Prose

بخش ۲ - ذکر اویس القرنی رضی الله عنه / Section 2 - Mention of Uwais al-Qarani, May Allah Be Pleased with Him

Original content

آن قبلۀ تابعین، آن قدوۀ اربعین، آن آفتاب پنهان، آن هم نفس رحمان، آن سهیل یمنی، اویس قرنی رضی الله عنه.
قال النبی صلی الله علیه و سلم: اویس القرنی خیرالتابعین بإحسان و عطف [اویس قرنی در بخشش و مهربانی، نیکترین تابعان است]. ستایش کسی که ستاینده او رحمه للعالمین بود. و نفس او نفس رب العالمین بود، به زبان من کجا راست آید؟ گاه گاه خواجه انبیا علیهم السلام روی سوی یمن کردی و گفتی إنی لأجد نفس الرحمن من قبل الیمن [یعنی نسیم رحمت از جانب یمن می یابم]

و باز خواجه انبیا گفت علیهم السلام که: فردای قیامت حق تعالی هفتاد هزار فرشته بیافریند در صورت اویس تا اویس را در میان ایشان به عرصات برآورند و به بهشت رود تا هیچ آفریده، الا ماشاء الله واقف نگردد که در آن میان اویس کدام است، که چون در سرای دنیا حق را در زیر قبۀ تواری عبادت می کرد و خویش را از خلق دور می داشت تا در آخرت نیز از چشم اغیار محفوظ ماند که: أولیائی تحت قبابی لایعرفهم غیری [اولیای من در بارگاهم هستند و جز من کسی آنها را نمی شناسد].
و در اخبار غریب آمده است که فردا خواجۀ انبیا علیهم السلام در بهشت از حجرۀ خود بیرون آید چنانکه کسی مر کسی را طلب کند. خطاب آید که که را طلب می کنی؟ گوید: اویس را. آواز آید که رنج مبر که چنانکه در دار دنیا وی را ندیدی اینجا نیز هم نبینی.

گوید: الهی کجاست؟ فرمان رسد که: فی مقعد صدق. [در جایگاهی پسندیده / قمر،55]
گوید مرا نبیند؟ فرمان رسد که کسی که ما را می بیند، تو را چرا بیند؟

باز خواجۀ انبیا گفت علیهم السلام که: در امت من مردی است که به عدد موی گوسفندان ربیعه و مضر او را در قیامت شفاعت خواهد بود.
و چنین گویند که در عرب هیچ قبیله را چندان گوسفند نبود که این دو قبیله را.

صحابه گفتند: این که باشد؟
گفت: عبد من عبید الله [بنده ای از بندگان خدای].

گفتند: ما همه بندگانیم، نامش چیست؟
گفت: اویس.

گفتند: او کجا بود؟
گفت: به قرن.

گفتند: او تو را دیده است؟
گفت: به دیده ظاهر ندیده است.

گفتند: عجب، چنین عاشق تو و او به خدمت تو نشتافته است.
گفت: از دو سبب: یکی از غلبه حال؛ دوم از تعظیم شریعت من. که پیرمادری دارد عاجزه ای است ایمان آورده، به چشم به خلل و دست و پای سست شده. به روز اویس اشتروانی کند و مزد آن بر نفقات خود و مادر خود خرج کند.

گفتند: ما او را ببینیم؟
صدیق را گفت تو او را در عهد خود نبینی. اما فاروق و مرتضی را گفت رضی الله عنهما، که شما او را ببینید و وی مردی شعرانی است و بر پهلوی چپ وی و برکف دست وی چندانکه یک درم سفید است و آن نه سفیدی برص است. چون او را دریابید از من سلامش رسانید و بگویید تا امت مرا دعا گوید.

باز خواجه انبیا گفت علیهم السلام: احب العباد الی الله الأتقیاء الأخفیاء [پرهیزکاران گمنام، محبوبترین بندگان خداوندند].
بعضی گفتند: یا رسول الله، ما این در خویشتن می یابیم.

سید علیه السلام گفت: شتروانی است به یمن، او را اویس گویند، قدم بر قدم او نهید.
نقل است که چون خواجۀ انبیا را علیهم السلام وفات نزدیک رسید، گفتند یا رسول الله مرقع تو به که دهیم؟

گفت: به اویس قرنی.
چون فاروق و مرتضی از بعد وفات مصطفی علیه السلام به کوفه آمدند، فاروق در میان خطبه گفت: یا أهل نجد قوموا. [ای اهل نجد، برخیزید]

برخاستند. گفت از قرن کسی در میان شما هست؟
گفتند: بلی.

قومی را بدو فرستادند. فاروق رضی الله عنه خبر اویس ازیشان پرسید.
گفتند نمی دانیم.

گفت: صاحب شرع مرا خبر داده است و او گزاف نگوید. مگر شما او را نمی دانید؟
یکی گفت: هو احقر شأنا من أن یطلبه امیرالمومنین [او از آن حقیرتر است که امیرالمومنین او را طلب کند].

دیوانه ای احمق و از خلق، وحشی باشد.
گفت او را طلب می کنیم. کجاست؟

گفتند: در وادی عرنة یحمی الإبل. در آن وادی اشتر نگاه می دارد تا شبانگاه نانش دهیم. شوریده ای است. در آبادانیها نیاید، و با کسی صحبت ندارد، و آنچه مردمان خورند او نخورد، غم و شادی نداند. چون مردمان بخندند او بگرید، و چون بگریند او بخندد.
گفت: او را می طلبیم.

پس فاروق و مرتضی رضی الله عنهما آنجا شدند، او را بدیدند در نماز و حق تعالی ملکی را بدو گماشته تا اشتران او را نگاه می داشت. چون بانگ حرکت آدمی بیافت، نماز کوتاه کرد. چون سلام باز داد فاروق برخاست و سلام کرد. او جواب داد. فاروق گفت: مااسمک [چیست نام تو؟]
قال: عبدالله [گفت بندۀ خدای].

قال عمر کلنا عبید الله [گفت همه بندگان خداییم]. تو را خاص نام چیست؟
گفت: اویس.

قال ارنی یدک الیمنی [گفت: بنمای دست راست]
بنمود. آن سپیدی که رسول علیه السلام نشان کرده بود بدید. فقبل یده [بوسه داد دست او را] گفت که رسول علیه السلام تو را سلام رسانیده است، گفته است که امتان مرا دعا کن.

قال أنت أولی بالدعاء لجمیع المؤمنین [گفت: تو اولی تری به دعا گفتن مسلمانان] که بر روی زمین از تو عزیزتر کسی نیست. فاروق گفت: من خود این کار می کنم. تو وصیت رسول علیه السلام به جای آور.
گفت یا عمر لعله غیری [بنگر نباید که آن دیگری بود]

گفت: پیغمبر تو را نشان کرده است.
پس اویس گفت مرقع پیغمبر به من دهید تا دعا کنم.

ایشان مرقع بدو دادند. پس گفتند بپوش و دعا کن.
گفت صبر کنید تا حاجت بخواهم.

در نپوشید. از بر ایشان دور دور برفت و آن مرقع فرو کرد و روی بر خاک نهاد و می گفت الهی این مرقع در نپوشم تا همه امت محمد را به من نبخشی. پیغامبرت حواله اینجا کرده است و رسول فاروق و مرتضی است. الهی همه کار خویش کردند، کنون کار تو مانده است.
خطاب آمد که: چندینی به تو بخشیدم، مرقع درپوش. می گفت: نه! همه را خواهم.

خطاب آمد که چندینی به تو بخشیدم، مرقع درپوش. می گفت: نه، همه را خواهم.
باز خطاب آمد که چندین هزار دیگر به تو بخشم، مرقع بپوش.

می گفت نه همه خواهم. باز خطاب می آمد که چندین هزار هزار دیگر به تو بخشم مرقع بپوش. می گفت همه را خواهم. همچنان در مناجات می گفت و می شنود تا صحابه را صبر نبود. برفتند تا او را در چه کار است؟ بدو رسیدند. تا اویس ایشان را بدید گفت: آه، چرا آمدید؟ اگر این آمدن شما نبودی مرقع در نپوشیدمی تا همه امت محمد را بنخواستمی. صبر بایست کرد.
فاروق او را دید. گلیمی اشتری خود فراگرفته و سر و پای برهنه، توانگری هژده هزار عالم در تحت آن گلیم دید. فاروق از خویشتن و از خلافت خود دلش بگرفت. گفت کیست که این خلافت از ما بخرد به گرده ای؟

اویس گفت کسی که عقل ندارد. چه می فروشی؟ بینداز تا هرکه را ببابد برگیرد؛ خرید و فروخت در میان چه کار دارد؟
تا صحابه فریاد برآوردند که چیزی که از صدیق قبول کرده ای کار چندین هزار مسلمان ضایع نتوان گذاشت که یک روز عدل تو بر هزار ساله عبادت شرف دارد.

پس اویس مرقع در پوشید و گفت به عدد موی شتر وگاو و گوسفند ربیعه و مضر از امت محمد علیه السلام بخشیدند از برکات این مرقع.
اینجا تواند بود که کسی گمان برد که اویس از فاروق در بیش بود و نه چنین است، اما خاصیت اویس تجرید بود، فاروق آن همه داشت، تجرید نیز می خواست، چنانکه خواجۀ انبیا علیه السلام در پیرزنان می زد که: محمد را به دعا یاد دارید.

پس مرتضی خاموش بنشست. فاروق گفت: یا اویس چرا نیامدی تا مهتر را بدیدی؟
گفت آنگاه شما دیدیت؟

گفتند بلی.
گفت مگر جبۀ او را دیدید؛ اگر شما او را دیدیت بگویید تا ابروی او پیوسته بود یا گشاده؟

ای عجب، چندان او را دیده بودند، اما از هیبت که او را بود نشان بازنتوانستند داد. گفت: شما دوست محمد هستید؟
گفتند: هستیم.

گفت: اگر در دوستی درست بودیت چرا آن روز که دندان مبارک او شکستند به حکم موافقت دندان خود نشکستید که شرط دوستی موافقت است؟
پس دندان خود بنمود، یک دندان در دهان نداشت. گفت من او را به صورت نادیده موافقت کردم که موافقت از دین است.

پس هر دو را رقت جوش آورد، بدانستند که منصب موافقت و ادب منصبی دیگر است که رسول را ندیده بود و از وی می بایست آموخت.
پس فاروق گفت: یا اویس مرا دعایی بکن.

گفت: در ایمان میل نبود، دعا کرده ام و در هر نماز تشهد می گویم: أللهم اغفرللمومنین و المؤمنات [خداوندا، مردان و زنان مؤمن را ببخش]، اگر شما ایمان به سلامت به گور برید خود شما را دعا دریابد و اگر نه من دعا ضایع نکنم. پس فاروق گفت: مرا وصیتی کن. گفت: یا عمر، خدای را شناسی؟ گفت شناسم. گفت اگر به جز از خدای هیچ کس دیگر نشناسی تو را به. گفت زیادت کن. گفت یا عمر خدای تو را می داند؟ گفت داند. گفت اگر به جز خدای کس دیگر تو را نداند تو را به.
پس فاروق گفت: باش تا چیزی بیاورم برای تو. اویس دست در گریبان کرد و دو درم برآورد. گفت من این را از اشتربانی کسب کرده ام. اگر تو ضمان می کنی که من چندان بزیم که این بخورم، آنگاه دیگر بستانم.

زمانی بود. پس گفت رنجه گشتید، بازگردید که قیامت نزدیک است. آنگاه آنجا ما را دیدار بود که بازگشتی نبود، که من اکنون به ساختن زاد راه قیامت مشغولم.
چون اهل قرن از کوفه بازگشتند اویس را حرمتی و جاهی پدید آمد در میان ایشان. سر آن نمی داشت، از آنجا بگریخت و به کوفه شد و بعد از آن کسی او را ندید الا هرم بن حیان رضی الله عنه. هرم گفت: چون آن حدیث بشنودم که درجۀ شفاعت اویس تا چه حد است آرزوی وی بر من غالب شد. به کوفه رفتم و او را طلب کردم تا وی را بازیافتم. برکنار فرات وضو می کرد و جامه می شست وی را بشناختم که صفت او شنیده بودم. سلام کردم و جواب داد و در من نگریست. خواستم تا دستش فراگیرم، دست نداد. گفتم: رحمک الله یا اویس و غفرلک [ای اویس، خدا بر تو ببخشاید و تو را بیامرزد]، چگونه ای؟

گریستن بر من افتاد از دوستی وی و از رحمت که مرا بر وی آمد از ضعیفی حال وی. اویس نیز بگریست. گفت و حیاک الله یا هرم بن حیان [خداوند عمرت دراز گرداند ای هرم]، چگونه ای یا برادر من و تو را که راه نمود به من؟
گفتم نام من و پدر من چون دانستی؟ و مرا به چه شناختی هرگز نادیده؟

گفت: نبأنی العلیم الخبیر [آنکه هیچ چیز از علم و خبر وی بیرون نیست مرا خبر داد] و روح من روح تو را بشناخت که روح مومنان با یکدیگر آشنا باشد، اگر چه یکدیگر را ندیده باشند.
گفتم مرا چیزی روایت کن از رسول علیه السلام. گفت من وی را درنیافته ام، اخبار وی از دیگران شنیده ام و نخواهم که راه حدیث بر خویش گشاده کنم و نخواهم که محدث و مفتی و مذکر باشم که مرا خود شغل هست که بدین نمی پردازم.

گفتم آیتی بر من خوان تا از تو بشنوم.
پس دست من بگرفت و گفت:

أعوذ بالله من الشیطان الرجیم و زار بگریست. پس گفت چنین می گوید خدای جل جلاله: و ما خلقت الجن و الإنس الا لیعبدون [پریان و آدمیان را نیافریدم مگر تا مرا بپرستند / ذاریات، 56] و ما خلقنا السموات و الأرض و ما بینهما لاعبین ما خلقناهما إلا بالحق ولکن أکثرهم لایعلمون [ما آسمانها و زمین و آنچه را میان آنهاست به بازی نیافریدیم؛ ولی بیشترشان نمی دانند]، تا اینجا که: إنه هو العزیز الرحیم، برخواند. آنگاه یک بانگ بکرد. پنداشتم که عقل ازو زایل شد.
پس گفت: ای بسر حیان، چه آورد ترا اینجا؟

گفتم تا با توانس گیرم و به تو بیاسایم. گفت من هرگز ندانستم که کسی خدای را بشناخت و به هیچ چیز دیگر انس تواند گرفت و به کسی دیگر بیاسود. هرم گفت مرا وصیتی کن. اویس گفت مرگ را زیر بالین دار، چون که بخفتی و پیش چشم دار، که برخیزی؛ و در خردی گناه منگر، در بزرگی آن نگر که در وی عاصی شوی که اگر گناه خرد داری، خداوند را خرد داشته باشی و اگر بزرگ داری خداوند را بزرگ داشته باشی.
هرم گفت کجا فرمایی که مقام کنم.

گفت به شام.
گفتم آنجا معیشت چگونه بود؟

اویس گفت: أف لهذه القلوب قدخالطها الشک و لاتنفعها الموعظه [اف از این دلها که شک برو غالب شده است پند نپذیرد].
گفتم مرا وصیتی دیگر کن.

گفت یا بسر حیان، پدرت بمرد، آدم و حوا بمرد، نوح و ابراهیم خلیل بمرد، موسی عمران بمرد، داود خلیل خدای بمرد، محمد رسول الله بمرد، ابوبکر خلیفه وی بمرد،عمر برادرم بمرد و دوستم بمرد واعمراه، واعمراه.
گفتم رحمک الله، عمر نمرده است.

گفت حق تعالی مرا خبر داد از مرگ وی.
پس گفت: من و تو از جملۀ مردگانیم

و صلوات داد و دعایی سبک بگفت و گفت وصیت این است که کتاب خدای و راه اهل صلاح فراپیش گیری، یک ساعت از یاد مرگ غافل نباشی و چون با نزدیک قوم و خویش رسی ایشان را پند ده و نصیحت از خلق خدای باز مگیر، یک قدم پای از موافقت جماعت کشیده مدار که آنگاه بی دین شوی و ندانی و در دوزخ افتی.
و دعایی چند بگفت و گفت رفتی یا هرم بن حیان، نیز نه تو مرا بینی و نه من تو را و مرا به دعا یاد دار که من نیز تو را یاد دارم و تو از این جانب برو تا من از آن جانب بروم.

گفت خواستم تا یک ساعتی با وی بروم، نگذاشت و بگذشت و می گریست و مرا به گریستن آورد. من از قفای او می نگریستم تا به کوی فروشد و نیزش از آن پس خبری نیافتم و گفت بیشتر سخن که با من گفت، از امیرین بود فاروق و مرتضی رضی الله عنهما.
و ربیع خثیم گوید برفتم تا اویس را بینم. در نماز بامداد بود. چون فارغ شد گفتم صبر کنم تا از تسبیح بازپردازد. درنگی کردم، همچنان از جای برنخاست تا نماز پیشین بگزارد و نماز دیگر بکرد. حاصل سه شبانه روز از نماز نپرداخت و هیچ نخورد و نخفت. شب چهارم او را گوش می داشتم خواب در چشمش آمد در حال با حق به مناجات آمد، گفت خداوندا به تو پناه می گیرم از چشم بسیار خواب و از شکم بسیار خوار.

گفتم مرا این بسنده است، او را تشویش ندادم و بازگردیدم.
اویس را می آرند که در همه عمر خویش هرگز شب نخفت. یک شبی گفتی: هذه لیلة القیام [امشب شب برپایی (نماز و عبادت) است]، و دیگر شب گفتی: هذه لیلة الرکوع [امشب شب دست به زانو بودن است]، و دیگر شب گفتی: هذه لیلة السجود [امشب شب بر روی درافتادن است]؛

یک شب به قیامی بسر بردی و یک شب به رکوعی و یک شب به سجودی.
گفتند یا اویس چون طاقت می داری شبی بدین درازی بر یک حال؟ گفت ما خود هنوز یکبار سبحان ربی الأعلی نگفته باشیم در سجودی، که روز آید؛ خود سه بار تسبیح گفتن سنت است. این از آن می کنم که می خواهم که مثل عبادت آسمانیان کنم.

از وی پرسیدند که خشوع در نماز چیست؟
گفت آنکه اگر نیزه بر پهلوش زنند در نماز خبرش نبود.

گفتند چونی؟
گفت چگونه باشد کسی که بامداد برخیزد و نداند که شبانگاه خواهد زیست یا نه؟

گفتند کار چگونه است؟
گفت: وا قلة زاد وا طول طریقاه. [آه از بی زادی و درازی راه].

و گفت اگر تو خدای را تعالی پرستش کنی به عبادت آسمانها و زمینها از تو به بنپذیرد تا باورش نداری. گفتند چگونه باورش داریم؟ گفت ایمن نباشی بدانچه تو را فرا پذیرفته است و فارغ نبینی خویش را تا در پرستش او به چیزی دیگرت مشغول نباید بود.
گفت هر که سه چیز را دوست دارد دوزخ بدو از رگ گردنش نزدیکتر بود؛ طعام خوش خوردن و لباس نیکو پوشیدن و با توانگران نشستن.

اویس را گفتند رضی الله عنه که دراین نزدیکی تو مردی است، سی سال است که گوری فرو کرده است و کفنی درآویخته و بر سر آن نشسته است و می گرید و نه به شب قرار گیرد و نه به روز.
اویس گفت: مرا آنجا برید تا او را ببینم.

اویس را نزدیک او بردند. او را دید زرد گشته و نحیف شده و چشم از گریه در مغاک افتاده. بدو گفت: یا فلان شغلک القبر عن الله [ای مرد سی سال است تا گور و کفن تو را از خدای مشغول کرده است] و بدین هر دو باز مانده ای و این هر دو بت راه تو آمده است. آن مرد به نور او آن آفت در خویش بدید، حال برو کشف شد، نعره ای بزد و در آن گور افتاد و جان بداد. اگر گور و کفن حجاب خواهد بود حجاب دیگران بنگر که چیست و چندست.
نقل است که اویس یکبار سه شبانه روز هیچ نخورده بود. روز چهارم بامداد بیرون آمد. بر راه یک دینار زر افگنده بود. گفت از آن کسی افتاده باشد. روی بگردانید تا گیاه از زمین برچیند و بخورد. نگاه کرد، گوسفندی می آمد. گرده ای گرم در دهان گرفته پیش وی بنهاد. گفت مگر از کسی ربوده باشد. روی بگردانید. گوسفند به سخن آمد. گفت: من بنده آن کسم که تو بنده اویی. بستان روزی خدای از بنده خدای.

گفت دست دراز کردم تا گرده برگیرم، گرده در دست خویش دیدم گوسفند ناپدید شد.
محامد او بسیار است و فضایل وی بی شمار. در ابتدا شیخ ابوالقاسم گرگانی را رضی الله عنه ذکر آن بوده ست مدتی که می گفته است اویس، اویس، اویس. ایشان دانند قدر ایشان. وسخن اوست که گفت: من عرف الله لایخفی علیه شیء [هرکه خدای را شناخت هیچ چیز بر او پوشیده نماند].

دیگر معنی آن است که هر که بشناخت تا شناسنده کیست.
دیگر معنی آن است که هر که اصل بدانست فروع دانستن آسان بودش که به چشم اصل در فروع نگرد.

دیگر معنی آن است که خدای را به خدای بتوان شناخت که: عرفت ربی بربی؛ پس هرکه خدای را به خدای داند همه چیزی می داند.
و سخن اوست که: السلامة فی الوحدة [سلامت در تنهایی است] و تنها آن بود که فرد بود در وحدت و وحدت آن بود که خیال غیر درنگنجد تا سلامت بود؛ اگر تنها به صورت گیری درست نبود که الشیطان أبعد من الاثنین [شیطان دورتر است از دو تن]، حدیث است.

و سخن اوست که: علیک بقلبک [بر تو باد به دل تو]. یعنی برتو باد که دایم دل حاضر داری تا غیر در او راه نیابد.
و سخن اوست که: طلبت الرفعة فوجدته فی التواضع و طلبت الریاسة فوجدته فی نصیحة الخلق و طلبت المروة فوجدته فی الصدق وطلبت الفخر فوجدته فی الفقر و طلبت النسبة فوجدته فی التقوی و طلبت الشرف فوجدته فی القناعة و طلبت الراحة فوجدته فی الزهد [برتری خواستم و آن را در فروتنی یافتم، جویندۀ سروری شدم و آن را در نیکخواهی مردمان یافتم، خواستار جوانمردی شدم و آن را در راستی یافتم، کسب فخر کردم و آن را در فقر یافتم، خویشی و پیوستگی جستم آن را در پرهیزکاری یافتم، شرف خواستم و آن را در بسندگی و خرسندی یافتم، آسودگی طلبیدم و آن را در پارسایی یافتم]، معانی این سخنها معلوم است و مشهور.

نقل است که همسایگان او گفتند ما او را از دیوانگان شمردیمی. آخر از وی درخواست کردیم تا او را خانه ای ساختیم بر در سرای خویش و یک سال و دو سال به سرآمدی که او را وجهی نبودی که بدان روزه گشادی. طعام او آن بودی که گاه گاه استۀ خرما برچیدی و شبانگاه بفروختی و در وجه قوت صرف کردی و بدان افطار کردی و اگر خرمای خشک یافتی نگاه داشتی تا روزه بدان گشادی و اگر خرمای خشک بیشتر یافتی استۀ خرما بفروختی و به صدقه بدادی. و جامۀ وی خرقه ای کهنه بود که از مزبله ها برچیدی و پاک بشستی و برهم دوختی و با آن می ساختی. عجبا کارا، نفس خدایی از میان چنین جای برآید. وقت نماز اول بیرون شدی و پس از نماز خفتن بازآمدی و به هر محلتی که فروشدی کودکان وی را سنگ زدندی. گفتی ساقهای من باریک است خردتر بردارید تا پای من شکسته و خون آلوده نشود تا از نماز بازنمانم که مرا غم نماز است، نه غم پای.
در آخر عمر چنین گفتند که سفیدی برو پدید آمد و آن وقت برموافقت امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه در صفین حرب می کرد تا کشته شد. عاش وحیدا ومات شهیدا [تنها زیست و در راه خدا مرد] رضی الله عنه.

بدانکه قومی باشند که ایشان را اویسیان گویند. ایشان را به پیر حاجت نبود که ایشان را نبوت در حجر خود پرورش دهد بی واسطه غیری چنانکه اویس را داد. اگرچه به ظاهر خواجۀ انبیا را ندید اما پرورش ازو می یافت، نبوت می پرورد و حقیقت هم نفس می بود. و این عظیم عالی مقامی است تا که را آنجا رسانند واین دولت روی به که نماید. ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء و الله ذوالفضل العظیم [تین بخشایشی است از جانب خدا که به هر که می خواهد ارزانیش می دارد، که خدا صاحب بخشایشی بزرگ است / حدید، 21].

English translation

That Qibla of the followers, that exemplar of the forty, that hidden sun, that intimate companion of the All-Merciful, that Canopus of Yemen, Uwais al-Qarani, may Allah be pleased with him. The Prophet, peace and blessings of Allah be upon him, said: 'Uwais al-Qarani is the best of the followers in goodness and compassion.' The praise of one whose praiser was the Mercy to the Worlds, and whose breath was the breath of the Lord of the Worlds, how can it be fittingly uttered by my tongue? Occasionally, the Master of the Prophets, peace be upon him, would turn his face towards Yemen and say: 'Verily, I find the breath of the Merciful from the direction of Yemen.' And again the Master of the Prophets, peace be upon him, said: 'On the Day of Resurrection, God Almighty will create seventy thousand angels in the form of Uwais, so that they may bring Uwais to the plains of resurrection in their midst, and he will enter Paradise so that no creature, except as God wills, shall know which one among them is Uwais. Because since in the abode of this world he worshipped the Truth under the dome of concealment and kept himself away from creation, in the hereafter too he should remain protected from the eyes of others, for: 'My saints are under My domes; none knows them but I.' And it has come in rare traditions that tomorrow, the Master of the Prophets, peace be upon him, will come out of his chamber in Paradise, as one seeks someone. A voice will say: 'Whom do you seek?' He will say: 'Uwais.' The voice will say: 'Do not trouble yourself, for just as you did not see him in the abode of this world, you shall not see him here either.' He will say: 'My God, where is he?' The command will come: 'In a seat of truth. [in a secure seat / Al-Qamar, 55]' He will say: 'Will he not see me?' The command will come: 'Why should he who sees Us see you?' Again the Master of the Prophets, peace be upon him, said: 'In my nation there is a man through whose intercession on the Day of Resurrection a number equivalent to the hair of the sheep of Rabi'ah and Mudar will be saved.' And they say that in Arabia no tribe had as many sheep as these two tribes. The Companions said: 'Who would this be?' He said: 'A servant from the servants of Allah.' They said: 'We are all servants; what is his name?' He said: 'Uwais.' They said: 'Where is he?' He said: 'At Qaran.' They said: 'Has he seen you?' He said: 'He has not seen me with his physical eyes.' They said: 'How strange! One so in love with you, yet he did not hasten to serve you.' He said: 'For two reasons: first, due to the dominance of his spiritual state; second, out of reverence for my sacred law. For he has an old mother, who is incapacitated, has believed in me, has failing eyesight, and weak hands and feet. By day, Uwais herds camels, and spends his wages on his own and his mother's sustenance.' They said: 'Shall we see him?' He said to al-Siddiq: 'You shall not see him in your time.' But he said to al-Faruq and al-Murtada, may Allah be pleased with them: 'You shall see him. He is a hairy man, and on his left side and the palm of his hand there is a white mark the size of a dirham, and that is not the whiteness of leprosy. When you find him, convey my greetings to him and tell him to pray for my nation.' Again the Master of the Prophets, peace be upon him, said: 'The most beloved of servants to Allah are the pious and the hidden.' Some said: 'O Messenger of Allah, we find this in ourselves.' The Master, peace be upon him, said: 'He is a camel-driver in Yemen, he is called Uwais, follow in his footsteps.' It is narrated that when death approached the Master of the Prophets, peace be upon him, they said: 'O Messenger of Allah, to whom shall we give your patched cloak?' He said: 'To Uwais al-Qarani.' When al-Faruq and al-Murtada came to Kufa after the passing of Mustafa, peace be upon him, al-Faruq said in the middle of his sermon: 'O people of Najd, stand up!' They stood up. He said: 'Is there anyone from Qaran among you?' They said: 'Yes.' They sent a group of people to him. Al-Faruq, may Allah be pleased with him, asked them about Uwais. They said: 'We do not know.' He said: 'The Owner of the Law informed me, and he does not speak in vain. Do you really not know him?' One of them said: 'He is of too lowly a status for the Commander of the Faithful to seek him.' He is a madman, foolish, and wild towards people. He said: 'We seek him. Where is he?' They said: 'In the valley of Uranah, herding camels. In that valley he watches camels so that we may give him his bread at nightfall. He is a distracted soul. He does not come to inhabited places, does not socialize with anyone, does not eat what people eat, and knows neither grief nor joy. When people laugh, he weeps; and when they weep, he laughs.' He said: 'We seek him.' So al-Faruq and al-Murtada, may Allah be pleased with them, went there. They saw him in prayer, and God Almighty had appointed an angel to watch over his camels. When he felt the movement of humans, he shortened his prayer. When he gave the salutation, al-Faruq stood up and greeted him. He replied. Al-Faruq said: 'What is your name?' He said: 'Abdullah.' Umar said: 'We are all servants of God. What is your specific name?' He said: 'Uwais.' He said: 'Show me your right hand.' He showed it. He saw the whiteness that the Messenger, peace be upon him, had marked. He kissed his hand and said: 'The Messenger, peace be upon him, has sent you his greetings, and has said that you should pray for my nation.' He said: 'You are more worthy of praying for all the believers, for there is no one more dear on earth than you.' Al-Faruq said: 'I do that myself. You fulfill the testament of the Messenger, peace be upon him.' He said: 'O Umar, perhaps it was someone else?' He said: 'The Prophet described your signs.' Then Uwais said: 'Give me the Prophet's patched cloak so that I may pray.' They gave him the patched cloak. Then they said: 'Wear it and pray.' He said: 'Wait until I ask for my need.' He did not wear it. He went far away from them, laid the patched cloak down, placed his face on the dust, and was saying: 'My God, I will not wear this patched cloak until You forgive the entire nation of Muhammad for my sake. Your Prophet directed me here, and his messengers are al-Faruq and al-Murtada. My God, they have all done their part; now Your work remains.' A voice came: 'I have forgiven this many to you, wear the patched cloak.' He said: 'No! I want all of them.' A voice came: 'I have forgiven this many to you, wear the patched cloak.' He said: 'No, I want all of them.' Again a voice came: 'I will forgive another several thousand for you, wear the patched cloak.' He said: 'No, I want all.' Again a voice came: 'I will forgive another several thousand thousand for you, wear the patched cloak.' He said: 'I want all of them.' He continued to speak and hear in his supplication until the Companions lost patience. They went to see what he was doing. When they reached him, as soon as Uwais saw them, he said: 'Ah, why did you come? Had it not been for your coming, I would not have worn the patched cloak until I had asked for the entire nation of Muhammad. You should have been patient.' Al-Faruq saw him. He was wrapped in a camel blanket, bareheaded and barefooted, yet Umar saw the wealth of eighteen thousand worlds beneath that blanket. Al-Faruq grew weary of himself and his caliphate. He said: 'Who is there who will buy this caliphate from us for a loaf of bread?' Uwais said: 'Someone who has no intellect. What are you selling? Cast it away so that whoever needs it may take it; what place does buying and selling have in this?' Then the Companions cried out: 'Something you accepted from al-Siddiq cannot be left to ruin the affairs of so many thousands of Muslims, for one day of your justice is superior to a thousand years of worship.' Then Uwais wore the patched cloak and said: 'By the number of hairs of camels, cows, and sheep of Rabi'ah and Mudar, the nation of Muhammad, peace be upon him, have been forgiven through the blessings of this patched cloak.' Here, someone might think that Uwais was superior to al-Faruq, but it is not so; rather, the special characteristic of Uwais was detachment, al-Faruq possessed all of that, and also desired detachment, just as the Master of the Prophets, peace be upon him, would appeal to old women, saying: 'Remember Muhammad in your prayers.' Then al-Murtada sat in silence. Al-Faruq said: 'O Uwais, why did you not come so that you could see the Master?' He said: 'Did you see him?...'

0

1

Updated 2026-07-02

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related