگر گوید گوینده ای که: «آن چه خلاف شرع است آن الهام نباشد.» گوییم که: تو اندر اصل خود مخطی و غلطی؛ که چون شریعت را می به قیاس الهام به خود گیری و گویی که ثبات این الهام بدان است. پس معرفت شرعی و نبوی و هدایتی بود نه الهامی و حکم الهام اندر معرفت به همه وجوه باطل است.
و گروهی دیگر گفته اند که: «معرفت خداوند تعالی ضروری است.» و این نیز محال است؛ از آن که اندر هر چیزی که علم بنده بدان ضرورت بود باید تا عاقلان اندر آن مشترک باشند وچون می بینیم که گروهی از عاقلان بدو جحد و انکار کنند و تشبیه و تعطیل می روا دارند، درست شد که ضروری نیست و نیز اگر معرفت خداوند تعالی ضروری بودی، بدان تکلیف نیامدی؛ از آن چه محال بود تکلیف به معرفت چیزی که علم بدان ضرورت بود؛ چنان که بر معرفت خود و آن آسمان و زمین و روز و شب و آلام و لذات و امثالهم که عاقل خود را اندر حال وجود آن به شک نتواند انداخت؛ که اندر آن اضطراری بود و اگر خواهد که نشناسد نتواند که نشناسد. اما گروهی از متصوفه که اندر صحت یقین خود نگاه کردند گفتند که: «ما وی را به ضرورت شناسیم؛ از آن چه اندر دل هیچ شک نیافتند، یقین را ضرورت، نامزد آن کردند. اندر معنی مصیب اند اما اندر عبارت مخطی اند؛ که اندر علم ضرورت مر صحیح را تخصیص روا نباشد، که همه عقلا یکسان باشند و نیز ضرورت علمی بود که اندر دل احیا بی سببی پدید آید و علم به خداوند و معرفت وی سببی است.
اما استاد ابوعلی دقاق و شیخ ابوسهل پدر این سهل که رئیس و امام نشابور بود رحمة الله علیهم، بر آن اند که ابتدا معرفت استدلال است و انتها ضرورت شود، همچنان که علم به طاعت ها که ابتدا مکتسب باشد و انتها ضرورت شود به یک قول اهل سنت و گویند: «نبینی که اندر بهشت علم به خداوند ضرورت شود، و چون روا باشد که آن جا ضرورت بود روا باشد که این جا نیز ضرورت گردد و نیز این جا پیغمبران علیهم السلام اندر آن حال که کلام وی می شنودند بی واسطه وی را به ضرورت می شناختند و یا فریسته ای که وحی می گزارد همچنان و مانند این.»
گوییم: بهشتیان اندر بهشت وی را بضرورت شناسند؛ از آن چه بهشت دار تکلیف نیست و نیز پیغمبران علیهم السلام مأمون العاقبه باشند و از قطیعت ایمن و آن که او را بضرورت شناخت نیز وی را خوف قطیعت نباشد وایمان و معرفت را فضل بدان است که غیبی است چون عینی گردد، ایمان خبر گردد و اختیار اندر عین آن برخیزد و اصول شرع مضطرب شود و حکم ردت باطل گردد و تکفیر بلعم و برصیصا و ابلیس درست نیاید که ایشان باتفاق عارف بودند به خدای عز و جل؛ چنان که از ابلیس ما را خبر داد از حال طرد و رجم وی: «فبعزتک لأغوینهم أجمعین (۸۲/ص)»؛ و به حقیقت «فبعزتک» و سخن گفتن و جواب شنیدن تقاضای معرفت کند و عارف تا عارف بود از قطیعت ایمن باشد و قطیعت به زوال معرفت حاصل آید و زوال علم ضرورتی صورت نگیرد.
و این مسأله ای پر آفت است اندر میان خلق و شرط آن است که این مقدار بدانی تا از آفت رسته باشی؛ که علم بنده و معرفت وی به خداوند تعالی جز به اعلام و هدایت ازلی وی نیست و روا باشد که یقین بندگان اندر معرفت گاه زیادت شود و گاه نقصان اما اصل معرفت زیادت و نقصان نشود؛ که زیادتش نقصان بود و نقصان هم نقصان.
و به شناخت خداوند تقلید نشاید کرد و وی را به صفات کمال باید شناخت و آن جز به حسن رعایت و صحت عنایت حق تعالی راست نیاید و دلایل وعقول بجمله ملک وی اند و اندر تحت تصرف وی. خواهد فعلی را از افعال خود دلیل یکی کند و وی را به خود راه نماید و خواهد همان فعل را حجاب وی گرداند تا هم بدان فعل از وی بازماند؛ چنان که عیسی علیه السلام دلیل گشت قومی را به معرفت و قومی را حجاب آمد از معرفت؛ تا گروهی گفتند: «این بندهٔ خدای است عز وجل»؛ و گروهی گفتند: «پسر خدای است، عز وجل.» و بت و ماه و آفتاب همچنان، گروهی را به حق دلیل شد و گروهی هم بدان بازماندند و اگر دلیل علت معرفت بودی بایستی تا هر که مستدل بودی عارف بودی و این مکابرهٔ عیان باشد.
پس خداوند تعالی یکی را برگزیند و وی را راهبر خود گرداند تا به سبب او بدو رسند و او را بدانند. پس دلیل وی را سبب آمد نه علت و سببی از سببی اولی تر نباشد اندر حق مسبب مر مسبب را.
لعمری اثبات سبب مر عارفان را اندر معرفت زنار باشد و التفات به غیر معروف، شرک؛ «من یضلل الله فلا هادی له (۱۸۶/الأعراف).» چون اندر لوح محفوظ، لا، بل اندر مراد و معلوم حق، کسی را نصیب شقاوت بود دلیل و استدلال چگونه هادی وی گردد؟ «من التفت الی الاغیار فمعرفته زنار.» آن که اندر قهر خداوند متلاشی و مستغرق است، چگونه وی را بدون حق چیزی گریبان گیرد؟
چون ابراهیم علیه السلام از غار بیرون آمد به روز هیچ چیز ندید واندر روز بیشتر برهان بود و عجایب ظاهرتر بود و چون شب برون آمد، «رای کوکبا (۷۶/الأنعام).» اگر علت معرفت وی دلیل بودی، دلایل به روز پیداتر و عجایب آن مهیاتر. پس خداوند تعالی چنان که خواهد، بدانچه خواهد، بنده را به خود راه نماید و در معرفت بر وی بگشاید تا در عین معرفت به درجه ای برسد که عین معرفت غیر آید و صفت و معرفت وی آفت وی گردد و به معرفت از معروف محجوب شود تا حقیقت معرفت دعوی وی شود.
و ذوالنون مصری گوید، رحمة الله علیه: «ایاک أن تکون بالمعرفة مدعیا.»
بر تو بادا که دعوی معرفت نکنی؛ که اندر آن هلاک شوی. تعلق به معنی آن کن تا نجات یابی.
پس هرکه به کشف جلال وی مکرم شود، هستی وی وبال وی گردد و صفات وی جمله آفتگاه وی گردد و آن که از آن حق بود و حق از آن وی، وی را هیچ چیز نباشد که نسبت وی بدان چیز درست آید اندر کونین و عالمین و حقیقت معرفت دانستن ملک است مر حق را تعالی و تقدس و چون کسی کل ممالک را متصرف وی داند ورا با خلق چه کار ماند تا به خود یا به خلق محجوب شود؟ و حجاب از جهل بود چون جهل فانی شد حجاب متلاشی گشت.دنیایی، به معرفت، عقبایی شود. والله اعلم.
English translation
Know—may God make you happy—that people differ greatly concerning the knowledge (ma'rifa) of God the Exalted and the soundness of knowing Him. The Mu'tazila say: 'Knowledge of the Truth is rational, and none but the rational may have knowledge of Him.' But this saying is false, [as shown] by the insane who live in the abode of Islam, whose ruling is the ruling of gnosis, and by children who are not rational, whose ruling is the ruling of faith. If knowledge were by reason, then since they have no reason they would have no ruling of gnosis, and the unbelievers who have reason would have the ruling of unbelief; and if reason were the cause of gnosis, then everyone rational would necessarily be a knower ('arif) and all those without reason would be ignorant—and this is a manifest absurdity.
And a group say: 'The cause of the knowledge of the Truth is inference (istidlal), and none but the one who reasons by inference may have gnosis.' But this saying is false [as shown] by Iblis, who saw many signs—Paradise and Hell, the Throne and the Footstool—and their vision was not for him a cause of gnosis. He, the Exalted, said: 'And even if We had sent down angels to them, and the dead had spoken to them, and We had gathered all things before them, they would not have believed unless God willed' (al-An'am 111). 'If We were to send angels to the unbelievers to speak with them, or make the dead speak, they would not believe until We willed it.' And if the vision of the sign and inference from it were the cause of gnosis, God the Exalted would have made that the cause of gnosis, not His own will.
And according to the People of the Sunna and Community, the soundness of reason and the vision of the sign are a means (sabab) of gnosis, not its cause ('illa); for its cause is nothing but the pure grace and gentle will of God—may His bounties be widespread—for without [divine] grace, reason is blind; because reason is in itself ignorant, and none of the rational has known its reality. Since it is ignorant of itself, how should it know another? And without grace, inference and thought upon the vision of the sign are all error; for the people of caprice and the sect of heresy are all reasoners by inference, yet most are not knowers; whereas the one who is of the people of grace—all his motions are gnosis, his inference is seeking, and his abandoning of inference is submission; and in the soundness of gnosis, submission is not preferable to seeking, for seeking is a fundamental from which there is no turning away, and submission is a fundamental in which there is no agitation; and the reality of these two is not gnosis. And know in truth that the guide and opener of the servant's heart is none but God—exalted is God above all that the wrongdoers say—and reason and proofs have no possibility of [providing] guidance. There is no clearer proof of this than that God the Exalted said: 'And even if they were returned, they would return to that which they were forbidden' (al-An'am 28). 'If the unbelievers came back to the world, they would return to their unbelief.' And when the Commander of the Faithful, Ali—may God be pleased with him—was asked about gnosis, he said: 'I knew God through God, and I knew what is other than God by the light of God.'
Then God the Exalted created the body and assigned its life to the soul, and created the heart and assigned its life to Himself. So since reason and the sign have no power to give life to the body, it is impossible that they should give life to the heart; as He said: 'Is he who was dead and We gave him life...' (al-An'am 122). He assigned all life to Himself, then said: 'And We appointed for him a light by which he walks among people' (al-An'am 122): 'I am the Creator of the light in which is the way of the believers.' And He also said: 'Is he whose breast God has expanded for Islam...' (al-Zumar 22). He assigned the opening of the heart to Himself, and bound its closing to His own act, and said: 'God has set a seal upon their hearts and upon their hearing' (al-Baqara 7); and also: 'And do not obey him whose heart We have made heedless of Our remembrance' (al-Kahf 28). So since the contraction and expansion, sealing and opening of the heart are His, it is impossible that the heart should know any guide but Him; for everything other than Him is entirely cause and means, and never can a cause or means without the grace of the Causer show the way; for it is a veil, not a guide. He, the Exalted, said: 'But God has made faith beloved to you and adorned it in your hearts' (al-Hujurat 7). He attributed the adorning and endearing to Himself, and the imposing of piety—which is the very essence of gnosis—is from Him, and the one on whom it is imposed has no choice in His imposition to repel or attract it. So without His making [Himself] known (ta'rif), the creatures' share of gnosis of Him is nothing but incapacity.
And Abu al-Hasan al-Nuri—may God be pleased with him—says: 'There is no proof of God other than Him; knowledge is sought only for the performance of service.' 'There is no proof for hearts of the knowledge of Him but Himself; knowledge is sought for the performance of service, not for the soundness of gnosis.'
And none of the creatures has the power to bring anyone to God. The reasoner is not more rational than Abu Talib, and no proof is greater than Muhammad. Since the course of Abu Talib's ruling was upon wretchedness, the guidance of Muhammad did not benefit him. The first degree of inference is turning away from the Truth; because to reason by inference is to contemplate something other [than God], and the reality of gnosis is turning away from the other. Customarily the existence of all things sought is by inference, whereas gnosis of Him is contrary to custom. So gnosis of Him is nothing but the permanence of the bewilderment of reason and the advent of His grace toward the servant. The acquisition (kasb) of the creatures has no path in it, and there is no proof for His servant except His bounties and kindnesses, and that is from the openings of hearts and from the treasuries of the unseen; for whatever is other than Him is all originated (muhdath). So it may be that an originated thing reaches something like itself, [but] it cannot reach its Creator by means of its own existence; and whatever comes under its acquisition, the acquisition of the acquirer is dominant and the acquired is dominated. So the miracle (karama) is not that reason establishes the existence of the Agent by the proof of the act; rather the miracle is that the heart negates its own existence by the light of the Truth, glorified and exalted. For the one, gnosis is a statement (qal); for the other, it becomes a state (hal).
And as for that which a group considers the cause of gnosis—namely reason—say: look, then, at what reason establishes in the heart of the very [reality of] gnosis; and whatever reason establishes, gnosis requires its negation; that is, whatever takes form in the heart through the indication of reason, [saying] that God is that—He is contrary to it; and if it takes form as the contrary of that, He is contrary to that too. So what scope remains here for reason, that gnosis should be by its inference? Because reason and its imagination (wahm) are both of one genus, and wherever a genus is established, gnosis is negated. So the affirmation of reason's inference amounts to anthropomorphism (tashbih), and its negation to divesting [God of attributes] (ta'til), and there is no scope but within these two principles; and both are ignorance rather than gnosis, for the anthropomorphists (mushabbiha) and the divesters (mu'attila) are not among the affirmers of divine unity (muwahhid).
So when reason went to the measure of its own possibility, and whatever came from it was all itself, the hearts of the friends [of God] had no recourse from seeking; they came to rest at the threshold of incapacity without instrument, and became restless within their rest. They stretched out their hands in lamentation and sought a balm for their hearts, and their path of the kind of seeking and their own power came to an end. Here the power of the Truth became their power; that is, from Him they found the way to Him. They found relief from the pain of absence, rested in the garden of intimacy (uns), and became established in spirit and joy. When reason saw the hearts arrived at their goal, it displayed its own control (tasarruf). It failed to attain and was left behind. When it was left behind, it became bewildered. When bewildered, it was deposed. When deposed, then the Truth clothed it in the garment of service and said: 'So long as you were with yourself, you were veiled by the instrument of your own control. When the instruments passed away, you remained. When you remained, you arrived.' So the heart received the portion of nearness (qurba), and reason the portion of service, and gnosis of Him was through [His] making-known (ta'rif). So God, Mighty and Majestic, made the servant know Him through His making-Himself-known and self-disclosure (ta'arruf), so that he knew Him through Him—a knowing not connected to an instrument; a knowing in which the servant's existence is borrowed, so that with all his being egoism (ananiyya) became a betrayal to the knower; so that his remembrance is without forgetfulness, his time without shortcoming, and his gnosis is a state (hal), not a statement (maqal).
And a group have also said: 'Gnosis is by inspiration (ilham).' And that too is impossible; because gnosis has a proof of falsehood and truth, whereas the people of inspiration have no proof of error and correctness; for one says: 'It is inspired to me that God the Exalted is not in a place,' and another...
0
1
Tags
Humanities
Literature
Persian Literature Prerequisite Course
Related
بخش ۱ - بسْمِ اللّه الرّحمنِ الرّحیم / Section 1 - In the Name of Allah, the Compassionate, the Merciful
بخش ۲ - فصل / Section 2 - Chapter
بخش ۳ - فصل / Section 3 - Chapter
بخش ۴ - فصل / Section 4 - Chapter
بخش ۷ - فصل / Section 7 - Chapter
بخش ۹ - فصل / Section 9 - Chapter
بخش ۵ - فصل / Section 5 - Chapter
بخش ۲ - فصل / Section 2 - Chapter
بخش ۶ - فصل / Section 6 - Chapter
بخش ۳ - فصل / Section 3 - Chapter
بخش ۸ - فصل / Section 8 - Chapter
بخش ۴ - فصل / Section 4 - Chapter
بخش ۱ - بابُ اثباتِ العلم / Section 1 - The Chapter on the Affirmation of Knowledge
بخش ۱ - باب الفقر / Section 1 - The Chapter on Poverty (Bab al-Faqr)
بخش ۵ - فصل / Section 5 - Chapter
بخش ۱ - باب التصوّف / Section 1 - The Chapter on Sufism (Bab al-Tasawwuf)
بخش ۲ - فصل / Section 2 - Chapter
بخش ۲ - فصل / Section 2 - Chapter
بخش ۳ - فصل / Section 3 - Chapter
بخش ۳ - فصل / Section 3 - Chapter
بخش ۳ - فصل / Section 3 - Chapter
بخش ۱ - باب لُبس المرقعات / Section 1 - The Chapter on Wearing the Patched Frock (Lubs al-Muraqqa'at)
بخش ۱ - باب اختلافهم فی الفقر و الصّفوة / Section 1 - The Chapter on Their Disagreement Concerning Poverty (Faqr) and Purity (Safwa)
بخش ۲ - فصل / Section 2 - Chapter
بخش ۲ - فصل / Section 2 - Chapter
بخش ۴ - ۳ ابوعمرو عثمان بن عفان، رضی اللّه عنه / Section 4 - 3 Abu Amr Uthman ibn Affan, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۱ - باب ذکر اهل الصُّفَّة / Section 1 - The Chapter on Mentioning the People of the Suffa (Ahl al-Suffa)
بخش ۵ - ۴ ابوالحسن علی بن ابی طالب، کرّم اللّه وجهه / Section 5 - 4 Abu al-Hasan Ali ibn Abi Talib, May Allah Honor His Face
بخش ۱ - بابٌ فی ذکر أئمَّتِهِم من اهل البیت / Section 1 - The Chapter on Mentioning Their Imams from the People of the House (Ahl al-Bayt)
بخش ۱ - باب الملامة / Section 1 - The Chapter on Blame (Bab al-Malamah)
بخش ۱ - بابٌ فی ذکر أئمَّتِهم من الصَّحابَةِ و التّابعینَ و مُتابِعیهم، رضی اللّه عنهم أجمعین / Section 1 - The Chapter on Mentioning Their Imams from among the Companions, the Successors, and Those Who Followed Them, May Allah Be Pleased with Them All
بخش ۲ - ۱ ابومحمد الحسن بن علی، کرّم اللّه وجهه / Section 2 - 1 Abu Muhammad al-Hasan ibn Ali, May Allah Honor His Face
بخش ۴ - ۳ ابوالحسن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب، رضی اللّه عنهم / Section 4 - 3 Abu al-Hasan Ali ibn al-Husayn ibn Ali ibn Abi Talib, May Allah Be Pleased with Them
بخش ۲ - ۱ ابوبکر عبداللّه بن عثمان، الصدیق، رضی اللّه عنه / Section 2 - 1 Abu Bakr Abdullah ibn Uthman, al-Siddiq, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۵ - ۴ ابوجعفر محمدبن علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب، کرّم اللّه وجهه و رضی عنهم / Section 5 - 4 Abu Ja'far Muhammad ibn Ali ibn al-Husayn ibn Ali ibn Abi Talib, May Allah Honor His Face and Be Pleased with Them
بخش ۳ - ۲ ابوحفص عمر بن الخطاب، رضی اللّه عنه / Section 3 - 2 Abu Hafs Umar ibn al-Khattab, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۶ - ۵ ابومحمدجعفربن محمدبن علی بن الحسین بن علی، الصادق، رضوان اللّه علیهم اجمعین / Section 6 - 5 Abu Muhammad Ja'far ibn Muhammad ibn Ali ibn al-Husayn ibn Ali, al-Sadiq, May Allah's Pleasure Be Upon Them All
بخش ۲ - ۲ هَرِم بن حیّان، رضی اللّه عنه / Section 2 - 2 Haram ibn Hayyan, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۳ - ۲ ابوعبداللّه الحسین بن علی بن ابی طالب، رضی اللّه عنهما / Section 3 - 2 Abu Abd Allah al-Husayn ibn Ali ibn Abi Talib, May Allah Be Pleased with Them Both
بخش ۴ - ۴ سعید بن مسیّب، رحمة اللّه علیه / Section 4 - 4 Sa'id ibn al-Musayyib, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۱ - ۱ اویس قرنی، رضی اللّه عنه / Section 1 - 1 Uwais al-Qarni, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۳ - ۳ ابوعلی الحسن بن ابی الحسن البصری، رحمةاللّه علیه / Section 3 - 3 Abu Ali al-Hasan ibn Abi al-Hasan al-Basri, May Allah's Mercy Be Upon Him
بخش ۱ - ۱ حبیب العجمی، رضی اللّه عنه / Section 1 - 1 Habib al-Ajami, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۲ - ۲ مالک بن دینار، رضی اللّه عنه / Section 2 - 2 Malik ibn Dinar, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۵ - ۵ محمدبن واسع، رضی اللّه عنه / Section 5 - 5 Muhammad ibn Wasi', May Allah Be Pleased with Him
بخش ۴ - ۴ ابوحازم المدنیّ، رحمة اللّه علیه / Section 4 - 4 Abu Hazim al-Madani, May Allah's Mercy Be Upon Him
بخش ۸ - ۸ ابوعلی فُضَیل بن عیاض، رضی اللّه عنه / Section 8 - 8 Abu Ali Fudayl ibn Iyad, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۶ - ۶ ابوحنیف نُعمان بن ثابت الخزّاز، رضی اللّه عنه / Section 6 - 6 Abu Hanifa Nu'man ibn Thabit al-Khazzaz, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۹ - ۹ ابوالفیض ذوالنون بن ابراهیم المصری، رضی اللّه عنه / Section 9 - 9 Abu al-Fayd Dhul-Nun ibn Ibrahim al-Misri, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۱۵ - ۱۵ ابوالحسن سریّ بن المُغلّس السّقطی، رحمةاللّه علیه / Section 15 - 15 Abu al-Hasan Sari ibn al-Mughallis al-Saqati, May Allah's Mercy Be Upon Him