بخش ۱ - مقدّمهٔ رفاء / Section 1 - The Preface of Rafa
Original content
الحمدلله الخبیر بخفیات الضمائر، البصیر بخبیات السرائر، المتنزه عن الامثال والنظائر، المتعالی عن ان تدرکه الابصار والبصائر، والصلوة علی نبیه الداعی لامته الی النعم والذخائر، و رسوله الشفیع لاهل الصغائر و الکبائر، ثم ان الله تعالی ارشدالعالمین بلطائف آیاته و استأثر علم الغیب بعلو ذاته، حیث قال فی محکم کتابه، و منزل خطابه: وعنده مفاتح الغیب لایعلمها الا هو و یعلم ما فی البر والبحر.
آن دلیل هر برگشته، و آن دست گیر هر سرگشته و آن راحت هر جراحتی و آن درمان هر دردی، آن غفاری که بر اولیای خود رایت نصرت آشکارا کرد، و آن قهاری که بر اعداء خود آیت نقمت پیدا کرد، و آن مفضلی که دوستان خود را خلعت سعادت و سیادت پوشانید، آن عادلی که بر دشمنان باران خواری و نگوساری بارانید، و وحی فرستاد بدان مرد باخبر و بدان سر سرور سر کاینات، و مقدم موجودات، سلالهٔ طهارت، و کیمیاء سعادت کان فتوت، و جان نبوت، سر دفتر برگزیدگان، و شفاعت خواه رمیدگان، فهرست جریدهٔ رسیدگان علیه السلام آن مردی که نظرش بر خبر مقدم بود، و رؤیت بر روایت، تا هر فرمانی که از گلشن ارادت سوی آن مرکز سیادت و هر وحیی که از بارگاه ازل سوی کارگاه امل صادر گشتی، آن صدر با قدر، بل که آن (بدر هر) صدر، آن مردی که طاووس ملائکه و اخ انبیا وحی بدو آوردی پیش از وی میخواندی، تا برای اعجاز و اعزاز کلام نامخلوق فرمان آمد: ولا تعجل بالقرآن من قبل ان یقضی الیک وحیه. وحی آمد بدین مهتر کرامت دیده که ای محمد من که خدایم، و معبود بسزایم، و عزیز بی همتایم، در عالم غیب در هر کنجی صد هزار گنجست که خاطر هر ناگنجی بدو نرسد.
حجاب دیدهٔ نامحرمان زیادت باد
دانندهٔ غیب مائیم و مبرا از عیب مائیم، آنرا که خواهیم برگزینیم، و سینهٔ وی مفتاح خزانهٔ غیب گردانیم، و انوار بی شمار بر وی نثار کنیم، و مدد لطائف بی عدد بر او ایثار کنیم، و تقوی شعار وی گردانیم، و هدی دثاروی، تا کلام نامخلوق و مصحف مجید از این خبر داد: هدی للمتقین الذین یؤمنون بالغیب دست ایشان به گنج غیب رسد، در بحر الاء و نعماء ما غریق شوند، و در سراپردهٔ قدم قدم بر بساط فضل نهند. از کاس مودت شراب الفت چشیده، و رایت ایشان سر بر ثریا کشیده، و قلم روح این رقم بر لوح روزگار ایشان زده ان الابرار لفی نعیم. در آن برگزیدن بر من اعتراض نه. آنرا که خواهم بردارم، و آنرا که خواهم فروگذارم، و نهاد یکی عیبهٔ عیب گردانم، و سرمهٔ بی خبری در دیدهٔ وی کشم، تا عسل کسل از شراب خانهٔ ابلیس نوش می کند، و در لحاف خلاف می باشد، سر بر بالین غفلت نهاده و اعجاب حجاب روزگار وی شده، نعمت نبیند تا شکر منعم نکند، زوالش نبیند تا حذر از منتقم کند. بیگانه وار می آید و دیوانه وار می رود، دست انصاف داغ ذل، بر روزگار آن روز کوران نهاده، و ان الفجار لفی جحیم. و در این خواری کردن بر من اعتراض نه، اما فتح بابی که مر طالبان شریعت را و سالکان طریقت را باشد هیچ شئ از اشیاء عالمین سد آن نگردد. باز سدی که در راه ضد ایشان نهاده شد معاملت ثقلین آنرا برندارد، اصول به فروغ نگردد، چون فتح باب اصلی نه وصلی، از عالم غیب نه از عالم ریب، از نزد عالم الغیب به سالکی یا عاشقی رسد، از غیب در فرع باید که راست رود تا خود را از این دریای بی پایان این نفس طرار خودپرست و هواء غدار من گوی برهاند. که آن فرعون بی عون گفت با عدت وحدت انا ربکم الاعلی مردود شد، آن نمرود مطرود با آن خدم و حشم گفت: انا احیی و امیت مطرود شد. آن عزازیل لعین با آن عبادت و خدمت گفت: انا خیر مرجوم شد. و آن قارون وارون با آن حیلت و حیلت گفت انما اوتیته علی علم عندی مغرور شد. خنک آنکه خود را از چنین دریا بیرون برد، و از آهنگ این نهنگ بگریزد، و در حبل متین دین آویزد، واعتصموا بحبل الله جمیعا و این کامه ورد خود سازد «و حسبنا الله و نعم الوکیل». و از گفت من خود را مجنون نسازد که فذلک حرمان بر جریدهٔ جریمهٔ وی زنند و از آن رقم این آید فخسنفنا به و بداره الارض. اهل دنیا از در هوا در هاویه رفتند، تا جماعتی از ایشان در هوای نفس افتادند، از بی باکی چالاکی و پاکی بگذاشتند، مشغول جامه و جام و غلام و حطام و مرکب و ستام شدند، با چربی طعمه و بزرگی لقمه لذت ساختند، تا خود را به آتش دوزخ بسوختند، حطب جهنم شدند، اولئک کالانعام بل هم اضل، (سواء علیهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا یؤمنون) لاجرم در عالم قیامت ورد ایشان این باشد، یالیتنی کنت ترابا. و جماعتی از معاصی روی بگردانیدند، و دنیا را رد کردند، با خلق انس نگرفتند، نه برای خدای، برای آن تا ایشان را زاهد و عابد خوانند، و بدیشان تبرک کنند، ایشان را از صدق آن حدیث هیچ خبر نه، با نفاق آشنا گشته، این چنین سالوسی و ناموسی و افسوسی را که از برای جاه دنیا بکنند خبر آمد، فمثله کمثل الکلب تا به فروغ دروغ ایشان جماعتی مغرور شدند، بر هوای نفس برفتند نه بر درس شرع، من سن سنة سیئة فله وزرها، در عالم قیامت همه مطیعان را جزا و ثواب باشد، و آن خودپرستان در ظلمات بعضها فوق بعض بمانده نه در دنیا گامی گذاشته و نه در عقبی گامی برداشته، این مفلسان در عقب آن مخلصان می آیند و همی گویند، انظرونا نقتبس من نورکم جواب یابند، قیل ارجعوا ورائکم فالتمسوا نورا این قوم خودپرستان اند تا قرآن کریم با سید طریقت و مفتی شریعت گوید، افرأیت من اتخذ الهه هویه واضله الله، باز جماعتی دیگر که بوی اخلاص به مشام جان ایشان رسیده بود قدم بر هوای نقد ننهادند و نفس را قهر کردند طمع آن را، تا نفس ایشان به هوای ابد رسد، و فردوس مأوی و مطلب ایشان گردد، که این اشارت قرآن کریم به سمع آن جمع رسیده بود. ولکم فیها ما تشتهی انفسکم، این گروه از هوای نفس درگذشتند اما میراث ابلهی بردند که صدر نبوت خبر کرده است، اکثر اهل الجنة البله باز جماعتی که از سر طینت برآوردند، و قدم از هوای موقت بر هوای مؤبد نهادند، و دنیا را با آنکه جلوهٔ حضرت بود پشت پای زدند، و (عقبی را با آنکه خلعت بقا داشت پشت دست زدند) از صورت دعوی در حقیقت معنی آویختند، این طایفه سالکان طریقت و طالبان حقیقت اند، که در انوار اسماء الله افتادند، گاه هست جمال احدیت شدند، و گاه نیست کمال صمدیت گشتند، در هست و نیست لطف و قهر بماندند، این طائفه انبیااند، صلوات الله علیهم اجمعین، اول قدم آدم علم آن اسامی بود (و واسطهٔ کار خلیل آن اسامی بود). (و بغایت دم مصطفی علیه السلام معرفت آن اسامی بود)، که قرآن مجید در حق آدم، گفت، و علم آدم الاسماء کلها، و در حق خلیل گفت علیه السلم انی وجهت وجهی للذی فطرالسموات والارض و در حق سید کاینات «صلی الله علیه وآله» گفت: اقرأ باسم ربک الذی خلق این جماعت مفاتیح غیب اند، پس از این طایفهٔ اولوا العلم اند که ایشان میراث به حکم فرصیت این خطاب بردند، العلماء ورثة الانبیاء، و بعد از ایشان حکما و شعراءاند، ایشان درجهٔ ذوالارحامی با انبیاء، یافتند، به حکم این آیت که می گوید: و من یوت الحکمة فقد اوتی خیرا کثیرا، و این خطاب: ان من الشعر لحکمة والشعراء امراء الکلام روزی من که محمدبن علی الرفاام در عجایب عالم نگرستم، کی چون جبار عالم ذوالجلال تعالی و تقدس خواهد، که این عالم پیر منافق را جوانی موافق گرداند، و از این روزگار مقید احمق شبانی حاذق بیرون آرد، بنده ای را پیدا کند، که بی تربیت و تنقیت و تقویت خلایق، حقایق بین و دقایق دان گردد. و این نه بکسب و صنع خلق باشد، بل که به فضل و عطاء حق باشد که بی گوشمال معلمی و مؤدبی عالمی و ادیبی گردد، و بی قفاء روزگار طبیبی و حبیبی شود، بی مشقت مجاهدت مشاهدت یابد، و بی زحمت خیالی رحمت جمالی بیند، بی تربیت بتزکیت رسد، ادبنی ربی این باشد که این همه گل بی خارند و مل بی خمارند عقل را از عقلیهٔ فنا می رهانند و قبای بقا همی پوشانند، و صدق می بخشند و تاج خلت بر سر عشق می نهند، مشکل عالم بدو حل می شود، و صدهزار در ناسفته و گل ناشکفته از گلستان غیب به بوستان دوستان می فرستد، و در هر حرکتی از وی برکتی باشد، و در هر حکمی حکمتی، و در هر عملی علمی نماید، و در هر اشارتی بشارتی از حقیقت، کی اهل عصر از آن بی خبر بوده باشند، و از آن اثر بی بصر، با سید کاینات دریوزهٔ این حدیث بدین عبارت آموخت که: ارنا الاشیاء کماهی، و چنین شخصی که این اسباب جبلت وی بود آن عزیزی باشد که باطنش گنج خانهٔ راز گردد، و ظاهرش زرادخانهٔ نیاز، نه این خارستان را مقر قرار داند، و نه آن نگارستان را مفر فرار، همه قرارش با خود باشد، و همه فرارش با دوست. این عزیزی باشد که جان در جنان دارد، و فردوس اعلی و جنة ماوی جویان وی باشد، و جهان از همه بدو جهان و ازو جوان. این روزگار یتیم گشت از چنین عالمی و حکیمی و آن خواجهٔ روزگار بود، حکیم العصر، ملک الکلام، محقق الانام، سلطان البیان، حجة الایمان، شمس العارفین، بدرالمحققین، صدرالطریقة، قوام الحقیقة، سدیدالنطق، رفیع الهمة، عزیزالوجود، عدیم المثل، محترزالدنیا، مقبل الدین، نظام النظم، مؤثرالنثر، مادح سیدالانبیاء، خاتم الشعرا، ذواللسانین، ابوالمجد مجدودبن آدم سنائی الغزنوی رحمة الله علیه که عالمیان در ساحت با راحت او روزگار در خوشدلی می گذاشتند، و در بهشت نقد همی خرامیدند. شعر:
لیس من الله بمستنکر
ان یجمع العالم فی واحد
اگر وی را در اجل تاخیر نبود وی را در امل تاریخی بود که تا قیام الساعة همه عالمان و عاقلان و عاشقان و صوفیان و مشتاقان قوت جان از آن خوان جویند، و همه متکلمان و حکیمان و شاعران سر معانی از دیوان او گویند، هیچ کلمتی را بی خلعتی نگذاشت. هر حرفی از وی طرفی یافت، و هر نفسی از وی نقشی دید، و هر نقی معنیی. هیچ نفس را بی روح نگذاشت و هیچ روح را بی فتوح. در هر شامی صبوحی گذاشت. چون سلطان عالم، ملک ملک سیما، سماقدر، سنا رفعت، پری روی، نبی خلق، عیسی دم، موسی شوق، آدمی صفوت، نوحی دعوت، ابراهیمی خلعت، یعقوبی کمال، یوسفی جمال، سلیمانی دولت، داودی نغمت، مصطفوی خلق، برهان حق، شهاب سماء دارالخلافة، نصاب العدل والرأفة، یمین الدولة و امین الملة، شهنشاه بهرامشاهد خلدالله ملکه. بر کمال فهم وی و از صفای صفوت وی وقوف داشت و به دیدهٔ سر باطن پاک وی می دید، خواست تا به دیدهٔ ظاهر چالاکی وی بیند، مثال داد: تا وی را از کارگاه مجاهدت به بارگاه مشاهدت آرند، تا از پایگاه خدمت به پیشگاه حشمت رسد. و از میدان ستایش به ایوان بخشایش خرامد، و نامش از دیوان عوام به جریدهٔ خواص ثبت کنند، و چنانکه به صفوت ملکیست به صورت ملکی گردد. آن خودشناس پاس سپاس این نعمت به دیدهٔ جهان دیده بداشت، و منت منت این رتبت به جان جان برداشت، آن جام لطف نوش کرد، و زمین خدمت بوس کرد و گفت: این خادم خرس حرص بر خویشتن چیر نکردست، و در خرسندی پیش نکردست، طعم طمع نچشیدست، و آواز آرزو در گوش هوش نگذاشتست:
درویش نیم اگرچه کم می کوشم
دیوانه نیم اگرچه گم شد هوشم
گر بی برگی به مرگ مالد گوشم
آزادی را به بندگی نفروشم
مسرور غرض و مغرور عوض نبوده ام، با عشق دمسازی دارم و با صدق دل رازی، اینک مدت چهل سال است تا قناعت توشهٔ من بودست، و فقر پیشهٔ من.
حرص وشهوت خواجگان راشاه ومارابنده اند
بنگر اندر ما و ایشان گرت ناید باوری
هرچند این کرامتی بزرگ است، و تربیتی بی نهایت، و موهبتی بی غایت اما خادم این تجمل را تحمل نتواند کرد، و شکر و سپاس این تفضل را تمحل نداند ساخت.
ما کلف الله نفسا فوق طاقتها
ولا تجود ید الا بما تجد
تا سنائی کیست کاید بر درت
مجد کو تا گویدش کز راه برد
نام او می دان و نقشش را مبین
کز حکیمان او زیاد اندر نبرد
گفتم که زیارتی کنم گفت دلم
نزدیک سبک روح گرانجان چه کند
مهرهٔ مهرشاد در گردن گردون شاید، بر آستانهٔ این درگاه سرافریدون زیبد، هر دونی و زبوتی را این تمنی نباشد، شیرویه شیر علم تست و پرویز پرویزن روزگارت، و جمشید شیدای لقای خورشید نگارت، و نیز ان که آن عزیز بی همتا در قرآن نامخلوق گفت: و اوحی ربک الی النحل با جمال و کمال این خطاب هیچ صادق، عاشق دیدار زنبور نشد از وی به عسل مصفی بسنده کردند، و همهٔ گزیدگان به حکم کرم از نظارهٔ کرم پیله به لطف ابریشم قانع شدند. و همهٔ بزرگان گل بهار طلبیدند، و خار را خوار بگذاشتند: و همهٔ حکیمان از آن سرهٔ کی صرهٔ صنع احدیت است مشک جستند و آهوی را گذاشتند.
و ان تفق الانام و انت منهم
فان المسک بعض دم الغزال
اگر بیند رای پادشاه جهان گیر جوان بخت، این عمل قناعت را بر بنده تقریر فرماید، و از جامهٔ خانهٔ فضل خلعت عفو بارزانی دارد، تا در زاویهٔ وحدت روزگار گذارم، مگر شرکت درین کلمه درست کنم، رحم الله اباذر یعیش وحده و یموت وحده کی علماء سنت و جماعت و اهل شریعت متفق اند که الضدان لایجتمعان، کی ذیل لیل با نهار بهار نتوان دید و کفر ندیم ایمان نشاید، و ظلمت قرین نور نزیبد، در بارگاه شاه بردهٔ نوپرده جلوه نداند کرد، بساط نور جمال حور را شاید نه نگار روز را، حور بر شادروان نوشروان رقص نداند کرد، هزاردستان با هزاردستان رسیلی داود را نشاید، دل شده با دلدار چگونه مقاومت کند، می زده با هشیار چگونه متابعت کند، آورده را در مقابلهٔ آمده کی توان داشت، کرامت پیش معجزه کی توان عرض کرد، که چون ید بیضاء شاهنشاه مظهر شد، زهرهٔ زهره برین گلشن روشن آب شود، و چون خورشید عالم آرای ظل الله سر از مطلع خویش برآرد، چراغ درویشان نور ندهد. و عیسی روح الله در سواد شب هویدا نباشد، جان آدم گم شدهٔ خود را در نور صبح کاذب نطلبد. جمالی که از ضیاء او شب یلدا سوزن را در میان خاک بتوان یافت انگشت مرده ندهد. عاجزان دیده را به حول و حیلت صفا نتواند کرد. شعر:
صدر تو چرخست و تن را بال سست
روی تو شیدست و جان را چشم درد
جان من آزاد کن تا عقل من
هر دمت گوید زهی آزاد مرد
تازه گردانم به ناجستن که باد
تازه از جان بیخ و شاخ و برگ و ورد
شکرانهٔ این تربیت را فخری نامه ای آورد، و آغاز کرد سنائی آبادی که از روزگار آدم تا روزگار او کسی کتابی برین نسق ننهاده و نساخته بود، که مایهٔ جهانیست، و پیرانهٔ عالمی، و آنرا حدیقة الحقیقة و شریعة الطریقة نام کرد. جماعتی مختصر بی بصر زیر تیشهٔ غول بیشه، کی سرمایهٔ عقل و پیرایهٔ بصر نداشتند، و از دایهٔ علم سیر شیر نبودند، میوهٔ آرزو طلبیدن گرفتند. ماروار گرد بهشت دل او برآمدند، و آن موسوسی که در سیصد و شصت رگ ایشان سیصد و شصت راه دارد، که ان الشیطان یجری فی عروق احدکم مجری الدم، به حکم وسوسه در میان درون دل ایشان پنهان شده، و آن عزیز می گفت، ولاتقربا هذه الشجرة، ای بیحکمتان در حکمت لقمان میاویزید، و ای گرفتگان از مخراق لعنت بپرهیزید، ایشان با هوای خویش برنیامدند، که کل ممنوع متبوع درآمدند و اول ابتدا به هوا کردند، و بی فرمان جزوی چند که هر کلمهٔ از وی کل عالم و کل روزگار بود برداشتند، و از سیاست این فرمان غافل، والسارق والسارقة فاقطعوا ایدیهما، جماعتی از ارباب دل را رنجور و مهجور کردند. و خود در بیمارستان خوف بماندند که الخائن خائف، خواستند که از روی حسد این کتاب را متفرق کنند که یریدون لیطفئوا نورالله بافواههم والله متم نوره. روح آن عزیز در جوش آمد، و نفسش در خروش، که بدین نقص رضا دادند که متنبی همی گوید:
و لم ار فی عیوب الناس شیئا
کنقص القادرین علی التمام
و چون روزگار چیزی از پیش برداشت باز نتوان آورد، و از پی آن رفتن بی خردی باشد. آنچه گفته بود قرب ده هزار بیت مسوده به بغداد فرستاد، به نزد خواجهٔ امام برهان الدین «محمدبن ابی الفضل ادام الله علوه»، و آنچ به دست او بماند «بیتی چند نسخت داد»، و آن عزیز قفص بشکست، و از این عالم تنگ برپرید، و بر روضهٔ رضوان خرامید، نورالله مضجعه. و قال علیه السلام: من عاش مات و من مات فات و کل ما هو آت آت. و چون از دیوان اعلای شاهنشاهی معظمی، خلدالله ملکه و ضاعف اقتداره مثال فرمودند: من خادم را این پنج هزار بیت نسخت دادم، از بهر بارگاه اعلی شاهنشاهی اعزالله انصاره و بموقع احماد افتاد، و پسندیدهٔ مجلس اعلی آمد. و چون وی جای خالی کرد، این زندانیان عالم فنا یکدیگر را به رفتن او تعزیت می گویند، که یا اسفی علی الفراق. و آن بستانیان عالم بقا یکدیگر را به آمدن او تهنیت می کنند و می گویند، که مرحبا بالوصال، چه تعزیت رفتن، بلکه تهنیت رسیدن، که هر عزیزی که از خود به دوست هجرت کند و سد دیدهٔ خود را از راه، بردارد، و از بادیهٔ نفس بگریزد، و روح را در پرواز آرد، و در وصل کوبد، و رضای دوست جوید، علت سودا دفع کند، و از نشانهٔ هوا روی بگرداند، و هجرتش از خود به حضرت نبوت باشد، و منزلش از این خاکدان به جوار ربوبیت بود، فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر تا سید کاینات و مهتر موجودات علیه السلم از صدق این هجرت خبر داد: من هاجر الی امراة او الی شیء فهجرته الی ما هاجر الیه، لیکن آن سالک تا ورای خود دلربائی و جان فزائی نبیند هجرت نکند، چنانک در قصیده ای گفته است: «شعر»
هیچکس رانامده است ازدوستان درراه عشق
بی زوال ملک صورت ملک معنی در کنار
و چون ورای خود دلربایی و جان فزایی را دید از خود به دوست هجرت کرد، و قرآن مجید می گوید: والذین جاهدوا فینالنهدینهم سبلنا، معاذالله، معاذالله غلط کردم، چه موت و فوت، مردی که در راه دوست جان را هدف تیر بلا کند بخود مرده و بدو زنده باشد، گاه تیغ محنت از بیرون گلشن پاره پاره کند چون حمزه؛ و گاه آتش محبت از درون دلش شاخ شاه بالا آید چون سلمان. آنکه زخم ظاهر خورد قتل شهیدا و انکه زخم باطن خورد اشارت کند مات شهیدا صد فتحش روی دهد، مایهٔ حیات در کنار مرگ غلتد. تا آب در خاک باشد، و گوهر در سنگ، سید کاینات صلی الله علیه وآله علی را علیه السلام این کیمیاگری تعلیم کرد: که یا علی! احرص علی الموت توهب لک الحیوة، عزیزان در این مقام نفس را فدای روح کنند و از وجود دل سرد کنند، و با خود این منادی کنند که فتمنوا الموت ان کنتم صادقین.
زین جهان همه سراسر غم
دلم از دل گرفت و از جان هم
با دوست گرم شوند، روحشان با نفس در جدال آید، و جسمشان با جسم در حسد، عالمیان این را محب خوانند، چون این حال روی نماید قرآن مجید این تجربت بکند نشان یحبهم و یحبونه این باشد، قال علیه الصلواة والسلام الموت جسر یوصل الحبیب الی الحبیب، هرکه جان دارد سر سر ندارد، و اینجا مرد عاشق مرگ گردد، تا سید ولد آدم در این مقام گوید الرفیق الاعلی و نیز گوید: یالیتنی غودرت مع اصحابی و آن خوب روی مصری گوید توفنی مسلما، و آن سر مردان و مرد میدان کرار غیر فرار گوید: لایبالی ابوک وقع علی الموت ام وقع الموت علیه، بوی این عطر به مشام این حکیم روزگار آید، بدیشان اقتدا کند تا اهتداء یابد گوید: مصراع: ای مرگ اگر نه مرده ای دریابم.
چون این جماعت خود را از راه برداشتند و ماندن خود بر خود آلایش خود دانستند، و هجرت به دوست آسایش خود دیدند: فرمان حضرت آمد ولا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء. محبت ما جود به وجود خود کند و سود در نابود خود داند، شما به دیدهٔ بی بصر درو منگرید، و به زبان مختصر ایشان را مرده مخوانید که نهاد ایشان از حضرت عندیت خلعت بقا پوشیده باشد، پس هرچند آن عزیز در صورت آب و گل مرده است، به حقیقت جان و دل زنده است، و حیوة عالم ارواح بدو باشد، که چون آبی برای پرورش نفس است مایهٔ حیوة باشد، و قرآن عظیم خبر می دهد: وجعلنا من الماء کل شیء حی و حکمت وی که برای پرورش روحست، مایهٔ حیوة باشد، و قرآن مجید ازین خبر کردست، ولقد کرمنا بنی آدم، کرامت این باشد که چون مقصود از وجود افلاک این جوهر خاک است، از صنع بدیع او بعید نباشد، که شخصی خاکی را رفعت افلاکی دهد، و این کرامت و درجت جز به علم و حکمت نباشد، و سید طریقت ازین حقیقت خبر کردست المرء باصغریه بلسانه و جنانه، و امیرالمؤمنین علی علیه السلام اشارت کرده است: ماالانسان لولا اللسان الاصورة ممثلة و بهیمة مهملة: ملکا به حق و حرمت اهل حرمت که این باغ حکمت را هر روز شکفته تر داری، و از دیدهٔ اغیار نهفته تر، و هر ساعتی و لحظه ای صدهزار قندیل نور و سرور از عالم پاک به قالب و خاک آن عزیز برسانی.
مراد این ضعیف بیچاره محمدبن علی الرفا از جمع کردن دیباچهٔ این کتاب، و تشبیت و تطویل این اصل، و تذنیب و ترتیب این فصل آن بود، (که چون اثمار اشجار الحدیقة فی الحقیقة، در حال حیات خواجهٔ حکیم شیخ الطریقه متفرق شده بود، و به دست هرکس بی تربیت بیتی چند افتاده، و چندان در یتیم در دست مشتی لئیم اسیر گشته، و در غار خواری چون اصحاب رقیم نژند و سقیم مانده، و چندان حور عین نازنین در کلبهٔ اندوه غریب و حیران و ذلیل شده و به دست این و آن در هر مکان سرگردان گشته، و چون یوسف خوب از جوار کنار یعقوب دور افتاده، و به کار و بار نیاز و ناز زلیخا و ملک مصر نرسیده، تا روز رویان شبه مویان، آراسته ظاهران پیراسته باطنان، با زلفهای زره نمای مشک سای، و رخهای دلربای جان فزای، که در هر صباحی از وفاق پدر آب خونی از ایشان می چکید، و در هر رواحی از فراق پدر خاک یتیمی از ایشان برمی آمد، زیرا که از هجرت پدر در حجر جماعتی افتادند، که آن بیگانگان را بر آن یگانگان نه ولایت شرعی بود، نه عصبیت حقیقی، نه حق خطاب بر ایشان متوجه، دل خواهانی که نسب حسب با روح القدوس درست دارند در پیگار شیطان بماندند، جواهری که تاج پادشاه را شایست، گردن بند مشتی داده شد، شاهانی که بر قصور جاه و عز بودندی در کشور چاه ذل بماندند. نازنینان عالم بقا به آتش حسد سوخته شدند، نجیب زادگان اصل و وصل به ثمن بخس فروخته، یزیدزادگان را (با) بایزیدزادگان در من یزید کردند، و از نهاد هریک این آواز برمی آمد که شاعر گوید:
او قعنی حبک فی من یزید
فی صفة الذل و نعت العبید
قد حضر البائع و المشتری
عبدک موقوف فماذا تزید
عصای موسی در دست فرعون بی عون نشاید، حسین علی را بر عتبه عتبه نشاید کرد. مولودی که در بهشت مرد معنوی بوده است در کنشت با مدعی چکند، خوشرویانی که در بستان انس پرورند در زندان حزن نگذرانند.
اکنون من که محمدعلی الرفاام، از طریق ائتلاف ارواح که صدر نبوت و بدر رسالت خبر می دهد: الارواح جنود مجندة فما تعارف منها ائتلف ما تناکر منها اختلف بر خود واجب دیدم، بر حسب حسبت در تعهد و تنقد ایشان سعی کردن، خاصه چون معلوم بود که ترتیب ترکیب ایشان در بنیت انسان از جواهر لطیف است، نه از اجسام کثیف. و اعراض اغراض ایشان کمال حکمت و شرف است، نه نقصان و تلف، و عاقلان جهان دانند، که فرزانه تر فرزندی ایشان را شعر و حکمت است، زیرا که آن سلف این خلف است، که عیسی وار از راه کرم به ترک آن طرف می گویند، و حواوار پی هوا نسب حسب بی شرکت مادران به در می کنند، و آن حکیم عصر در آن معنی می گوید:
آن دختر دوشیزه که دوشش دادند
امروز چو دی به شام توشش دادند
چون تقویت فرزندان آب و گل مشروع آمد هر آینه تربیت جان و دل مطبوع آید، خاصه چون مثال «صاحب» دیوان رسالت برین جمله صادر گشت: اکرموا اولادکم واحسنوا ادابهم. چون حال برین جملت است آن درهای متفرق را در یک رشته جمع کردم، و آن گلهای متنوع را بر یک جنس دسته بستم، و آن ریاحین نو آیین را چون پروین بر یک بستر و بالین فراهم کردم، و آن عقیق مذاب را از حجاب ارباب صورت در حمایت و عنایت خطاب و القاب اصحاب صنعت آوردم، و هریک را از آن شهاب احباب در نقاب رقاب عباسیان بردم، و چون ملکی بر فلکی مستقر دادم، ورقا عن ورق و طبقا عن طبق. و از برای سرور چون نور در ظلمتشان موقوف کردم، و بهرهٔ هریک از معارف اعیان دین و مشاهیر ارکان زمین این حضرت موصوف و مصروف گردانیدم، این کتاب را براین اطناب تمام کردم، و بر این ابواب نهادم، و فصول و اصول هر باب را به اسمی مسمی کردم، تا نبشتن و خواندن میسر گردد، و زودتر به عرض پوندد، وبالله التوفیق. (این دیباجه مجدودبن آدم السنائی الغزنوی تغمده الله برحمته و رضوانه املا کرد، و حال آن بود که در تب بود و امیر سید فضل بن طاهرالحسینی بنوشت از بامداد روز یک شنبه یازدهم ماه شعبان سال پانصد و بیست و پنج از هجرت محمد مصطفی صلی الله علیه وآله چون نماز شام بگزارد آخرترین سخنی که بگفت این بود کرم تو حکم من بس و خالی کرد به کوی بنوآباد در خانهٔ عایشهٔ نیکو رحمه الله و اثابه الجنة و ایانا بفضله و منه انه سمیع مجیب.
English translation
Praise be to God, the All-Aware of the secrets of hearts, the All-Seeing of the hidden things of inner minds, the One who is transcended above peers and matches, the All-Exalted above being comprehended by eyes and insights. And blessings be upon His Prophet, who calls his community to blessings and treasures, and His Messenger, the intercessor for the people of minor and major sins. Then, indeed, God Almighty guided the worlds through the subtleties of His signs and reserved the knowledge of the unseen for the highness of His Essence, as He said in His decisive Book and revealed speech: 'And with Him are the keys of the unseen; none knows them except Him. And He knows what is on the land and in the sea.' He is the guide of every strayed one, the helper of every bewildered one, the relief of every wound, and the cure of every pain; that All-Forgiving One who made the banner of victory manifest for His friends, and that All-Compelling One who made the sign of vengeance apparent to His enemies; and that Bestower who clothed His friends with the robe of happiness and sovereignty, that Just One who rained down humiliation and downfall upon His enemies; and sent revelation to that informed man, that chief of chiefs, the secret of creation, the foremost of all beings, the lineage of purity, the alchemy of happiness, the mine of chivalry, the soul of prophethood, the leader of the chosen ones, the intercessor for the strayed, the index of the register of those who arrived [at the truth], peace be upon him; that man whose sight preceded the news, and whose vision preceded the narrative, so that whatever command was issued from the rose garden of devotion to that center of sovereignty, and whatever revelation was sent from the court of eternity to the workshop of hope, that honorable chest (leader)��nay, the full moon of every chest—that man to whom the Peacock of the Angels [Gabriel] and the Brother of the Prophets brought revelation and read it before him, until for the miracle and honor of the uncreated Speech the command came: 'And do not hasten with the Qur'an before its revelation is completed to you.' Revelation came to this honored chief, saying: 'O Muhammad, I who am God, the worthy worshipped One, and the peerless Mighty, in the unseen world, in every corner there are a hundred thousand treasures that the mind of any unworthy one cannot reach. May the veil over the eyes of outsiders be increased. We are the Knower of the unseen, and We are free from defect; whomever We wish We choose, and We make his chest the key to the treasury of the unseen, and We shower countless lights upon him, and We bestow upon him infinite subtle aids, and We make piety his garment and guidance his cover, as the uncreated Speech and the Glorious Book informed of this: A guidance for the conscious of God who believe in the unseen.' Their hands reach the treasure of the unseen, they drown in the ocean of Our favors and blessings, and in the sanctuary of eternity they step upon the carpet of grace. Tasting the wine of intimacy from the cup of affection, their banner reaches the Pleiades, and the pen of the spirit has written this inscription upon the tablet of their days: 'Indeed, the righteous are in pleasure.' In that choosing, there is no objection to Me. Whomever I wish I elevate, and whomever I wish I cast down; and I make the nature of one a container of faults, and I apply the kohl of ignorance to his eyes, so that he drinks the honey of laziness from the tavern of Satan, and remains under the blanket of opposition, laying his head on the pillow of negligence, and self-conceit becomes the veil of his life; he does not see the blessing to thank the Benefactor, nor does he see its demise to beware of the Avenger. He comes like a stranger and departs like a madman, the hand of justice having placed the brand of humiliation upon the lives of those blind-in-daylight ones, 'And indeed, the wicked are in Hell.' And in this humiliating, there is no objection to Me. But the opening of the door that is for the seekers of the Sacred Law (Shari'at) and the travelers of the Spiritual Path (Tariqat), nothing in the worlds can block it. Again, the barrier that is placed in the way of their opponents, the actions of both humans and jinn cannot remove it; principles do not turn into branches. When the opening of the door is primary, not secondary, from the world of the unseen, not the world of doubt, reaching a traveler or a lover from the Knower of the Unseen, he must walk straight from the unseen into the branch, so that he may deliver himself from this endless sea of the deceitful self-worshiping soul and the treacherous, self-asserting ego. For that Pharaoh, without divine aid, said despite his armies and unity, 'I am your most exalted lord,' and was rejected. That banished Nimrod said with his servants and retinue, 'I give life and cause death,' and was banished. That accursed Azazel (Satan) said despite his worship and service, 'I am better [than him],' and was stoned. And that overturned Korah said with his cunning and wealth, 'I was only given it because of knowledge I have,' and was deluded. Happy is he who pulls himself out of such a sea, escapes the jaws of this alligator, and clings to the firm rope of religion, 'And hold firmly to the rope of Allah all together,' and makes this prayer his constant chant: 'Sufficient for us is Allah, and [He is] the best Disposer of affairs.' And let him not make himself foolish because of my words, lest the sum of deprivation be written upon the register of his crimes, and from that register this decree should come: 'So We caused the earth to swallow him and his home.' The people of the world entered the Abyss through the door of desire, so that a group of them fell into the desires of the soul. Due to recklessness, they abandoned agility and purity, becoming occupied with robes, cups, servants, worldly goods, mounts, and horse-trappings. They took pleasure in rich food and large morsels, until they burned themselves in the fire of Hell and became the fuel of Hell: 'Those are like livestock; rather, they are more astray. It is all the same to them whether you warn them or do not warn them - they will not believe.' Inevitably, in the world of resurrection, their chant will be: 'Oh, I wish I were dust!' And another group turned away from sins, rejected the world, and did not socialize with people—not for God's sake, but so that they might be called ascetics and worshippers, and people would seek blessings through them. Having no knowledge of the truth of that Hadith, they became familiar with hypocrisy. Concerning such deceit, pretension, and vanity done for the sake of worldly status, the news came: 'So his example is like that of the dog...' so that through the false brilliance of their lies, a group of people was deceived, following their own desires rather than the lessons of the Sacred Law. 'He who establishes an evil sunnah (custom) will bear its burden.' In the world of resurrection, all obedient ones will have reward and recompense, while those self-worshippers will remain in 'darkness, one above another,' having neither taken a step in this world nor in the hereafter. These bankrupt ones will follow behind those sincere ones, saying: 'Wait for us that we may acquire some of your light.' They will receive the answer: 'Go back behind you and seek light.' These are the self-worshippers, as the Holy Qur'an says to the master of the Path and the jurist of the Sacred Law: 'Have you seen he who has taken as his god his desire, and Allah has sent him astray?' Then another group, the fragrance of sincerity having reached the sense of their souls, did not step upon immediate desires and conquered the self with the hope that their souls would reach eternal desire, and Paradise would become their abode and goal; for this indication of the Holy Qur'an had reached the ears of that group: 'And you will have therein whatever your souls desire.' This group passed over the desires of the soul, but they inherited the simplicity of which the leader of prophethood gave news: 'Most of the inhabitants of Paradise are the simple-minded.' Then there is the group that rose above their clay-nature, stepped from temporary desires to eternal desires, kicked away the world even though it was the manifestation of the Divine Presence, and rejected the hereafter even though it wore the robe of eternity, clinging to the truth of meaning rather than the form of claim. This group are the travelers of the Path and the seekers of Truth, who fell into the lights of the Names of God; sometimes they became the existence of the Beauty of Unity, and sometimes the non-existence of the Perfection of Absolute Self-Sufficiency, remaining in the existence and non-existence of grace and wrath. This group are the prophets, peace be upon them all. The first step of Adam was the science of those Names, and the intermediary of Abraham's work was those Names, and the ultimate breath of Mustafa (Muhammad), peace be upon him, was the knowledge of those Names, as the Glorious Qur'an said regarding Adam: 'And He taught Adam the names - all of them,' and said regarding Abraham, peace be upon him: 'Indeed, I have turned my face toward He who created the heavens and the earth,' and said regarding the Master of Creation, peace and blessings be upon him and his family: 'Recite in the name of your Lord who created.' These people are the keys of the unseen; after them is the group of 'those endowed with knowledge' who inherited by virtue of the mandate of this address: 'The scholars are the heirs of the prophets.' And after them are the sages and poets, who attained a relation of kinship with the prophets, by virtue of this verse which says: 'And whoever is given wisdom has indeed been given much good,' and this address: 'Indeed, some poetry is wisdom,' and 'The poets are the commanders of speech.' One day, I, Muhammad ibn Ali al-Rafa, looked at the wonders of the world, seeing that when the Compeller of the World, the Possessor of Majesty, Exalted and Sanctified be He, wills to make this hypocritical old world a cooperative youth, and to bring forth a skillful shepherd from these foolish, bound times, a servant...
0
1
Tags
Persian Literature Prerequisite Course
Humanities
Related
بخش ۱ - مقدّمهٔ رفاء / Section 1 - The Preface of Rafa
بخش ۱ - در توحید باری تعالی / Section 1 - On the Oneness of God the Exalted
بخش ۲ - فصل معرفت / Section 2 - The Chapter on Gnosis
بخش ۳ - فصل وحدت و شرح عظمت / Section 3 - Chapter on Unity and Description of Grandeur
بخش ۵ - فصل اندر صفا و اخلاص / Section 5 - Chapter on Purity and Sincerity
بخش ۴ - فصل تنزیه قِدم / Section 4 - The Chapter on the Sanctification of Pre-Eternity
بخش ۶ - التمثیل فی شأن من کان فی هذه اعمی فهو فیالآخرة اعمی جماعة العمیان و احوال الفیل / Section 6 - The Allegory regarding 'Whoever is blind in this world will be blind in the Hereafter': The Group of Blind Men and the States of the Elephant
بخش ۸ - التمثیل فی اصحاب تمنّی السوء / Section 8 - The Allegory regarding those who wish for evil
بخش ۷ - فصل فی ان الاستواء معقول والکیفیة مجهول / Section 7 - The Chapter on: 'Establishing' is Comprehensible and the Modality is Unknown
بخش ۱۰ - فی الحفظ و المراقبة / Section 10 - On Vigilance and Self-Observation
بخش ۱۱ - التمثیل فی قوم یؤتون الزکوة / Section 11 - The Allegory regarding a People Who Pay the Alms
بخش ۱۲ - فیالحکمة و سبب رزق الرازق / Section 12 - On Wisdom and the Cause of the Provider's Provision
بخش ۱۳ - فیالهدایة / Section 13 - On Guidance
بخش ۱۵ - فصل اندر تقدیس / Section 15 - Chapter on Sanctification
بخش ۱۶ - داستان باستان / Section 16 - The Ancient Tale
بخش ۱۷ - التمثیل لقوم ینظرون بعین الاحوال «مُناظِرَة الوَلَدِ مَعَ الوالِد» / Section 17 - The Allegory for a People Who Look with the Eye of Squinting (or Circumstances): 'The Debate of the Son with the Father'
بخش ۱۸ - فی زینةالاطفال / Section 18 - On the Ornament of Children
بخش ۲۱ - فیالامثال والمواعظ، الفقر سواد الوجه والدُّنیا دارالزوال و تغیّرالاحوال و الانتقال / Section 21 - On Proverbs and Admonitions: Poverty is the Blackness of the Face, and the World is the House of Decline, the Change of Conditions, and Passing Away
بخش ۲۲ - در بینیازی از غیر خدایتعالی و دست در وی زدن از سر حقیقت / Section 22 - On Independence from Other Than God the Exalted and Clinging to Him in Truth
بخش ۲۳ - اندر تضرّع و عجز / Section 23 - On Supplication and Helplessness
بخش ۲۴ - حکایت / Section 24 - The Tale
بخش ۲۵ - اندر ذکر و یاد کردن / Section 25 - On Remembrance and Recollection
بخش ۹ - فصل اندر درجات / Section 9 - Chapter on Degrees
بخش ۲۶ - حکایت / Section 26 - The Tale
بخش ۲۷ - تمثیل / Section 27 - The Allegory
بخش ۲۸ - فی ذکر دارِالبقاء / Section 28 - On the Mention of the Abode of Eternity
بخش ۲۹ - اندر وجود و عدم / Section 29 - On Existence and Non-Existence
بخش ۳۰ - اندر شُکر گوید / Section 30 - On Gratitude
بخش ۳۱ - اندر شکر و شکایت / Section 31 - On Gratitude and Complaint
بخش ۳۲ - فیاطّلاعه علی ضمائرالعباد / Section 32 - On His Awareness of the Inner Secrets of the Servants
بخش ۱۴ - فی المُجاهدة / Section 14 - On Spiritual Struggle
بخش ۳۳ - اندر رزق گوید / Section 33 - On Sustenance
بخش ۳۴ - تمثیل / Section 34 - A Parable
بخش ۳۵ - حکایت مرغ با گبر / Section 35 - The Tale of the Bird and the Zoroastrian
بخش ۳۶ - تمثیل در بیداری / Section 36 - Parable on Wakefulness
بخش ۳۷ - اندر حب و محبت / Section 37 - On Love and Affection
بخش ۳۸ - اندر تجرید گوید / Section 38 - On Detachment
بخش ۱۹ - فصل اندر صُنع و قدرت / Section 19 - Chapter on Divine Artistry and Power
بخش ۳۹ - فی سلوک طریق الآخرة / Section 39 - On Treading the Path of the Hereafter
بخش ۴۰ - التمثیل لابن الغافل والاب العاقل / Section 40 - The Allegory of the Heedless Son and the Wise Father
بخش ۴۱ - حکایت / Section 41 - The Tale
بخش ۴۲ - فیالتوکّل / Section 42 - On Trust
بخش ۴۳ - فی توکل العجوز / Section 43 - On the Trust of the Old Woman
بخش ۴۴ - ایضاً فیالتوکّل / Section 44 - Also on Trust
بخش ۲۰ - فی تعظیم قدره / Section 20 - On Exalting His Power
بخش ۴۵ - التمثّل فیالرؤیاء و تعبیره و هو ثمانون رؤیا عجیبة / Section 45 - On Exemplification in Dreams and Its Interpretation, which includes eighty wondrous dreams
بخش ۴۶ - فی رؤیا الأثواب و الأوانی / Section 46 - On Dreaming of Garments and Vessels
بخش ۴۷ - فی رؤیا الصنّاعین / Section 47 - On the Dreams of Artisans
بخش ۴۸ - فی رؤیا البهائم / Section 48 - On Dreaming of Beasts
بخش ۴۹ - فی رؤیاء السّباع / Section 49 - On Dreaming of Predatory Beasts