Literary Story

بخش ۴۹ - ذکر ابن عطا قدس الله روحه العزیز / Section 49 - Mention of Ibn Ata, May Allah Sanctify His Glorious Soul

Original content

آن قطب عالم روحانی آن معدن حکمت ربانی آن ساکن کعبه سبحانی آن گوهر بحر وفا امام المشایخ ابن عطا رحمةالله علیه سلطان اهل تحقیق بود و برهان اهل توحید و در فنون علم آیتی بود و باصول و فروع مفتی و هیچکس را از مشایخ بیش ازوی در اسرار تنزیل و معانی تاویل آن کشف نبود و او رادر علم تفسیر و حقایق آن واحادیث و دقایق آن و قرائت و مسائل آن و علم بیان و لطایف آن کمالی عظیم داشت و جمله اقران او را محترم داشته اند و ابوسعید خراز در کار او مبالغت کردی و به جز او را تصوف مسلم نداشتی و او از کبار مریدان جنید بود.
نقلست که جمعی به صومعه او شدند جمله صومعه دیدند ترشده گفتند این چه حال است گفت: مرا حالتی پدید آمد از خجالت گرد صومعه می گشتم و آب از چشم می ریختم گفتند چه بود گفت: درکودکی کبوتری از آن یکی بگرفتم یادم آمد هزار دینار نقره به ثواب خداوندش دادم هنوز دلم قرار نگرفت می گریم تا حال چه شود.

نقلست که از او پرسیدند که هر روز چند قرآن خوانی گفت: پیش از این در شبانروز دو ختم کردمی اکنون چهارده سال است که می خوانم امروز بسوره الانفال رسیدم یعنی پیش از این به غفلت می خواندم.
نقلست که ابن عطا ده پسر داشت همه صاحب جمال در سفری می رفتند با پدر دزدان بر او افتادند و یک یک پسر او را گردن می زدند و او هیچ نمی گفت. هر پسری را که بکشتندی روی به آسمان کردی و بخندیدی تا نه پسر را گردن بزدند چون آن دیگر را خواستند که به قتل آرند روی به پدر کرد و گفت: زهی بی شفقت پدر که توئی نه پسر ترا گردن زدند و تو می خندی و چیزی نمی گوئی گفت: جان پدر آنکس که این می کند با او هیچ نتوان گفت: که او خود می داند و می بیند و می تواند اگر خواهد همه را نگاه دارد دزد چون این بشنید حالتی در وی ظاهر شد و گفت: ای پیر اگر این سخن پیش می گفتی هیچ پسرت کشته نمی شد.

نقلست که روزی با جنید گفت: اغنیا فاضل ترند از فقرا که با اغنیا به قیامت حساب کنند و حساب شنوانیدن کلام بی واسطه بود درمحل عتاب و عتاب از دوست فاضلتر از حساب جنید گفت: اگر با اغنیا حساب کنند از درویشان عذر خواهند و عذر فاضلتر از حساب شیخ علی بن عثمان الجلابی اینجا لطیفه می گوید که درتحقیق محبت عذر بیگانگی بود عتاب مجاهلت باشد یعنی عتاب مرمت محبت است که گفته اند العتاب مرمة المحبة دوستی چون خواهد که خلل پذیرد مرمت کنند به عیادت و عذر در موجب تقصیر بود و من نیز اینجا حرفی بگویم در عتاب سر از سوی بنده می افتد که حق تعالی بنده را غنی گردانیده است و بند ه از سر نفس به فضول مشغول شده تا به عتاب گرفتار شده است اما در فقر سر از سوی حق می افتد که بنده را فقر داد تا بنده به سبب فقر آن همه رنج کشید پس آنرا عذر می باید خواست و عذر را از حق بود که عوض همه چیزهاست که هر که فقیرتر بود بحق غنی تر بود که انتم الفقراء الی الله ان اکرمکم عندالله اتقیکم.
و هرکه توانگرتر بود از حق دورتر بود که درویشی که توانگر را تواضع کند دوثلثش از دین برود پس توانگر مغرور توانگری بود که داند که چون بود که ایشان به حقیقت مردگان اند که ایاکم و مجالسة الموتی و بعد از پانصد سال از درویشان به حق راه یابند و عتابی که پانصد سال انتظار باید کشید از عذری که اهل آن به پانصد سال غرق وصل باشند کجا بهتر باشد چگوئی که پیغمبر علیه السلام مر فرزندان خود را جز فقر روانداشت و بیگانگان را به عطا توانگر می کرد کجاتوان گفت: که توانگر از درویش فاضلتر پس قول قول جنید است والله اعلم.

نقلست که بعضی ازمتکلمان ابن عطا را گفتند چه بوده است شما صوفیان را که الفاظی اشتقاق کرده اید که در مستمعان غریب است و زبان معتاد را ترک کرده اید این از دو بیرون نیست یا تمویه می کنید و حق را تمویه بکار نیاید پس درست شد که در مذهب شما عیبی ظاهر گشت که پوشیده می گردید سخن را برمردمان ابن عطا گفت: از بهر آن گردیم که ما را بدین عزت بود از آنکه این عمل بر ما عزیز بود نخواستیم که به جز این طایفه آنرا بدانند و نخواستیم که لفظ مستعمل بکار داریم لفظی خاص پیداکردیم و او را کلماتی عالی است.
و گفت: بهترین عمل آنست که کرده اند و بهترین علم آنست که گفته اند هرچه نگفته اند مگوی و هرچه نکرده اند مکن.

و گفت: مرد را که جویند درمیدان علم جویند آنگاه در میدان حکمت آنگاه در میدان توحید اگردر این سه میدان نبود طمع از دین او گسسته کن.
و گفت: بزرگترین دعویها آنست که کسی دعوی کند و اشارت کند به خدای یا سخن کند از خدای و قدم در میدان انبساط نهد اینهمه که گفتیم از صفات دروغ زنان است.

و گفت: نشاید که بنده التفات کند و بر صفات فرود آید.
و گفت: هر عملی را بیانی است و هر بیانی را زبانی است و هر زبانی را عبارتی وهر عبارتی را طریقی و هر طریقی را جمعی اند مخصوص پس هرکه میان این احوال جدا تواند کرد او را رسد که سخن گوید.

و گفت: هر که خود را بادب سنت آراسته دارد حق تعالی دل او را به نور معرفت منور گرداند.
و گفت: هیچ مقام نیست برتر از موافقت در فرمانها ودر اخلاق.

و گفت: بزرگترین غفلتها آن غفلت است که از خدای غافل ماند و از فرمانهاء او و از معاملت او و گفت: بندهٔ است مقهور و علمی مقدور و در این میان هر دو نیست معذور.
و گفت: نفسهاء خود را در راه هوای نفس خود صرف مکن بعد از آن برای هر که خواهی از موجودات صرف کن.

و گفت: افضل طاعات گوش داشتن حق است بر دوام اوقات.
و گفت: اگر کسی بیست سال در شیوه نفاق قدم زندو در این مدت برای نفع برادری یک قدم بردارد فاضلتر از آنکه شصت سال عبادت باخلاص کند و از آن نجات نفس خود طلب کند.

و گفت: هر که به چیزی دون خدای ساکن شود بلاء او در آن چیز بود و گفت: صحیح ترین عقلها عقلی است که موافق توفیق بود و بدترین طاعات طاعتی است که ازعجب خیزد وبهترین گناهها گناهی که از پس آن توبه درآید.
و گفت: آرام گرفتن باسباب مغرور شدن است و استادن بر احوال بریدن از محول احوال.

و گفت: باطن جای نظر حق است وظاهر جای نظر خلق جای نظر حق به پاکی سزاوارتر از نظر خلق جای.
وگفت: هر که اول مدخل او بهمت بود به خدای رسد و هر که اول مدخل او بارادت بود به آخرت رسد و هر که را اول مدخل او به آرزو بود به دنیا رسد.

و گفت: هرچه بنده را از آخرت باز دارد آن دنیا بود و بعضی را دنیاسرائی بود و بعضی را تجارتی و بعضی را عزی و غلبهٔ و بعضی را علمی و مفاخرتی به علم و بعضی را مجلسی مختلفی و بعضی را نفسی و شهوتی همت هر یکی از خلق به حد خویش بسته اند که درآن اند.
و گفت: دلها را شهوتی است و ارواح را شهوتی است و نفوس را شهوتی همه شهوت ها را جمع کنند شهوت ارواح قرب بود و شهوات دلها مشاهده و شهوات نفوس لذت گرفتن براحت.

و گفت: سرشت نفس بربی ادبی است و بنده مامور است به ملازمت ادب نفس بدآنچه او را سرشته اند می رود در میدان مخالفت و بنده او را بجهد باز می دارد از مطالبت بدهرکه عنان او را گشاده کند در فساد با او شریک بود.
پرسیدند که بر خدای تعالی چه دشمن تر گفت: رویت نفس و حالهاء اوو عوض جستن بر فعل خویش.

و گفت: قوت منافق خوردن و آشامیدن بود و قوت مومن ذکر دو جهد بود.
و گفت انصافی که در میان خداوند و بنده بود در سه منزلت است استعانت و جهد و ادب از بنده استعانت خواستن و از خدای قوت دادن و از بنده جهد کردن و از خدای توفیق دادن و از بنده ادب بجای آوردن واز خدای کرامت دادن.

و گفت: هر که ادب یافته بود به آداب صالحان او را صلاحیت بساط کرامت بود و هر که ادب یافته بود به آداب صدیقان او را صلاحیت بساط مشاهد بود و هر که ادب یافته بود به آداب انبیاء او را صلاحیت بساط انس بود و انبساط.
و گفت: هر کرا از ادب محروم گردانیدند از همه خیراتش محروم گردانیدند.

و گفت: تقصیر در ادب در قرب صعبتر بود از تقصیر ادب در بعد که ازجهال کبایر درگذارند و صدیقان را به چشم زخمی و التفاتی بگیرند.
و گفت: هلاکت اولیاء به لحظات قلوبست و هلاکت عارفان به خطرات اشارات و هلاکت موحدان باشارت حقیقت.

و گفت: موحدان چهار طبقه اند طبقه اول آنکه نظر در وقت و حالت می کنند دوم آنکه نظر در عاقبت می کنند سوم آن که در حقایق می کنند چهارم آنکه نظر در سابقت می کنند.
و گفت: ادنی منازل مرسلان اعلی مراتب شهداست وادنی منازل شهدا اعلی منازل صلحا و ادنی منازل صلحا اعلی منازل مومنان.

و گفت: خدای را بندگانند که اتصال ایشان به حق درست شود و چشمهاء ایشان تا ابد بدو روشن بود ایشان را حیوة نبود الا بدو و به سبب اتصال ایشان بدو و دلهاء ایشان را بصفاء یقین نظر دایم بود بدو که حیوة ایشان بحیوة او موصول بود لاجرمایشان را تا ابد مرگ نبود.
و گفت: چون کشف گردد ربوبیت در سرو صاحب آن نفس زند آن برو حرام گردد و برود و هرگز باز نیاید.

و گفت: غیرت فریضه است بر اولیاء خدای پس گفت: چه نیکو است غیرت در وقت منادمت و در محبت.
و گفت: اگر صاحب غیرت را حالتی صحیح بود کشتن او فاضلتر از آن بود که غیر او یعنی حال صحیح صاحب غیرت چنان به غایت بود که هر که او را بکشد ثواب یابد تا او از آن آتش غیرت برهد.

وگفت: همت آن است که هیچ از عوارض آنرا باطل نتواند گردانید.
و گفت: همت آن بود که در دنیا نبود.

و گفت: زندگی محبت به بذل است وزندگی مشتاق با شک و زندگی عارف به ذکر و زندگی موحد به زبان وزندگی صاحب تعظیم به نفس و زندگی صاحب همت به انقطاع از نفس و این زندگی سوختن و غرقه شدن بود اگر کسی گوید زندگی موحد به زبان چگونه بود گویم باطنش همه توحید گرفته بود و این ذره از باطنش خبر نبود جز آنکه زبان می جنباند چنانکه بایزید گفت: سی سال است تا بایزید می جویم و زندگی صاحب تعظیم به نفس چنان بود که زبانش از کار شده بود و نفسی مانده وزندگی صاحب همت منقطع شدن نفس آن بود که اگر در آن همت نفس زند هلاک شود کماقال علیه السلام لی مع الله وقت الحدیث من درگنجم نه نبی مرسل نه جبرئیل.
و گفت: علم چهار است علم معرفت وعلم عبادت و علم عبودیت و علم خدمت.

و گفت: حقیقت اسم بنده است و هر حقی را حقیقتی است و حقیقتی را حقی و هر حقی را حقی یعنی هر حقیقت که تو دانی اسم بنده بود و آن بی نشان است و بی نهایت و چون بی نهایت بود هر حقیقتی را حقی بود.
و گفت: حقیقت توحید نسیان توحید است و این سخن بیان آنست که حقیقت اسم بنده است.

و گفت: صدق توحید آن بود که قایم نیکی بود.
و گفت: محبت بر دوام عتاب بود.

و گفت: چون محب دعوی مملکت کند ازمحبت بیفتد.
وگفت: وجد انقطاع اوصاف است تا نشان ارادت نماند همه اندوه بود.

و گفت: هرگاه که تو یاد وجد توانی کرد وجد از تو دور است.
و گفت: نشان نبوت محبت برخاستن حجاب است میان قلوب و علام الغیوب.

و گفت: علم بزرگترین هیبت است و حیا چون ازین هر دو دور نماند هیچ خیر درو ننماند.
و گفت: هر کرا توبه با عمل درست بود توبه او مقبول بود.

و گفت: عقل آلت عبودیت است نه اشراف بر ربوبیت.
و گفت: هر که توکل کند بر خدای از برای خدای و یا متوکل بود بر خدای در توکل خویش نه برای نصیب دیگر خدای کارش بسازد درین جهان و در آن جهان.

گفت: توکل حسن التجاست بخدای تعالی و صدق افتقارست بدو.
و گفت: توکل آنست که تا شدت فاقه در تو پدید نیاید بهیچ سبب باز ننگری و از حقیقت سکون بیرون نیائی چنانکه حق داند که تو بدان راست ایستاده.

و گفت: معرفت راسه رکن بود هیبت و حیا و انس.
و گفت: رضا نظر کردن دل است باختیار قدیم خدای در آنچه در ازل بنده را اختیار کرده است و آن دست داشتن خشم است.

و گفت: رضا آنست که بدل بدو چیز نظاره کند یکی آنکه بیند که آنچه در وقت به من رسید مرا در ازل این اختیار کرده است و دیگر آنکه بیند که مرا اختیار کرد آن چه فاضلتر است ونیکوتر.
و گفت: اخلاص آنست که خالص بود از آفات.

و گفت: تواضع قبول حق بود از هر که بود.
و گفت: تقوی را ظاهری است و باطنی ظاهر وی نگاهداشتن حدهاء شرع است و باطن وی نیت و اخلاص پرسیدند که ابتداء این کار و انتهاش کدامست گفت ابتداش معرفت است و انتهاش توحید.

و گفت: قرارگرفتن بدو چیز است آداب عبودیت و تعظیم حق معرفت و ربوبیت.
و گفت: ادب ایستادن است بر مراقبت با هر چه نیکو داشته اند گفتند این چگونه بود گفت: آنکه معاملت با خدای بادب کند پنهان و آشکارا چون این بجای آوردی ادیب باشی گرچه عجمی باشی گفتند از طاعت کدام فاضلتر گفت: مراقبت حق بر دوام وقت.

پرسیدند از شوق گفت: سوختن دل بود و پاره شدن جگر و زبانه زدن آتش در وی .
گفتند شوق برتر بود یا محبت گفت: محبت زیرا که شوق ازو خیزد.

و گفت: چون آوازه و عصی آدم برآمد جمله چیزها بگریستند مگر سیم و زر حق تعالی بر ایشان وحی کرد که چرا برآرم نگریستید و گفتند ما بر کسی که در تو عاصی شود در نگرییم حق تعالی فرمود که بعزت و جلال من که قیمت همه چیزها به شما آشکارا کنم و فرزندان آدم را خادم شما گردانم.
نقلست که یکی باوی گفت: عزلتی خواهم گرفت گفت: به که خواهی پیوست چون از خلق می بری گفت: چه کنم گفت: به ظاهر با خلق می باش و به باطن با حق.

نقلست که اصحاب خود را گفت: بچه بلند گردد درجه مرد بعضی گفتند به کثرت صوم و بعضی گفتند به مداومت صلوة و بعضی گفتند به مجاهده و محاسبه و موازنه و بذل مال ابن عطا گفت: بلندی نیافت آنکه یافت الا بخوی خوش نه بینی که مصطفی را صلی الله علیه و علی آله و سلم باین ستودند و انک لعلی خلق عظیم.
نقلست که یکبار پیش اصحاب پای دراز کرد و گفت: ترک ادب میان اهل ادب ادب است چنانکه رسول علیه السلام پای دراز کرده بود پیش ابوبکر و عمر رضی الله عنهما که با ایشان صافی تر بود چون عثمان رضی الله عنه در آمد پای گرد کرد.

نقلست که ابن عطا را به زندقه محسوب کردند علی بن عیسی که وزیر خلیفه بود او را بخواند و در سخن با او جفا کرد و ابن عطا با او سخن درشت گفت: وزیر در خشم شد فرمود تا موزه از پایش بشکند و بر سرش می زدند تا بمرد و او در آن میان می گفت: قطع الله یدیک و رجلیک دست و پایت بریده گرداناد خدای تعالی خلیفه بعد از مدتی خشم رو بروی کرد فرمود تا دست و پای او ببریدند بعضی از مشایخ بدین جهت ابن عطا را بارندادند یعنی چرا بر کسی که توانی که بدعاء تو بصلاح آید دعاء بدکرد بایستی که دعاء نیک کردی اما عذر چنین گفته اند که تواند بود که از آن دعاء بدکرد که او ظالم بود برای نصیب مسلمانان دیگر و گفته اند که او از اهل فراست بود می دید که با او چه خواهند کرد موافقت قضا کرد تا حق بر زبان او براند و او در میان نه و مرا چنان می نماید که ابن عطا او را نیک خواست نه بدتا او درجه شهادت یابد و درجه خواری کشیدن در دنیا و از منصب و مال وجاه و بزرگی افتادن و این وجهی نیکو است چون چنین دانی ابن عطا او رانیک خواسته بود که عقوبت این جهان درجنب آن عالم سهل است والله اعلم.

English translation

That pole of the spiritual world, that mine of divine wisdom, that inhabitant of the Sanctified Kaaba, that pearl of the sea of loyalty, the Imam of the Sheikhs, Ibn Ata (may God's mercy be upon him), was the Sultan of the people of verification and the proof for the people of monotheism. He was a sign in the arts of science, a mufti in the principles and branches, and none of the Sheikhs had a greater discovery than he in the secrets of the Revelation and the meanings of interpretation. He possessed great perfection in the science of exegesis and its realities, in hadiths and their subtleties, in recitation and its issues, and in the science of eloquence and its niceties. All his peers respected him, and Abu Said al-Kharraz would go to extremes in his regard and would not accept anyone else as a true Sufi, and he was among the great disciples of Junayd. It is narrated that a group went to his cell and saw the entire cell was wet. They asked, 'What is this state?' He said: 'A state came over me; I was wandering around the cell in shame and shedding tears from my eyes.' They asked what it was. He said: 'In my childhood, I took a pigeon from someone. I remembered it and gave a thousand silver dinars in charity for the reward of its owner, yet my heart has not yet found peace. I am crying to see what will happen.' It is narrated that he was asked, 'How many Qurans do you read each day?' He said: 'Before this, I would complete two recitations in a day and night. Now it has been fourteen years that I have been reading, and today I reached Surah al-Anfal.' Meaning, before this, he read in negligence. It is narrated that Ibn Ata had ten sons, all of great beauty. They were going on a journey with their father when bandits fell upon them and began to behead his sons one by one, and he said nothing. For every son they killed, he would face the sky and smile, until they beheaded nine sons. When they wanted to kill the last one, he turned to his father and said: 'O what a heartless father you are! They beheaded nine of your sons and you smile and say nothing.' He said: 'O life of your father, one cannot say anything to the one who does this, for He Himself knows and sees and is able; if He willed, He could preserve them all.' When the bandit heard this, a state appeared in him and he said: 'O Elder, if you had said this before, none of your sons would have been killed.' It is narrated that one day he said to Junayd: 'The rich are more virtuous than the poor, for the rich will be settled with on the Day of Resurrection, and hearing the account is hearing the Speech without intermediary in the place of reproach, and reproach from a friend is more virtuous than the account.' Junayd said: 'If they settle accounts with the rich, they will ask excuses from the dervishes, and the excuse is more virtuous than the account.' Sheikh Ali bin Uthman al-Jullabi says a subtlety here: in the verification of love, an excuse is a sign of strangeness, while reproach is a sign of ignorance; meaning reproach is the repair of love, as it is said: 'Reproach is the repair of love.' When friendship is about to suffer a crack, they repair it with visitation. And an excuse is for the cause of shortcoming. I too will say a word here: in reproach, the matter falls from the servant's side, for the Almighty God made the servant rich, and the servant became busy with vanities out of his ego until he was caught in reproach. But in poverty, the matter falls from God's side, for He gave the servant poverty so that the servant suffered all that pain because of poverty; thus, an excuse must be asked for that, and the excuse belongs to God, who is the substitute for all things; for whoever is poorer is richer through God, as 'You are the poor unto God' and 'Indeed the most noble of you in the sight of God is the most pious of you.' And whoever is wealthier is farther from God, for the dervish who humbles himself before a wealthy man loses two-thirds of his religion. Thus the wealthy man is deceived by wealth, for he knows what it is like; for they are in reality the dead, as 'Beware of sitting with the dead.' And after five hundred years, they find the way to God from the dervishes. And a reproach for which one must wait five hundred years—how could it be better than an excuse whose people are drowned in union for five hundred years? What do you say, for the Prophet (peace be upon him) did not allow anything for his own children except poverty, and he made strangers rich with gifts? Where can it be said that the wealthy is more virtuous than the dervish? Thus the word is the word of Junayd, and God knows best. It is narrated that some of the theologians said to Ibn Ata, 'What has happened to you Sufis that you have derived terms that are strange to the listeners and have abandoned the habitual language? This is not outside of two things: either you are practicing deception, and truth needs no deception, so it is proven that a fault appeared in your school that you keep hidden from people.' Ibn Ata said: 'We did so because this was dear to us; because this practice was precious to us, we did not want anyone other than this group to know it, and we did not want to use common terms, so we created a special terminology.' And he has high words. And he said: 'The best action is that which has been done, and the best science is that which has been spoken. Do not say what they have not said, and do not do what they have not done.' And he said: 'If a man is to be sought, he should be sought in the field of science, then in the field of wisdom, then in the field of monotheism. If he is not in these three fields, cut off hope for his religion.' And he said: 'The greatest of claims is that one makes a claim and points to God or speaks of God and sets foot in the field of expansion; all that we have said are traits of liars.' And he said: 'It is not fitting for the servant to pay attention and alight upon attributes.' And he said: 'For every action there is an explanation, and for every explanation there is a language, and for every language there is an expression, and for every expression there is a path, and for every path there is a specific group. So whoever can distinguish between these states is entitled to speak.' And he said: 'Whoever adorns himself with the etiquette of the Sunnah, the Almighty God will enlighten his heart with the light of gnosis.' And he said: 'There is no station higher than agreement in commands and in morals.' And he said: 'The greatest of negligences is that negligence where one remains heedless of God and of His commands and of His dealings.' And he said: 'The servant is subdued and the science is predestined, and in between these two, there is no excuse.' And he said: 'Do not spend your breaths in the way of your own desire; after that, spend them for whomever you wish of the existing things.' And he said: 'The most virtuous of obediences is listening to the Truth continuously at all times.' And he said: 'If someone walks in the way of hypocrisy for twenty years and during this time takes one step for the benefit of a brother, it is more virtuous than sixty years of sincere worship seeking the salvation of his own soul.' And he said: 'Whoever finds rest in something other than God, his affliction will be in that thing.' And he said: 'The soundest of intellects is the intellect that agrees with success (tawfiq), and the worst of obediences is the obedience that arises from vanity, and the best of sins is the sin followed by repentance.' And he said: 'Finding peace with causes is being deceived, and standing upon states is being cut off from the Transformer of states.' And he said: 'The inward is the place of God's gaze, and the outward is the place of the creation's gaze. The place of God's gaze is more deserving of purity than the place of the creation's gaze.' And he said: 'Whoever's first entrance is with high ambition (himmah) reaches God; whoever's first entrance is with will (iradah) reaches the hereafter; and whoever's first entrance is with desire reaches the world.' And he said: 'Whatever keeps the servant back from the hereafter is the world. For some, the world is a house; for some, a trade; for some, honor and dominance; for some, science and boasting of science; for some, various gatherings; and for some, the self and lust. The ambition of each of the creation is bound to their own limit in which they are.' And he said: 'Hearts have a lust, and spirits have a lust, and souls have a lust; all lusts are collected. The lust of spirits is proximity, the lust of hearts is contemplation, and the lust of souls is taking pleasure in rest.' And he said: 'The nature of the soul is set upon ill-manners, and the servant is commanded to adhere to the etiquette of the soul. It goes by what it is naturalized for in the field of opposition, and the servant keeps it back with effort from its demands. Whoever loosens its reins is a partner with it in corruption.' They asked, 'What is most hated by God Almighty?' He said: 'Seeing the self and its states, and seeking a substitute for one's own action.' And he said: 'The food of the hypocrite is eating and drinking, and the food of the believer is remembrance and effort.' And he said: 'The justice that is between the Lord and the servant is in three stations: seeking help, effort, and etiquette. From the servant is seeking help, and from God is giving strength, and from the servant is effort, and from...'

0

1

Updated 2026-07-02

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related