Learn Before
Poem

(۱) حکایت زن صالحه که شوهرش به سفر رفته بود / (1) The Tale of the Righteous Woman Whose Husband Went on a Journey

Original content

زنی بودست با حسن و جمالی
شب و روز از رخ و زلفش مثالی

خوشی و خوبی بسیار بودش
صلاح و زهد با آن یار بودش

بخوبی در همه عالم علم بود
ملاحت داشت شیرینیش هم بود

بهر موئی که در زلف آن صنم داشت
خم از پنجه فزون و شست هم داشت

چو چشم و ابروی او صاد و نون بود
دلیلش نص قاطع نه که نون بود

چو بگشادی عقیق در فشان را
به آب خضر کشتی سرکشان را

صدف گوئی لب خندان او بود
که مرواریدش از دندان او بود

چو مروارید زیر لعل خندانش
گهر داری نمودی در دندانش

زنخدانش چو سیمین سیب بودی
ز سیبش قسم خلق آسیب بودی

فلک از نقش روی او چنان بود
که سرگردان چو عشاقش بجان بود

کسانی کز سخن دری فشاندند
بنام او را همی «مرحومه» خواندند

زنی بودی که دور چرخ گردان
شمردیش از شمار شیرمردان

مگر شوئی که آن زن داشت ناگاه
برای حج روانه گشت در راه

یکی کهتر برادر داشت آن مرد
ولیکن بود مردی ناجوانمرد

وصیت کرد از بهر عیالش
که تا تیمار می دارد بمالش

بحج شد عاقبت چون این سخن گفت
برادر آنچه فرمودش پذیرفت

برای حکم او بنهاد تن را
بسی تیمارداری کرد زن را

شبانروزی بکار او در استاد
بنوهر ساعتش چیزی فرستاد

نگاهی سوی آن زن کرد یک روز
بدید از پرده روی آن دلفروز

دلش از دست رفت و سرنگون شد
غلط کردم چه گویم من که چون شد

چنان در دام آن دلدار افتاد
که صد عمرش بیک دم کار افتاد

بسی با عقل خود زیر و زبر شد
ولی هر لحظه عشقش گرمتر شد

چو کار او ز زن می بر نیامد
دمی با خویشتن می بر نیامد

چوغالب گشت عشق و شد خرد زود
گشاده کرد با زن کار خود زود

بخود خواندش بزور و زر و زاری
برون راند آن زن از پیشش بخواری

بدو گفتا نداری ازخدا شرم
برادر را چنین می داری آزرم

ترا دین و دیانت داری اینست
برادر را امانت داری اینست

برو توبه گزین و با خدا گرد
وزین اندیشهٔ فاسد جدا گرد

بزن آن مرد گفت این نیست سودت
مرا خشنود باید کرد زودت

وگرنه، روی تابم از غم تو
ترا رسواکنم گیرم کم تو

هم اکنون در هلاک اندازمت من
بکاری سهمناک اندازمت من

زنش گفت از هلاکت نیست باکم
هلاک این جهان به زان هلاکم

مگر ترسید آن مرد بد افعال
که بر گوید برادر را زن آن حال

برفت آن شوم و دفع خویشتن را
بزر بگرفت حالی چارتن را

که تا دادند آن شومان گواهی
که کردست از زنا این زن تباهی

چو قاضی را قبول افتاد کارش
معین کرد حالی سنگسارش

ببردندش به صحرا بر سر راه
روان کردند سنگ از چارسوگاه

چو سنگ بی عدد بر زن روان شد
گمان افتادشان کز زن روان شد

برای عبرت خلق جهانش
رها کردند آنجا هم چنانش

زن بی چاره بر هامون بمانده
میان خاک غرق خون بمانده

چو شب بگذشت و روز افتاد آغاز
زن آمد وقت صبح اندک بخود باز

بزاری و نزاری ناله می کرد
ز نرگس ارغوان پر لاله می کرد

یک اعرابی بر اشتر صبح گاهی
مگر آن روز می آمد ز راهی

شنود آن ناله و بی خویشتن شد
فرود آمد ز اشتر سوی زن شد

بپرسیدش که ای زن کیستی تو
که همچون مردهٔ می زیستی تو

زنش گفتا که من بیمار و زارم
عرابی گفت من تیمار دارم

نشاندش بر شتر بردش بتعجیل
بسوی خانهٔ خود کرد تحویل

تعهد کرد بسیاری شب و روز
که تا با حال خود شد آن دلفروز

دگر ره دلبریش آغاز افتاد
ز سر در همدم و همراز افتاد

دگر ره تازه شد گلنار رویش
ز سر در حلقه زد زنار مویش

ز زیر سنگسار او آشکارا
چنان آمد که لعل از سنگ خارا

عرابی چون جمال او چنان دید
بخون خویش حکم او روان دید

ز عشق روی او بی خویشتن شد
ز دردش پیرهن بر تن کفن شد

بزن گفتا که شو جفت حلالم
که مردم، زنده گردان از وصالم

زنش گفتا مرا چون شوی باشد
چگونه شوی دیگر روی باشد

چو از حد درگذشت آن مهربانی
بخود خواند آخر آن زن را نهانی

زنش گفت ای ز دین پیچیده سر تو
نمی ترسی ز خشم دادگر تو

مرا از بهر حق تیمار بردی
کنون فرمان دیو خوار بردی

چو خیری کردهٔ بزیان میاور
خلل در کعبهٔ ایمان میاور

که چون این را اجابت می نکردم
بسی دیدم بلا و سنگ خوردم

کنون تو نیز می خوانی بدینم
نمی دانی که من چون پاک دینم

اگر پاره کنی صد باره شخصم
نیاید در تن پاکیزه نقصم

برو از بهر یک شهوة که رانی
مخر جان را عذاب جاودانی

ز صدق آن زن پاکیزه گوهر
گرفت آن مرد اعرابیش خواهر

پشیمان گشت ازان اندیشه کردن
که کار دیو بود آن پیشه کردن

غلامی داشت اعرابی سیاهی
درآمد آن سیه ناگه ز راهی

چو دید او روی زن دل را بدو داد
دل وجانش بسوخت و تن فرو داد

دلش را وصل آن زن آرزو خاست
ولیکن می نشد آن آرزو راست

بزن گفتا شبم من، تو چو ماهی
چرا با من بهم بودن نخواهی

زنش گفت این نگردد هرگزت راست
که از من خواجهٔ تو این بسی خواست

چو او وصلم نیافت آنگاه مه روی
کجا یابی تو آخر ای سیه روی

غلامش گفت می گردانیم باز
ز من نرهی تو تا نرهانیم باز

وگر نه حیلتی سازم به مردی
که حالی زین وثاق آواره گردی

زنش گفت آنچه خواهی کن چه باکست
که نندیشم اگر قسمم هلاکست

غلام از وی بغایت خشمگین شد
ز مهر او چنان بوده چنین شد

شبی برخاست از کینی که اوداشت
زن خواجه یکی طفل نکو داشت

بکشت آن طفل را در گاهواره
پس آنگه برد آن خونین کتاره

بزیر بالش آن زن نهان کرد
که یعنی خون زن نامهربان کرد

سحرگه مادر آن کشتهٔ زار
ز بهر شیردادن گشت بیدار

بدید آن طفل را بریده سر باز
برآورد از دل پر درد آواز

فغانی و خروشی در جهان بست
دو گیسو را بریده بر میان بست

طلب کردند تاخود آن که کردست
چنین بیچاره را بیجان که کردست

ز زیر بالش زن آشکاره
برون آمد یکی خونین کتاره

همه گفتند زن کردست این کار
بکشت این نابکار او را چنین زار

غلام و مادر طفل آن جوان را
نه چندان زد که بتوان گفت آن را

عرابی آمد و گفت ای زن آخر
چه بد کردم بجای تو من آخر

که کشتی کودکی مانند ماهی
نترسیدی ز خون بی گناهی

زنش گفت این که در عالم نشان داد
خدایت ای برادر عقل ازان داد

که تا عقل و خرد را کار بندی
که تا از عقل یابی بهره مندی

ببین از چشم عقل ای پاک دامن
تو چندینی نکوئی کرده با من

گرفته خواهر از بهر خدایم
بسی انعامها کرده بجایم

مکافات تو این باشد بیندیش
ازین کشتن چه گردد حرمتم بیش

عرابی چون خردمند جهان بود
بدان گفتار زن هم داستان بود

یقینش شد که آن زن بی گناهست
ولی آنجا مقامش نه ز راهست

بزن گفتا چو افتاد این چنین کار
ترا دیدن بدل کرهست ازین بار

زنم چون تهمت این بر تو افگند
ز تو یاد آیدش هر دم ز فرزند

بهر ساعت غم او تازه گردد
مصیبت نیز بی اندازه گردد

ترا بد گوید و نیکو ندارد
وگر من دارمت نیک او ندارد

ترا زینجا بباید رفت آزاد
نهان سیصد درم حالی بوی داد

که این را نفقه کن در راه برخویش
درم بستد زن و آورد ره پیش

چو لختی رفت آن غم دیده در راه
پدید آمد دهی از دور ناگاه

کنار راه داری دید بر پای
برو گرد آمده مردم زهر جای

جوانی را دلی پر خون جگرسوز
مگر بر دار می کردند آن روز

بپرسید آن زن از مردی که این کیست
مرا آگاه کن تا جرم او چیست

بدو گفتند ده خاص امیریست
که در بیداد کردن بی نظیریست

درین ده عادت آنست ای ممیز
که هر کو از خراجی گشت عاجز

کند بردارش این ظالم نگونسار
کنون خواهد کشیدش بر سر دار

زن او را گفت خود چندش خراجست
که این ساعت بدانش احتیاجست

بدو گفتند کین هر ساله پیداست
خراج او بود سیصد درم راست

بدل می گفت زن چون مهربانی
که او را باز خر اکنون بجانی

چو تو جستی بجان از سنگ وز دار
بجان از دار شو او را خریدار

بدیشان گفت اگر من بدهم این مال
فروشندش بمن، گفتند در حال

بایشان داد آن سیصد درم زود
که تا شد آن جوان فارغ ز غم زود

درم چون داد زن حالی روان شد
چو تیری از پی او آن جوان شد

چو روی زن بدید از دور، جانش
بلب آمد بگردون شد فغانش

سراسیمه شد و فریاد می کرد
که از دارم چرا آزاد می کرد

که گر جان دادمی بر دارناگاه
نبودی هرگزم چون عشق این ماه

بسی با زن بگفت و سود کی داشت
که زن آتش نبود آن دود کی داشت

بسی با زن برفت و کرد زاری
نیاوردش ازان جز شرمساری

زنش گفتا مراعات من اینست
من این کردم مکافات من اینست

جوان گفتش دلم بردی و جانی
چگونه ازتو سر تابم زمانی

زنش گفتا گر از من سر نتابی
سر موئی ز وصل من نیابی

بسی رفتند و گفتند و شنیدند
که تا هر دو بدریائی رسیدند

بدان ساحل یکی کشتی گران بود
همه پر رخت و پر بازارگان بود

چون از زن آن جوان نومید درماند
یکی بازارگان را پیش خود خواند

که دارم یک کنیزک همچو ماهی
ندارد جز سرافرازی گناهی

ندیدم کس به نافرمانی او
مرا تا کی ز سرگردانی او

اگرچه نیست کس مثلش پدیدار
نیم خوی بدش را من خریدار

بسی کوشیده ام تا چند کوشم
کنونش گر تو خواهی می فروشم

بدان بازارگان این گفت زنهار
مرا از وی مشو هرگز خریدار

که شوهر دارم وآزادم آخر
رسید از دست او فریادم آخر

سخن بازارگان نشنید از وی
بدیناری صدش بخرید از وی

بصد سختیش در کشتی نشاندند
وزانجا در زمان کشتی براندند

خرنده چون بدید آن قد و دیدار
بزیر پرده از جان شد خریدار

دران دریا دلش در شور آمد
نهنگ شهوتش در زور آمد

بزن نزدیک شد آن زن بیفتاد
که فریادم رسید ای خلق فریاد

مسلمانید و من هستم مسلمان
بر ایمانید ومن هستم برایمان

من آزادم مرا شوهر بجایست
گواه صادقم این دم خدایست

شما را مادر و خواهر بود نیز
بزیر پرده در دختر بود نیز

کسی این بد گر اندیشد بر ایشان
شود حال شما بی شک پریشان

چو نپسندید ایشان را درین کار
مرا از چه پسندید این چنین بار

غریب و عورة و درویش و خوارم
ضعیف و عاجز و زار ونزارم

مرنجانید این جان سوز را بیش
که فردائیست مر امروز را پیش

چو بود آن زن نکوگوی و نکو دل
بسوخت آن اهل کشتی را بدو دل

بیکبار اهل کشتی یار گشتند
نگه دار زن غمخوار گشتند

ولی هر کس که روی او بدیدی
بصد دل عشق روی او خریدی

بآخر اهل آن کشتی بیکبار
شدند القصه بر وی عاشق زار

بسی با یک دگر گفتند از وی
بسی آن عشق بنهفتند از وی

چو هر دل را بدو بود اشتیاقی
بیک ره جمله کردند اتفاقی

که آن زن را فرو گیرند ناگاه
برآرند آرزوی خود باکراه

چو زن از حال آن شومان خبر یافت
همه دریا زخون دل جگر یافت

زبان بگشاد کای دانای اسرار
مرا از شر این شومان نگه دار

ندارم از دو عالم جز تو کس را
ازین سر ها برون بر این هوس را

اگر روزی کنی مرگم توانی
که مردن به بود زین زندگانی

خلاصی ده مرا یا مرگ امروز
که من طاقت ندارم اندرین سوز

مرا تا چند گردانی بخون در
نخواهی یافت از من سرنگون تر

چو گفت این قصه و بی خویشتن شد
ازان زن آب دریا موج زن شد

برآمد آتشی زان آب سوزان
که دریاگشت چون دوزخ فروزان

بیک دم اهل کشتی را بیکبار
بگردانید در آتش نگونسار

همه خاکستری گشتند در حال
ولیکن ماند باقی جمله را مال

یکی بادی درآمد از کرانه
به شهری کرد کشتی را روانه

زن آن خاکستر از کشتی بینداخت
چو مردان خویشتن را جامهٔ ساخت

که تا برهد ز دست عشق بازی
کند بر شکل مردان سرفرازی

بسی خلق آمدند از شهر در راه
غلامی را همی دیدند چون ماه

بتنهائی دران کشتی نشسته
جهانی مال با وی تنگ بسته

بپرسیدند ازان خورشید رخ حال
که تنها آمدی با این همه مال

بدیشان گفت تا شه نایدم پیش
نگویم با دگر کس قصهٔ خویش

خبر دادند ازو شه را که امروز
غلامی در رسید الحق دلفروز

بتنهائی یکی کشتی پر از مال
بیاورده نمی گوید دگر حال

ترا می خواهد او تا حال گوید
حدیث کشتی و آن مال گوید

تعجب کرد شاه و شد روانه
بیامد پیش آن ماه زمانه

تفحص کرد حالش شاه هشیار
چنین گفت او که ما بودیم بسیار

به کشتی در نشستیم و بسی راه
بپیمودیم دایم گاه و بیگاه

چو بیکاران آن کشتیم دیدند
بشهوة جمله مهر من گزیدند

ز حق درخواستم تا حق چنان کرد
که دفع شر مشتی بد گمان کرد

درآمد آتشی و جمله را سوخت
مرا برهاند و جانم را بر افروخت

ببین اینک یکی برجایگاهست
که مردم نیست انگشت سیاهست

مرا زین عبرتی آمد پدیدار
نیم من مال دنیا را خریدار

همه برگیر مال بی شمارست
ولی یک حاجتم از تو بکارست

که سازی بر لب این بحرم امروز
عبادت را یکی معبد دلفروز

بکوئی کز پلید و پاک دامن
نباشد هیچ کس را کار با من

که تا چون داد دست اینجا نشستم
شبانروزی خدا را می پرستم

شه و لشکر چو گفتارش شنیدند
کرامات و مقاماتش بدیدند

چنانش معتقد گشتند یکسر
که از حکمش نه پیچیدند یک سر

چنانش معبدی کردند بر پای
که گفتی خانهٔ کعبه ست بر جای

در آنجا رفت و شد مشغول طاعت
بسر می برد عمری در قناعت

چو در دام اجل افتاد آن شاه
وزیران و سپه را خواند آنگاه

بدیشان گفت آن آید صوابم
که چون من روی از دنیا بتابم

شما را این جوان زاهد آنگاه
بود بر جای من فرمان ده و شاه

که تا آسوده گردد زو رعیت
بجای آرید ای قوم این وصیت

بگفت این و بر آمد جان پاکش
فرو برد این زمین در زیر خاکش

بیکبار آن وزیران جمع گشتند
رعایا و امیران جمع گشتند

بر آن زن شدند و راز گفتند
ز شاهش آن وصیت باز گفتند

بدو گفتند هر حکمی که خواهی
توانی چون تراست این پادشاهی

نکرد البته زن رغبت بدان کار
که زاهد کی تواند شد جهاندار

بدو گفتند ای عابد نشانه
جهانداری گزین چند از بهانه

بدیشان گفت زن چون نیست چاره
مرا باید زنی چون ماه پاره

یکی دختر بود جفت حلالم
که می آید ز تنهائی ملالم

بزرگانش چنین گفتند کای شاه
ز ما هر کس که خواهی دختری خواه

بدیشان گفت صد دختر فرستید
ولیکن جمله با مادر فرستید

که تامن نیز هر یک را ببینم
ز جمله آنک خواهم بر گزینم

بزرگانش بعشق دل همان روز
فرستادند صد دختر دلفروز

همه با مادر خود پیش رفتند
ز شرم خویش بس بی خویش رفتند

نمود آن زن بدیشان خویشتن را
که شاهی چون بود شایسته زن را

بگوئید این سخن با شوهران باز
رهانیدم ازین بار گران باز

زنان سرگشته عزم راه کردند
بزرگان را ازان آگاه کردند

که و مه هرکسی کان می شنودند
ز حال زن تعجب می نمودند

فرستادند پیش او زنی باز
که چون هستی ولیعهد سرافراز

کسی را بر سر ما شاه گردان
وگرنه پادشاهی کن چو مردان

کسی را برگزید از جمله مقبول
وزان پس شد بکار خویش مشغول

بدست خویش شاهی کرد بر پای
نجنبید از برای ملک از جای

تو باشی ای پسر از بهر نانی
کنی زیر و زبر حال جهانی

نجنبید از برای ملک یک زن
ز مردان این چنین بنمای یک تن

شنید آوازهٔ آن زن جهانی
که هست اندر فلان جائی فلانی

نظیرش مستجاب الدعوه کس نیست
زنی کو را ز مردان هم نفس نیست

بسی مفلوج از انفاسش چنان شد
که با راه آمد و پایش روان شد

بسی شد در جهان آوازهٔ او
نمی دانست کس اندازهٔ او

چو از حج باز آمد شوی آن زن
ندید از هیچ سوئی روی آن زن

بیک ره کدخدائی دید ویران
برادر گشته نابینا و حیران

بر او نه دست می جنبید نه پای
که مقعد گشته بود و مانده بر جای

شب و روزش غم آن زن گرفته
عذاب دوزخش دامن گرفته

گه از حق برادر جانش می سوخت
گهی از درد بی درمانش می سوخت

برادر حال زن پرسید ازو باز
سخن پیش برادر کرد آغاز

که کرد آن زن زنا با یک سپاهی
بدادند ای عجب قومی گواهی

چو بشنید این سخن زان قوم قاضی
بحکم سنگ سارش گشت راضی

بزاری سنگ سارش کرد آنگاه
تو باقی مان که او برخاست از راه

چو بشنید این سخن آن مرد مهجور
شد از مرگ و فسادش سخت رنجور

چو هم بگریست هم بر خویشتن زد
بکنجی رفت و ماتم کرد و تن زد

برادر را چو می دید آنچنان زار
نکردش هیچ عضو الا زبان کار

بدو گفتا که ای بی دست و بی پای
شنیدم من که این ساعت فلان جای

زنی مشهور همچون آفتابست
که پیش حق دعایش مستجابست

بسی کور از دعایش دیده ور شد
بسی مفلوج عاجز ره سپر شد

اگر خواهی برم آنجایگاهت
مگر باز آورد آن زن براهت

دل آن مرد خوش شد گفت بشتاب
شدم از دست اگر خواهیم دریاب

مگر آن مرد نیک القصه خر داشت
بران خر بست او را راه برداشت

رسیدند از قضا روزی دران راه
بر آن مرد اعرابی شبانگاه

چو بود آن مرد اعرابی جوان مرد
دران شب هر دو تن را میهمان کرد

درآمد مرد اعرابی بگفتن
کز اینجا تا کجا خواهید رفتن

بدو گفتا شنیدم ماجرائی
که می گوید زنی زاهد دعائی

که نابینا بسی و مبتلا هم
ازو به شد بتعویذ و دعا هم

مرا نیز این برادر گشت بیمار
به مفلوجی و کوری شد گرفتار

بر آن زن برم او را، مگر باز
رونده گردد و صاحب بصر باز

بدو گفت آنگه اعرابی که یک چند
زنی افتاد اینجا بس خردمند

غلام من برد او را بزوری
ازان شومی شد او مفلوج و کوری

کنون او را بیارم با شما نیز
مگر به گردد او هم زان دعا نیز

شدند آخر بسی منزل بریدند
دران ده سوی آن منزل رسیدند

که می کردند بر دار آن جوان را
وثاقی بود بگرفتند آن را

وثاقی لایق آن کاروان بود
که ملک آن جفاپیشه جوان بود

جوان بود ای عجب بر جای مانده
نه بینائی نه دست و پای مانده

بهم گفتند حال ما هم اینست
که ما را این متاعست و غم اینست

چو هم این نقد ما را حاصل آمد
سزد کین جای ما را منزل آمد

جوان را نیز مادر بود بر جای
چو دید القصه دو بی دست و بی پای

ز رنج و مبتلائی شان خبر خواست
فرو گفتند حالی آن خبر راست

بسی بگریست آن مادر که من نیز
پسر دارم یکی چون این دو تن نیز

بیایم با شما، بر جست او هم
پسر را بر ستوری بست محکم

بهم هر سه روان گشتند در راه
که تا رفتند پیش زن سحرگاه

سحرگاهی نفس زد صبح دولت
برون آمد زن زاهد ز خلوت

بدید از دور شوی خویشتن را
ز شادی سجده آمد کار زن را

بسی بگریست زن گفتا کنون من
ز خجلت چون توانم شد برون من

چه سازم یا چه گویم شوی خود را
که نتوانم نمودن روی خود را

چو از پس تر نگه کرد آن سه تن دید
سه خصم خون جان خویشتن دید

بدل گفت او که اینم بس که شوهر
گوا با خویش آوردست همبر

بدین هر سه که بس صاحب گناهند
دو دست و پای این هر سه گواهند

چو چشم هر سه می بینم چه خواهم
چه می گویم گواهم بس الهم

زن آمد بس نظر بر شوی انداخت
ولیکن برقعی بر روی انداخت

بشوهر گفت بر گو خود چه خواهی
جوابش داد آن مرد الهی

که اینجا آمدم بهر دعائی
که دارم کور چشمی مبتلائی

زنش گفتا که مردیست این گنه کار
اگر آرد گناه خود باقرار

خلاصی باشدش زین رنج ناساز
وگرنه کور ماند مبتلا باز

بپرسید از برادر مرد حاجی
که چون درمانده و پر احتیاجی

گناه خود بگو تا رسته گردی
وگرنه جفت غم پیوسته گردی

برادر گفت درد و رنج صد سال
مرا بهتر ازین بر گفتن حال

بسی گفتند تا آخر به تشویر
ز سر تا پای کرد آن حال تقریر

منم زین جرم گفتا مانده برجای
کنون خواهی بکش خواهی ببخشای

برادر چون براندیشید لختی
اگر چه آن برو افتاد سختی

بدل گفتا چو زن شد ناپدیدار
برادر را شوم باری خریدار

ببخشید آخرش تا زن دعا کرد
بیک ساعت ز صد رنجش رها کرد

رونده گشت و پس گیرنده شد باز
ز سر دو چشم او بیننده شد باز

پس آنگه از غلام آن خواجه درخواست
که برگوید گناه خویشتن راست

غلامش گفت اگر قتلم کنی ساز
نیارم گفت جرم خویشتن باز

پس اعرابی بدو گفتا بگو راست
که امروز از من این خوف تو برخاست

ترا من عفو کردم جاودانه
چه می ترسی چه می آری بهانه

بگفت القصه آن راز آشکاره
که طفلت کشتم اندر گاهواره

نبود آن زن دران کشتن گنه کار
ز فعل شوم خود گشتم گرفتار

چو صدقش دید زن حالی دعا کرد
همش بیننده هم حاجت روا کرد

پسر را پیش برد آن پیرزن نیز
بگفت آن مرد جرم خویشتن نیز

بدو گفتا زنی شد چاره سازم
که ناگاهی خرید از دار بازم

خریده زن بجانم باز وانگاه
منش بفروختم شد قصه کوتاه

دعا کرد آن زنش تا آن جوان نیز
بیک دم دیده ور گشت و روان نیز

ازان پس جمله را بیرون فرستاد
به شوهر گفت تا آنجا بایستاد

به پیش او نقاب از روی برداشت
بزد یک نعره شویش تا خبر داشت

برفت از خویش چون با خویش آمد
زن نیکو دلش در پیش آمد

بدو گفتا چه افتادت که ناگاه
شدی نعره زنان افتاده در راه

بدو گفتا یکی زن داشتم من
ترا این لحظه او پنداشتم من

ز تو تا او همه اعضا چنانست
که نتوان گفت موئی درمیانست

بعینه آن زنی گوئی بگفتار
بدیدار و به بالا و برفتار

اگر او نیستی ریزیده در خاک
زن خود خواندیت این مرد غمناک

زنش گفتا بشارت بادت ای مرد
که آن زن نه خطا و نه زنا کرد

منم آن زن که در دین ره سپردم
نگشتم کشته از سنگ و نه مردم

خداوند از بسی رنجم رهانید
بفضل خود بدین گنجم رسانید

کنون هر لحظه صد منت خدا را
که این دیدار روزی کرد ما را

به سجده اوفتاد آن مرد در خاک
زبان بگشاد کای دارندهٔ پاک

چگونه شکر تو گوید زبانم
که نیست آن حد دل یا حد جانم

برفت و خواند همراهان خود را
بگفت آن قصه و آن نیک و بد را

علی الجمله خروشی و فغانی
برامد تا فلک از هر زبانی

غلام و آن برادر وان جوان نیز
خجل گشتند اما شادمان نیز

چو اول آن زن ایشان را خجل کرد
به آخر مال شان داد و بحل کرد

چو گردانید شوی خویش را شاه
به اعرابی وزارت داد آنگاه

چو بنهاد آن اساس بر سعادت
هم آنجا گشت مشغول عبادت

English translation

There was a woman of beauty and grace, Day and night were but images of her cheek and tresses. She possessed great pleasantness and goodness, And righteousness and asceticism were her companions. In goodness, she was famous throughout the world; She possessed charm, and sweetness as well. For every hair in the locks of that idol, There were more than fifty or sixty curls. Since her eye and eyebrow were like [the letters] Sad and Nun, Her proof was a decisive text, not just a guess. When she opened her pearl-scattering ruby [lips], She would kill the rebellious ones with the water of Khidr. One would say her smiling lips were a shell, Whose pearls were her teeth. Like pearls beneath her smiling ruby [lips], She showed the possession of gems in her teeth. Her dimpled chin was like a silver apple, And from her apple, the portion of people was affliction. Heaven was such from the pattern of her face That it was bewildered in soul, like her lovers. Those who scattered pearls of speech Called her by the name 'Marhuma'. She was a woman whom the turn of the revolving heavens Counted among the number of brave men. It so happened that the husband this woman had suddenly Set out on the road for the Hajj pilgrimage. That man had a younger brother, But he was an unchivalrous and ignoble man. He made a will regarding his wife, That he should take care of her and his property. He finally went to Hajj after saying this, And the brother accepted what he had commanded. He submitted to his command, And took great care of the woman. Day and night he attended to her affairs, And sent her something every hour. He cast a glance at that woman one day, And saw the face of that heart-illuminating one from behind the curtain. His heart was lost and he was overturned; I erred—what can I say of how it became? He fell into the trap of that beloved in such a way That his hundred lifetimes were spent in a single breath. He struggled much with his own intellect, But every moment his love grew warmer. Since his desire was not fulfilled by the woman, He could not bear even a moment with himself. When love triumphed and intellect departed quickly, He soon revealed his intent to the woman. He summoned her to himself with force, gold, and pleading, But the woman drove him away from her presence with contempt. She said to him: 'Have you no shame before God? Is this how you respect your brother? Is this your religion and piety? Is this your keeping of trust for your brother? Go, choose repentance and turn to God, And separate yourself from this corrupt thought.' The man said to the woman: 'This is of no benefit to you; You must satisfy me quickly. Otherwise, I will turn my face away in grief because of you, And I will disgrace you and diminish you. Right now, I will throw you into destruction; I will throw you into a terrifying affair.' His wife said: 'I have no fear of destruction; Destruction in this world is better than my destruction [in the next].' The evil-doing man feared That the woman would tell his brother of that situation. That wretched man went, and to protect himself, He immediately hired four men with gold, So that those wretched ones gave testimony That this woman had committed adultery. When the judge accepted his case, He immediately decreed her stoning. They took her to the desert by the roadside, And showered stones upon her from all four directions. When countless stones rained upon the woman, They thought that her soul had departed. To serve as a warning to the people of the world, They abandoned her there just like that. The helpless woman remained on the plain, Drowned in blood amidst the dust. When the night passed and the day began, The woman came to herself a little at dawn. She wailed in weakness and lamentation, Making a purple flower-bed of tulips from her narcissus eyes. A Bedouin on a camel in the early morning Happened to be coming along the road that day. He heard that wailing and lost his composure; He dismounted the camel and went toward the woman. He asked her: 'O woman, who are you, Who live as if you were dead?' The woman said to him: 'I am sick and miserable.' The Bedouin said: 'I will care for you.' He sat her on the camel and took her in haste, Delivering her to his own home. He attended to her greatly day and night, Until that heart-illuminating one recovered. Once again, her charm began to show, And she became a companion and confidante once more. Once again, the pomegranate flower of her face grew fresh, And her belt-like hair curled again. From beneath her stoning, she emerged Like a ruby from granite. When the Bedouin saw her beauty thus, He saw the decree of his own blood executed. From love for her face, he lost his self-control; From his pain, the shirt on his body became a shroud. He said to the woman: 'Become my lawful wife, For I have died; make me live by joining with me.' The woman said to him: 'Since I have a husband, How can another husband be possible?' When that kindness exceeded all bounds, He finally summoned the woman to himself in secret. The woman said: 'O you who have turned your head from religion, Do you not fear the wrath of the Just Judge? You cared for me for the sake of God, And now you obey the command of the despicable demon. Since you did a good deed, do not bring it to loss; Do not cause damage to the Kaaba of faith. For when I did not consent to this [before], I saw much affliction and was stoned. Now you also summon me to this? Do you not know how pure in faith I am? Even if you tear my body into a hundred pieces, No defect will enter my pure body. Go, for the sake of a single lust that you satisfy, Do not purchase eternal punishment for your soul.' From the truthfulness of that pure-gemmed woman, The Bedouin man took her as his sister. He repented of having that thought, Which was the work of the demon. The Bedouin had a black slave, Who suddenly arrived from some path. When he saw the woman's face, he gave his heart to her; His heart and soul burned, and his body yielded. His heart desired union with that woman, But that desire did not come true. He said to the woman: 'I am like the night, and you are like the moon; Why do you not wish to be with me?' The woman said: 'This will never come true for you, For your master requested this of me many times. Since he, the moon-faced one, did not attain union with me, How will you ever attain it, O black-faced one?' The slave said to her: 'Are you turning me away? You will not escape me until you satisfy me. Otherwise, I will devise a trick with all my might Such that you will immediately be banished from this lodging.' The woman said: 'Do whatever you wish, what fear is there? For I do not care even if my portion is destruction.' The slave became extremely angry with her; His love, which had been so great, became like this. He arose one night out of the malice he held; The master's wife had a goodly child. He killed that child in the cradle, And then took that bloody dagger, And hid it under that woman's pillow, Implying that the unkind woman had shed the blood. At dawn, the mother of the miserably slain child Awoke to nurse it. She saw that the child's head was severed, And raised a cry from her pain-filled heart. She raised a wailing and clamor in the world, Cutting off her two tresses and binding them around her waist. They searched to find who had done this, Who had made such a helpless child lifeless. From beneath the woman's pillow, A bloody dagger clearly emerged. Everyone said: 'The woman has done this deed; This wicked woman killed it so miserably.' The slave and the mother of the child beat that young woman More than words can describe. The Bedouin came and said: 'O woman, after all, What evil did I do to you, after all, That you killed a child beautiful as the moon? Did you not fear shedding innocent blood?' The woman said: 'He who gave signs in the world— God gave you intellect, O brother, So that you may employ intellect and wisdom, So that you may benefit from intellect. Look through the eye of intellect, O pure-hearted one: You have done so many good things for me, Taking me as your sister for the sake of God, And performing many favors for me. Would this be your reward? Think about it! How would my honor increase by this killing?' Since the Bedouin was a wise man of the world, He agreed with the woman's words. He became certain that the woman was innocent, But her staying there was no longer appropriate. He said to the woman: 'Since this affair has occurred, Seeing you is painful to the heart from now on. Since my wife cast this accusation upon you, Every time she sees you, she will be reminded of her child. At every hour her grief will be renewed, And the tragedy will also become boundless. She will speak ill of you and will not treat you well, And if I protect you, she will not approve of it. You must depart from here in freedom.' He secretly gave her three hundred dirhams. 'Spend this on yourself along the way.' The woman took the dirhams and set out on the road. When the grief-stricken woman went a little way on the road, A village suddenly appeared in the distance. She saw a gallows erected by the roadside, With people gathered around it from everywhere. A youth with a bleeding, liver-burning heart Was being hanged on that day. The woman asked a man: 'Who is this? Inform me, what is his crime?' They said to her: 'This village belongs to an emir Who is peerless in committing injustice. In this village, the custom is, O discerning one, That whoever is unable to pay the tax, This tyrant hangs him upside down; Now he is about to draw him up to the gallows.' The woman said to him: 'How much is his tax? For at this moment there is a need to know it.' To him...

0

1

Updated 2026-07-03

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related