Literary Story

بخش ۱۵ - ذکر سفیان ثوری قدس الله روحه / Section 15 - Mention of Sufyan al-Thawri, May God Sanctify His Soul

Original content

آن تاج دین و دیانت، آن شمع زهد و هدایت، آن علما را شیخ و پادشاه، آن قدما را حاجب درگاه، آن قطب حرکت دوری، امام عالم سفیان ثوری، رحمةالله علیه، از بزرگان دین بود. او را امیرالمومنین گفتندی، هرگز خلافت ناکرده، و مقتدای به حق بود و صاحب قبول و در علم ظاهر و باطن نظیر نداشت و از مجتهدان پنج گانه بود و در ورع و تقوی به نهایت رسیده بود و ادب و تواضع به غایت داشت و بسیار مشایخ و کبار دیده بود و از اول کار تا به آخر از آنچه بود ذره ای برنگشت.
چنانکه نقل است که ابراهیم او را بخواند که: بیا تا سماع حدیث کنیم. در حال بیامد. ابراهیم گفت: مرا می بایست که تا خلق او بیازمایم. و از مادر در ورع پدید آمده بود.

چنانکه نقل است که یک روز مادرش بر بام رفته بود و از بام همسایه انگشتی ترشی در دهان کرد. چندان سر برشکم مادر زد که مادر را در خاطر آمد تا برفت و حلالی خواست.
و ابتدای حال او آن بود که یک روز به غفلت پای چپ در مسجد نهاد.

آوازی شنید که یا ثور!
ثوری از آن سبب گفتند چون آن آواز شنید هوش از وی برفت، چون بهوش بازآمد محاسن خود بگرفت و تپانچه بر روی خود می زد و می گفت: چون پای به ادب در مسجد ننهادی نامت از جریده انسان محو کردند. هوش دار تا قدم چگونه می نهی!

نقل است که پای در کشتزاری نهاد. آواز آمد که: یا ثور! بنگر تا چه عنایت بود در حق کسی که گامی بر خلاف سنت برنتواند داشت. چون به ظاهر بدین قدر بگیرندش سخن باطن او که تواند گفت: و بیست سال بردوام به شب هیچ نخفت.
نقل است که گفت: هرگز از حدیث پیغمبر صلی الله علیه و سلم نشنیدم که نه آن را به کار بستم، و گفتی ای اصحاب! حدیث زکوة. حدیث بدهید.

گفتند: حدیث را زکوة چیست؟
گفت آنکه از دویست حدیث به پنج حدیث کار کنید.

نقل است که خلیفه عهد پیش او نماز می کرد و در نماز با محاسن حرکتی می کرد. سفیان گفت: این چنین نمازی نماز نبود و این نماز را فردا در عرصات چون رگویی پلید به رویت باززنند.
خلیفه گفت: آهسته تر گوی.

گفت: اگر من از چنین مهمی دست بدارم در حال بولم خون شود.
خلیفه آن از وی در دل گرفت. فرمود که داری فرو برند واو را بردار کنند، تا دگر هیچ کس پیش من دلیری نکند.

آن روز که دار می زدند سفیان سر بر کنار بزرگی نهاده بود و پای در کنار سفیان بن عیینه نهاده بود و در خواب شد ه. این دو بزرگ را این حال معلوم شد.
بایکدیگر گفتند: او را خبر نکنیم از این حال.

او خود بیدار بود. گفت: چیست حال؟
ایشان حال بازگفتند ودلتنگی بسیار می نمودند. سفیان گفت: مرا در جان خویش چندین آویزش نیست. ولکن حق کارهای دنیا بباید گزارد.

پس آب در چشم آورد. گفت: بارخدایا! بگیر ایشان را گرفتنی عظیم.
همین که این دعا گفت در حال خلیفه بر تخت بود و ارکان دولت بر حواشی نشسته بودند. طراقی در آن سرای افتاد و خلیفه با ارکان دولت به یکبار بر زمین فروشدند و آن دو بزرگ گفتند: دعایی بدین مستجابی و بدین تعجیلی؟

سفیان گفت: آری! ما آب روی خود بدین درگاه نبرده ایم.
نقل است که خلیفه دیگر بنشست، معتقد سفیان بود چنان افتاد که سفیان بیمار شد خلیفه طبیبی ترسا داشت. سخت استاد و حاذق. پیش سفیان فرستاد تا معالجت کند. چون قاروره او بدید گفت: این مردیاست که از خوف خدای چگر او خون شده است و پاره پاره از مثانه بیرون می آید. پس آن طبیب ترسا گفت در دینی که چنین مردی بود آن دین باطل نبود.

در حال مسلمان شد. خلیفه گفت: پنداشتم که بیمار به بالین طبیب می فرستم، خود طبیب را پیش طبیب می فرستادم.
نقل است که سفیان را در حال جوانی پشت گوژ شده بود. گفتند: ای امام مسلمانان! تو را هنوز وقت این نیست.

او جواب نداد، از آنکه او را از ذکر حق پروای خلق نبودی، تا روزی الحاح کردند. گفت: مرا استادی بود و مردی سخت بزرگ بود و من از وی علم می آموختم. چون عمرش به آخر رسید و کشتی عمرش به گرداب اجل فروخواست شد، من بر بالین او نشسته بود م. ناگاه چشم باز کرد و مرا گفت: ای سفیان! می بینی که با ما چه می کنند؟ پنجاه سال است که تا خلق را راه راست می نماییم و به درگاه حق می خوانیم. اکنون مرا می رانند و میگویند برو که مارا نمی شایی و گویند که گفت: سه استاد را خدمت کردم و علم آموختم چون کار یکی به آخر رسید جهود شد و در آن وفات کرد. دیگر تمجس ثالث تنصر از آن ترس طراقی از پشت من بیامد و پشتم شکسته شد.
نقل است که یکی دو بدرة زر پیش او فرستاد و گفت: بستان که پدرم دوست تو بود واو مرید تو بود و این وجهی حلال است و از میراث او پیش تو آوردم.

به دست پسر داد و باز فرستاد و گفت: بگوی که دوستی من با پدرت از بهر خدای بود.
پسر سفیان گفت: چون بازآمدم گفتم: ای پدر! دل تو مگر از سنگ است؟ می بینی که عیال دارم و هیچ ندارم؟ بر من رحم نمی کنی؟

سفیان گفت: ای پسر! تو را می باید که بخوری و من دوستی خدای به دوستی دنیا نفروشم که به قیامت درمانم.
نقل استکه هدیه ای پیش سفیان آوردند و قبول نکرد. گفت: من از تو هرگز حدیث نشنیده ام. سفیان گفت: برادرت شنیده است. ترسم که به سبب مال تو دل من بر او مشفق تر شود از دیگران، واین میل بود.

و هرگز از کسی چیزی نگرفتی. گفتی دانمی که در نمی مانم بگیرمی
وروزی با یکی به در سرای محتشمی می گذشت. آنکس بر آن ایوان نگریست. او را نهی کرد، بدو گفت: اگر شما در آنجا نمی کردتی ایشان چندین اسراف نکردندی. پس چون شما نظر می کنید شریک باشید در مظلمت این اسراف.

واو را همسایه ای وفات کرد. به نماز جناره او شد. بعد از آن شنید که مردمان می گفتند: که او مردی نیکو بود. سفیان گفت: اگر دانستمی که خلق از او خشنود بگردند به نماز جنازه او نرفتمی، زیرا که تا مرد منافق نشود خلق از او خشنود نگردند.
وسفیان را عادت بود که در مقصوره ای نشستی. چون از مال سلطان مجمره ای پر عود ساختند از آنجا بگریخت تا آن بوی نشنود، و دیگر آنجا ننشست.

نقل است که روزی جامه باژگونه پوشیده بود. با او گفتند: خواست که راست کند، نکرد و گفت: این پیراهن از بهر خدای پوشیده بودم. نخواهم که از برای خلق بگردانم. همچنان بگذشت.
نقل است که جوانی را حج فوت شده بود. آهی کرد. سفیان گفت: چهل حج کرده ام به تو دادم. تو این آه به من دادی؟

گفت: دادم.
آن شب به خواب دید که او را گفتند: سودی کردی که اگر به همه اهل عرفات قسمت کنی توانگر شوند.

نقل است که روزی در گرمابه آمد. غلامی امرد درآمد. گفت: بیرون کنید او را که با هر زنی یک دیو است، و با هر امردی هژده دیو است، که او را می آرایند در چشمهای مردان.
نقل است که روزی نان می خوردی. سگی آنجا بود و بدو می داد. گفتند:

چرا با زن و فرزند نخوردی؟
گفت: اگر نان به سگ دهم تا روز پاس من دارد تا من نماز کنم، واگر به زن و فرزند دهم از طاعتم باز دارند.

و روزی اصحاب را گفت: خوش و ناخوش طعام بیش از آن نیست که از لب به حلق رسید. این قدر اگر خوش است و اگر ناخوش صبر کنید تا خوش و ناخوش به نزدیک شما یکی شود. که چیزی که بدین زودی بگذرد، بی آن صبر توان کرد.
و از بزرگداشت او درویشان را چنان نقل کنند که در مجلس او درویشان چون امیران بودندی.

نقل است که یکبار در محملی بود و به مکه می رفت. رفیقی با او بود. او همه راه می گریست. رفیق گفت: از بیم گناه می گریی؟
سفیان دست دراز کرد وکاه برگی برداشت، و گفت: گناه بسیار است ولیکن گناهان من به اندازه این کاه برگ قیمت ندارد. از آن می ترسم که ایمان که آورده ام با خود ایمان هست یا نه.

و گفت: دیگران به عبادت مشغول شدند حکمتشان بارآورد.
و گفت: گریه ده جزو است. نه جزو از آن ریا است و یکی از بهر خدای است. اگر از آن یک جزو که از بهر خدای است در سالی یک قطره از چشم بیاید بسیار بود.

و گفت: اگر خلق بسیار جایی نشسته باشند و کسی منادی کند که کی می داند که امروز تا به شب خواهد زیست برخیزد یک تن برنخیزد، و عجب آنکه اگر همه خلق را گویند با چنان کاری که در پیش است هرکه مرگ را ساخته اید برخیزید، یک تن برنخیزد.
و گفت: پرهیز کردن برعمل سخت تر است از عمل وبسی بود که مرد عملی نیک می کند تا وقتی که آن را در دیوان علاینه نویسند. پس بعد از آن چندان بدان فخر کند و چندان باز گوید که آن را در دیوان ریا نویسند. و گفت: چون در ویش گرد توانگر گردد بدانکه مرائی است و چون گرد سلطان گردد بدانکه دزد است.

و گفت: زاهد آن است که در دنیا زهد خود به فعل آورد و متزهد آن است که زهد او به زبان بود.
و گفت: زهد در دنیا نه پلاس پوشیدن است ونه نان جوی خوردن است، ولیکن دل در دنیا نابستن است و امل کوتاه کردن است.

و گفت: اگر نزدیک خدای شوی با بسیاری گناه، گناهی که میان تو و خدای بود، آسانتر از آنکه یک گناه میان تو و بندگان او.
و گفت: این روزگاری است که خاموش باشی و گوشه یری. زمان السکوت و لزوم البیوت.

یکی گفت: در گوشه ای نشینم در کسب کردن چه گویی؟
گفت: از خدای بترس که هیچ ترسگار را ندیدم که به کسب محتاج شده.

و گفت: آدمی را هیچ نیکوتر از سوراخی نمی دانم که در آنجا گریزد و خود را ناپدید کند، که سلف کراهیت داشته اند که جامه انگشت نمای پوشند یا در کهنه یا در نو، بل که چنان می باید که حدیث آن نکند، نهی عن الشهرتین. این است.
و گفت: هیچ نمی دانم اهل این روزگار را با سلامت تر از خواب.

و گفت: بهترین سلطانان آن است که با اهل علم نشیند و از ایشان علم آموزد و بدترین علما آنکه با سلاطین نشیند.
و گفت: نخست عبادتی خلوت است. آنگاه طلب کردن علم، آنگاه بدان عمل کردن، آنگاه نشر آن علم کردن.

و گفت: هرگز تواضع نکردم کسی را پیش از آنکه کسی را یک حرف از حکمت دیدم.
و گفت: دنیا را بگیر از برای تن. . . و آخرت را بگیر از برای دل را

و گفت: اگر گناه را کید بودی هیچ کس از کید آن نرستی، و هر که خود را بر غیر خود فضل نهد او متکبر است.
و گفت: عزیزترین خلقان پنج اند. عالمی زاهد؛ و فقیهی صوفی، و توانگری متواضع و درویشی شاکر، و شریفی سنی.

و گفت: هرکه در نماز خاشع نبود، نماز او درست نبود.
و گفت: هرکه از حرام صدقه دهد و خیری کند، چون کسی بود که جامه پلید به خون بشوید یا به بول. آن جامه پلیدتر شود.

و گفت: رضا قبول مقدور است به شکر.
و گفت: خلق حسن آدمی خشم خدای بنشاند.

و گفت: یقین آن است که متهم نداری خدای را در هرچه به تو رسد.
و گفت: سبحان آن خدائی را که می کشد مارا و مال می ستاند و ما او را دوستتر می داریم.

و گفت: هرکه را به دوستی گرفت به دشمنی نگیرد.
و گفت: نفس زدن در مشاهده حرام است، و در مکاشفه حرام است، و در معاینه حرام است، و در خطرات حلال.

و گفت: اگر کسی تو را گوید: نعم الرجل انت. این تو را خوشتر آید از آنکه گوید: بس الرجل انت. بدانکه تو هنوز مردی نبدی.
و پرسیدند از یقین. گفت: فعلی است در دل. هرگاه که معرفت سست شد یقین ثابت گشت، و یقین آن است که هرچه به تو رسد دانی که از حق به تو می رسد تا چنان باشی که وعده تو را چون عیان بود، بل که بیشتر از عیان، یعنی حاضر بود، بل که از این زیادت بود.

پرسیدند که سید صلی الله علیه و سلم گفت: خدای دشمن دارد اهل خانه ای که در وی گوشت بسیار خورند.
گفت: اهل غیبت را گفته است که گوشت مسلمانان خورند.

نقل است که حاتم اصم را گفت: تو را چهار سخن گویم که از جهل است. یکی ملامت کردن مردمان را از نادیدن قضا است. و نادیدن قضا کافری است. دوم حسد کردن برادر مسلمان را از نادیدن قسمت از کافری است سوم مال حرام و شبهت جمع کردن از نادیدن شمارقیامت است و نادیدن شما در قیامت از کافری است، چهارم ایمن بودن از وعید حق و امید ناداشتن به وعده حق، و نادیدن این کافری است.
نقل است که چون یکی از شاگردان سفیان به سفر شدی گفتی: اگر جایی مرگ ببینید برای من بخرید.

چون اجلش نزدیک آمد بگریست و گفت: مرگ به آرزو خواستم، اکنون مرگ سخت است. کاشکی همه سفر چنان بودی که بعصایی و رکوه ای راست شدی. ولکن القدوم علی الله شدید.
به نزدیک خدای شدن آسان نیست و هرگاه که سخن مرگ و استیلای او شنیدی چند روزاز خود برفتی و به هرکه رسیدی، گفتی: استعد لموت قبل نزوله. ساخته باش مرگ را بیش از آنکه ناگاه تور بگیرد. از مرگ چنین می ترسیدو به آرزو می خواست و در آن وقت یارانش می گفتند: خوشت باد در بهشت.

و او سرمی جنبانید که: چه می گویید؟ بهشت هرگز به من نرسد یا به چون من کسی دهند.
پس بیماری او در بصره بود و امیر بصره خواست تا جامگی به وی دهد. اورا طلب کردند. در ستورگاهی بود که رنج شکم داشت و از عبادت یک دم نمی آسود و آن شب حساب کردند. شصت بارآب دست کرده بود و وضو می ساخت و در نماز می رفت، بازش حاجت می آمد. گفتند: آخر وضو مساز.

گفت: می خواهم تا چون عزرائیل درآید، طاهر باشم نه نجس، که پلید به جناب حضرت روی نتوان نهاد.
عبدالله مهدی گفت: سفیان گفت روی من بر زمین نه، که اجل من نزدیک آمد.

رویش بر زمین نهادم و بیرون آمدم تا جمع را خبر کنم. چون بازآمدم اصحاب همه حاضر بودند. گفتم: شما را که خبر داد؟
گفتند: ما در خواب دیدیم که به جنازه سفیان حاضر شوید.

مردمان درآمدند و حال بر وی تنگ شد. دست در زیر کشید و همیانی هزار دینار بیرون آورد و گفت: صدقه کنید.
گفتند: سبحان الله. سفیان پیوسته گفتی دنیا را نباید گرفت و چندین زر داشت.

سفیان گفت: این پاسبان دین من بود ودین خود را به دین توانستم داشت که ابلیس به دین بر من دست نبرد، که اگر گفتی امروز چه خوری و چه پوشی؟ گفتمی: اینک زر! گر گفتی: کفن نداری! گفتمی اینک زر! وسواس او را از خود دفع کردمی، هرچند مرا بدین حاجت نبود.
پس کلمه شهادت بگفت و جان تسلیم کرد. و گویند وارثی بود او را، در بخارا، بمرد. علمای بخارا آن مال را نگاه داشتند. سفیان را خبر شد. عزم بخارا کرد. اهل بخارا تا لب آب استقبال کردند و به اعزاز تمام در بخارا بردند، و سفیان هژده ساله بود و آن زر بدو دادند و آن را نگاه می داشت، تا از کسی چیزی نباید خواست، تا یقین شد که وفات خواهد کردبه صدقه داد. و آن شب که وفات کرد آوازی شنیدند که مات الورع مات الورع. پس او را به خواب دیدند. گفتند: چون صبر کردی با وحشت و تاریکی گور؟

گفت: گور من مرغزاری است از مرغزارهای بهشت.
دیگری به خواب دید. گفت: خدای با تو چه کرد؟

گفت: یک قدم بر صراط نهادم، و دیگر در بهشت.
دیگری به خواب دید که در بهشت از درختی به درختی می پریدی. پرسید این به چه یافتی؟

گفت: به ورع.
نقل است که از شفقت که او را بود بر خلق خدای. روزی در بازار مرغکی دید در قفس که فریاد می کرد و همی طپید. او را بخرید و آزاد کرد. مرغکی هر شب به خانه سفیان آمدی. سفیان همه شب نماز کردی و آن مرغک نظاره می کرد ی، و گاه گاه بر وی می نشستی. چون سفیان را به خاک بردند، آن مرغک خود را بر جنازه او همی زد و فریاد می کرد و خلق به های های می گریستند. چون شیخ را دفن کردن، مرغک خود را بر خاک می زد تا از گور آواز آمد که حق تعالی سفیان را به شفقتی که بر خلق داشت بیامرزیده، و آن مرغک نیز بمرد، و به سفیان رسید. رحمةالله علیه.

English translation

That crown of religion and piety, that candle of asceticism and guidance, that sheikh and king to the scholars, that chamberlain of the threshold to the ancients, that pole of rotational movement, the Imam of the world, Sufyan al-Thawri, may Allah have mercy on him, was one of the greats of religion. They called him the Prince of the Believers, though he never held the caliphate, and he was a true leader and widely accepted, and he had no peer in outward and inward knowledge, and he was one of the five mujtahids (independent jurists), and had reached the limit in scrupulousness (wara') and piety (taqwa), and possessed ultimate manners and humility, and had seen many sheikhs and elders, and from the beginning of his career to the end, he did not deviate a single atom from what he was. As it is narrated, Ibrahim summoned him saying: "Come, let us listen to the transmission of Hadith." He came immediately. Ibrahim said: "I only wanted to test his character." And he was born with scrupulousness (wara') from his mother's womb. As it is narrated, one day his mother went onto the roof and put a finger of sour paste from the neighbor's roof into her mouth. He (Sufyan, in her womb) kicked her stomach so much that it occurred to the mother to go and ask the neighbor for forgiveness (to make it lawful). And the beginning of his spiritual state was that one day, out of negligence, he put his left foot first into the mosque. He heard a voice saying: "O Bull (Thawr)!" They called him "Thawri" (of the bull) for this reason: when he heard that voice, he lost consciousness. When he regained consciousness, he took hold of his beard, slapped his face, and said: "Since you did not place your foot in the mosque with proper manners, your name has been erased from the register of human beings. Watch how you step!" It is narrated that he stepped into a cultivated field. A voice came: "O Bull!" See what grace is shown to someone who is not allowed to take even one step contrary to the Sunnah. Since they call him to account outwardly for this much, who can speak of his inward state? And for twenty years continuously, he did not sleep at night. It is narrated that he said: "I never heard a Hadith of the Prophet, peace and blessings of Allah be upon him, without putting it into practice." And he would say: "O companions! Pay the zakat (alms) of Hadith." They asked: "What is the zakat of Hadith?" He said: "It is that out of every two hundred Hadiths, you act upon five." It is narrated that the Caliph of the time was praying next to him and, while in prayer, was playing with his beard. Sufyan said: "Such a prayer is no prayer, and tomorrow on the Day of Resurrection, this prayer will be flung back in your face like a filthy rag." The Caliph said: "Speak more quietly." He replied: "If I refrain from such an important duty, my urine will instantly turn to blood." The Caliph harbored resentment against him for this. He ordered them to erect a gallows and hang him, so that no one else would dare be so bold before him. On the day they were to hang him, Sufyan had laid his head in the lap of a great man and his feet in the lap of Sufyan bin Uyainah, and had fallen asleep. These two elders became aware of the situation. They said to each other: "Let us not inform him of this." He was actually awake. He said: "What is the matter?" They told him the situation and showed great distress. Sufyan said: "I do not have such attachment to my own life. But the rights of the affairs of this world must be fulfilled." Then tears came to his eyes. He said: "O Lord! Seize them with a mighty seizure." As soon as he uttered this prayer, while the Caliph was on his throne and the pillars of the state were seated around him, a crash occurred in that palace, and the Caliph along with the pillars of the state were swallowed into the earth all at once. The two elders said: "A prayer so answered and with such speed?" Sufyan said: "Yes! We have not brought our dignity to this threshold in vain." It is narrated that another Caliph ascended the throne, who was a believer in Sufyan. It so happened that Sufyan fell ill. The Caliph had a Christian physician, highly skilled and expert. He sent him to Sufyan to treat him. When he examined his urine flask, he said: "This is a man whose liver has turned to blood out of the fear of God, and it is coming out of his bladder piece by piece." Then the Christian physician said: "In a religion where there is such a man, that religion is not false." He immediately became a Muslim. The Caliph said: "I thought I was sending a physician to a patient; in truth, I sent a patient to a physician." It is narrated that in his youth, Sufyan's back had become hunched. They said: "O Imam of Muslims! It is not yet the time for you to be like this." He did not answer, because his remembrance of God left him no room to care for people, until one day they persisted. He said: "I had a teacher who was an extremely great man, and I learned knowledge from him. When his life came to an end and the ship of his life was about to sink into the whirlpool of death, I was sitting by his bedside. Suddenly, he opened his eyes and said to me: 'O Sufyan! Do you see what they are doing to us? For fifty years we have shown people the straight path and called them to the threshold of Truth. Now they drive me away and say: Go, for you are not worthy of us.' And he is reported to have said: 'I served three teachers and learned knowledge. When the end came for one, he turned Jewish and died in that state. The second turned Zoroastrian, and the third turned Christian. Out of that fear, a crack came upon my spine and my back was broken.'" It is narrated that someone sent one or two bags of gold to him and said: "Take this, for my father was your friend and disciple, and this is a lawful sum which I brought to you from his inheritance." He gave it to his son to return it and said: "Say that my friendship with your father was for the sake of God." Sufyan's son said: "When I returned, I said: 'O father! Is your heart made of stone? Do you not see that I have a family and have nothing? Do you not have mercy on me?'" Sufyan said: "O son! You want to eat, but I will not sell the friendship of God for the friendship of the world, lest I be helpless on the Day of Resurrection." It is narrated that they brought a gift to Sufyan and he did not accept it. The giver said: "I have never heard a Hadith from you." Sufyan said: "But your brother has. I fear that because of your wealth, my heart might become more affectionate toward him than toward others, and that would be a bias." And he never took anything from anyone. He would say: "If I knew I would not be compromised by it, I would take it." One day he was passing by the door of an influential man's palace with someone. That person looked at the grand porch. Sufyan forbade him and said: "If you people did not look at it, they would not commit so much extravagance. Therefore, when you gaze upon it, you share in the injustice of this extravagance." A neighbor of his passed away. He went to his funeral prayer. Afterward, he heard people saying: "He was a good man." Sufyan said: "Had I known that people were pleased with him, I would not have gone to his funeral prayer, because until a man becomes a hypocrite, people will not be pleased with him." It was Sufyan's habit to sit in a private chamber. When they prepared a censer filled with agarwood using the Sultan's money, he fled from there so as not to smell its scent, and never sat there again. It is narrated that one day he wore his garment inside out. They told him about it; he wanted to correct it, but did not, saying: "I wore this shirt for the sake of God. I do not wish to change it for the sake of people." He passed by just like that. It is narrated that a young man had missed the Hajj. He let out a sigh. Sufyan said: "I have performed forty Hajj pilgrimages; I give them to you. Do you give this sigh to me?" He said: "I do." That night Sufyan saw in a dream that they said to him: "You made a profit such that if you divided it among all the people of Arafat, they would all become wealthy." It is narrated that one day he entered a bathhouse. A beardless youth entered. He said: "Turn him out, for with every woman there is one devil, but with every beardless youth there are eighteen devils who adorn him in the eyes of men." It is narrated that one day he was eating bread. A dog was there and he was feeding it. They said: "Why do you not eat it with your wife and child?" He said: "If I give bread to the dog, it will guard me until daybreak so I can pray, but if I give it to my wife and child, they will distract me from my obedience to God." And one day he said to his companions: "The pleasantness and unpleasantness of food is no more than what passes from the lips to the throat. Whether it is pleasant or unpleasant, be patient for this short distance until pleasant and unpleasant become one to you. For something that passes so quickly, one can manage to be patient without difficulty." And of his respect for the poor, it is narrated that in his assembly, the poor were like princes. It is narrated that once he was in a litter traveling to Mecca. A companion was with him. Sufyan wept all along the way. The companion said: "Do you weep out of fear of sin?" Sufyan reached out his hand and took a piece of straw...

0

1

Updated 2026-07-02

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related