Literary Story

بخش ۳۲ - ذکر احمد خضرویه قدس الله روحه العزیز / Section 32 - Mention of Ahmad Khadruya, May Allah Sanctify His Beloved Soul

Original content

آن جوانمرد راه، آن پاکباز درگاه آن متصرف طریقت، آن متوکل بحقیقت، آن صاحب فتوت شیخی احمد خضرویه بلخی، رحمةالله علیه، از معتبران مشایخ خراسان بود و از کاملان طریقت بود و از مشهوران فتوت بود و از سلطانان ولایت و از مقبولان جمله فرقت بود و در ریاضت مشهور بود و در کلمات عالی مذکور بود و صاحب تصنیف بود وهزار مرید داشت که هر هزار بر آب می رفتند و بر هوا می پریدند و در ابتدا مرید حاتم اصم بود و با ابو تراب صحبت داشته بود و برحفص را دیده بود.
بو حفص را پرسیدند که ازین طایفه که را دیدی؟

گفت: هیچ کس را ندیدم، بلند همت تر و صادق احوال تر که احمد خضرویه وهم ابو حفص گفت اگر احمد نبودی فتوت و مروت پیدا نگشتی و احمد جامه برسم لشکریان پوشیدی و فاطمه که عیال او بود اندر طریقت آیتی بود و از دختران امیر بلخ بود توبت کرد و بر احمد کس فرستاد که مرا از پدربخواه، احمد اجابت نکرد دیگر بار کس فرستاد که ای احمد من ترا مردانه تر ازین دانستم راه بر باش نه راه بر، احمد کس فرستاد و از پدر بخواست. پدر بحکم تبرک او را باحمد داد. فاطمه ترک شغل دنیا بگفت و بحکم عزلت با احمد بیارامید تا احمد را قصد زیارت بایزید افتاد. فاطمه باوی برفت چون پیش بایزید اندر آمدند، فاطمه نقاب از روی برداشت و با ابو یزید سخن می گفت احمد از آن متغیر شد و غیرتی بر دلش مستولی شد. گفت ای فاطمه این چه گستاخی بود که با بایزید کردی؟
فاطمه گفت: از آنکه تو محرم طبیعت منی بایزید محرم طریقت من. از تو بهوا برسم و از وی بخدای رسم و دلیل سخن این است که او از صحبت من بی نیاز است و تو بمن محتاجی و پیوسته بایزید با فاطمه گستاخ می بودی تا روزی بایزید را چشم بر دست فاطمه افتاد که حنا بسته بود.

گفت: یا فاطمه از برای چه حنا بسته ای.
گفت: یا بایزید تا این غایت تو دست و حنای من ندیده بودی مرا بر تو انبساط بود.

اکنون که چشم تو بر اینها افتاد صحبت ما با تو حرام شد و اگر کسی را اینجا خیالی رود پیش ازین گفته ام. بایزید گفت از خداوند درخواست کرده ام تا زنانرا بر چشم من چو دیوار گرداند و بر چشم من یکسان گردانیده است چون کسی چنین بود او کجا زن بیند. پس احمد و فاطمه از آنجا بنشابور آمدند و اهل نیشابور را با احمد خوش بود و چون یحیی معاذ رازی رحمةالله علیه به نشابور آمد و قصد بلخ داشت احمد خواست که او را دعوتی کند. با فاطمه مشورت کرد که دعوت یحیی را چه باید! فاطمه گفت چندین گاو و گوسفند و حوائج و چندین شمع و عطر و با این همه چند خر نیز بباید. احمد گفت باری کشتن خر چرا؟ گفت چون کریمی بمهمان آید باید که سگان محلت را از آن نصیبی بود این فاطمه در فتوت چنان بود لاجرم بایزید گفت هرکه خواهد که تا مردی بیند پنهان در لباس زنان گو در فاطمه نگر.
نقلست که احمد گفت مدتی مدید نفس خویش را قهر کردم، روزی جماعتی بغزا می رفتند. رغبتی عظیم در من پدید آمد و نفس احادیثی که در بیان ثواب غزا بودی به پیش میآورد عجب داشتم گفتم از نفس نشاط طاعت نیاید این مگر آنست که او را پیوسته در روزه می دارم از گرسنگی طاقتش نمانده است می خواهد تا روزه گشاید.

گفتم به سفر روزه نگشایم.
گفت: روا دارم.

عجب داشتم.
گفتم: مگر از بهر آن می گوید که من او را بنماز شب فرمایم. خواهد که بسفر رود تا بشب بخسبد وبیاساید گفتم تا روز بیدار دارمت. گفت: روا دارم عجب داشتم و تفکر کردم که مگر از آن می گوید تا با خلق بیامیزد که ملول گشته است در تنهایی تا بخلق انسی یابد. گفتم هرکجا ترا برم ترا بکرانه فرود آرم و با خلق ننشینم.

گفت: روا دارم.
عاجز آمدم و بتضرع بحق بازگشتم. تا از مگر وی مرا آگاه کند یا او را مقر آورد تا چنین گفت که تو مرا بخلافهای مراد هر روزی صد بار همی کشی و خلق آگاه نی آنجا، باری د رغزو بیکبار کشته شوم و باز رهم و همه جهان آوازه شود که زهی احمد خضرویه که او را بکشتند و شهادت یافت گفت سبحان آن خدائی که نفس آفرید بزندگانی منافق و از پس مرگ هم منافق نه بدین جهان اسلام خواهد آورد و نه بدان جهان، پنداشتم که طاعت می جوئی ندانستم که زنار می بندی و خلاف او که می کردم زیادت کردم.

نقلست که گفت یکبار ببادیه بر توکل براه حج درآمدم. پاره ای برفتم، خار مغیلان در پایم شکست. بیرون نکردم گفتم توکل باطل شود همچنان میرفتم پایم آماس گرفت هم بیرون نکردم همچنان لنگان لنگان بمکه رسیدم و حج بگزاردم و همچنان بازگشتم و جمله راه از وی چیزی بیرون می آمد و من برنجی تمام می رفتم. مردمان بدیدندو آن خار از پایم بیرون کردند. پایم مجروح شد.
روی ببسطام نهادم بنزدیک بایزید در آمدم بایزید را چشم برمن افتاد. تبسمی بکرد و گفت آن اشکیل که بر پایت نهادند چه کردی؟ گفتم اختیار خویش باختیار او بگذاشتم شیخ گفت ای مشرک اختیار من می گویی یعنی ترا نیز وجودی و اختیاری هست این شرک نبود! نقلست که گفت عز درویشی خویش را پنهان دار. پس گفت درویشی در ماه رمضان یکی توانگری بخانه برد و در خانه وی به جز نانی خشک نبود.

توانگر بازگشت صره زر بدو فرستاد. درویش آن زر را باز فرستاد و گفت این سزای آنکس است که سر خویش با چون تویی آشکارا کند ما این درویشی بهر دوجهان نفروشیم. نقلست که دزدی در خانه او آمد بسیار بگشت هیچ نیافت خواست که نومید بازگردد احمد گفت ای برنا دلو برگیر و آب برکش از چاه و طهارت کن و بنماز مشغول شو تا چون چیزی برسد بتو دهم تا تهی دست از خانه ما بازنگردی.
برنا همچنین کرد. چون روز شد خواجه صر دینار بیاورد و به شیخ داد.

شیخ گفت: بگیر این جزاء یک شبه نماز تست دزد را حالتی پدید آمد لرزه بر اندام او افتاد. گریان شد و گفت راه غلط کرده بودم یک شب از برای خدای کار کردم مرا چنین اکرام کرد. توبه کرد و به خدای بازگشت و زر را قبول نکرد و از مریدان شیخ شد. نقلست که یکی از بزرگان گفت:
احمد خضرویه را دیدم در گردونی نشسته به زنجیرهای زرین، آن گردون را فرشتگان می کشیدند در هوا. گفتم شیخا بدین منزلت بکجا می پری؟ گفت بزیارت دوستی، گفتم ترا با چنین مقامی بزیارت کسی می باید رفت؟ گفت اگر من نروم او بیاید درجه زایران او را بود نه مرا. نقلست که یکبار در خانقاهی می آمد با جامه خلق و از رسم صوفیان فارغ. بوظایف حقیقت مشغول شد اصحاب آن خانقاه بباطن با او انکار کردند و با شیخ خود می گفتند که او اهل خانقاه نیست. تا روزی احمد به سرچاه آمد دلوش در چاه افتاد. او را برنجانیدند. احمد بر شیخ آمد و گفت: فاتحه ای بخوان تا دلو از چاه برآید.

شیخ متوقف شد که این چه التماس است؟
احمد گفت: اگر تو برنمی خوانی اجازت ده تا من برخوانم.

شیخ اجازت داد. احمد فاتحه برخواند. دلو به سرچاه آمد. شیخ چون آن بدید، کلاه بنهاد و گفت: ای جوان! تو کیستی که خرمن جاه من در برابر دانه تو کاه شد؟
گفت: یاران را بگوی تا به چشم کمی در مسافران نگاه نکنند که من خود رفتم.

نقل است که مردی به نزدیک او آمد. گفت: رنجورم و درویش. مرا طریقی بیاموز تااز این محنت برهم.
شیخ گفت: نام هر پیشه ای که هست بر کاغذ بنویس و در توبره ای کن و نزدیک من آر.

آن مرد جمله پیشه ها بنوشت و بیاورد. شیخ دست بر توبره کرد. یکی کاغذ بیرون کشید. نام دزدی برآنجا نوشته بود. گفت: تو را دزدی باید کرد.
مرد در تعجب بماند. پس برخاست. به نزدیک جماعتی رفت که بر سر راهی دزدی می کردند. گفت: مرا بدین کار رغبت است، چون کنم؟

ایشان گفتند: این کار را یک شرط است، که هر چه ما به تو فرماییم بکنی. گفت: چنین کنم که شما می گویید.
چند روز با ایشان می بود تا روزی کاروانی برسیدند. آن کاروان را بزدند. یکی را از این کاروانیان که مال بسیار بود او را بیاوردند. این نوپیشه را گفتند:

این را گردن بزن.
این مرد توقفی کرد. با خود گفت: این میر دزدان چندین خلق کشته باشد. من او را بکشم بهتر که این مرد بازرگان را.

آن مرد را گفت: اگر به کاری آمده ای آن باید کرد که مافرماییم؛ و اگر نه پس کاری دیگر رو.
گفت: چون فرمان می باید برد فرمان حق برم، نه فرمان دزد.

شمشیر بگرفت و آن بازرگان را بگذاشت و آن میر دزدان را سر از تن جدا کرد. دزدان چون آن بدیدند بگریختند و آن بارها به سلامت بماند و آن بازرگان خلاص یافت و او را زر و سیم بسیار داد چنانکه مستغنی شد.
نقل است که وقتی درویشی به مهمانی احمد آمد. شیخ هفتاد شمع برافروخت.درویش گفت: مرا این هیچ خوش نمی آید که تکلف با تصوف نسبت ندارد.

احمد گفت: برو و هرچه نه از بهر خدای برافروخته ام تو آن را بازنشان.
آن شب آن درویش تا بامداد آب و خاک می ریخت که از آن هفتاد شمع یکی را نتوانست کشت. دیگر روز آن درویش را گفت: این همه تعجب چیست؟ برخیز تا عجایب بینی.

می رفتند تا به درکلیسایی موکلان ترسایان نشسته بودند. چون احمد را بدیدند - و اصحاب او را - مهتر گفت: درآیید.
ایشان دررفتند. خوانی بنهاد. پس احمد را گفت: بخور!

گفت: دوستان با دشمنان نخورند.
گفت: اسلام عرضه کن.

پس اسلام آورد و از خیل او هفتاد تن اسلام آوردند. آن شب بخفت. به خواب دید که حق تعالی گفت: ای احمد!از برای ما هفتاد شمع برافروختی، ما از برای تو هفتاد دل به نور شعاع ایمان برافروختیم.
نقل است که احمد گفت: جمله خلق را دیدم که چون گاو و خر از یکی آخور علف می خوردند.

یکی گفت: خواجه! پس تو کجا بودی؟
گفت: من نیز با ایشان بودم. اما فرق آن بود که ایشان می خوردند و می خندیدند و بر هم می جستند و می ندانستند و من می خورم و می گریستم و سر بر زانو نهاده بودم و می دانستم.

و گفت: هر که خدمت درویشان کند به سه چیز مکرم شود؛ تواضع، و حسن وادب، و سخاوت.
و گفت: هرکه خواهد که خدای تعالی با او بود گو صدق را ملازم باش که می فرماید ان الله مع الصادقین.

و گفت: هر که صبر کند بر صبر خویش، او صابر بود نه آنکه صبر کند و شکایت کند.
و گفت: صبر زاد مضطران است و رضا درجه عارفان است.

و گفت: حقیقت معرفت آن است که دوست داری او را به دل، و یاد کنی او را، به زبان و همت بریده گردانی از هرچه غیر اوست.
و گفت: نزدیکترین کسی به خدای آن است که خلق او بیشتر است.

و گفت: نیست کسی که حق او را مطالبت کند به آلای خویش جز کسی که او را مطالبت کند به نعمای خویش.
و ازو پرسیدند: علامت محبت چیست؟

گفت: آنکه عظیم نبود هیچ چیز از دو کون در دل او از بهر آنکه دل او پر بود از ذکر خدای؛ و آنکه هیچ آرزویی نبود او را مگر خدمت او از جهت آنکه نبیند عز دنیا و آخرت، مگر در خدمت او؛ و آنکه نفس خویش را غریب بیند و اگر چه در میان اهل خویش بود از جهت آنکه هیچ کس به آنچه او در آن است موافق او نبود در خدمت دوست او.
و گفت: دلها رونده است تا گرد عرش گردد یا گرد پاکی.

و گفت: دلها جایگاههاست. هرگاه از حق پر شود پدید آورد زیادتی انوار آن بر جوارح؛ و هرگاه که از باطل پر شود پدید آورد زیادتی کلمات آن بر جوارح.
و گفت: هیچ خواب نیست گرانتر از خواب غفلت و هیچ مالک نیست به قوت تر از شهوت و اگر گرانی غفلت از نبود هرگز شهوت ظفر نیابد.

و گفت: تمامی بندگی در آزادی است و در تحقیق بندگی آزادی تمام شود.
و گفت: شما را در دنیا و دین در میان دو متضاد زندگانی می باید کرد.

و گفت: طریق هویدا است و حق روشن است و داعی شنونده است، پس بعد از این تحیری نیست الا از کوری.
پرسیدند که : کدام عمل فاضلتر ؟

گفت: نگاه داشتن سر است از التفات کردن به چیزی غیر الله.
و یک روز در پیش او بر خواند ففروا الی الله.

گفت: تعلیم می دهد بدانکه بهترین مفری، درگاه خدای است.
و کسی گفت: مرا وصیتی کن.

گفت: بمیران نفس را تا زنده گردانندش.
چون او را وفات نزدیک آمد، هفتصد دینار وام داشت. همه به مساکین و به مسافران داده بودو در نزع افتاد. غریمانش به یکبار بر بالین او آمدند. احمد در آن حال در مناجات آمد. گفت: الهی مرا می بری و گرو ایشان جای من است، و من در بگروم به نزدیک ایشان. چون وثیقت ایشان می ستانی کسی را برگمار تا به حق ایشان قیام نماید، آنگاه جان من بستان.

در این سخن بود که کسی در بکوفت و گفت: غریمان شیخ بیرون آیند.
همه بیرون آمدند و زر خویش تمام بگرفتند. چون وام گزارده شد جان از احمد جدا شد، رحمة الله علیه.

English translation

That chivalrous man of the path, that pure devotee of the court, that controller of the spiritual path, that truster in reality, that master of chivalry, Sheikh Ahmad Khadruya of Balkh, may God's mercy be upon him, was among the esteemed sheikhs of Khorasan, of the perfect ones of the path, and of the famous ones of chivalry, and among the sultans of sainthood, and accepted by all factions. He was famous in asceticism and mentioned in lofty words, and he was an author of books, and had a thousand disciples, all of whom could walk on water and fly in the air. In the beginning, he was a disciple of Hatim al-Asamm, and had kept company with Abu Turab, and had seen Abu Hafs.

They asked Abu Hafs, 'Whom did you see of this group?' He said, 'I saw no one of loftier ambition and truer states than Ahmad Khadruya.' And Abu Hafs also said, 'If Ahmad had not been, chivalry and manliness would not have appeared.' Ahmad used to wear the garments of soldiers. Fatima, who was his wife, was a sign in the spiritual path. She was one of the daughters of the Emir of Balkh. She repented and sent someone to Ahmad, saying, 'Ask for my hand from my father.' Ahmad did not agree. She sent someone again, saying, 'O Ahmad, I thought you were more manly than this; be a guide, not a blocker of the way.' Ahmad then sent someone and asked for her hand from her father. The father, for the sake of blessing, gave her to Ahmad. Fatima abandoned the affairs of the world and settled down with Ahmad in retirement, until Ahmad intended to visit Bayazid. Fatima went with him. When they came before Bayazid, Fatima removed her veil from her face and spoke with Abu Yazid. Ahmad was perturbed by this, and jealousy overcame his heart. He said, 'O Fatima, what insolence is this that you have shown before Bayazid?'

Fatima said, 'Because you are the confidant of my nature, while Bayazid is the confidant of my path. Through you, I reach desire, and through him, I reach God; and the proof of this is that he is independent of my company, whereas you are in need of me.' And Bayazid was always informal with Fatima, until one day Bayazid's eye fell on Fatima's hand which was decorated with henna. He said, 'O Fatima, for what reason have you applied henna?' She said, 'O Bayazid, until this moment you had not seen my hand and henna, and I felt comfortable with you. Now that your eyes have fallen upon these, our conversation is forbidden.' And if anyone should have any thoughts here, I have stated this beforehand. Bayazid said, 'I have asked God to make women appear like walls in my eyes, and He has made them all the same to me; when someone is like that, how can he see a woman?' Then Ahmad and Fatima went from there to Nishapur, and the people of Nishapur were pleased with Ahmad. When Yahya ibn Mu'adh al-Razi, may God's mercy be upon him, came to Nishapur intending to go to Balkh, Ahmad wanted to host a feast for him. He consulted with Fatima about what was needed for Yahya's feast. Fatima said, 'So many cows and sheep and necessities, and so many candles and perfume, and with all this, several donkeys are also needed.' Ahmad said, 'But why slaughter donkeys?' She said, 'When a generous person comes as a guest, the neighborhood dogs must also have their share.' Fatima was such in chivalry that Bayazid said, 'Whoever wishes to see a man hidden in women's clothing, let him look at Fatima.'

It is related that Ahmad said: For a long time I suppressed my self. One day a group was going to war. A great desire arose in me, and my self brought forward the traditions describing the reward of holy war. I was astonished and said, 'The self does not find joy in obedience; this must be because I keep it fasting continuously, and it has no strength left from hunger, so it wants to break its fast.' I said, 'I will not break the fast during the journey.' It said, 'I agree.' I was astonished. I said, 'Perhaps it says so because I command it to perform the night prayers; it wants to go on a journey so that it may sleep at night and rest.' I said, 'I will keep you awake until morning.' It said, 'I agree.' I was astonished and pondered that perhaps it says so to associate with people, having grown weary of solitude, so that it may find intimacy with them. I said, 'Wherever I take you, I will set you down on the margins and will not sit with people.' It said, 'I agree.' I was helpless and turned back to God in supplication, so that He might make me aware of its deception or make it confess, until it spoke thus: 'You kill me a hundred times every day by going against my desires, and people are unaware of it. There, in holy war, I will be killed all at once and be delivered, and the whole world will say, 'How wonderful is Ahmad Khadruya, who was killed and attained martyrdom!'' I said, 'Glory be to that God who created the self, a hypocrite in life and a hypocrite after death; it will accept Islam neither in this world nor in the next. I thought you were seeking obedience; I did not know you were tying the Christian girdle. And I increased my opposition to it.'

It is related that he said: Once I set out on the pilgrimage path to Mecca through the desert relying on trust in God. I had gone a little way when an acacia thorn broke in my foot. I did not pull it out, saying, 'My trust in God will be invalidated.' I kept walking, and my foot swelled; still I did not pull it out. Thus, limping along, I reached Mecca, performed the pilgrimage, and returned in the same manner, and all the way something was coming out of it and I was walking in extreme pain. People saw it and pulled that thorn out of my foot; my foot was wounded. I turned toward Bastam and came to Bayazid. When Bayazid's eye fell upon me, he smiled and said, 'What did you do with that shackle they put on your foot?' I said, 'I left my choice to His choice.' The Sheikh said, 'O polytheist! You say 'my choice'; meaning that you too have an existence and a choice? Is this not polytheism?'

It is related that he said: Keep the honor of your poverty hidden. Then he said: In the month of Ramadan, a poor man took a wealthy man to his house, and in his house there was nothing but a dry piece of bread. The wealthy man returned and sent a bag of gold to him. The poor man sent that gold back and said, 'This is the recompense for one who reveals his secret to the likes of you; we would not sell this poverty for both worlds.'

It is related that a thief came into his house and searched much but found nothing. He wanted to return disappointed. Ahmad said, 'O youth, take the bucket and draw water from the well, perform ablution, and occupy yourself with prayer, so that when something arrives, I may give it to you, so that you do not return from our house empty-handed.' The youth did so. When day came, a gentleman brought a bag of dinars and gave it to the Sheikh. The Sheikh said, 'Take this; this is the reward of your one-night prayer.' A state came over the thief; a trembling fell upon his body. He wept and said, 'I had taken the wrong path; I worked for one night for God's sake, and He treated me with such honor.' He repented, returned to God, did not accept the gold, and became one of the Sheikh's disciples.

It is related that one of the elders said: I saw Ahmad Khadruya sitting in a chariot with golden chains, and that chariot was being pulled in the air by angels. I said, 'O Sheikh, where are you flying with such a status?' He said, 'To visit a friend.' I said, 'With such a station, do you need to go to visit someone?' He said, 'If I do not go, he will come, and the degree of visiting would belong to him, not to me.'

It is related that once he came to a convent in worn clothing and free from the customs of Sufis, and occupied himself with the duties of truth. The companions of that convent inwardly denied him and said to their Sheikh, 'He is not of the convent.' Until one day Ahmad came to the top of the well, and his bucket fell into the well. They vexed him. Ahmad came to the Sheikh and said, 'Recite the Fatihah so that the bucket may come up from the well.' The Sheikh hesitated: 'What kind of request is this?' Ahmad said, 'If you will not recite it, give me permission to recite it.' The Sheikh gave permission. Ahmad recited the Fatihah, and the bucket came to the top of the well. When the Sheikh saw that, he took off his hat and said, 'O youth! Who are you, that the harvest of my status has become straw before your grain?' He said, 'Tell the companions not to look upon travelers with contempt, for I myself am leaving.'

It is related that a man came to him and said, 'I am sick and poor. Teach me a way so that I may be delivered from this affliction.' Sheikh said, 'Write the name of every profession there is on paper, put them in a bag, and bring them to me.' The man wrote down all the professions and brought them. The Sheikh put his hand in the bag and pulled out one paper. The name of theft was written on it. He said, 'You must commit theft.' The man remained in astonishment. Then he arose and went to a group of people...

0

1

Updated 2026-07-02

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related