Literary Story

بخش ۲۲ - ذکر ابوسلیمان دارائی قدس الله روحه / Section 22 - Mention of Abu Sulayman al-Darani, May Allah Sanctify His Soul

Original content

آن مجرد باطن و ظاهر، آن مسافر غایب و حاضر، آن در ورع و معرفت عامل، آن درصد گونه صفت کامل، آن در دریای دانایی، ابوسلیمان دارائی رحمةالله علیه، یگانه وقت بود و از غایت لطف او را ریحان القلوب گفته اند. و در ریاضت صعب و جوع مفرط شانی نیکو داشت چنانکه او را بندار الجایعین گفتندی که هیچ کس از این امت بر جوع آن صبر نتوانست کرد که وی در معرفت و حالات غیوب قلب و آفات عیوب نغس خطی عظیم وافر داشت و او را کلماتی است عالی واشارتی لطیف و دیگر دارا، دیهی است در دمشق، او از آنجا بود. احمد حواری که مرید او بود گفت: شبی در خلوت نماز می کردم و در آن میانه راحتی عظیم یافتم. دیگر روز با سلیمان گفتم. گفت: ضعیف مردی ای که تو را هنوزخلق در پیش است تا در خلا دیگرگونه ای و در ملا دیگرگونه، و در دو جهان هیچ چیز را آن خطر نیست که بنده را از حق تواند باز داشت.
و ابوسلیمان گفت: شبی در مسجد بودم و از سرما آرامم نبود. در وقت دعا یک دست پنهان کردم. راحتی عظیم از راه این دست به من رسید. هاتفی آواز دادکه: یا سلیمان آنچه روزی آن دست بود، که بیرون کرده بودی، دادیم.

اگر دست دیگر بیرون بودی، نصیب وی بدادمانی. سوگند خوردم که هرگز دعا نکنم به سرما و گرما مگر هردو دست بیرون کرده باشم.
پس گفت: سبحان آن خدایی که لطف خود در بی کامی و بی مرادی تعبیه کرده است.

و گفت: وقتی خفته ماندم ورد من فوت شد. حوری دیدم که مرا گفت خوش می خسبی. پانصد سال است که مرا می آرایند در پرده از برای تو.
و گفت: شبی حوری دیدم از گوشه ای که در من خندید، و روشنی او به حدی بود که وصف نتوان کرد. وصف زیبایی او به جایی که در عبارت نمی گنجد. گفتم: این روشنی و جمال از کجا آوردی؟

گفت: شبی قطره ای چند از دیده باریدی. از آن، روی من شستند. این همه از آن است که آب چشم شما گلگونه رویهای حوران است، هرچند بیشتر خوبتر.
و گفت: مرا عادت بود به وقت نان خوردن نان و نمک خوردمی. شبی درر آن نمک یک کنجد بود که خورده آمد. یکسال وقت خود گم کردم. جایی که کنجدی نمی گنجد صد هزار شهوت با دل تو ندانم چه خواهد کرد.

و گفت: دوستی داشتم که هرچه خواستمی. بدادی. یکبار چیزی خواستم، گفت: چند خواهی؟ حلاوت دوستی از دلم برفت.
و گفت: برخلیفه انکار کردم. دانستم که سخن من می شنود و از آن نه اندیشیدم، لکن مردمان بسیار بودند. ترسیدم که مرا بینند و صلابت آن به نظر خلق در دل من شیرین شود. آنگاه بی اخلاص گشته شوم.

و گفت: مریدی دیدم به مکه، هیچ نخوردی الا آب زمزم. گفتم: اگر این آب خشک شود چه خوری؟ پس برخاست و گفت: جزاءک الله خیرا. مرا راه نمودی که چندین سال زمزم پرست بودم. این بگفت و برفت.
احمد حواری گفت: ابوسلیمان در وقت احرام لبیک نگفتی. گفت: حق تعالی به موسی علیه السلام وحی کرد که ظالمان امت خود را بگوی تا مرا یاد نکنند هرکه ظالم بود و مرا یاد کند من او را به لعنت یاد کنم.

پس گفت: شنیده ام که هرکه نفقه حج از مال شبهت کند آنگاه گوید لبیک! او را گویند: لالبیک و لاسعیدک حتی ترد ما فی یدیک.
نقل است که پسر فضیل طاقت شنیدن آیت عذاب نداشتی. از فضیل پرسیدند: پسر تو به درجه خوف به چه رسید؟ گفت: به اندکی گناه.

این با سلیمان گفتند: گفت: کسی را خوف بیش بود از بسیاری گناه بود، نه از اندکی گناه.
نقل است که صالح عبدالکریم گفت: رجا و خوف در دل دو نور است.

با او گفتندکه: از این هر دو کدام روشنتر؟ گفت: رجا.
این سخن را به بوسلیمان رسانیدند. گفت: سبحان الله! این چگونه سخنی است که ما دیدیم، که از خوف تقوی و صوم و صلوة و اعمال دیگر می خیزد و از رجا نخیزد. پس چگونه روشنتر بود؟

و گفت: من می ترسم ازآن آتشی که آن عقوبت خدا است، یآ می ترسم از خدایی که عقوبت او آتش است.
و گفت: اصل همه چیزها در دنیا واخرت خوف است. از حق تعالی هر گاه که رجا بر خوف غالب آید دل فساد یابد، وهر گاه که خوف در دل دایم بود خشوع بر دل ظاهر گردد، اگر دایم نگرددوگاه گاه بر دل خوفی می گذرد، هرگز دل راخشوع حاصل نیاید.

وگفت: هرگزاز دلی خوف جدا نشود که نه آن دل خراب گردد.
ویک روز احمد حواری را گفت: چون مردمان را بینی که بر جا عمل می کنند، اگر توانی که تو بر خوف عمل کنی بکن. لقمان پسر خود را گفت بترس ازخدای ترسیدنی که در او ناامید نشوی از رحمت او، و امید دار به خدای امید داشتی که در او ایمن نباشی از مکر او.

و گفت: چون دل خود را در شوق اندازی بعد ز آن در خوف انداز، تا آن شوق را خوف از راه برگیرد. یعنی تو این ساعت به خوف محتاجتری از آنکه به شوق.
و گفت: فاضلترین کارها خلاف رضای نفس است و هرچیزی را علامتی است. علامت خذلان دست داشتن از گریه است و هرچیزی را زنگاری است و زنگار نور دل سیر خوردن است.

و گفت: احتلام عقوبت است. از آن جهت می گوید علامت سیری است.
و گفت: هرکه سیر خورد شش چیز به وی درآید. عبادت را حلاوت نیابد، و حفظ وی در یادداشت حکمت کم شود، و از شفقت برخلق محروم ماند که پندارد که همه جهانیان سیراند، و عبادت بر وی گران شود، و شهوات بر وی زیادت گردند، و همه مومنان گرد مساجد گردند و او گرد مزابل گردد.

و گفت: جوع نزدیک خدای از خزانه ی است مدخر که ندهد به کسی الا بدان که او را دوست دارد.
و گفت: چون آدمی سیر خورد جمله اعضای او به شهوات گرسنه شد، و چون گرسنه باشد جمله اعضای از شهوات سیر گردد. یعنی تا شکم سیر نبود هیچ شهوت دیگر آرزو نکند.

و گفت: گرسنگی کلید آخرت است، و سیری کلید دنیا. .
و گفت: هرگاه که تو را حاجتی بود از حوایج دنیا و آخرت، هیچ مخور تا آن وقت که آن حاجت روا بود از بهر آنکه خوردن عقل را متغیر گرداند، و حاجت خواستن از متغیر، متغیر بود. پس بر تو باد که بر جوع حرص کنی که جوع نفس را ذلیل کند و دل را رقیق کند و علم سماوی بر تو ریزد.

و گفت: اگر یک لقمه از حلال شبی کمتر خورم دوست تر دارم از آنکه تا روز نماز کنم. زیرا که شب آن وقت درآید که آفتاب فرو شود. و شب دل مومنان آن وقت آید که معده از طعام پر شود.
و گفت: صبر نکند از شهوات دنیا، مگر نفسی که در دل او نوری بود که به آخرتش مشغول می دارد.

و گفت: چون بنده صبر نکند بر آنکه دوست تر دارد چگونه صبر کند بر آنکه دوست ندارد.
و گفت: بازنگشت آنکه بازگشت الا از راه، که اگر برسیدی بازنگشتی ابدا.

و گفت: خنک آنکه در همه عمر خویش یک خطوه ای به اخلاص دست دادش.
و گفت: هرگاه که بنده خالص شود از بسیاری وسواس و ریا نجات یابد.

و گفت: اعمال خالص اندکی است.
و گفت: اگر صادقی خواهد که صفت کند آنچه دردل او بود زبانش کار نکند.

و گفت: صدق با زبان صادقان به هم برفت و باقی ماند بر زبان کاذبان.
و گفت: هرچیزی را که بینی زیوری است، و زیور صدق خشوع است.

و گفت: صدق را مظنه خویش ساز و حق را همیشه شمشیر خویش سازو خدای را غایت طلب خویش دان.
و گفت: قناعت از رضا به جای ورع است از زهد. این اول رضا است و آن اول زهد.

و گفت: خدای را بندگان اند که شرم می دارند که با او معاملت کنند به صبر پس معاملت می کنند به رضا. یعنی در صبر کردن معنی آن بود که من خود صبورم، اما در رضا هیچ نبود و چنانکه دارد چنان باشد. صبر به تو تعلق دارد و رضا بدو.
و گفت: راضی بودن و رضا آن است که از خدا بهشت نخواهی و از دوزخ پناه نطلبی.

و گفت: من نمی شناسم زهد را حدی، و ورع را حدی، و رضا را حدی و غایتی، ولکن راهی از او می دانم.
و گفت: از هر مقامی حالی به من رسید، مگر از رضا که به جز بویی از او به من نرسید با این همه اگر خلق همه عالم را به دوزخ برند و همه به کره روند من به رضا روم زیرا که اگر رضای من نیست درآمدن به دوزخ رضای او هست.

و گفت: ما در رضا به جایی رسیدیم که اگر هفت طبقه دوزخ در چشم راست ما نهند در خاطر ما بگذرد که چرا در چشم چپ ننهاد.
و گفت: تواضع آن است که در عمل خوشت هیچ عجب پدید نیاید.

و گفت: هرگز بنده تواضع نکند تا وقتی که نفس خویش را نداند، و هرگز زهد نکند تا نشناسد که دنیا هیچ نیست و زهد آن است که هرچه تو را از حق تعالی باز دارد ترک آن کنی.
و گفت: علامت زهد آن است که اگر کسی صوفی در تو پوشد که قیمت آن سه درم بود، در دلت رغبت صوفی نبود که قیمتش پنج درم بود.

و گفت: بر هیچ کس به زهد گواهی مده، به جهت آن که او در دل غایب است از تو و در ورع حاضر است.
و گفت: ورع در زبان سخت تر از آن است که سیم و زر در دل.

و گفت: حصن حصین نگاه داشت زبان است و مغز عبادت گرسنگی است، و دوستی دنیا سر همه خطا هاست.
و گفت: تصوف آن است که بر وی افعال می رود که جز خدای نداند و پیوسته با خدای بود چنانکه جز خدای نداند.

و گفت: تفکر در دنیا حجاب آخرت است و تفکر در آخرت ثمره حکمت و زندگی دلهاست.
و گفت: از غیرت، علم زیادت شود و از تفکر خوف.

و در پیش او کسی ذکر معصیتی کرد. او زار بگریست، وگفت: به خدای که در طاعت چندان آفت می بینم که به آن معصیت حاجت نیست.
و گفت: عادت کنید چشم را به گریه و دل را به فکرت.

و گفت: اگر بنده به هیچ نگرید مگر برآنکه ضایع کرده است از روزگار خویش تا این غایت، او را این اندوه تمام است تا به وقت مرگ.
و گفت: هرکه خدای را شناخت دل را فارغ دارد و به ذکر او مشغول شود و به خدمت او، و می گرید بر خطاهای خویش.

و گفت: در بهشت صحراهاست. چون بنده به ذکر مشغول شود، درختان می کارند به نام او تا آنگاه که بس کند. آن فریشته را گویند چرا بس کردید؟ گویند وی بس کرد.
و گفت: هرکه پند دهنده ای می خواهد گو در اختلاف روز و شب نگر.

و گفت: هرکه در روز نیکی کند در شب مکافات یابد و هرکه در شب نیکی کند در روز مکافات یابد.
و گفت: هرکه به صدق از شهوت بازایستد حق تعالی از آن کریمتر است که او را عذاب کند و آن شهوات را از دل او ببرد.

و گفت: هرکه به نکاح و سفر و حدیث نوشتن مشغول شود روی به دنیا آورد، مگر زنی نیک که او از دنیا نیست بلکه از آخرت است. یعنی تو را فارغ دارد تا به کار آخرت پردازی اما هرکه تو را از حق بازدارد از مال و اهل و فرزند شوم بود.
و گفت: هر عمل که آن را در دنیا به نقد ثواب نیابی بدانکه آن را در آخرت نخواهی یافت. یعنی راحت قبول آن طاعت باید که اینجا به تو رسد.

و گفت: آن یک نفس سرد که از دل درویشی برآید به وقت آروزویی که از یافت آن عاجز بود فاضلتر از هزار ساله طاعت و عبادت توانگر.
و گفت: بهترین سخاوت آن است که موافق حاجت بود.

و گفت: آخر اقدام زاهدان اول اقدام متوکلان است.
و گفت: اگر غافلان بدانند که از ایشان چه فوت می شود از آنچه ایشان در آن اند جمله به مفاجات سختی بمیرند.

و گفت: حق تعالی عارف را بر بستر خفته باشد که بر وی سر بگشاید و روشن کند آنچه هرگز نگشاید ایستاده را در نماز.
و گفت: عارف را چون چشم دل گشاده شد چشم سرشان بسته شود، جز ا و هیچ نبینند چنانکه هم او گفت نزدیک ترین چیزی که بدان قربت جویند به خدای تعالی آن است که بدانی که خدای تعالی بر دل تو مطلع است. ا ز دل تو داند که از دنیا و آخرت نمی خواهی الا او را.

و گفت: اگر معرفت را صورت کنند برجایی هیچ کس ننگرد در وی الا که بمیرد از زیبایی و جمال او و از نیکویی و از لطف او و تیره گردد همه روشنیها در جنب نور او.
و گفت: معرفت به خاموشی نزدیک تر است که به سخن گفتن و دل مومن روشن است به ذکر او وذکر او غذای او است. و انس راحت او، و حسن معاملت او تجارت او، و شب بازار او، و مسجد دکان او و عبادت کسب او، ویعنی قرآن بضاعت او، و دنیا کشتزار او و قیامت خرمنگاه او، و ثواب حق تعالی ثمره رنج او.

و گفت: بهترین روزگار ما صبر است و صبر بر دو قسم است. صبری است بر آنچه کاره آنی در هرچه اوامر حق است ولازم است گزاردن و صبری است از آنچه طالب آنی در هرچه تو را هوا بر آن دعوت کند و حق تو را از آن نهی کرده است.
و گفت: خیری که در او شر نبود شکر است در نعمت و صبر است در بلا.

و گفت: هرکه نفس خود را قیمتی داند هرگز حلاوت خدمت نیابد.
و گفت: اگر مردم گرد آیند تا مرا خوار کنند چنانکه من خود را خوار گردانیدم نتوانند، و اگر خواهند که مرا عزیز گردانند چنانکه من خود را نتوانند. یعنی خواری من در معصیت است و عز من در طاعت است.

و گفت: هرچیزی را کا بینی است و کابین بهشت ترک دنیا کردن است و هرچه در دنیا است.
و گفت: در هر دلی که دوستی دنیا قرار گرفت دوستی آخرت از آن دل رخت برداشت.

و گفت: چون حکیم ترک دنیا کرد دنیا را به نور حکمت منورکرد.
و گفت: دنیا نزدیک خدای کمتر است از پر پشه ای. قیمت آن چه بود تا کسی در وی زاهد شود.

و گفت: هرکه وسیلت جوید به خدای به تلف کردن نفس خویش خدای نفس او را بر وی نگاه دارد و او را از اهل جنت گرداند.
و گفت: خدای تعالی می فرماید که بنده من اگر از من شرم داری عیبهای تو را برمردم پوشیده گردانم و زلتهای تو را از لوح محفوظ محو گردانم و روز قیامت در شمار با تو استقصا نکنم.

و مریدی را گفت: چون از دوستی خیانتی بینی عتاب مکن، که باشد در عتاب سخنی شنوی، که از آن سخت تر. مرید گفت: چون بیآزمودم چنان بود.
احمد حواری گفت: یک روز شیخ جامه سفید پوشیده بودو گفت: کاشکی دل من در میان دلها، چون پیراهن من بودی در میان جامه.

و شیخ جنید گوید(رحمةالله علیه )که : احتیاط وی چنان بود که گفت.
بسیار بود که چیزی بر دلم آید از نکته این قوم به چند روز آن را نپذیرم الا به دو گواه عدل از کتاب وسنت.

و در مناجات گفتی: الهی چگونه شایسته خدمت تو بود آنکه شایسته خدمتگار تو نتواند بود، یا چگونه امید دارد به رحمت تو آنکه شرم نمی دارد که نجات یابد از عذاب تو.
نقل است که وی صاحب معاذ جیل بود و علم از وی گرفته بود. چون وفاتش نزدیک آمد اصحاب گفتند: ما را بشارت ده که به حضرتی می روی که خداوند غفور و رحمان است.

گفت: چرا نمی گویید که به حضرت خداوند ی می روی که او به صغیره ای حساب کند و به کبیره ای عذاب سخت کند.
پس جان بداد. دیگری بعد از وفات او به خوابش دید. گفت: خدای با تو چه کرد؟

گفت: رحمت کرد، و عنایت نمود در حق من ولکن اشارت این قوم مرا عظیم زیانمند بو د. یعنی انگشت نمای بودم میان اهل دین. رحمةالله علیه.

English translation

That ascetic of the inner and outer, that traveler absent and present, that practitioner in piety and knowledge, that one complete in a hundred attributes, that pearl in the sea of wisdom, Abu Sulayman al-Darani, may God have mercy on him, was unique in his time, and for his extreme grace, he was called the 'Basil of the Hearts'. He had a noble status in difficult spiritual discipline and extreme hunger, such that they called him 'The Master of the Hungry', for no one of this community could endure hunger as he did. He possessed a vast share in the knowledge and states of the heart's mysteries and the pitfalls of the soul's defects. He has sublime words and subtle indications. Furthermore, 'Dara' is a village in Damascus, and he was from there. Ahmad al-Hawari, who was his disciple, said: 'One night I was praying in seclusion, and in the midst of it, I felt a great comfort. The next day I told Sulayman. He said: "You are a weak man, for people are still before you, such that you are one way in private and another in public; and in the two worlds, there is nothing so perilous as that which can keep a servant back from God."' And Abu Sulayman said: 'One night I was in the mosque and could not rest from the cold. At the time of prayer, I hid one hand. A great comfort reached me through that hand. An invisible voice called out: "O Sulayman, we gave what was the portion of that hand which you had held out. Had the other hand been out, we would have given its portion as well." I swore that I would never pray in cold or heat unless both hands were held out.' Then he said: 'Glory be to that God who has hidden His grace in failure and disappointment.' And he said: 'Once I remained asleep and my litany was missed. I saw a houri who said to me: "You sleep well. For five hundred years they have been adorning me behind the veil for you."' And he said: 'One night I saw a houri from a corner who smiled at me, and her radiance was beyond description. The description of her beauty was such that it cannot be contained in words. I said: "From where did you get this radiance and beauty?" She said: "One night you shed a few drops from your eyes. With those, they washed my face. All this is because your tears are the rouge for the faces of the houris; the more they are, the more beautiful they become."' And he said: 'It was my habit to eat bread and salt at mealtime. One night in that salt was a single sesame seed which was eaten. For a whole year, I lost my spiritual state. In a place where a sesame seed does not fit, I know not what a hundred thousand desires will do with your heart.' And he said: 'I had a friend who would give me whatever I asked for. Once I asked for something, and he said: "How much do you want?" The sweetness of friendship left my heart.' And he said: 'I reproached the Caliph. I knew he heard my words and I did not worry about that, but there were many people. I feared they would see me and the boldness of it would become sweet in my heart in the eyes of people. Then I would become devoid of sincerity.' And he said: 'I saw a disciple in Mecca who ate nothing but Zamzam water. I said: "If this water dries up, what will you eat?" Then he rose and said: "May God reward you with good. You have shown me the way, for I have been a worshiper of Zamzam for several years." He said this and left.' Ahmad al-Hawari said: 'Abu Sulayman would not say "Labbayk" (I am at Your service) at the time of entering ihram. He said: "God Almighty revealed to Moses, peace be upon him, to tell the oppressors of his community not to mention Me, for whoever is an oppressor and mentions Me, I mention him with a curse."' Then he said: 'I have heard that whoever spends doubtful wealth on the Hajj and then says "Labbayk!", they say to him: "La Labbayk wa la sa'dayk" (No service and no happiness to you) until you return what is in your hands.' It is related that the son of Fudayl could not bear to hear the verses of punishment. They asked Fudayl: 'How did your son reach such a degree of fear?' He said: 'Through a little sin.' They told this to Sulayman; he said: 'The fear of one who has much sin is greater, not from a little sin.' It is related that Salih Abdul-Karim said: 'Hope (raja) and fear (khawf) are two lights in the heart.' They asked him: 'Which of these two is brighter?' He said: 'Hope.' This saying was brought to Abu Sulayman. He said: 'Subhan Allah! What kind of speech is this? For we have seen that from fear arise piety, fasting, prayer, and other deeds, while they do not arise from hope. How then can it be brighter?' And he said: 'I fear that fire which is God's punishment, or I fear the God whose punishment is fire.' And he said: 'The root of all things in this world and the hereafter is the fear of God Almighty. Whenever hope prevails over fear, the heart becomes corrupt, and whenever fear is constant in the heart, humility (khushu') appears in the heart; if it is not constant and fear only passes through the heart occasionally, the heart never attains humility.' And he said: 'Fear never leaves a heart but that the heart becomes ruined.' And one day he said to Ahmad al-Hawari: 'When you see people acting upon hope, if you can act upon fear, do so. Luqman told his son: "Fear God with such a fear that you do not despair of His mercy, and hope in God with such a hope that you do not feel secure from His plan."' And he said: 'When you put your heart into longing (shawq), afterwards put it into fear, so that fear may keep that longing on the right path. That is, at this hour you are in more need of fear than longing.' And he said: 'The most virtuous of deeds is going against the desire of the soul. Everything has a sign; the sign of abandonment (khidlan) is ceasing to weep. Everything has a rust, and the rust of the heart's light is eating to satiety.' And he said: 'Nocturnal emission is a punishment. For that reason, he says it is a sign of satiety.' And he said: 'Whoever eats to satiety, six things come upon him: he finds no sweetness in worship; his preservation in remembering wisdom diminishes; he is deprived of compassion for people because he thinks all the world is full; worship becomes heavy for him; desires increase within him; and while all believers circle the mosques, he circles the refuse-heaps.' And he said: 'Hunger with God is a stored treasure which He gives to none but those He loves.' And he said: 'When a person eats to satiety, all his limbs become hungry for desires, and when he is hungry, all his limbs are satisfied from desires. That is, as long as the stomach is not full, it desires no other lust.' And he said: 'Hunger is the key to the hereafter, and satiety is the key to this world.' And he said: 'Whenever you have a need of the needs of this world or the hereafter, eat nothing until that need is fulfilled; for eating alters the intellect, and asking for a need from an altered state is itself altered. Therefore, you must be eager for hunger, for hunger debases the soul, softens the heart, and pours heavenly knowledge upon you.' And he said: 'If I eat one morsel less of lawful food one night, I prefer it to praying until dawn. For night comes when the sun sets, but the night of the believers' hearts comes when the stomach is filled with food.' And he said: 'No soul can abstain from the desires of this world unless there is a light in its heart that keeps it occupied with the hereafter.' And he said: 'If a servant does not endure what he loves most, how shall he endure what he does not love?' And he said: 'He who turned back only turned back from the path; for had he arrived, he would never have turned back.' And he said: 'Happy is he who in his whole life was granted one step in sincerity.' And he said: 'Whenever a servant becomes sincere, he is saved from many whispers and hypocrisy.' And he said: 'Sincere deeds are few.' And he said: 'If a truthful person wishes to describe what is in his heart, his tongue will not function.' And he said: 'Truthfulness left with the tongues of the truthful, and remained only on the tongues of the liars.' And he said: 'Everything you see has an ornament, and the ornament of truthfulness is humility.' And he said: 'Make truthfulness your presumption, make the Truth always your sword, and know God as the ultimate goal of your seeking.' And he said: 'Contentment is to pleasure (rida) as piety is to asceticism (zuhd). This is the beginning of pleasure, and that is the beginning of asceticism.' And he said: 'God has servants who are ashamed to deal with Him through patience (sabr), so they deal with Him through pleasure (rida). That is, in patience there is the meaning that "I am patient", but in pleasure there is nothing, and as He keeps it, so it shall be. Patience belongs to you, and pleasure belongs to Him.' And he said: 'To be pleased and for there to be pleasure is that you do not ask God for Paradise and do not seek refuge from Hell.'

0

1

Updated 2026-07-02

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related