Prose

بخش ۲۰ - ذکر داود طائی قدس الله روحه / Section 20 - Mention of Dawud al-Ta'i, May God Sanctify His Spirit

Original content

آن شمع دانش و بینش، آن چراغ آفرینش، آن عامل طریقت، آن عالم حقیقت، آن مرد خدایی، داود طائی رحمةالله علیه، از اکابراین طایفه بود، و سید القوم، و در ورع به حد کمال بود، و در انواع علوم بهره تمام داشت، خاصه در فقه که بر سر آمده بود، و متعین گشته و بیست سال ابوحنیفه را شاگردی کرده بود، و فضیل و ابراهیم ادهم را دیده، و پیر طریقت او حبیب راعی بود، و از اول کار در اندرون او حزنی غالب بود و پیوسته از خلق رمیده بود و سبب توبه او این بود که نوحه گری این بیت می گفت:
بای خدیک تبدی البلی

وای عینیک اذا سالا
کدام موی و روی بود که در خاک ریخته نشد؟ و کدام چشم است که در زمین ریخته نگشت؟

دردی عظیم از این معنی به وی فرود آمد و قراری از وی برفت. متحیر گشت و همچنین به درس امام ابوحنیفه رفت. امام او را بر این حال دید. گفت: تو را چه بوده است؟
او واقعه بازگفت، و گفت: دلم از دنیا سرد شده است و چیزی در من پدید آمده است که راه بدان نمی دانم و در هیچ کتاب معنی آن نمی یابم و به هیچ

فتوی در نمی آید.
امام گفت: از خلق اعراض کن.

داود روی از خلق بگردانید و در خانه ای معتکف شد. چون مدتی برآمد. امام ابوحنیفه پیش او رفت و گفت: این کاری نباشد که در خانه متواری شوی و سخن نگویی. کار آن باشد که در میان ائمه نشینی و سخن نامعلوم ایشان بشنوی. و بر آن صبر کنی و هیچ نگویی و آنگاه آن مسائل را به از ایشان دانی.
داود دانست که چنان است که او می گوید، یک سال به درش آمد و میان ائمه بنشست و هیچ نگفت و هرچه می گفتند صبر می کرد و جواب نمی داد و بر استماع بسنده می کرد. چون یک سال تمام شد گفت: این صبر یک ساله من کار سی ساله بود که کرده شد.

پس به حبیب راعی افتاد و گشایش او در این راه از او بود و مردانه پای در این راه نهاد و کتب را به آب فرو داد و عزلت گرفت و امید از خلق منقطع گردانید.
نقل است که بیست دینار به میراث یافته بود، در بیست سال می خورد، تا مشایخ بعضی گفتند: که طریقت ایثار است، نه نگاه داشتن.

او گفت: من اینقدر از آن می دارم که سبب فراغت من است تا به این می سازم تا بمیرم.
و هیچ از کار کردن نیاسود تا حدی که نان در آب می نهادی و بیاشامیدی.

گفتی: میان این خوردن پنجاه آیت از قرآن بر می توان خواند. روزگار چرا ضایع کنم؟
ابوبکر عیاش گوید به حجره داود رفتم. او را دیدم، پاره ای نان خشک در دست داشت و می گریست. گفتم: یا داود چه بوده است تورا؟ گفت: می خواهم که این پاره نان بخورم و نمی دانم که حلال است یا حرام؟

یکی دیگر گفت: پیش او رفتم. سبویی آب دیدم در آفتاب نهاده. گفتم: چرا در سایه ننهی؟ گفت: چون آنجا بنهادم سایه بود. اکنون از خدای شرم دارم که از بهر نفس تنعم کنم.
نقل است که سرایی داشت عظیم، و در آنجا خانه بسیار بود، و تا آن ساعت در خانه مقیم بودی که خراب شدی. پس در خانه دیگر شدی. گفتند: چرا عمارت خانه نکنی؟

گفت: مرا با خدای عهدی است که دنیا را آبادان نکنم.
نقل است که همه سرای فروافتاد، جز دهلیز نماند. آن شب که وفات کرد دهلیز نیز فروافتاد.

یکی دیگر پیش او رفت و گفت: سقف خانه شکسته است، بخواهد افتاد.
گفت: بیست سال است تا این سقف را ندیده ام.

نقل است که گفتند: چرا با خلق ننشینی؟
گفت: با که نشینم؟ اگر با خردتر از خود نشینم مرا به کار دین امر نمی کنند، و اگر با بزرگتر نشینم عیب من بر من نمی گویند و مرا در چشم من می آرایند. پس صحبت خلق را چه کنم؟

گفتند: چرا زن نخواهی؟
گفت: مؤمنه ای را نتوانم فریفت.

گفتند: چگونه؟
گفت: چون او را بخواهم در گردن خود کرده باشم، که من بر کارهای او قیام نمایم، دینی و دنیایی چون نتوانم کرد، پس او را فریفته باشم.

گفتند: آخر محاسن را شانه کن.
گفت: پس فارغ مانده باشم که این کار کنم.

نقل است که شبی مهتاب بود، بر بام آمد و در آسمان می نگریست، و در ملکوت تفکر می کرد و می گریست تا بی خود شد و بر بام همسایه افتاد. همسایه پنداشت که دزد بر بام است. با تیغی بر بام آمد داود را دید. دست او گرفت و گفت: تو را که انداخت؟
گفت: من نمی دانم. من بیخود بودم. مرا خبر نیست.

نقل است که او را دیدند که به نماز می دوید. گفتند: چه شتاب است؟
گفت : این لشکر که بر دیشهر است منتظر من اند

گفتند: کدام لشکر؟ گفت: مردگان گورستان.
و چون سلام نماز بازدادی چنان رفتی که گویی از کسی می گریزد تا در خانه رفتی و عظیم کراهیت داشتی به نماز شدن، از سبب وحشت خلق تا، حق تعالی آن مونت از وی کفایت کرد.

چنانکه نقل است که مادرش روزی او را دید در آفتاب نشسته و عرق از وی روان شده. گفت: جان مادر! گرمایی عظیم و تو صایم الدهری، چه باشد اگر با سایه نشینی؟
گفت: ای مادر! ا ز خدای شرم دارم که قدم برای موافقت نفس و خوش آمد بردارم، و من خود روایی ندارم.

مادر گفت: این چه سخن است؟
گفت: ای مادر! چون در بغداد حال ها و ناشایست ها بدیدم دعا کردم تا حق تعالی روایی از من بازگرفت تا معذور باشم و به نماز جماعت نروم تا آنها نباید دید. اکنون شانزده سال است تا روایی ندارم و با تو نگفتم.

نقل است که دایم اندوهگن بودی. چون شب درآمدی گفتی: الهی اندوه توام بر همه اندوهها غلبه کرد، و خواب از من برد.
و گفت: از اندوه کی بیرون آید آنکه مصایب بر وی متواتر گردد.

و دیگر وقتی درویشی گفت: به پیش داود رفتم، او را خندان یافتم. عجب داشتم. گفتم: یا باسلیمان این خوش دلی از چیست؟ گفت: سحرگاه مرا شرابی دادند که آن را شراب انس گویند. امروز عید کردم و شادی پیش گرفتم.
نقل است که نان می خورد. ترسایی بر وی بگذشت. پاره ای بدو داد تا بخورد. آن شب آن ترسا با حلال خود سحبت کرد. معروف کرخی در وجود آمد.

ابوربیع واسطی گویدکه
داود را گفتم مرا وصیتی کن. گفت: صم عن الدنیا وافطر فی الاخرة. از دنیا روزه گیر و مرگ را عید ساز و از مردمان بگریز، چنانکه از شیر درنده گریزند.

یکی دیگر وصیت خواست
گفت: زبان نگه دار.

گفت: زیادت کن.
گفت: تنها باش از خلق و اگر توانی دل از ایشان ببر.

گفت: زیادت کن.
گفت: از این جهان باید که بسنده کنی به سلامت دین، چنانکه اهل جهان بسنده کردند به سلامت دنیا.

دیگری وصیت خواست.
گفت: جهدی که کنی در دنیا به قدر آن کن که تو را در دنیا مقام خواهد بود و در دنیا به کار خواهد، آمد و جهدی که کنی برای آخرت چندان کن که تو را در آخرت مقام خواهد بود، به قدر آنکه تو را در آخرت به کار خواهد آمد.

دیگران وصیت خواست.
گفت: مردگان منتظر تو اند.

و گفت: آدمی توبه و طاعت باز پس می افگند. راست بدان ماند که شکار می کند تا منفعت آن دیگری را رسد.
مریدی را گفت: اگر سلامت خواهی سلامی بر دنیا کن به وداع، و اگر کرامت خواهی تکبری بر آخرت گوی به ترک. یعنی از هردو بگذر تا به حق توانی رسید.

نقل است که فضیل در همه عمر دوبار داود را دید، و بدان فخر کردی.
یکبار بدر زیر سقفی رفته بود شکسته. گفت: برخیز که این سقف شکسته است و فروخواهد افتاد. گفت: تا من در این صفه ام این سقف را ندیده ام. کانوا یکرهون فصول النظر کما یکرهون فضول الکلام. دوم بار آن بود که گفت: مرا پندی ده. گفت: از خلق بگریز.

و معروف کرخی گوید: هیچ کس ندیده ام که دنیا را خوارتر داشت از داود که جمله دنیا و اهل دنیا را در چشم او ذره مقدار نبودی. اگر یکی را از ایشان بدیدی از ظلمت آن شکایت کردی، تا لاجرم از راه رسم چنان دور بود که گفت: هرگاه که من پیراهن بشویم دل را متغیر یابم. اما فقرا را عظیم معتقد بودی و به چشم حرمت و مروت نگریستی جنید گفت حجامی او را حجامت می کرد دیناری بدو داد گفتند اسراف کردی.
گفت: هرکه را مروت نبود عبادت نباشد. لادین لمن لامروة له.

نقل است که یکی پیش او بود و در وی می نگریست. گفت: ندانی که چنانکه بسیار گفتن کراهیت است بسیار نگریستن هم کراهیت است تا دانی.
نقل است که چون محمد و ابویوسف را اختلاف افتادی، حکم او بودی. چون پیش او آمدندی پشت بر ابویوسف کردی و روی به محمد آوردی و با محمد اختلاط کردی، با ابویوسف سخنی نگفتی. اگر قول قول محمد بودی گفتی این است که محمد می گوید و اگر قول قول ابو یوسف بودی گفتی قول این است و نام او نبردی. گفتند: هردو در علم بزرگ اند. چرا یکی را عزیز می داری و یکی را در پیش خود نگذاری؟

گفت: به جهت آنکه محمد حسن از سر نعمت بسیار و رفعت دنیا برخاسته است و به سر علم آمده است، و علم سبب عز دین است و ذل دنیا، و ابویوسف از سر دل وفاقه به علم آمده است و علم را سبب عز و جاه خود گردانیده. پس هرگز محمد چون او نبود که استاد ما را ابوحنیفه به تازیانه بزدند قضا قبول نکرد و ابویوسف قبول کرد. هرکه طریق استاد خلاف کند من با او سخن نگویم.
نقل است که هارون الرشید از ابویوسف درخواست که مرا در پیش داود بر تا زیارت کنم. ابویوسف به در خانه داود آمد. بار نیافت. از مادر او درخواست تا شفاعت کرد که او را راه دهد. قبول نمی کرد و گفت: مرا با اهل دنیا و ظالمان چه کار؟

مادر گفت: به حق شیر من که راه دهی.
داود گفت: الهی تو فرموده ای که حق مادر نگاه دار که رضای من در رضای او ست، و اگر نه مرا با ایشان چه کار؟

پس بار داد. درآمدند و بنشستند. داود وعظ آغاز کرد. هارون بسیار بگریست. چون بازگشت مهری زر بنهاد و گفت حلال است.
داود گفت: بردار که مرا بدین حاجت نیست. من خانه ای فروخته ام از میراث حلال وآن را نفقه می کنم از حق تعالی درخواسته ام چون آن نفقه تمام شود جانم بستاند تا مرا به کسی حاجت نبود. امید دارم که دعا اجابت کرده باشد.

پس هردو بازگشتند. ابویوسف از وکیل خرج او پرسید: نفقات داود چند مانده است؟
گفت: دو درم.

و هر روز دانگی سیم خرج کردی. حساب کرد تا روز آخر ابویوسف پشت به محراب باز داده بود. گفت: امروز داود وفات کرده است.
نگاه کردند، همچنان بود. گفتند: چه دانستی؟

گفت: از نفقه او حساب کردم که امروز هیچ نمانده است، دانستم که دعای او مستجاب باشد.
و از مادرش حال وفات او پرسیدند. گفت: همه شب نماز همی می کرد. آخر شب سر به سجده نهاد و برنداشت، تا مرا دل مشغول شد. گفتم: ای پسر! وقت نماز است. چون نگاه کردم وفات کرده بود.

بزرگی گفت: در حالت بیماری در آن دهلیز خراب خفته بود و گرمایی عظیم و خشتی زیر سر نهاده و در نزع بود و قرآن می خواند. گفتم: خواهی تا بر این صحرات بیرون برم؟
گفت: شرم دارم برای نفس درخواستی کنم که هرگز نفس را بر من دست نبود، در این حال اولی تر که نباشد.

پس همان شب وفات کرد. داود وصیت کرده بود که مرا در پس دیواری دفن کنید تا کسی پیش روی من نگذرد. چنان کردند و امروز همچنان است. و آن شب که از دنیا برفت از آسمان آواز آمد که: ای اهل زمین! داود طائی به حق رسید و حق سبحانه و تعالی از وی راضی است.
بعد از آن به خوابش دیدند که داود در هوا می پرید و می گفت: این ساعت از زندان خلاص یافتم.

آن شخص بیامد تا خواب او بگوید، وفات کرده بود و از پس مرگ او از آسمان آوازی آمد که: داود به مقصود رسید، رحمةالله علیه.

English translation

That candle of knowledge and insight, that lamp of creation, that practitioner of the Path, that scholar of Truth, that man of God, Dawud al-Ta'i, may God have mercy upon him, was among the prominent figures of this group, and the master of the community. He was at the peak of perfection in piety, and possessed a full share of all kinds of sciences, especially in jurisprudence, in which he excelled and became renowned. For twenty years he studied under Abu Hanifah, and he had met Fudayl and Ibrahim Adham. His spiritual guide was Habib al-Ra'i. From the very beginning of his spiritual work, grief dominated his inner self, and he was constantly fleeing from people. The cause of his repentance was that a mourner was reciting this verse: 'On which of your cheeks does decay begin, and which of your eyes is it that flows?' Which hair and face was it that was not scattered in the dust? And which eye is it that was not spilled in the earth? A great pain descended upon him from this meaning, and all stability departed from him. He became bewildered and in this state went to the class of Imam Abu Hanifah. The Imam saw him in this condition and asked, 'What has happened to you?' He recounted the incident and said, 'My heart has grown cold towards the world, and something has arisen within me for which I do not know the path, nor do I find its meaning in any book, nor is it resolved by any legal decree.' The Imam said, 'Turn away from creation.' Dawud turned his face from creation and secluded himself in a house. After some time had passed, Imam Abu Hanifah went to him and said, 'It is not proper for you to hide in a house and not speak. The proper course is to sit among the leaders and listen to their unexplained discourse, bear it patiently and say nothing, and yet know those matters better than they do.' Dawud realized that it was indeed as he said. For one year he came to his class and sat among the leaders, saying nothing. Whatever they said, he bore it patiently, did not answer, and sufficed with listening. When one full year was completed, he said, 'This one year of patience was equivalent to thirty years of spiritual work that was accomplished.' Then he fell in with Habib al-Ra'i, and his opening on this path was through him. He stepped manfully onto this path, cast his books into the water, took up seclusion, and cut off his hope from creation. It is narrated that he had inherited twenty dinars, which he lived on for twenty years, until some sheikhs said, 'The path is altruism, not keeping.' He replied, 'I keep only this much because it is the cause of my free time, so that I may manage with this until I die.' And he never rested from striving, to the point that he would put bread in water and drink it. He would say, 'Between this drinking and eating, one can read fifty verses of the Qur'an. Why should I waste my time?' Abu Bakr al-Ayyash says, 'I went to Dawud's chamber. I saw him holding a piece of dry bread in his hand and weeping. I said: O Dawud, what is the matter with you? He said: I want to eat this piece of dry bread, but I do not know if it is lawful or unlawful.' Another said, 'I went to him. I saw a pitcher of water placed in the sun. I said: Why do you not place it in the shade? He said: When I placed it there, it was shade. Now I am ashamed before God to seek luxury for my self.' It is narrated that he had a grand mansion with many rooms, and he would reside in a room until it collapsed. Then he would move to another room. They said, 'Why do you not repair the house?' He said, 'I have a covenant with God not to build up this world.' It is narrated that the entire mansion collapsed except for the vestibule. On the night he passed away, the vestibule also collapsed. Another went to him and said, 'The ceiling of the house is broken and is about to fall.' He said, 'It has been twenty years that I have not looked at this ceiling.' It is narrated that they asked, 'Why do you not sit with people?' He said, 'With whom should I sit? If I sit with those lesser than myself, they do not command me to religious works; and if I sit with those greater than myself, they do not tell me my faults and instead flatter me. So what should I do with the company of people?' They asked, 'Why do you not take a wife?' He said, 'I cannot deceive a believing woman.' They asked, 'How?' He said, 'If I marry her, I would have taken her upon my neck, so that I must provide for her affairs, both spiritual and worldly; since I cannot do so, I would have deceived her.' They said, 'At least comb your beard.' He said, 'Am I so free of worries that I should do this?' It is narrated that one night it was moonlit. He went up to the roof, looked at the sky, and was contemplating the kingdom of heaven and weeping until he lost consciousness and fell onto the neighbor's roof. The neighbor thought a thief was on the roof. He came up with a sword and saw Dawud. He took his hand and said, 'Who threw you down?' He said, 'I do not know. I was unconscious. I have no news.' It is narrated that they saw him running to the prayer. They said, 'Why such haste?' He said, 'This army at the city gate is waiting for me.' They asked, 'Which army?' He said, 'The dead in the graveyard.' And when he would give the greeting of peace at the end of the prayer, he would depart as if fleeing from someone until he reached his house, and he had a great dislike for attending the prayer due to his dread of people, until God Almighty spared him that trouble. As it is narrated, his mother saw him one day sitting in the sun, sweat pouring from him. She said, 'My dear son! It is a great heat and you fast continuously, what would happen if you sat in the shade?' He said, 'O mother! I am ashamed before God to take a step for the gratification and comfort of my self, and I have no authorization.' His mother said, 'What talk is this?' He said, 'O mother! When I saw the conditions and improper things in Baghdad, I prayed that God Almighty would take away my strength so that I might be excused and not go to congregational prayers so that I would not have to see those things. Now it has been sixteen years that I have had no strength, and I did not tell you.' It is narrated that he was constantly sorrowful. When night fell, he would say, 'My God, my grief for You has overcome all other griefs and taken away my sleep.' And he said, 'When will he emerge from sorrow, he upon whom calamities follow in succession?' And another time a dervish said, 'I went to Dawud and found him smiling. I was astonished. I said: O Abu Sulayman, whence is this joy? He said: At dawn they gave me a drink which they call the drink of intimacy. Today I made a festival and took up joy.' It is narrated that he was eating bread. A Christian passed by him. He gave him a piece to eat. That night, that Christian associated with his wife, and Ma'ruf al-Karkhi was conceived. Abu Rabi' al-Wasiti says, 'I said to Dawud, O Dawud, give me a testament. He said: Fast from this world and break your fast in the Hereafter. Fast from the world, make death your festival, and flee from people as one flees from a predatory lion.' Another asked for a testament. He said, 'Guard your tongue.' He said, 'Give me more.' He said, 'Be alone, away from creation, and if you can, detach your heart from them.' He said, 'Give me more.' He said, 'In this world you must suffice with the safety of your religion, just as the people of the world sufficed with the safety of their worldly life.' Another asked for a testament. He said, 'The effort you make for this world, let it be in proportion to your stay in this world and how much you will need it; and the effort you make for the Hereafter, let it be in proportion to your stay in the Hereafter and how much you will need it there.' Another asked for a testament. He said, 'The dead are waiting for you.' And he said, 'A human delays repentance and obedience. It is exactly like someone who hunts so that the benefit of it reaches someone else.' He said to a disciple, 'If you want safety, bid farewell to this world, and if you want honor, show pride to the Hereafter by abandoning it. Meaning, pass beyond both so that you may reach the Truth.' It is narrated that Fudayl saw Dawud only twice in his entire life, and he was proud of that. Once he went under a broken ceiling. Fudayl said, 'Arise, for this ceiling is broken and will collapse.' Dawud said, 'As long as I have been in this vestibule, I have not seen this ceiling. They disliked superfluous looking just as they disliked superfluous speaking.' The second time was when Fudayl said, 'Give me counsel.' He said, 'Flee from creation.' And Ma'ruf al-Karkhi says, 'I have seen no one who held the world in lower esteem than Dawud, for the entire world and the people of the world were not even a speck in his eyes...'

0

1

Updated 2026-07-02

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related