Learn Before
بخش ۱ - فی التوحید باری عز اسمه / Section 1 - On the Monotheism of the Creator, Glorified be His Name
Original content
حمد پاک از جان پاک آن پاک را
کو خلافت داد مشتی خاک را
آن خرد بخشی که آدم خاک اوست
جزو و کل برهان ذات پاک اوست
آفتاب روح را تابان کند
در گل آدم چنین پنهان کند
چون گل آدم به صحرا آورد
اینهمه اعجوبه پیدا آورد
چون درون نطفه ای جانی نهد
آفتابی در سپندانی نهد
کلبه روح القدس قلبی کند
قالبش چون دحیة الکلبی کند
از بن انگشت عین او آورد
بحر دل در اصبعین او آورد
کوه را چون ظله آسان او کند
بحر را گهواره جنبان او کند
شیر از انگشت خلیل او آورد
عیسئی از جبرئیل او آورد
طفل را در مهد پیغامبر کند
وز همه پیرانش بالغ تر کند
کوه را در گردن عوج افکند
شور در یأجوج و مأجوج افکند
شیرخواری را به تقریر آورد
وز میان فرث و دم شیر آورد
خاک را مهد بنی آدم کند
باد را نه ماههٔ مریم کند
آب موج آرنده را پل سازد او
وآتش سوزنده را گل سازد او
گرگ را بر پیرهن گویا کند
وز دم پیراهنی بینا کند
بنده ای را منصب شاهی دهد
از چنان چاهی چنان جاهی دهد
از عصائی سنگ را زمزم کند
گندمی تخم عصی آدم کند
مرده را از زنده پیدا آورد
زنده از مرده به صحرا آورد
برف و آتش جفت یکدیگر کند
تا ز هر دو قدسیی سر برکند
گربه را از عطسهٔ شیر آورد
گاو را از گربه در زیر آورد
انگبین را پرده کافوری کند
وانگهش آن پرده زنبوری کند
ماه را بر رخ سیاهی او نهد
گاو را بر پشت ماهی او نهد
سنگ را از بیم خویش آبی کند
آب را از خوف سیمابی کند
صدهزاران راز در موری نهد
در دلش از شوق خود شوری نهد
گه ملک را گیرد و صلبش کند
گه جناحش بشکند قلبش کند
جعفر طیار را پر برنهد
شهر دین را از علی در بر نهد
گه زنی آرد ز مردی بی زنی
گاه مردی از زنی بی بیزنی
گاه از مرغی کند خنیاگری
گاه از نحلی کند حلواگری
او دهد سنگی و کرمی در میانش
او نهد کرمی و برگی دردهانش
دود را بی آتشی انجم کند
سنگ آتش آرد و هیزم کند
سنگ سرد از آتش دل گرم ازوست
چوب خشک از میوهٔ تر نرم ازوست
گه ز ادهم اشهبی می آورد
گاه از روزی شبی می آورد
نیش را در نوش شمع او می نهد
ماه را با مهر جمع او می نهد
پشه ای را صف شکن می آورد
در مصافش پیل تن می آورد
تا سر یحیی است غارت می کند
پس به حی ماندن اشارت میکند
ملک در دست شبانی می نهد
منت او بر جهانی می نهد
دیو را انگشتری در می کند
دیو مردم را پری در می کند
صدهزاران ساله طاعت کردنی
طوق لعنت می کند در گردنی
ذات یونس را چو سر حوت داد
در درون بطن حوتش قوت داد
آب را در پای عیسی خاک کرد
وز دمش در خاک جان پاک کرد
آنچنان غیبی نهان پیدا نمود
از بن جیبی ید بیضا نمود
گه دو خاکی را به بالا راه داد
گه سه قدسی را به شیب چاه داد
شادی روحانیان از مهر اوست
گریهٔ کروبیان از قهر اوست
قطره ای را در مکنون می دهد
نقطه ای را دور گردون می دهد
هم ز خونی منعقد دل می کند
هم خلیفه از کفی گل می کند
عقل سرکش را به شرع افکنده کرد
تن به جان و جان به ایمان زنده کرد
خوان گردون پیش درگاه او نهاد
قرص مهر و کاسهٔ ماه او نهاد
چون در آب بحر موج آغاز کرد
هر دو را زآمد شدن هم باز کرد
از درخت سبز شمعی برفروخت
تا چو پروانه کلیمش پر بسوخت
آتشی در دست دشمن درگرفت
تا خلیلش طبع اسمندر گرفت
کلب را در کهف کلب روم کرد
آهن و پولاد را چون موم کرد
کره ای گردون به حق میآورد
در ره او گر طبق می آورد
گرد خاکی سرنگونش درکشید
وز شفق دامن به خونش درکشید
در غمش راهی که گردون می رود
سرنگون در خاک و در خون می رود
سنگ را و مرغ را هم ناله ساخت
مرغ آورد و زسنگش ژاله ساخت
مرغ مستش حرب پیل آغاز کرد
در میان کعبه سنگ انداز کرد
مور راهش از کمر چستی گرفت
با سلیمان لاجرم کستی گرفت
نحل او چون وحی او معلوم کرد
بس که شیرین کارئی چون موم کرد
عنکبوت او چو دام انداز شد
آنچنان مرغی به دامش باز شد
اوست آن یک کز دو حرف نامدار
کرد پیدا در سه بعد ارکان چار
پنج حس در شش جهت سالار کرد
هفت را در هشتمین دوار کرد
نه فلک چون ده یکی خواست از درش
از دو عالم جای آمد بر ترش
چون بهشتم در دو شش را بار داد
چار را نه داد و نه را چار داد
مردمی در آب شور و گوشه ای
کز جهان پیه آبه بودش توشه ای
آب حیوان بود در تاریکی اش
تیز رو آورد در باریکی اش
بر سیاه و بر سپیدش شاه کرد
روشنش در تیرگی چون ماه کرد
همچو ماهی چرخ بر طاقش نشاند
خلق را در عهد و میثاقش نشاند
گه چراغ و گاه چشمش نام کرد
در چراغش روغن بادام کرد
در خلافت جامه پوشیدش سیاه
کرد دیبای سپیدش بارگاه
ز ابروان کژ دو حاجب راست کرد
هر دو را پیوستگی درخواست کرد
زاندرون بنشاند فراشی به کار
تا ز دل آبی زند وقت غبار
از برون دو پرده دار طرفه کرد
تا نیارد غول قصد غرفه کرد
صف کشید از مژه و بر در نشاند
تا کسی که اوباش بود از در براند
همچو یوسف گرچه جایش چاه داد
تا به هفتم آسمانش راه داد
هر زمانی در تماشای نظر
بر طبق میریختش نقد دگر
در سوادش مردمی را زین داد
بر طبق نقدی که دادش عین داد
وهم را در راه او جاسوس ساخت
تا ز نامحسوس صد محسوس ساخت
در خزینه داری آوردش خیال
تا همه چیزی بسازد حسب حال
کرد مشرف حفظ چابک کار را
تا نگهبانی کند اسرار را
در دلش گنجی نهاد از معرفت
دادش از جان جام جم عیسی صفت
شاه چون در صدر هر کاری بکرد
حل و عقد ملک بسیاری بکرد
در درون پرده مفرش ساختش
خواب را همخوابهٔ خوش ساختش
خواب چون در شاه شاهد کار کرد
از سنان مژه در مسمار کرد
دو صدف را روی بر رو برگشاد
حقهٔ سی و دو لؤلؤ برگشاد
بیست و نه چشمه در افشان باز کرد
رستهٔ سی و دو در آغاز کرد
از صدف لا را نهنگ آسا نمود
تا دهن بگشاد الا الله نمود
شد نهنگ لا به سرهنگی عزیز
زان کمر دادش چو قاف و تیغ نیز
کرد ظاهر قاف را عنقا نواز
تا کند سیمرغ معنی بال باز
عین را نونی در او پیدا نمود
تا صدف را چشمهٔ زیبا نمود
بست بر فتراک موری طاوسین
داد اهل سر خود را یا و سین
چون صدف را پردگی بسیار بود
پردگی را پرده فرض کار بود
پس ده و دو پرده را بگشاد جای
تا کسی ننهد برون از پرده پای
بست لایق پردهٔ عشاق را
تا نوائی میدهد آفاق را
چون مخالف دید ازو واخواست کرد
تا پس پرده مخالف راست کرد
آن یکی را در نهاوند اوفکند
وان دگر را بسته دربند اوفکند
پس زفان با تیغ و بانگ راه زن
بر حسینی زد به آواز حسن
عاقبت سوز فراق آمد پدید
از سپاهان و عراق آمد پدید
در صدف تیغ زفان بر کار کرد
تا کله بنهاد هرکه انکار کرد
بی چنین تیغی که دانستی به هش
شور و تیز و تلخ و شیرین و ترش
گر ترش تیزی کند وآید به زور
تلخیش نکند ز شیرینی و شور
در گهر افشاندن آویزش نمود
با سر تیز او سر تیزش نمود
نطق اگر بودش درشت و لفظ گرم
خوش خورم کآمد چو تیغی چرب و نرم
چون صدف شد راست گردان گشت تیغ
گوهر افشانی برآمد بی دریغ
چور اگر شکر نچیند گو مچین
کور اگر گوهر نبیند گو مبین
ای شده هر دو جهان از تو پدید
ناپدید از جان و جان از تو پدید
ای درون جان برون ناآمده
وی برون جان درون ناآمده
تو برونی و درون در توئی
نه برون و نه درون بل هر دوئی
چون به ذات خویش بیچون آمدی
نه درون رفتی نه بیرون آمدی
هر دو عالم قدرت بی چون تست
هم توئی چیزی اگر بیرون تست
چون جهان را اول و آخر توئی
جزو و کل را باطن و ظاهر توئی
پس تو باشی جمله دیگر هیچ چیز
چون تو باشی خود نباشد هیچ نیز
ای ز جسم و جان نهان دیدار تو
گم شده عقل و خرد در کار تو
هست عقل و جان و دل محدود خویش
کی رسد محدود در معبود خویش
ای ز پیدائی خود بس آشکار
چون تو هستی چون بود کس آشکار
هم خرد بخش خردمندان توئی
هم خداوند خداوندان توئی
جمله را در خاک اندازی نخست
پس به بادیشان کنی آخر درست
بر در حکمت ز ماهی تا به ماه
در کمر بینم ز کوهی تا به کاه
عرش چون بویی نیافت از هیچ جای
عرش را کرسی بشد در زیر پای
کرسی از خود محو شد از بس که جست
ثبت العرش اصل می باید نخست
لوح را چون بی تو جان پر سوز شد
با سر لوح نخستین روز شد
تا قلم بشکافت از آلای تو
چون قلم در خط شد از سودای تو
می زند چرخ آسمان از شوق این
می نگنجد در همه روی زمین
از پی گردت زمین را هر زمان
دست مانده ست از دعا بر آسمان
مهر از بهر سگ کویت ز شرم
شد ز رنگ و گرده ای آورد گرم
مه که در اول چو نعلی زآتش است
چون ز تست آن نعل در آتش خوش است
صبحدم بر یاد تو یک خنده کرد
خلق را از دم چو عیسی زنده کرد
روز یافت از تو به نو جانی دگر
زانکه هر روزی تو در شانی دگر
زنگی شب چون نزولت هر شبست
خنده زن دندان سپید از کوکبست
ابر را بی تست دل پر برق رشک
روی او و صدهزاران دانه اشک
رعد را تسبیح آورده به جوش
آب برده برقش آورده خروش
برق را چون بی تو صافی درد بود
لاجرم تا زاد حالی مرد زود
آتش از سوز تو آب خویش برد
تا چو آتش تشنه آب اندیش مرد
باد آمد خاکساری پای بست
خاک پاش کوی تو بادی به دست
ابر را چون شوق تو آتش فروخت
آبرویش ریخت چون آتش بسوخت
خاک ره را باد سرد از بهر تست
خاک بر سر سر به باد از قهر تست
کوه را دل خون شد از تقریر تو
آب ازو میریزد از تشویر تو
بحر چون از آب شد لب خشک ماند
کشتی از شوقت همه بر خشک راند
جملهٔ گلهای رنگارنگ پاک
میٖ فرو ریزد ز شوق تو به خاک
چون شکوفه از شکفتن سیر شد
ز اشتیاقت روز طفلی پیر شد
جام زر بر دست نرگس می نهی
نقره ای را میر مجلس می نهی
لاله را بر کوه کردی در کمر
تا کلاه افکند در خون جگر
یاسمین چون بر زمینت سر نهاد
چار ترکی آسمان گون برنهاد
شد بنفشه خرقه پوش کوی تو
سر به بر در مست های و هوی تو
سوسنت چون شکر گفت از ده زبان
بنده گشت آزاد از هفت آسمان
غنچه پیکان بود گل لعل ای عجب
لعل پیکانیش دادی زین سبب
دفتر گل بین که می خواند به حق
حمد تو پر زر دهان از هر ورق
چند گویم کآنچه گویم آن نه ای
چند جویم کانچه جویم آن نه ای
چون نمی دانم چگونه من ز تو
چون نمی یابم چه جویم من ز تو
جمله یک ذاتست اما متصف
جمله یک حرف و عبارت مختلف
جمله یک ذاتست من دانا نیم
گرچه یک راهست من بینا نیم
هر زمان این راه بی پایان تر است
خلق هر ساعت در او حیران تر است
تا ابد این راه منزل رفتنی ست
جمله در خونابهٔ دل رفتنی ست
قصه ای که ان نه دل و نه جان شناخت
کی توان دانست و کی بتوان شناخت
هرکه او این راز مشکل پی برد
گر بود صد جانش یک جان کی برد
چارهٔ این چیست در خون آمدن
وز وجود خویش بیرون آمدن
چون نمی یابم سر این رشته باز
همچو سوزن مانده ام سرگشته باز
نیست جز واماندگی بشتافتن
زانکه هست این یافتن نایافتن
چرخ می خواهد که این سر پی برد
او به سرگردانی این ره کی برد
حل و عقد اینچنین سلطانیی
کی توان کردن به سر گردانیی
چیست از سرگشتگی بیش این زمان
گر نمی دانی بدان از آسمان
گر فلک گر مهر و مه گر اختر است
هر شب و هر روز سرگردان تر است
در تو گر سرگشتگی را راه نیست
جان تو از جان من آگاه نیست
نیست آسان وصل یار بی نظیر
گر امید وصل داری خود بمیر
گر توانی یافت بی رنجی وصال
صدق پیش آور برون رو از خیال
در طریق عشق بی آویز شو
خاک گرد و همچو آتش تیز شو
تو چو طین لازبی در وقت کار
لاجرم آویز داری بیشمار
کار زآتش بایدت آموختن
مذهبی دارد عجب در سوختن
چون بسوزد هرچه میخواهد ز پیش
جمله بگذارد شود با جای خویش
دیو دل از سیم و زر برداشته ست
سیم و زر جمله به تو بگذاشته ست
زآنکه دیو از آتشست و تو ز خاک
تو بگیری او بسوزد جمله پاک
گرچه دنیای دنی اقطاع اوست
آتشست او زآن ندارد هیچ دوست
آن ندیدی تو که ابلیس لعین
زآتشی ننهاد رویش بر زمین
گفت من از آتش افروزنده ام
سجده نکنم زآنکه من سوزنده ام
حق چو آتش را سرافراز آفرید
سر به سجده چون تواند آورید
دوزخ از آتش چنین شد صعبناک
از که دارد آتش سوزنده باک
زندگانی گر خوش و گر ناخوشست
در زمین و باد و آب و آتشست
در میان چار خصم مختلف
کی توانی شد به وحدت متصف
گرمی ات در خشم و شهوت می کشد
خشکی ات در کبر و نخوت می کشد
سردی ات افسرده دارد بر دوام
تربت، رعنائی ات آرد مدام
هر چهار از یکدگر پوشیده اند
روز و شب با یکدگر کوشیده اند
گاه این یک غالب آید گاه آن
چون تو رفتی خواه این و خواه آن
دشمن یکدیگرند این هر چهار
کی شوندت هرگز ایشان دوستدار
تو به هم با دشمنان در پوستی
چشم می داری ز دشمن دوستی
گر تو خواهی تا ز روی ایمنی
پشت آرد در تو چندین دشمنی
همچنان کز چار خصم مختلف
شد تنت هم معتدل هم متصف
جانت را عشقی بباید گرم گرم
ذکر را رطب اللسانی چرب و نرم
زهد خشکت باید از تقوی و دین
وآه سردت باید از بردالیقین
تا چو گرم و سرد و خشک و تر بود
اعتدال جانت نیکوتر بود
هرکه را جان معتدل شد اینچنین
سنگ جسمش لعل دل شد اینچنین
ور به عکس این بود ننگی بود
ننگ نبود لعل اگر سنگی بود
جهد کن ای از رعونت راه بین
تا نگردی همچو ابلیس لعین
از ملایک بوده شیطانی شوی
ز اهرمن گردی و هامانی شوی
از مقام بلعمی کلبت کنند
یا نه چون بر صیصیا صلبت کنند
جهد کن ای لعل بوده شاه را
تا نگردی مسخ و ملعون راه را
در چنین ره قلب بسیاری کنند
از زری مس از گلی خاری کنند
ساحران دیده عصائی را امین
گفته آمنا برب العالمین
پس جهودان کور در پیغامبری
سجده کرده پیش گاوی از خری
از عصائی ساحر ایمان یافته
پس جهود از گاو کفران یافته
تو چنان دانی که این بازار عشق
هست چون بازار بغداد و دمشق
زنده از بادی کفی خاک آدمست
گر جز این چیزی دیگر هست آن دمست
عشق را امروز و فردا کی بود
کفر و دین اینجا و آنجا کی بود
یارب آن خود چه نظر بوده ست پاک
کآشکارا کرد آدم را ز خاک
این همه اعجوبه در وی گرد کرد
عرشیان را بر درش شاگرد کرد
آنچه خاکی بود کز پستی فرش
چون گهر از زیر بر شد فوق عرش
آن به فوق العرش از آن تحویل خواست
کز یدالله و پر جبریل خواست
آسمان و عرش و عنصر چیست پوست
خاک الحق جمله را مغزی نکوست
بعد خاک از قرب آن کامل تر است
کآنکه آن مهجورتر واصل تر است
هر کمان کز پس کشندش بیشتر
تیر او بیشک شود در پیشتر
تا ز پس نرود به ره در حیله ساز
کی تواند جست ز آب رود باز
ز اشتیاقش ذره ذره بود خاک
آتشش از جان برآورده هلاک
دوزخش در مغز و تن ذره شده
نه به خود چون دیگران غره شده
لاجرم اندر امانت پیش شد
قرب او را هر دو عالم بیش شد
ملک را سلطان و مالک آمد او
بلکه مسجود ملایک آمد او
جسم آدم صورت جان آمده است
گوهر جان جسم جانان آمده است
لاجرم او جان جان آمد ترا
بی جهان جان و جهان آمد ترا
چون برون آئی ز جسم و جان تمام
تو نمانی حق بماند والسلام
گنج خود در قعر جان بایست برد
تا کسی آنجا نیارد دست برد
لیک چون ابلیس بوی جان نیافت
برد دست و دست برد آن نیافت
این چه درگاهیست قفلش بی کلید
وین چه دریائیست قعرش ناپدید
گر بدین دریا درآئی یک دمی
حیرت جانسوز بینی عالمی
یک دمت را صد جهان حیرت دهند
ذرهٔ حیرت به صد حسرت دهند
چون تو دریائی نه ای نظاره کن
گرد خشکی گرد و کشتی پاره کن
معرفت چه لایق هر ناکس است
کلکم فی ذاته حمقی بس است
هرچه دانی آن تو باشی بیشکی
ور ندانی از خران باشی یکی
ها ز باطن واو از ظاهر بود
معنی هو اول و آخر بود
گر به های هو اشارت می کنی
ور ز واو او عبارت می کنی
ها بیفکن واو را آزاد کن
بنده شو بی ها و واوش یاد کن
چون برونست او ز هر چیزی که هست
جز خیالی نیست زو چیزی به دست
تا چنان کآن هست ننماید ترا
دیده و دانسته چون آید ترا
هرچه بینی جز خیالی بیش نیست
هرچه دانی جز محالی بیش نیست
English translation
Pure praise from a pure soul to that Pure One, Who gave stewardship to a handful of dust. That Giver of Intellect, of whom Adam is but the dust, The part and the whole are proofs of His pure essence. He makes the sun of the soul shine brightly, And hides it so within the clay of Adam. When He brought the clay of Adam into the open plain, He brought forth all these wonders. When He places a soul inside a drop of seed, He places a sun inside a wild rue seed. He makes the cottage of the Holy Spirit into a heart, He shapes its form like Dihyah al-Kalbi. From the base of the finger, He brings forth His spring, He brings the sea of the heart between His two fingers. He makes the mountain easy like a canopy for him, He makes the sea rock his cradle. He brings milk from the finger of the Friend (Abraham), He brings Jesus from Gabriel. He makes a child in the cradle a prophet, And makes him more mature than all the elders. He casts the mountain around the neck of Og, He casts tumult among Gog and Magog. He brings a suckling infant to speech, And brings milk from between feces and blood. He makes the dust the cradle of the children of Adam, He makes the wind the nine-month gestation of Mary. He makes a bridge of the wave-bringing water, And He makes a rose garden of the burning fire. He makes the wolf speak over the shirt, And gives sight from the breath of a shirt. He gives the position of a king to a slave, From such a well, He gives such high rank. From a staff, He makes a rock into Zamzam, He makes a grain of wheat the seed of Adam's disobedience. He brings forth the dead from the living, He brings forth the living from the dead into the open. He pairs snow and fire with each other, So that an angel raises its head from both. He brings forth the cat from the sneeze of the lion, He brings down the bull from the cat. He makes a camphor veil for the honey, And then He makes that veil a bee. He places blackness on the face of the moon, He places the bull on the back of the fish. He makes the stone into water from fear of Him, He makes the water into quicksilver from awe. He places hundreds of thousands of secrets in an ant, He places a tumult in its heart from the desire for Him. Sometimes He takes a king and crucifies him, Sometimes He breaks his wing and changes his heart. He places wings on Ja'far al-Tayyar, He places a door on the city of religion from Ali. Sometimes He brings a woman from a man without a woman, Sometimes a man from a woman without a woman. Sometimes He makes a minstrel from a bird, Sometimes He makes a confectioner from a bee. He gives a stone and a worm within it, He places a worm and a leaf in its mouth. He makes smoke into stars without fire, He brings fire from stone and makes it firewood. The cold stone is warm from the fire of His heart, The dry wood is soft from His fresh fruit. Sometimes He brings a white horse from a black one, Sometimes He brings a night from a day. He places the sting in the sweetness of the candle, He brings the moon together with the sun. He brings a mosquito as an army-breaker, He brings an elephant-bodied one to face it. He plunders the head of John (Yahya), Then He points to remaining alive. He places a kingdom in the hands of a shepherd, He places his favor upon a world. He puts a ring on the demon, He makes the demon of men into a fairy. One who performs obedience for hundreds of thousands of years, He places the collar of a curse upon his neck. When He gave the being of Jonah to the secret of the fish, He gave him sustenance within the belly of the fish. He made the water like dust under the feet of Jesus, And from his breath He placed a pure soul in the dust. He manifested such a hidden unseen, From the depth of a pocket, He showed a white hand. Sometimes He gave way upwards to two earthy ones, Sometimes He sent three angels to the bottom of the well. The joy of the spiritual ones is from His kindness, The weeping of the cherubim is from His wrath. He makes a drop into a hidden pearl, He gives a point the revolution of the heavens. He makes a heart from congealed blood, He makes a caliph from a handful of clay. He humbled the rebellious intellect to the law, He made the body alive with the soul, and the soul with faith. He placed the table of the heavens before His court, He placed the loaf of the sun and the bowl of the moon. When He began waves in the water of the sea, He held both back from coming and going. From the green tree He lit a candle, So that His interlocutor (Moses) burned his wings like a moth. He ignited a fire in the hand of the enemy, So that His Friend (Abraham) took on the nature of a salamander. He made the dog in the cave into the dog of Rome, He made iron and steel like wax. He brings the sphere of the heavens to the Truth, If he brings a tray in His path. He drew him headlong into a cloud of dust, And drew his skirt in blood from the twilight. In His sorrow, the path that the heavens travel, Goes headlong into the dust and into blood. He made the stone and the bird mourn together, He brought a bird and made hail from its stone. His intoxicated bird began war with the elephant, It threw stones in the midst of the Kaaba. The ant of His path took agility from its waist, It consequently wrestled with Solomon. When His bee made His revelation known, It did such sweet work like wax. When His spider became a net-caster, Such a bird fell into its net. He is that One who, from two renowned letters, Made manifest the four elements in three dimensions. He made the five senses leaders in six directions, He put the seven in the eighth revolving sphere. When the nine heavens asked for a tithe from His door, Their place became higher than both worlds. When in the eighth He granted audience to the two sixes, He gave four to nine and nine to four. A pupil in salt water and a corner, Whose provision from the world was a fatty fluid. It was the water of life in its darkness, It came swiftly in its narrowness. He made it king over its black and white, He made it bright in the darkness like the moon. Like a fish, He seated it on the arch of the heavens, He placed the creation in His covenant and pact. Sometimes He named it a lamp and sometimes an eye, He put almond oil in its lamp. In the caliphate, He dressed it in a black garment, He made white brocade its court. From the crooked eyebrows, He made two straight chamberlains, He requested joining for both of them. From within, He set a sweeper to work, So that from the heart it sprinkles water at the time of dust. From outside, He made two wondrous curtain-holders, So that no ghoul could intend to enter the chamber. He lined up the eyelashes and seated them at the door, So that they drive away anyone who is a ruffian from the door. Like Joseph, though He gave its place as a well, He gave it a path to the seventh heaven. Every moment in the spectacle of vision, He poured another coin on the tray for it. In its blackness, He gave beauty to a pupil, On the tray, the coin He gave it, He gave the eye. He made imagination a spy in His path, So that from the imperceptible it made a hundred perceptibles. He brought fantasy to the treasury, So that it makes everything according to the state. He made the swift memory an overseer, To guard the secrets. He placed in its heart a treasure of gnosis, He gave it from the soul the cup of Jamshid with the traits of Jesus. When the king worked at the head of every affair, He tied and untied many realms. Within the curtain, He made it a bed, He made sleep its pleasant bedfellow. When sleep worked as a witness upon the king, From the spearhead of the eyelash it made a nail on the door. He opened two shells face to face, He opened a casket of thirty-two pearls. He opened twenty-nine pearl-scattering springs, He began a row of thirty-two doors. From the shell He showed 'La' (No) like a whale, When it opened its mouth it showed 'Illallah' (Except Allah). The whale of 'La' became dear in its command, Therefore He gave it a belt like Qaf and a sword as well. He made Qaf manifest, caressing the Anqa, So that the Simurgh of meaning spreads its wings. He manifested an 'N' in the 'Ayn', So that He showed the shell as a beautiful spring. He bound two peacocks to the saddle straps of an ant, He gave Ya and Sin to the people of His secret. Since the shell had many veiled ones, A veil was obligatory work for the veiled one. Then He made room for twelve veils, So that no one steps outside the veil. He tied the veil of the lovers appropriately, So that it gives a melody to the horizons. When He saw the opponent, He called him to account from it, Until behind the veil He corrected the opponent. He cast that one into Nahavand, And cast the other bound in chains. Then the tongue with a sword and the cry of a highwayman, Struck upon Husseini with the voice of Hasan. Ultimately the burning of separation became manifest, It became manifest from Sepahan and Iraq. In the shell, He put the sword of the tongue to work, So that whoever denied took off his hat. Without such a sword, who would know with intelligence, Salty and sharp, and bitter and sweet and sour. If sourness is sharp and comes with force, Its bitterness does not diminish from sweetness and saltiness. In scattering pearls, He showed his hanging, With its sharp head, He showed its sharp tip. If its speech was harsh and its words warm, I eat happily for it came like a sword, oily and soft. When the shell became straight, the sword turned, Pearl scattering came forth without withholding. If the thief does not pick sugar, let him not pick it, If the blind man does not see the pearl, let him not see it. O You, from whom both worlds have become manifest, Hidden from the soul, and the soul manifest from You. O inside the soul who has not come out, And O outside the soul who has not gone in. You are the outside and the inside is in You, Neither outside nor inside, rather You are both. Since You are without how in Your own essence, You did not go inside nor did You come outside. Both worlds are Your incomparable power, If there is anything outside of You, it is also You. Since the wo...
0
1
Tags
Persian Literature Prerequisite Course
Humanities
Related
بخش ۱ - فی التوحید باری عز اسمه / Section 1 - On the Monotheism of the Creator, Glorified be His Name
بخش ۲ - الحكایة و التمثیل / Section 2 - The Tale and the Parable
بخش ۳ - الحكایة و التمثیل / Section 3 - The Tale and the Parable
بخش ۴ - فی نعت الرسول صلی اللّه علیه و سلم / Section 4 - In Praise of the Messenger, Peace and Blessings of Allah Be Upon Him
بخش ۵ - فی معراج النبی صلی الله علیه و اله و سلم / Section 5 - On the Ascension of the Prophet, Peace and Blessings of Allah Be Upon Him and His Family
بخش ۶ - فی الحكایة و التمثیل / Section 6 - The Tale and the Parable
بخش ۷ - فی فضیلة امیرالمؤمنین ابوبكر رضی الله عنه / Section 7 - On the Virtue of the Commander of the Faithful Abu Bakr, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۸ - فی فضایله / Section 8 - On His Virtues
بخش ۹ - فی فضیلة امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه / Section 9 - On the Virtue of the Commander of the Faithful Umar, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۱۰ - فی فضائله / Section 10 - On His Virtues
بخش ۱۱ - فی فضیلة امیرالمؤمنین عثمان رضی الله عنه / Section 11 - On the Virtue of the Commander of the Faithful Uthman, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۱۲ - فی فضائله / Section 12 - On His Virtues
بخش ۱۳ - فی فضیلة امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه / Section 13 - On the Virtue of the Commander of the Faithful Ali, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۱۴ - فی فضائله / Section 14 - On His Virtues
بخش ۱۵ - فی فضیلة حسن رضی اللّه عنه / Section 15 - On the Virtue of Hasan, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۱۶ - فی فضیلة حسین رضی الله عنه / Section 16 - On the Virtue of Husayn, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۱۷ - فی التعصب / Section 17 - On Sectarian Prejudice
بخش ۱۸ - الحكایة و التمثیل / Section 18 - The Tale and the Parable
بخش ۱۹ - الحكایة و التمثیل / Section 19 - The Tale and the Parable
بخش ۲۰ - الحكایة و التمثیل / Section 20 - The Tale and the Parable
بخش ۲۱ - فی الصفات / Section 21 - On Attributes
بخش ۲۲ - در شعر گوید / Section 22 - He Speaks on Poetry
بخش ۲۳ - الحكایة و التمثیل / Section 23 - The Tale and the Parable
بخش ۲۴ - الحكایة و التمثیل / Section 24 - The Tale and the Parable
بخش ۲۵ - الحكایة و التمثیل / Section 25 - The Tale and the Parable
بخش ۲۶ - فی الحكایة و التمثیل / Section 26 - The Tale and the Parable
بخش ۲۷ - فی الحكایة و التمثیل / Section 27 - The Tale and the Parable
بخش ۲۸ - فی الحكایة و التمثیل / Section 28 - The Tale and the Parable
بخش ۲۹ - فی الحكایة و التمثیل / Section 29 - The Tale and the Parable
بخش ۳۰ - فی الحكایة و التمثیل / Section 30 - The Tale and the Parable
بخش ۳۱ - فی الحكایة و التمثیل / Section 31 - The Tale and the Parable
بخش ۳۲ - آغاز كتاب / Section 32 - The Beginning of the Book
بخش ۳۳ - الحكایة و التمثیل / Section 33 - The Tale and the Parable
بخش ۳۴ - الحكایة و التمثیل / Section 34 - The Tale and the Parable
بخش ۱ - المقالة الاولی / Section 1 - The First Discourse
بخش ۲ - الحكایة و التمثیل / Section 2 - The Tale and the Parable
بخش ۳ - الحكایة و التمثیل / Section 3 - The Tale and the Parable
بخش ۴ - الحكایة و التمثیل / Section 4 - The Tale and the Parable
بخش ۵ - الحكایة و التمثیل / Section 5 - The Tale and the Parable
بخش ۶ - الحكایة و التمثیل / Section 6 - The Tale and the Parable
بخش ۷ - الحكایة و التمثیل / Section 7 - The Tale and the Parable
بخش ۱ - المقالة الثانیه / Section 1 - The Second Discourse
بخش ۲ - الحكایة و التمثیل / Section 2 - The Tale and the Parable
بخش ۳ - الحكایة و التمثیل / Section 3 - The Tale and the Parable
بخش ۴ - الحكایة و التمثیل / Section 4 - The Tale and the Parable
بخش ۵ - الحكایة و التمثیل / Section 5 - The Tale and the Parable
بخش ۶ - الحكایة و التمثیل / Section 6 - The Tale and the Parable
بخش ۷ - الحكایة و التمثیل / Section 7 - The Tale and the Parable
بخش ۸ - الحكایة و التمثیل / Section 8 - The Tale and the Parable
بخش ۹ - الحكایة و التمثیل / Section 9 - The Tale and the Parable