Learn Before
حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت / The Tale of the Bandit Who Did Not Kill the Captive Who Had Eaten His Bread and Salt
Original content
خورد عیاری بدان دل خسته باز
با وثاقش برد دستش بسته باز
شد که تیغ آرد زند در گردنش
پارهٔ نان داد آن ساعت زنش
چون بیامد مرد با تیغ آن زمان
دید آن دل خسته را در دست نان
گفت این نانت که داد ای هیچ کس
گفت این نان را عیالت داد و بس
مرد چون بشنید آن پاسخ تمام
گفت بر ما شد ترا کشتن حرام
زانک هر مردی که نان ما شکست
سوی او با تیغ نتوان برد دست
نیست از نان خوارهٔ ما جان دریغ
من چگونه خون او ریزم به تیغ
خالقا سر تا به راه آورده ام
نان همه بر خوان تو می خورده ام
چون کسی می بشکند نان کسی
حق گزاری می کند آن کس بسی
چون تو بحر جود داری صد هزار
نان تو بسیار خوردم حق گزار
یا اله العالمین درمانده ام
غرق خون بر خشک کشتی رانده ام
دست من گیر و مرا فریاد رس
دست بر سر چند دارم چون مگس
ای گناه آمرز و عذرآموز من
سوختم صد ره چه خواهی سوز من
خونم از تشویر تو آمد به جوش
ناجوان مردی بسی کردم بپوش
من ز غفلت صد گنه را کرده ساز
تو عوض صد گونه رحمت داده باز
پادشاها در من مسکین نگر
گر ز من بد دیدی آن شد این نگر
چون ندانستم خطا کردم ببخش
بر دل و بر جان پر دردم ببخش
چشم من گر می نگرید آشکار
جان نهان می گرید از شوق تو زار
خالقا گر نیک و گر بد کرده ام
هرچه کردم با تن خود کرده ام
عفو کن دون همتیهای مرا
محو کن بی حرمتیهای مرا
سوزنی چون دید با عیسی به هم
بخیه با روی او فکندش لاجرم
تیغ را از لاله خون آلود کرد
گلشن نیلوفری از دود کرد
پاره پاره خاک را در خون گرفت
تا عتیق و لعل از و بیرون گرفت
در سجودش روز و شب خورشید و ماه
کرد پیشانی خود بر خاک راه
هست سیمایی ایشان از سجود
کی بود بی سجده سیما را وجود
روز از بسطش سپید افروخته
شب ز قبضش در سیاهی سوخته
طوطیی را طوق از زر ساخته
هدهدی را پیک ره برساخته
مرغ گردون در رهش پر می زند
بر درش چون حلقه ای سر می زند
چرخ را دور شبان روزی دهد
شب برد روز آورد روزی دهد
چون دمی در گل دمد آدم کند
وز کف و دودی همه عالم کند
گه سگی را ره دهد در پیشگاه
گه کند از گربه ای مکشوف راه
چون سگی را مرد آن قربت کند
شیرمردی را به سگ نسبت کند
او نهد از بهر سکان فلک
گردهٔ خورشید بر خوان فلک
گه عصائی را سلیمانی دهد
گاه موری را سخن دانی دهد
از عصایی آورد ثعبان پدید
وز تنوری آورد طوفان پدید
چون فلک را کره ای سرکش کند
از هلالش نعل در آتش کند
ناقه از سنگی پدیدار آورد
گاو زر در نالهٔ زار آورد
در زمستان سیم آرد در نثار
زر فشاند در خزان از شاخسار
گر کسی پیکان به خون پنهان کند
او ز غنچه خون در پیکان کند
یاسمین را چار ترکی برنهد
لاله را از خون کله بر سر نهد
گه نهد بر فرق نرگس تاج زر
گه کند در تاجش از شبنم گهر
عقل کار افتاده جان دل داده زوست
آسمان گردان زمین استاده زوست
کوه چون سنگی شد از تقدیر او
بحر آبی گشت از تشویر او
هم زمینش خاک بر سر مانده است
هم فلک چون حلقه بر در مانده است
هشت خلدش یک ستانه بیش نیست
هفت دوزخ یک زبانه بیش نیست
جمله در توحید او مستغرق اند
چیست مستغرق که سحر مطلق اند
گرچه هست از پشت ماهی تا به ماه
جملهٔ ذرات بر ذاتش گواه
پستی خاک و بلندی فلک
دو گواهش بس بود بر یک به یک
باد و خاک و آتش و خون آورد
سر خویش از جمله بیرون آورد
خاک ما گل کرد در چل بامداد
بعد از آن جان را درو آرام داد
جان چو در تن رفت و تن زو زنده شد
عقل دادش تا به دو بیننده شد
عقل را چون دید بینایی گرفت
علم دادش تا شناسایی گرفت
چون شناسا شد به عقل اقرار داد
غرق حیرت گشت و تن در کار داد
خواه دشمن گیر اینجا خواه دوست
جمله را گردن به زیر بار اوست
حکمت او بر نهد بار همه
وای عجب او خود نگه دار همه
کوه را میخ زمین کرد از نخست
پس زمین را روی از دریا بشست
چون زمین بر پشت گاو استاد راست
گاو بر ماهی و ماهی در هواست
پس همه بر چیست بر هیچ است و بس
هیچ هیچست این همه هیچست و بس
فکر کن در صنعت آن پادشاه
کین همه بر هیچ می دارد نگاه
چون همه بر هیچ باشد از یکی
این همه پس هیچ باشد بی شکی
جزو و کل برهان ذات پاک اوست
عرش و فرش اقطاع مشتی خاک اوست
عرش بر آبست و عالم بر هواست
بگذر از آب و هوا جمله خداست
عرش و عالم جز طلسمی بیش نیست
اوست و بس این جمله اسمی بیش نیست
درنگر کین عالم و آن عالم اوست
نیست غیر او وگر هست آن هم اوست
جمله یک ذاتست اما متصف
جمله یک حرف و عبارت مختلف
مرد می باید که باشد شه شناس
گر ببیند شاه را در صد لباس
در غلط نبود که می داند که کیست
چون همه اوست این غلط کردن ز چیست
در غلط افتادن احول را بود
این نظر مردی معطل را بود
ای دریغا هیچ کس رانیست تاب
دیدها کور و جهان پر ز آفتاب
گر نبینی این خرد را گم کنی
جمله او بینی و خود را گم کنی
جمله دارند ای عجب دامن به دست
وز همه دورند و با او هم نشست
ای ز پیدایی خود بس ناپدید
جملهٔ عالم تو و کس ناپدید
جان نهان در جسم و تو در جان نهان
ای نهان اندر نهان ای جان جان
ای ز جمله پیش و هم پیش از همه
جمله از خود دیده و خویش از همه
بام تو پر پاسبان، در پر عسس
سوی تو چون راه یابد هیچ کس
عقل و جان را گرد ذاتت راه نیست
وز صفاتت هیچ کس آگاه نیست
گرچه در جان گنج پنهان هم تویی
آشکارا بر تن و جان هم تویی
جملهٔ جانها ز کنهت بی نشان
انبیا بر خاک راهت جان فشان
عقل اگر از تو وجودی پی برد
لیک هرگز ره به کنهت کی برد
چون تویی جاوید در هستی تمام
دستها کلی فرو بستی تمام
ای درون جان برون جان تویی
هرچه گویم آن نه ای هم آن تویی
ای خرد سرگشتهٔ درگاه تو
عقل را سر رشته گم در راه تو
جملهٔ عالم به تو بینم عیان
وز تو در عالم نمی بینم نشان
هرکسی از تو نشانی داد باز
خود نشان نیست از تو ای دانای راز
گرچه چندین چشم گردون بازکرد
هم ندید از راه تو یک ذره گرد
نه زمین هم دید هرگز گرد تو
گرچه بر سرکرد خاک از درد تو
آفتاب از شوق تو رفته ز هوش
هر شبی در روی می مالید گوش
ماه نیز از بهر تو بگداخته
هر مه از حیرت سپرانداخته
بحر در شورت سرانداز آمده
دامنی تر خشک لب باز آمده
کوه را صد عقبه بر ره مانده
پای در گل تا کمرگه مانده
آتش از شوق تو چون آتش شده
پای بر آتش چنین سرکش شده
باد بی تو بی سر و پای آمده
باد در کف بادپیمای آمده
آب را نامانده آبی بر جگر
وآبش از شوق تو بگذشته ز سر
خاک در کوی تو بر در مانده
خاکساری خاک بر سرمانده
چند گویم چون نیایی در صفت
چون کنم چون من ندارم معرفت
گر تو ای دل طالبی در راه رو
می نگر از پیش و پس آگاه رو
سالکان را بین به درگاه آمده
جمله پشتاپشت همراه آمده
هست با هر ذره درگاهی دگر
پس ز هر ذره بدو راهی دگر
تو چه دانی تا کدامین ره روی
وز کدامین ره بدان درگه روی
آن زمان کورا عیان جویی نهانست
و آن زمان کورا نهان جویی عیانست
گر عیان جویی نهان آنگه بود
ور نهان جویی عیان آنگه بود
ور بهم جویی چو بی چونست او
آن زمان از هر دو بیرونست او
تو نکردی هیچ گم چیزی مجوی
هرچه گویی نیست آن چیزی مگوی
آنچ گویی و انچ دانی آن تویی
خویش رابشناس صد چندان تویی
تو بدو بشناس او را نه به خود
راه ازو خیزد بدو، نه از خرد
واصفان را وصف او درخورد نیست
لایق هر مرد و هر نامرد نیست
عجز از آن همشیره شد با معرفت
کو نه در شرح آید و نه در صفت
قسم خلق از وی خیالی بیش نیست
زو خبر دادن محالی بیش نیست
کو به غایت نیک و گر بد گفته اند
هرچ ازو گفتند از خود گفته اند
برتر از علمست و بیرون از عیانست
زانک در قدوسی خود بی نشانست
زو نشان جز بی نشانی کس نیافت
چاره ای جز جان فشانی کس نیافت
هیچ کس را در خودی و بی خودی
زو نصیبی نیست الا الذی
ذره ذره در دو گیتی وهم تست
هرچ دانی نه خداست آن فهم تست
نیست او آن کسی آنجا که اوست
کی رسد جان کسی آنجا که اوست
صد هزاران طور از جان بر ترست
هرچ خواهم گفت او زان برتراست
عقل در سودای او حیران بماند
جان ز عجز انگشت در دندان بماند
عقل را بر گنج وصلش دست نیست
جان پاک آنجایگه کو هست نیست
چیست جان در کار او سرگشته ای
دل جگر خواری به خون آغشته ای
می مکن چندین قیاس ای حق شناس
زانک ناید کار بی چون در قیاس
در جلالش عقل و جان فرتوت شد
عقل حیران گشت و جان مبهوت شد
چون نبود از انبیاء و از رسل
هیچ کس یک جزویی از کل کل
جمله عاجز روی بر خاک آمدند
در خطاب ماعرفناک آمدند
من که باشم تا زنم لاف شناخت
او شناسا شد که جز با او نساخت
چون جز او در هر دو عالم نیست کس
با که سازد اینت سودا و هوس
هست دریایی ز جوهر موج زن
تو ندانی این سخن شش پنج زن
هرکه او آن جوهر و دریا نیافت
لا شد و الاء لاالا نیافت
هرچ آن موصوف شد آن کی بود
با منت این گفتن آسان کی بود
آن مگو چون در اشارت نایدت
دم مزن چون در عبارت نایدت
نه اشارت می پذیرد نه بیان
نه کسی زو علم دارد نه نشان
تو مباش اصلا، کمال اینست و بس
تو ز تو لا شو، وصال اینست و بس
تو درو گم شو حلولی این بود
هرچ این نبود فضولی این بود
در یکی رو و از دوی یک سوی باش
یک دل و یک قبله و یک روی باش
ای خلیفه زادهٔ بی معرفت
با پدر در معرفت شو هم صفت
هرچ آورد از عدم حق در وجود
جمله افتادند پیشش در سجود
چون رسید آخر به آدم فطرتش
در پس صد پرده برد از غیرتش
گفت ای آدم تو بحر جود باش
ساجدند آن جمله تو مسجود باش
و آن یکی کز سجدهٔ او سربتافت
مسخ و ملعون گشت و آن سر درنیافت
چون سیه رو گشت گفت ای بی نیاز
ضایعم مگذار و کار من بساز
حق تعالی گفت ای ملعون راه
هم خلیفست آدم و هم پادشاه
باش چشماروی او امروز تو
بعد ازین فردا سپندش سوز تو
جزو کل شد چون فرو شد جان به جسم
کس نسازد زین عجایب تر طلسم
جان بلندی داشت تن پستی خاک
مجتمع شد خاک پست و جان پاک
چون بلند و پست با هم یار شد
آدمی اعجوبهٔ اسرار شد
لیک کس واقف نشد ز اسرار او
نیست کار هر گدایی کار او
نه بدانستیم و نه بشناختیم
نه زمانی نیز دل پرداختیم
چند گویی جز خموشی راه نیست
زانک کس را زهرهٔ یک آه نیست
آگهند از روی این دریا بسی
لیک آگه نیست از قعرش کسی
گنج در قعرست گیتی چون طلسم
بشکند آخر طلسم و بند جسم
گنج یابی چون طلسم از پیش رفت
جان شود پیدا چو جسم از پیش رفت
بعد از آن جانت طلسمی دیگرست
غیب را جان تو جسمی دیگرست
همچنین می رو به پایانش مپرس
در چنین دردی به درمانش مپرس
در بن این بحر بی پایان بسی
غرقه گشتند و خبر نیست از کسی
در چنین بحری که بحر اعظمست
عالمی ذره ست و ذره عالمست
کوپله ست این بحر را عالم، بدان
ذرهٔ هم کوپله ست این هم بدان
کو نماید عالم و یک ذره هم
کم شود دو کوپله زین بحر کم
کس چه داند تا درین بحر عمیق
سنگ ریزه قدر دارد یا عقیق
عقل و جان و دین و دل درباختم
تا کمال ذره ای بشناختم
لب بدوز از عرش وز کرسی مپرس
گر همه یک ذره می پرسی مپرس
عقل تو چون در سر مویی بسوخت
هر دو لب باید ز پرسیدن بدوخت
کس نداند کنه یک ذره تمام
چند پرسی چند گویی والسلام
چیست گردون سرنگون ناپایدار
بی قراری دایما بر یک قرار
در ره او پا و سر گم کرده ای
پردهٔ در پردهٔ در پرده ای
حل و عقد این چنین سلطانیی
کی توان کردن گر دانیی
چرخ می خواهد که این سر پی برد
او به سرگردانی این سر کی برد
چرخ جز سرگشته و پی کرده چیست
اوچه داند تا درون پرده چیست
او که چندین سال بر سر گشته است
بی سر و بن گرد این در گشته است
می نداند در درون پرده راز
کی شود بر چون تویی این پرده باز
کار عالم عبرت است و حسرتست
حیرت اندر حیرت اندر حیرتست
هر زمان این راه بی پایان تر است
خلق هر ساعت درو حیران تر است
هیچ دانی راه رو چون دید راه
هرکه افزون رفت افزون دید راه
بی نهایت کرد و کاری داشتی
بی عدد حصر و شماری داشتی
کارگاه پر عجائب دیده ام
جمله را از خویش غایب دیده ام
سوی کنه خویش کس را راه نیست
ذره ای از ذره ای آگاه نیست
هست کاری پشت و رو نه سر نه پای
روی در دیوار و پشت دست خای
مبتلای خویش و حیران توام
گر بدم گر نیک هم زان توام
نیم جزوم بی تو من، در من نگر
کل شوم گر تو کنی در من نظر
یک نظر سوی دل پر خونم آر
وز میان این همه بیرونم آر
گر تو خوانی ناکس خویشم دمی
هیچ کس در گرد من نرسد همی
من که باشم تا کسی باشم ترا
این بسم گر ناکسی باشم ترا
کی توانم گفت هندوی توم
هندوی خاک سگ کوی توم
هندوی جان بر میان دارم ز تو
داغ همچون حبشیان دارم ز تو
گر نیم هندوت چون مقبل شدم
تا شدم هندوت زنگی دل شدم
هندوی با داغ را مفروش تو
حلقه ای کن بنده را در گوش تو
ای ز فضلت ناشده نومید کس
حلقه و داغ توم جاوید بس
هرکه را خوش نیست دل در درد تو
خوش مبادش زانک نیست او مرد تو
ذره دردم ده ای درمان من
زانک بی دردت بمیرد جان من
کفر کافر را و دین دین دار را
ذرهٔ دردت دل عطار را
یا رب آگاهی ز یا ربهای من
حاضری در ماتم شبهای من
ماتمم از حد بشد سوری فرست
در میان ظلمتم نوری فرست
پای مرد من در این ماتم تو باش
کس ندارم دست گیرم هم تو باش
لذت نور مسلمانیم ده
نیستی نفس ظلمانیم ده
ذرهٔ ام لا شده در سایه ای
نیست از هستی مرا سایه ای
سایلم زان حضرت چون آفتاب
بوک از آن تابم رسد یک رشته تاب
تا مگر چون ذرهٔ سرگشته من
درجهم دستی زنم در رشته من
پس برون آیم از این روزن که هست
پیش گیرم عالمی روشن که هست
تا نیامد بر لبم این جان که بود
داشتم آخر کسی زان سان که بود
چون برآید جان ندارم جز تو کس
همره جانم تو باش آخر نفس
چون ز من خالی بماند جای من
گر تو همراهم نباشی وای من
روی آن دارد که همراهی کنی
می توانی کرد اگر خواهی کنی
English translation
A bandit encountered that heart-sore one again, With his rope, he tied his hands again. He went to bring a sword to strike his neck, His wife gave the prisoner a piece of bread at that moment. When the man came back with the sword then, He saw that heart-sore one with bread in his hand. He said, 'Who gave you this bread, O nobody?' He replied, 'Your wife gave this bread, and that is all.' When the man heard that answer in full, He said, 'Killing you has become forbidden for us; Because for every man who has broken our bread, One cannot take a sword against him. Life is not withheld from our bread-eater, How could I shed his blood with a sword?' O Creator, I have brought my head to the path, I have eaten all the bread at Your table. When someone breaks someone else's bread, That person shows much gratitude. Since You have a hundred thousand oceans of generosity, I have eaten much of Your bread, be a granter of rights. O God of the worlds, I am helpless, Drowned in blood, I have steered a ship on dry land. Take my hand and come to my cry, How long should I keep my hand on my head like a fly? O Forgiver of sins and teacher of excuses for me, I have burned a hundred times, what more burning do You want from me? My blood boiled from Your shame, I have done much unmanliness, cover it. From negligence, I have prepared a hundred sins, You have given back a hundred kinds of mercy in return. O King, look upon me, the poor one, If you saw evil from me, that is past, look at this now. Since I did not know and I committed a fault, forgive, Forgive my heart and my soul full of pain. If my eye does not weep openly, The hidden soul weeps bitterly from longing for You. O Creator, whether I have done good or evil, Whatever I did, I did to my own body. Forgive my low ambitions, Erase my irreverences. When a needle saw itself with Jesus, It cast a stitch upon his face as a result. The sword made the blood-stained tulip, It made the lotus garden out of smoke. Piece by piece it took the earth in blood, Until it took out old stones and rubies from it. In His prostration, day and night, the sun and moon, Put their foreheads on the dust of the road. The marks on their faces are from prostration, How could there be a mark without prostration? The day is lit white by His expansion, The night is burnt in blackness by His contraction. He made a collar of gold for the parrot, He made the hoopoe a messenger of the path. The bird of the sphere beats its wings in His path, At His door, it strikes its head like a ring. He gives the sphere its day and night cycle, He takes away the night, brings the day, and gives sustenance. When He breathes a breath into the clay, He makes Adam, And from foam and smoke, He makes the whole world. Sometimes He allows a dog into the presence, Sometimes He makes a path revealed through a cat. When He makes a man worthy of that proximity like a dog, He relates a lion-hearted man to a dog. He places, for the inhabitants of the heavens, The loaf of the sun upon the table of the heavens. Sometimes He gives Solomon-like power to a staff, Sometimes He gives eloquence to an ant. From a staff He brings forth a dragon, And from an oven He brings forth a flood. When He makes the sphere a headstrong colt, From its crescent He makes a shoe in the fire. He brings forth a camel from a rock, He makes the golden calf let out a mournful cry. In winter, He brings silver in scattering, In autumn, He scatters gold from the branches. If someone hides an arrowhead in blood, He makes blood into an arrowhead from the bud. He places four folds upon the jasmine, He puts a cap of blood upon the head of the tulip. Sometimes He places a crown of gold upon the forehead of the narcissus, Sometimes He makes jewels in its crown from dew. Reason is occupied and the soul is devoted because of Him, The heavens are turning and the earth is standing because of Him. The mountain became like a stone by His decree, The sea became water from His shame. The earth remains with dust on its head, The sphere remains like a ring at the door. The eight heavens are but a threshold for Him, The seven hells are but a single flame. All are immersed in His Unity, What is 'immersed'? They are absolute magic. Though from the back of the fish to the moon, All atoms are witnesses to His essence. The lowliness of the earth and the height of the sphere, Two witnesses are enough for Him, one by one. He brings wind and earth and fire and blood, He brings His own secret out from all. Our clay was made in forty mornings, After that, He gave the soul rest within it. When the soul entered the body and the body became alive by it, He gave it reason so it became a viewer of the two. When it saw reason, it gained sight, He gave it knowledge until it gained recognition. When it became cognizant, it confessed to reason, It became drowned in wonder and submitted to the work. Whether you take an enemy here or a friend, The necks of all are under His burden. His wisdom places the burden of all, O wonder, He Himself is the keeper of all. He made the mountain the peg of the earth first, Then He washed the face of the earth from the sea. When the earth stood straight on the back of the cow, The cow on the fish, and the fish is in the air. Then upon what is all this? It is upon nothing, and that is all. Nothing is nothing; all this is nothing, and that is all. Think of the artistry of that King, Who keeps all this upon nothing. Since all is upon nothing by the One, All this, then, is nothing without doubt. The part and the whole are proofs of His pure essence, The Throne and the floor are the fiefs of a handful of His dust. The Throne is upon water and the world is upon air, Pass beyond water and air; all is God. The Throne and the world are nothing but a talisman, He is, and that is all; all this is but a name. Look, for this world and that world are He, There is none other than He, and if there is, that too is He. All are one Essence, but characterized, All are one letter, but the expression is different. A man must be a king-knower, Even if he sees the king in a hundred garments. He is not in error, for he knows who it is, Since all is He, why this making of error? Falling into error is for the cross-eyed, This vision is for an idle man. O alas, no one has the strength, Eyes are blind and the world is full of sunshine. If you do not see this, you lose reason, You see all as Him and you lose yourself. All have, O wonder, their hems in hand, And they are far from all and sitting with Him. O You who are quite hidden by Your own manifestness, The whole world is You and no one is visible. The soul is hidden in the body and You are hidden in the soul, O hidden within the hidden, O Soul of souls. O You who are before all and also before everyone, All seen from You, and You from all. Your roof is full of guards, the door full of watchmen, How can anyone find a way to You? Reason and soul have no path around Your essence, And no one is aware of Your attributes. Though You are also the hidden treasure in the soul, You are also manifest upon the body and soul. All souls are without a sign of Your depth, Prophets are soul-scatterers on the dust of Your path. If reason perceives an existence from You, Yet how could it ever find a way to Your depth? Since You are eternal in full existence, You have completely closed all hands. O You who are inside the soul and outside the soul, Whatever I say, You are not that, yet You are also that. O intellect, bewildered at Your threshold, Reason having lost the thread of the path to You. I see the whole world clearly through You, Yet I see no sign of You in the world. Everyone gave a sign of You again, Yet there is no sign of You, O Knower of secrets. Though the eye of the sphere opened many times, It did not see even a particle of dust from Your path. Neither did the earth ever see Your dust, Though it put dust on its head from Your pain. The sun has lost its senses from longing for You, Every night it rubs its ear in the face. The moon also has melted for You, Every month it has cast its shield in wonder. The sea has come headlong into Your tumult, It has returned with a wet hem and dry lips. The mountain has a hundred passes left on the road, Its feet in the mud up to the waist. The fire has become like fire from longing for You, With feet on fire, it has become so headstrong. The wind has come without head or feet without You, Wind in hand, it has come as a wind-measurer. No water is left in the liver of the water, And its water has passed over its head from longing for You. The earth has remained at the door in Your lane, Humble, with dust on its head. How much should I say, since You do not come into description, What can I do, since I have no gnosis. If you are a seeker, O heart, go on the path, Look, and go aware of front and back. See the wayfarers who have come to the threshold, All have come together, back to back. There is another threshold with every atom, So from every atom, there is another path to Him. What do you know, as to which path you should go, And from which path you should go to that threshold. At that time when you seek Him manifest, He is hidden, And at that time when you seek Him hidden, He is manifest. If you seek Him manifest, He will be hidden then, And if you seek Him hidden, He will be manifest then. And if you seek both together, since He is without 'how', At that time He is outside of both. You have not lost anything, do not seek anything, Whatever you say is not that, do not say anything. That which you say and that which you know, that is you, Know yourself; you are a hundred times that. Know Him by Him, not by yourself, The path arises from Him to Him, not from reason. Descriptions are not worthy of the Describers, Not fit for every...
0
1
Tags
Humanities
Literature
Islam
Religion
Science
Philosophy
Social Science
Persian Literature Prerequisite Course
Related
حکایت مادری که فرزندش در آب افتاد / The Tale of the Mother Whose Child Fell into the Water
در نعت رسول ص / In Praise of the Messenger
فیفضیلة امیرالمؤمنین ابوبکر رضی الله عنه / On the Virtue of the Commander of the Faithful Abu Bakr, May Allah Be Pleased with Him
فی فضیلة امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه / On the Virtue of the Commander of the Faithful Umar, May Allah Be Pleased with Him
فی فضیلة امیرالمؤمنین عثمان رضی الله عنه / On the Virtue of the Commander of the Faithful Uthman, May Allah Be Pleased with Him
فی فضیلةامیرالمؤمنین علی رضی الله عنه / On the Virtue of the Commander of the Faithful Ali, May Allah Be Pleased with Him
در تعصب گوید / He Speaks on Fanaticism
فی التوحید باری تعالی جل و علا / On the Unity of God, Exalted and Glorified Be He
حکایت عیاری که اسیر نان و نمک خورده را نکشت / The Tale of the Bandit Who Did Not Kill the Captive Who Had Eaten His Bread and Salt
حکایت عمر که میخواست خلافت را بفروشد / The Tale of Umar Who Wanted to Sell the Caliphate
حکایت شفقت کردن مرتضی بر دشمن / The Tale of Morteza's Compassion for the Enemy
حکایت گفتن مرتضی اسرار خویش را با چاه و پر خون شدن چاه / The Tale of Morteza Telling His Secrets to the Well and the Well Filling with Blood
حکایت چوب خوردن بلال / The Tale of Bilal Being Beaten
حکایت رفتن مصطفی بسوی غار و خفتن علی در بسترش / The Tale of Mustafa Going to the Cave and Ali Sleeping in His Bed
سخنی از رابعه / A Word from Rabia
درخواست پیغمبر (ص) از پروردگار که کار امتش را به او سپارد / The Prophet's Request to the Lord to Leave the Affairs of His Ummah to Him
مجمع مرغان / The Assembly of the Birds
حکایت سیمرغ / The Tale of the Simorgh
حکایت بلبل / The Tale of the Nightingale
حکایت درویشی که عاشق دختر پادشاه شد / The Tale of a Dervish Who Fell in Love with a King's Daughter
حکایت طوطی / The Tale of the Parrot
گفتگوی خضر(ع) با دیوانهای / The Conversation of Khidr with a Madman
حکایت طاووس / The Tale of the Peacock
قصه رانده شدن آدم از بهشت / The Tale of Adam Being Driven Out of Paradise
حکایت بط / The Tale of the Duck
عقیدهٔ دیوانهای درباره دو عالم / The Opinion of a Madman Concerning the Two Worlds
داستان کبک / The Tale of the Partridge
حکایت سلیمان و نگین انگشتری او / The Tale of Solomon and His Signet Ring
داستان همای / The Tale of the Huma
احوال سلطان محمود در آن جهان / The State of Sultan Mahmud in the Other World
حکایت باز / The Tale of the Falcon
حکایت پادشاهی که سیب بر سر غلام خود میگذاشت و آن را نشانه میگرفت / The Tale of the King Who Placed an Apple on His Slave's Head and Used It as a Target
حکایت بوتیمار / The Tale of the Heron
گفتگوی مرد دیدهور با دریا / The Conversation of the Insightful Man with the Sea
حکایت کوف / The Tale of the Owl
حکایت مردی که پس از مرگ حقهای زر او بازمانده بود / The Tale of a Man Whose Box of Gold Was Left Behind After His Death
حکایت صعوه / The Tale of the Wagtail
حکایت یعقوب و فراق یوسف / The Tale of Jacob and the Separation from Joseph
پرسش مرغان / The Question of the Birds
حکایت پادشاهی که بسیار صاحب جمال بود / The Tale of a King Who Was Very Beautiful
حکایت اسکندر که خود به رسولی میرفت / The Tale of Alexander Who Went as His Own Messenger
حکایت محمود و ایاز / The Tale of Mahmud and Ayaz
پند دیوانهای با خواجهای ناسپاس / The Advice of a Madman to an Ungrateful Master
جواب هدهد / The Hoopoe's Answer
حکایت شیخ سمعان / The Tale of Sheikh San'an
عزم راه کردن مرغان / The Birds Resolve to Journey
تحیر بایزید / The Bewilderment of Bayazid
حکایت مسعود و کودک ماهیگیر / The Tale of Masud and the Fisher Boy
حکایت خونیی که به بهشت رفت / The Tale of the Murderer Who Went to Paradise
حکایت سلطان محمود و خارکن / The Tale of Sultan Mahmud and the Thorn-Gatherer