Literary Story

بخش ۴۴ - ذکر ابوسعید خراز قدس الله روحه العزیز / Section 44 - Mention of Abu Said al-Kharraz, May Allah Sanctify His Glorious Soul

Original content

آن پخته جهان قدس آن سوخته مقام انس آن قدوه طارم طریقت آن غرقه قلزم حقیقت آن معظم عالم اعزاز قطب وقت ابوسعید خراز رحمةالله علیه از مشایخ کبار و از قدماء ایشان بود و اشرافی عظیم داشت در ورع و ریاضت بغایت بود و به کرامت مخصوص و در حقایق و دقایق به کمال و در همه فن بر سر آمده بود و در مرید پروردن آیتی بود و او را لسان التصوف گفتند و این لقب از بهر آن دادند که درین امت کس را زبان حقیقت چنان نبود که او را در این علم او را چهارصد کتاب تصنیف است و در تجرید و انقطاع بی همتا بود و اصل او از بغداد بود و ذوالنون مصری را دیده بود و با بشروسری سقطی صحبت داشته بود و در طریقت مجتهد بود و ابتدائ عبارت از حالت بقاء و فنائ او کرد و طریقت خود را درین دو عبارت متضمن گردانید و در دقایق علوم بعضی از علماء ظاهر بروی انکار کردند و او را به کفر منسوب کردند به بعضی الفاظ که در تصانیف او دیدند و آن کتاب کتاب السرنام کرده بود معنی آن فهم نکردند یکی این بود که گفته بود ان عبدا رجع الی الله و تعلق بالله و سکن فی قرب الله قدنسی نفسه و ماسوی الله فلو قلت له من این أنت و این ترید لم یکن له جواب غیرالله گفت: چون بنده به خدای رجوع کند و تعلق به خدا گیرد و در قرب خدای ساکن شود هم نفس خویش را هم ما سوی الله را فراموش کند اگر او را گویند تو از کجائی و چه خواهی او را هیچ جواب خوب تر از آن نباشد که گوید الله و در صفت این قوم که او می گوید که بعضی را از این قوم گویند که تو چه می خواهی گوید الله اگر چنان بود که اندامهاء اودر تن او به سخن آید همه گویند الله که اعضاء و مفاصل او برابر آمده بود از نورالله که مجذوبست دروی پس در قرب بغایتی رسد که هیچکس نتواند که در پیش او گوید الله از جهت آنکه آنجا هرچه رود از حقیقت رود بر حقیقت و از خدای رود بر خدای چون اینجا هیچ از الله بسر نیامده باشد چگونه کسی گوید الله جمله عقل عقلا اینجا رسد و در حیرت بماند تمام شد این سخن.
و گفت: سالها با صوفیان صحبت داشتم که هرگزمیان من و ایشان مخالفت نبود از آنکه هم با ایشان بودم و هم با خود.

و گفت: همه را مخیر کردند میان قرب و بعد من بعد را اختیار کردم که مرا طاقت قرب نبود چنانکه لقمان گفت: مرا مخیر گردانیدند میان حکمت ونبوت من حکمت اختیار گردم که مرا طاقت بار نبوت نبود.
و گفت: شبی بخواب دیدم که دو فرشته از آسمان بیامدند و مرا گفتند صدق چیست گفتم الوفا بالعهود گفتند صدقت و هر دو بر آسمان رفتند.

و گفتی شبی رسول را علیه السلام بخواب دیدم فرمود که مرا دوستداری گفتم معذورم فرمای که دوستی خدای مرا مشغول کرده است از دوستی تو گفت: هر که خدای را دوست دارد مرادوست داشته بود.
و گفت: ابلیس را بخواب دیدم عصا برگرفتم تا او را بزنم هاتفی آواز داد که او از عصا نترسد از نوری ترسد که دل تو باشد گفتم بیا گفت: شما را چه کنم که بینداخته اید آنچه من مردمان را بدان فریبم گفتم آن چیست گفت: دنیا چون از من برگذشت باز نگرید و گفت: مرا در شما لطیفه ایست که بدان مراد خود بیابم گفتم آن چیست گفت: نشستن با کودکان.

و گفت: بدمشق بودم رسول را صلی الله علیه و سلم به خواب دیدم که می آمد و بر ابوبکر و عمر رضی الله عنهما تکیه زده و من بیتی با خود می گفتم و انگشتی بر سینه می زدم رسول علیه السلام فرمود که شر این از خیر این بیش است یعنی سماع نباید کرد.
نقلست که ابوسعید خراز را دو پسر بود یکی پیش از وی وفات کرد شبی او را بخواب دید گفت: ای پسر خدای باتو چه کرد گفت: مرا در جوار خود فرود آورد و گرامی کرد گفتم ای پسر مرا وصیت کن گفت: ای پدر به بددلی با خدای معامله مکن گفتم زیادت کن گفت: ای پدر اگر گویم طاقت نداری گفتم از خدای یاری خواهم گفت: ای پدر میان خود و خدای تعالی یک پیراهن مگذار.

نقلست که سی سال بعد از این بزیست که هرگز پیراهنی دیگر نپوشید.
و گفت: وقتی نفسم مرا برآن داشت که از خدای چیزی خواهم هاتفی آواز داد که به جز خدای چیزی دیگر می خواهی لاجرم سخن اوست که گفت: از خدای شرم دارم که برای روزی چیزی جمع کنم بعد از آن که او ضمان کرده است.

و گفت: وقتی در بادیه می رفتم گرسنگی غلبه کرد و نفس چیزی مطالبه کرد تا از خدای طعام خواهم گفتم طعام خواستن کار متوکلان نیست هیچ نگفتم چون نفس ناامید شد مکری دیگر ساخت گفت: طعام نمی خواهی باری صبر خواه قصد کردم تا صبر خواهم عصمت حق مرا دریافت آوازی شنیدم که کسی می گوید که این دوست ما می گوید که ما بدو نزدیکیم و مقرر است که ما آنکس را که سوی ما آید ضایع نگذاریم تا از ما قوت صبر می خواهد و عجز و ضعف خویش پیش می آورد و پندارد که نه او ما را دیده است و نه ما او را یعنی به طعام خواستن محجوب گشتی از آنکه طعام غیر ما بود و بصبر خواستن هم محجوب می شدی که صبر هم غیر ماست.
و گفت: وقتی در بادیه شدم بی زاد مرا فاقه رسید چشم من بر منزل افتاد شاد شدم نفس گفت: که سکونت یافتم سوگند خوردم که در آن منزل فرو نیایم گوری بکندم و در آنجا شدم آوازی شنیدم که ای مردمان در فلان منزل یکی از اولیاء خدای خود را بازداشته است د رمیان ریگ او را در یابید جماعتی بیامدند و مرا برگرفتند و به منزل بردند.

و گفت: یک چند هر سه روز طعام خوردمی در بادیه شدم سه روز هیچ نیافتم چهارم ضعفی در من پدید آمد طبع بعادت خود طعام خواست برجای بنشستم هاتفی آواز داد اختیار کن تا سببی خواهی دفع سستی را یا طعام خواهی یا سکونت نفس را گفتم الهی سببی پس قوتی در من پدید آمد ودوازده منزل دیگر برفتم.
و گفت: یک روز بر کرانه دریا جوانی دیدم مرقع پوشیده و محبرهٔ آویخته گفتم سیمای او عیان است و معاملتش نچنانست چون در وی می نگرم گویم از رسیدگان است و چون در محبره می نگرم گویم از طالب علمان است بیا تا بپرسم که ازکدام است گفتم ای جوان راه بخدای چیست گفت: راه بخدای دو است راه خواص و راه عوام ترا از راه خواص هیچ خبری نیست اما راه عوام اینست که تو می سپری و معاملت خود را علت وصول بحق می نهی و محبره را آلت حجاب می شمری.

و گفت: روزی به صحرا می رفتم ده سگ شبانان درنده روی به من نهادند چون نزدیک آمدند من روی به مراقبت نهادم سگی سپید در آنمیان بود بر ایشان حمله کرد و همه را از من دور کرد و از من جدا نشد تا وقتی که دور شدم نگاه کردم سگ را ندیدم.
نقلست که روزی سخن می گفت: درورع عباس المهندی بگذشت و گفت: یا اباسعید شرم نداری که در زیر بناء دوانقی نشینی و ازحوض زبید، آب خوری آنگاه در ورع سخن گوئی در حال تسلیم شد که چنان است که تومی گوئی و سخن اوست که آفرینش دلها بر دوستی آنکس است که بدونیکوئی کند.

و گفت: ای عجب آنکه در همه عالم مر خدای را محسن نداند چگونه دل بکلیت بدو سپارد.
و گفت: دشمنی فقراء بعضی با بعضی از غیرت حق بود خواست که با یکدیگر آرام نتوانند گرفت.

و گفت: حق تعالی مطالبه کند اعمال را از اولیاء خود چون او را برگزیده اند و اختیار کرده که روا ندارد ایشان را که میان او و میان ایشان درآینده بود و احتمال نکند که ایشان را در هیچ کار راحتی بود الا بدو.
و گفت: چون حق تعالی خواهد که دوست گیرد بنده را از بندگان خود در ذکر بروی گشاده گرداند پس هر که از ذکر لذت یافت در قرب بر او گشاده گرداند پس او را در سرای فردا نیت فرود آرد و محل جلال و عظمت بر وی مکشوف گرداند پس هرگاه که چشم او برجلال و عظمت او ابتدا باقی ماند او بی او در حفظ خدای افتد.

و گفت: اول مقامات اهل معرفت تحیر است با افتقار پس سرور است با اتصال پس فنا است با انتباه پس بقا است با انتظار و نرسد هیچ مخلوقی بالای این اگر کسی گوید پیغامبر صلی الله و علیه و علی آله و سلم نرسید گوئیم رسید اما در خور خویش چنانکه همه را حق تعالی متجلی شود و ابوبکر رایک بار متجلی شد د رخور او و هر یکی را در خور آنکس.
و گفت: هر که گمان برد که بجهد بوصال حق رسد خود را در رنج بی نهایت افکند و هر که گمان برد که بی جهد بوی رسد خود را در تمناء بی نهایت افکند.

و گفت: خلق در قبضه خدای اند ودر ملک او هرگاه که مشاهده حاصل شود میان بنده و خدای در سر بنده و فهم بنده جز خدای هیچ نماند.
و گفت: وقت عزیز خود را جز به عزیزترین چیزها مشغول مکن و عزیزترین چیزهاء بنده شغلی باشد عن الماضی و المستقبل یعنی وقت نگاه دار.

و گفت: هر که بنور فراست نگرد بنور حق نگریسته باشد و ماده علم وی از حق بود وی را سهو و غفلت نباشد بلکه حکم حق بود که زبان بنده را بدان گویا کند و گفت: از بندگان حق قومی اند که ایشان را خشیت خدای خاموش گردانیده است و ایشان فصحا و بلغااند در نطق بدو و گفت: هر که را معرفت در دل قرار گرفت درست آنسنت که در هر دو سرای نبیند جز او نشنود جز او مشغول نبود جز بدو و گفت: فنا فناء بنده باشد از رژیت بندگی و بقا بقاء بنده باشد در حضور الهی.
و گفت: فنا متلاشی شدن است بحق و بقا حضور است با حق.

وگفت: حقیقت قرب پاکی دل است از همه چیزها و آرام دل با خدای.
و گفت: هر باطن که ظاهر وی بخلاف او بود باطل بود.

گفت: ذکر سه وجه است ذکری است بزبان و دل از آن غافل و این ذکر عادت بود و ذکری است به زبان و دل حاضر این ذکر طلب ثواب بود و ذکریست که دل را به ذکر گرداند و زبان را گنگ کند قدر این ذکر کس نداند جز خدای تعالی.
و گفت: اول توحید فانی شدن است همه چیزها از دل مرد و بخدای بازگشتن به جملگی.

و گفت: عارف تا نرسیده است یاری می خواهد از همه چیز چون برسد مستغنی گردد به خدای از همه چیز و بدو محتاج گردد همه چیز.
و گفت: حقیقت قرب آنست که به دل احساس هیچ نتوانی کرد و به وجود هیچ چیز حس نتوانی یافت.

و گفت: علم آنست که در عمل آرد ترا و یقین آن است که برگیرد ترا.
و گفت: تصوف تمکین است از وقت.

پرسیدند از تصوف گفت: آنست که صافی بود از خداوند خویش و پر بود از انوار و در عین لذت بود ازذکر.
وهم از تصوف پرسیدند گفت: گمان تو به قومی که بدهند تا گشایش یابند و منع کنند تا نیابند پس ندامی کنند باسرار که بگریید برما.

پرسیدند که عارف را گریه بود گفت: گریه او چندان بود که در راه باشد چون به حقایق قرب رسید و طعم وصال بچشید گریه زایل شود.
و گفت: عیش زاهد خوش نبود که بخود مشغول بود.

و گفت: خلق عظیم آن بود که او را هیچ همت نبود جز خدای.
و گفت: توکل اضطرابی است بی سکون و سکونی بی اضطراب یعنی صاحب توکل باید که چنان مضطرب شود درنایافت که سکونش نبود هرگز یا چنان سکونش بود در قرب یافت که هرگزش حرکت نبود.

و گفت: هرکه تحکم نتواند کرد در آنچه میان او و خدای است بتقوی و مراقبت به کشف ومشاهده نتواند رسید.
و گفت: غره مشوید به صفای عبودیت که منقطع است از نفس و ساکن است با خدای.

گفتند چون است که حق توانگران به درویشان نمی رسد گفت: سه چیز را یکی از آنکه آنچه ایشان دارند حلال نباشد دوم آن که بر آن موافق نباشد سوم آنکه درویشان بلااختیار کرده اند رحمةالله علیه.

English translation

That ripe one of the holy world, that burnt one of the station of intimacy, that leader of the dome of the path, that drowned one in the ocean of reality, that revered one of the world of honor, the pole of the time, Abu Said al-Kharraz, may Allah have mercy upon him, was among the great sheikhs and their predecessors. He possessed a grand spiritual insight, was extremely advanced in piety and self-discipline, was distinguished by miracles, attained perfection in realities and subtleties, and was leading in every discipline. In nurturing disciples he was a sign, and he was called the 'Language of Sufism' (Lisan al-Tasawwuf). He was given this title because in this community (Ummah), no one had a tongue of reality like he did. In this science, he composed four hundred books. In detachment (tajrid) and isolation (inqita'), he was peerless. His origin was from Baghdad. He had seen Dhul-Nun al-Misri, had associated with Bishr al-Hafi and Sari al-Saqati, and was a mujtahid in the path. He was the first to express the states of subsistence (baqa) and annihilation (fana), and encompassed his path in these two expressions. Some of the scholars of external forms denied him regarding the subtleties of sciences and attributed him to disbelief because of certain words they saw in his writings. That book was named 'The Book of Secrets' (Kitab al-Sirr); they did not understand its meaning. One of the statements was: 'Verily, a servant who returns to Allah, attaches himself to Allah, and resides in the proximity of Allah, forgets himself and all besides Allah. If you say to him, "Where are you from and what do you want?", he has no answer other than "Allah."' He said: 'When a servant returns to God, attaches himself to God, and resides in the proximity of God, he forgets both himself and everything other than God. If they ask him, "Where are you from and what do you want?", he has no better answer than to say "Allah."' And in describing this group of people he says, 'When some of these people are asked, "What do you want?", they say "Allah". If it were that his limbs in his body spoke, all would say "Allah", as his limbs and joints have been aligned by the light of God, in Whom he is drawn. Then he reaches such a limit in proximity that no one can say "Allah" in his presence, because whatever passes there passes from reality to reality, and from God to God. Since nothing here has come to an end from Allah, how can anyone say "Allah"? All the intellect of the intellects reaches this point and remains in bewilderment.' Here ends this discourse.

And he said: 'For years I associated with the Sufis, and there was never any disagreement between me and them, because I was both with them and with myself.'

And he said: 'They gave everyone the choice between proximity (qurb) and distance (ba'd); I chose distance, because I did not have the strength for proximity. Just as Luqman said: "They gave me the choice between wisdom and prophethood; I chose wisdom, because I did not have the strength for the burden of prophethood."'

And he said: 'One night I saw in a dream that two angels came down from heaven and asked me, "What is truthfulness (sidq)?" I said, "Fulfillment of covenants (al-wafa bi'l-uhud)." They said, "You have spoken the truth (sadaqta)," and both ascended to heaven.'

And he said: 'One night I saw the Messenger, peace be upon him, in a dream. He said, "Do you love me?" I said, "Forgive me, for the love of God has occupied me from your love." He said, "Whoever loves God has loved me."'

And he said: 'I saw Iblis (Satan) in a dream. I took up a staff to strike him. A voice from the unseen called out, "He does not fear the staff; he fears the light that is in your heart." I said, "Come!" He said, "What should I do with you, when you have thrown away that with which I deceive people?" I said, "What is that?" He said, "The world." When he passed by me, he looked back and said, "I have a subtlety within you by which I obtain my desire." I said, "What is that?" He said, "Sitting with children."'

And he said: 'I was in Damascus, and I saw the Messenger, peace and blessings of Allah be upon him, in a dream, coming and leaning upon Abu Bakr and Umar, may Allah be pleased with them. I was reciting a verse to myself and tapping my chest with my finger. The Messenger, peace be upon him, said, "The evil of this is greater than its good," meaning one should not listen to spiritual music (sama').'

It is narrated that Abu Said al-Kharraz had two sons. One of them passed away before him. One night, he saw him in a dream and said, "O son, what did God do with you?" He said, "He settled me in His neighborhood and honored me." I said, "O son, give me a counsel." He said, "O father, do not deal with God with ill-heartedness." I said, "Tell me more." He said, "O father, if I say it, you will not have the strength." I said, "I will seek help from God." He said, "O father, do not leave even a single shirt between yourself and God Almighty."' It is narrated that he lived for thirty years after this and never wore another shirt.

And he said: 'Once my ego prompted me to ask God for something. A voice from the unseen called out, "Do you want something other than God?" Consequently, it is his saying: "I am ashamed before God to gather anything for my daily bread after He has guaranteed it."'

And he said: 'Once I was traveling in the wilderness. Hunger overcame me, and my ego demanded that I ask God for food. I said, "Asking for food is not the way of those who trust in God (mutawakkilan)." I said nothing. When the ego lost hope, it devised another trick and said, "If you do not want food, at least ask for patience." I resolved to ask for patience, when the protection of the Truth (Haqq) reached me. I heard a voice saying, "This friend of Ours says that We are near to him, and it is established that We do not abandon the one who comes to Us, yet he asks Us for the strength of patience, showing his helplessness and weakness, and thinks that neither has he seen Us nor have We seen him. That is to say, by asking for food, you would be veiled because food is other than Us, and by asking for patience, you would also be veiled because patience is also other than Us."'

And he said: 'Once I went into the wilderness without provisions. Poverty and hunger reached me. My eyes fell upon a settlement and I became happy. The ego said, "I have found peace." I swore an oath that I would not enter that settlement. I dug a grave and went into it. I heard a voice saying, "O people! In such-and-after settlement, one of the saints of God has confined himself in the sand. Find him!" A group of people came, picked me up, and took me to the settlement.'

And he said: 'For a time, I ate food every three days. I went into the wilderness and found nothing for three days. On the fourth day, weakness appeared in me. My nature, according to its habit, demanded food. I sat down. A voice from the unseen called out, "Choose whether you want a means to repel the weakness, or you want food, or the peace of the ego." I said, "O my God, a means." Then a strength appeared in me, and I traveled twelve more stations.'

And he said: 'One day, by the seashore, I saw a youth wearing a patched cloak (muraqqa') and carrying an inkwell. I said to myself, "His outward appearance is manifest, but his practice is not as such. When I look at him, I say he is of those who have arrived, but when I look at the inkwell, I say he is of the seekers of knowledge. Let me ask which one he is." I said, "O youth, what is the way to God?" He said, "The way to God is two: the way of the elect and the way of the common folk. You have no news of the way of the elect. But the way of the common folk is what you are traversing, making your practice the cause of arrival at the Truth, and counting the inkwell as an instrument of veiling."'

And he said: 'One day I was going to the wilderness. Ten fierce shepherd dogs rushed toward me. When they came near, I turned to contemplation (muraqabah). A white dog among them attacked them and drove them all away from me, and it did not leave me until I was far away. When I looked back, I did not see the dog.'

It is narrated that one day he was speaking about piety (war'). Abbas al-Muhtadi passed by and said, "O Abu Said, are you not ashamed to sit under the building of a dawanqi and drink water from the reservoir of Zubaida, and then speak of piety?" He immediately submitted, saying, "It is as you say." And it is his saying: "The creation of hearts is upon the love of the one who does good to them."'

And he said: 'How strange that one who does not know God as the benefactor in the whole universe, how can he surrender his heart entirely to Him?'

And he said: 'The enmity of the poor toward one another is from the jealousy of the Truth; He wanted that they might not find peace with one another.'

And he said: 'God Almighty demands actions from His saints because He has chosen them and selected them, and He does not permit them to have anything intervene between Him and them, nor does He tolerate that they have comfort in anything except in Him.'

And he said: 'When God Almighty wishes to take a servant from among His servants as a friend, He opens the door of remembrance (dhikr) for him. Then, whoever finds pleasure in remembrance, He opens the door of proximity (qurb) for him. Then He settles him in the abode of singularity (fardaniyyat)...'

0

1

Updated 2026-07-02

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related