Learn Before
بخش ۲۹ - ذکر سری سقطی قدس الله روحه / Section 29 - Mention of Sari al-Saqati, May Allah Sanctify His Soul
Original content
آن نفس کشته مجاهده، آن دل زنده مشاهده، آن سالک حضرت ملکوت، آن شاهد عزت جبروت، آن نقطه دایره لانقطی، شیخ وقت، سری سقطی رحمةالله علیه، امام اهل تصوف بود و در اصناف علم بکمال بود و دریای اندوه و درد بود و کوه حلم و ثبات بود و خزانه مروت و شفقت بود و در رموز و شارات اعجوبه بود و اول کسی که در بغداد سخن حقایق و توحید گفت او بود و بیشتر از مشایخ عراق مرید وی بودند و خال جنید بود و مرید معروف کرخی بود و حبیب راعی را دیده بود و در ابتدا در بغداد نشستی دکانی داشت و پرده از در دکان درآویخته بود و نماز کردی هر روز چندین رکعت.نماز کردی یکی از کوه لکام بیامد به زیارت وی و پرده از آن در برداشت و سلام گفت و سری را گفت فلان پیر از کوه لکام ترا سلام گفت.
سری گفت: وی در کوه ساکن شده است پس کاری نباشد مرد باید که در میان بازار بحق مشغول تواند بود چنانکه یک لحظه از حق تعالی غایب نبود.
نقلست که در خرید و فروخت جز ده نیم سود نخواستی، یکبار بشصت دینار بادام خرید.
بادام گران شد دلال بیامد و گفت: بفروش.
گفت: به چند دینار؟
گفت: به شصت و سه دینار.
گفت: بهاء بادام امروز نود دینار است.
گفت: قرار من اینست که هر ده دینار نیم دینار بیش نستانم من عزم خود نقض نکنم.
دلال گفت: من نیز روا ندارم که کالای توبکم بفروشم نه دلال فروخت و نه سری روا داشت در اول سقط فروشی کردی.
یک روز بازار بغداد بسوخت. اورا گفتند بازار بسوخت. گفت: من نیز فارغ گشتم. بعد از آن نگاه کردند و دکان او نسوخته بود چون آن چنان بدید آنچه داشت بدرویشان بداد و طریق تصوف پیش گرفت.
ازو پرسیدند: که ابتداء حال تو چگونه بود؟
گفت: روزی حبیب راعی بدکان من برگذشت من چیزی بدو دادم که بدرویشان بده.
گفت: جزاک الله و آن روز این دعا بگفت
دنیا بر دل من سرد شد. تا روز دیگر معروف کرخی می آمد کودکی یتیم با او همرا ه، گفت این کودک را جامه کن من جامه کردم.
معروف گفت: خدای تعالی دنیا را بر دل تو دشمن گرداند و ترا ازین شغل راحت دهاد. من بیکبارگی از دنیا فارغ آمدم از برکات دعای معروف و کس در ریاضت آن مبالغت نکرد که او تا بحدی که جنید گفت هیچکس را ندیدم در عبادت کاملتر از سری که نود و هشت سال بر او بگذشت که پهلو بر زمین ننهاد، مگر در بیماری مرگ و گفت چهل سالست تا نفس از من گز و انگبین می خواهد و من ندادمش.
و گفت: هر روزی چند کرت در آینه بنگرم از بیم آنکه نباید که از شومی گناه رویم سیاه شده باشد.
و گفت: خواهم که آنچه بر دل مردمان است بر دل من هستی از اندوه تا ایشان فارغ بودندی از اندوه.
و گفت: اگر برادری بنزدیک من آید و من دست بمحاسن فرود آرم ترسم که نامم را در جریده منافقان ثبت کنند و بشر حافی گفت: من از هیچ کس سوال نکردمی مگر از سری که زهد او را دانسته بودم که شاد شود که چیزی از دست وی بیرون شود.
وجنید گفت: یک روز بر سری رفتم می گریست.
گفتم: چه بوده است؟
گفت: در خاطرم آمد که امشب کوزه ای را بر آویزم تا آب سرد شود.
در خواب شدم حوری را دیدم گفتم: تو از آن کیستی؟
گفت: از آن کسی که کوزه برنیاویزد تا آب خنک شود و آن حور کوزه مرا بر زمین زد. اینک بنگر جنید گفت: سفالهای شکسته دیدم تا دیرگاه آن سفالها آنجا افتاده بود.
جنید گفت: شبی خفته بودم بیدار شدم سر من تقاضا کرد که بمسجد شونیزیه رو پس برفتم شخصی دیدم هایل بترسیدم. مرا گفت: یا جنید از من می ترسی؟
گفتم: آری.
گفت: اگر خدایرا بسزا بشناخته ای جز از وی نترسیدی.
گفتم: تو کیستی؟
گفت: ابلیس.
گفتم: می بایستی که ترا دیدمی.
گفت: آن ساعت که از من اندیشیدی از خدای غافل شدی و ترا خبر نی، مراد از دیدن من چه بود؟
گفتم: خواستم تا پرسم که ترا بر فقرا هیچ دست باشد؟
گفت: نی،
گفتم: چرا؟
گفت: چون خواهم که بدنیا بگیرمشان بعقبی گریزند و چون خواهم که بعقبی بگیرمشان بمولی گریزند و مرا آنجا راه نیست.
گفتم: اگر بر ایشان دست نیابی ایشانرا هیچ بینی؟
گفت: بینم. آنگاه که در سماع و وجد افتند بینمشان که از کجا می نالند این بگفت و ناپدید شد.
چون بمسجد درآمدم سری را دیدم سر بر زانو نهاده سر برآورد و گفت: دروغ می گوید آن دشمن خدای که ایشان از آن عزیزترند که ایشان بابلیس نماید.
جنید گفت: با سری بجماعتی از مخنثان برگذشتم بدل من درآمد که حال ایشان چون خواهد بود؟
سری گفت: هرگز بدل من نگذشته است که مرا بر هیچ آفریده فضل است در کل عالم.
گفتم: یا شیخ نه بر مخنثان خود را فضل نهاده ای.
گفت: هرگز نی.
جنید گفت: بنزدیک سری درشدم ویرا دیدم متغیر،
گفتم: چه بوده است؟
گفت: پرئی از پریان بر من آمد. و سوال کرد که حیاء چه باشد؟ جواب دادم آن پری آب گشت. چنین که می بینی.
نقلست که سری خواهری داشت دستوری خواست که این خانه ترا بروبم. دستوری نداد.
گفت: زندگانی من کراء این نکند تا یک روز درآمد پیرزنی را دید که خانه وی می رفت.
گفت: ای برادر مرا دستوری ندادی تا خدمت تو کردمی. اکنون نامحرمی آورده ای.
گفت: ای خواهر دل مشغول مدار، که این دنیا است که در عشق ما سوخته است. و از ما محروم بود، اکنون از حق تعالی دستوری خواست تا از روزگار ما نصیبی بود او را جاروب حجره ما بدو دادند.
یکی از بزرگان می گوید چندین مشایخ را دیدم هیچ کس را بر خلق خدای چنان مشفق نیافتم که سری را.
نقلست که هرکه سلامش کردی روی ترش کردی و جواب گفتی از سر این پرسیدند.
گفت: پیغامبر صلی الله علیه و علی آله و سلم، گفته است که هرکه سلام کند بر مسلمانی صد رحمت فرود آید. نود آنکس را بود که روی تازه دارد من روی ترش کرده ام تا نود رحمت او را بود.
اگر کسی گوید این ایثار بود و درجه ایثار از آنچه او کرد زیادت است. پس چگونه او را به از خود خواسته باشد. گویم نحن نحکم بالظاهر روی ترش کردن را بظاهر حکم توانی کردن اما بر ایثار حکم نمی توان کردن یا از سر صدق بود یا نبود از سر اخلاص بود یا نبود لاجرم آنچه بظاهر بدست او بود بجای آورد.
نقلست که یکبار یعقوب علیه السلام را بخواب دید. گفت: ای پیغامبر خدای این چه شور است که از بهر یوسف در جهان انداخته ای؟
چون ترا بر حضرت بار هست حدیث یوسف را بباد برده. ندائی بسر او رسید که یا سری دل نگاه دار و یوسف را بوی نمودند نعره ای بزد و بیهوش شد و سیزده شبانروز بی عقل افتاده بود. چون بعقل باز آمد. گفتند: این جزای آنکس است که عاشقان درگاه ما را ملامت کند.
نقلست که کسی پیش سری طعامی آورد و گفت: چند روز است نان نخورده ای؟
گفت: پنج روز.
گفت: گرسنگی تو گرسنگی بخل بوده است گرسنگی فقر نبوده است.
نقلست که سری خواست که یکی از اولیا را بیند. پس باتفاق یکی را بر سر کوهی بدید چون بوی رسید، گفت: السلام علیک تو کیستی؟
گفت: او.
گفت: تو چه می کنی؟
گفت: او.
گفت: تو چه می خوری؟
گفت: او.
گفت: این که می گویی او، ازین خدای را می خواهی؟ این سخن بشنید نعره ای بزد و جان بداد.
نقلست که جنید گفت: سری مرا روزی از محبت پرسید.
گفتم: گروهی گفتند موافقت است و گروهی گفتند اشارت است و چیزهای دیگر گفته است. سری پوست دست خویشرا بگرفت و بکشید پوست از دستش برنخاست. گفت: بعزت او که اگر گویم این پوست از دوستی او خشک شده است راست گویم و از هوش بشد و روی او چون ماه گشت.
نقلست که سری گفت بنده بجایی برسد در محبت که اگر تیری یا شمشیری بر وی زنی خبر ندارد و از آن خبر بود اندر دل من تا آنگاه که آشکارا شد که چنین است.
سری گفت: چون خبر می یابم که مردمان بر من می آیند تا از من علم آموزند دعا گویم، یارب تو ایشانرا علمی عطا کن که مشغول گرداند تا من ایشانرا بکار نیایم که من دوست ندارم که ایشان سوی من آیند.
نقلست که مردی سی سال بود تا در مجاهده ایستاده بود.
گفتند: این بچه یافتی؟
گفت: بدعاء سری.
گفتند: چگونه؟
گفت: روزی بدر سرای او شدم و در بکوفتم. او در خلوتی بود. آواز داد که کیست؟
گفتم: آشنا.
گفت: اگر آشنا بودی مشغول او بودی و پروای مات نبود ی. پس گفت: خداوندا بخودش مشغول کن چنانکه پروای هیچ کسش نبود.
همین که این دعا گفت: چیزی بر سینه من فرود آمد و کار من بدینجا رسید.
نقلست که یک روز مجلس می گفت. یکی از ندیمان خلیفه می گذشت. نام او احمد یزید کاتب بود با تجملی تمام و جمعی خادمان و غلامان گرد او درآمده. گفت: باش تا بمجلس این مرد رویم که نباید رفت، بس دلم آنجا بگرفت. پس به مجلس سری رفت و بنشست و بر زبان سری رفت که در هجده هزار عالم هیچ کس نیست از آدمی ضعیف تر و هیچ کس از انواع خلق خدای در فرمان خدای چنان عاصی نشود که آدمی که اگر نیکو شود چنان نیکو شود که فرشته رشک برد از حالت او و اگر بد شود چنان بد شود که دیو را ننگ آید از صحبت او، عجب از آدمی بدین ضعیفی که عاصی شود در خدای بدین بزرگی این تیری بود که از کمان سری جدا شد بر جان احمد آمد.
چندان بگریست که از هوش بشد. پس گریان برخاست و بخانه رفت و آن شب هیچ نخورد و سخن نگفت. دیگر روز پیاده به مجلس آمد اندوهگین و زرد روی چون مجلس بآخر رسید، برفت بخانه. روز سوم پیاده تنها بیامد. چون مجلس تمام شد پیش سری آمد و گفت: ای استاد آن سخن تو مرا گرفته است و دنیا بر دل من سرد گردانیده ای. می خواهم که از خلق عزلت گیرم و دنیا را فرو گذارم. مرا بیان کن راه سالکان.
گفت: راه طریقت خواهی یا راه شریعت؟
راه عام خواهی یا راه خاص یا هر دو؟
گفت هر دو را بیان کن.
گفت: راه عام آنست که پنج نماز پس امام نگاه داری و زکوة بدهی. اگر مال باشد از بیست دینار نیم دینار و راه خاص آنست که همه دنیا را پشت پای زنی و به هیچ از آرایش وی مشغول نشوی اگر بدهند قبول نکنی و تو دانی اینست این دو راه پس از آنجا برون آمد و روی به صحرائی نهاد. چون روزی چند برآمد، پیرزنی موی کنده و روی خراشیده بیامد نزدیک سری، گفت: ای امام مسلمانان فرزندکی داشتم جوان و تازه روی به مجلس تو آمد خندان و خرامان و بازگشت گریان و گدازان. اکنون چند روزیست تا غایب شده است و نمی دانم که کجاست!
دلم در فراق او بسوخت. تدبیر این کار من بکن از بس زاری که کرد سری را رحم آمد، گفت: دل تنگی مکن که جز خیر نبود. چون بیاید من ترا خبر دهم که وی ترک دنیا گفته است و اهل دنیا را مانده، تایب حقیقی شده است.
چون مدتی برآمد شبی احمد بیامد سری خادم را گفت: برو و پیرزن را خبر ده. پس سری احمد را دید زردروی شده و نزار گشته و بالای سرش دوتا گشته.
گفت: ای استاد مشفق چنانکه مرا درراحت افکندی و از ظلمات برهانیدی، خدای ترا راحت دهاد، و راحت دو جهانی ترا ارزانی داراد. ایشان درین سخن بودند که مادر احمد و عیال او بیامدند و پسرکی خرد داشت و بیاوردند چون مادر را چشم بر احمد افتاد و آن حال بدید، که ندیده بود، خویشتن در کنار او افکند و عیال نیز بیکسوی زاری کرد و پسرک می گریست. خروشی از همه برآمد. سری گریان شد. بچه خویشتن را در پای او انداخت. هرچند کوشیدند تا او را بخانه برند البته سود نداشت.
گفت: ای امام مسلمانان چرا ایشان را خبر کردی که کار مرا بزیان خواهند آورد!
گفت: مادرت بسیار زاری کرده بود من از وی پذیرفته ام. پس احمد خواست که بازگردد. زن گفت: مرا بزندگی بیوه کردی و فرزندان یتیم کردی. آن وقت که ترا خواهد من چکنم؟
لاجرم پسر را با خود برباید گرفت.
گفت: چنین کنم فرزند را.
آن جامه نیکو از وی بیرون کرد و پاره گلیم بر وی انداخت و زنبیل در دست او نهاد و گفت روان شو.
مادر چون آن حال بدید گفت: من طاقت این کار ندارم. فرزند را درربود.
احمد زن را گفت: ترا نیز وکیل خود کردم اگر خواهی پای ترا گشاده کنم. پس احمد بازگشت و روی به صحرا نهاد تا سالی چند بر آمد شبی نماز خفتن بودکه کسی روی بخانقاه سری نهاد و درآمد و گفت: مرا احمد فرستاده است می گوید که کار من تنگ درآمده است مرا دریاب.
شیخ برفت احمد را دید در گورخانه ای برخاک خفته و نفس بلب آمده و زبان می جنبانید. گوش داشت می گفت: لمثل هذا فلیعمل العالمون. سری سر وی برداشت و از خاک پاک کرد و بر کنار خود نهاد احمد چشم باز کرد. شیخ را دید. گفت: ای استاد بوقت آمدی که کار من تنگ درآمده است. پس نفس منقطع شد. سری گریان روی بشهر نهاد تا کار او بسازد خلقی را دید که از شهر بیرون می آمدند، گفت: کجا می روید؟
گفتند: خبر نداری که دوش از آسمان ندائی آمد که هرکه خواهد که بر ولی خاص خدای نماز کند گو بگورستان شو نیزیه روید و نفس وی چنین بود که مریدان چنان می خواستند و اگر خود از وی جنید خاست تمام بود و سخن اوست که ای جوانان کار بجوانی کنید پیش از آنکه به پیری رسید که ضعیف شوید و در تقصیر بمانید، چنین که من مانده ام و این وقت که این سخن گفت، هیچ جوان طاقت عبادات او نداشت و گفت: سی سالست که استغفار می کنم از یک شکر گفتن. گفتند: چگونه؟
گفت بازار بغداد بسوخت. اما دکان من نسوخت مرا خبر دادند. گفتم: الحمدلله از شرم آنکه خود را به از برادران مسلمان خواستم و دنیا را حمد گفتم از آن استغفار می کنم و گفت اگر یک حرف از وردی که مراست فوت شود هرگز آنرا قضا نیست و گفت دور باشید از همسایگان توانگر و قرایان بازار و عالمان امیران.
و گفت: هرکه خواهد که به سلامت بماند دین او و براحت رساند دل او و تن او و اندک شود غم او، گو از خلق عزلت کن که اکنون زمان عزلت است و روزگار تنهایی.
و گفت: جمله دنیا فضولست مگر پنج چیز؛ نانی که سد رمق بود، آبی که تشنگی ببرد، جامه ای که عورت بپوشد، خانه ای که در آنجا تواند بود و علمی که بدان کار می کنی.
و گفت: هر معصیت که از سبب شهوت بود امید توان داشت به آمرزش آن و هر معصیت که آن بسبب کبر بود امید نتوان داشت به آمرزش آن زیرا که معصیت ابلیس از کبر بود و زلت آدم از شهوت.
و گفت: اگر کسی در بستانی بود که درختان بسیار باشد بر هر برگ درختی مرغی نشسته و بزبانی فصیح می گویند السلام علیک یا ولی الله. آنکس که نترسد که آن مکر است و استدراج بر وی بیابد ترسید.
و گفت: علامت استدراج کوریست از عیوب نفس.
و گفت: مکر قولی است بی عمل.
و گفت: ادب ترجمان دلست.
و گفت: قوی ترین قوتی آنست که بر نفس خود غالب آیی و هرکه عاجز آید از ادب نفس خویش از ادب غیری عاجز تر بود هزار بار.
و گفت: بسیارند جمعی که گفت ایشان موافق فعل نیست، اما اندک است آنکه فعل او موافق گفت اوست.
و گفت: هرکه قدر نعمت نشناسد زوال آیدش از آنجا که نداند.
و گفت: هرکه مطیع شود، آنرا که فوق اوست، مطیع او شود آنکه دون اوست.
و گفت: زبان ترجمان دل توست و روی تو آیینه دل تست بر روی تو پیدا شود هرآنچه در دل پنهان داری.
و گفت: دلها سه قسم است؛ دلی است مثل کوه که آنرا هیچ از جای نتواند جنبانید. دلی است مثل درخت که بیخ او ثابت است، اما باد او را گاه گاهی حرکتی دهد و دلی است مثل پری که با باد می رود و بهر سوی می گردد.
و گفت: دلهای ابرار معلق به خاتمت است و دلهای مقربان معلق بسابقت است. معنی آنست که حسنات ابرار سیئات مقربان است و حسنه سیئه از آن می شود که برو فرو می آید بهر چه فرو آیی کار بر تو ختم شود و ابرار آن قومیند که فرو آیند که ان الابرار لفی نعیم، بر نعمت فرو آیند لاجرم دلهای ایشان معلق خاتمت است اما سابقان راکه مقربانند چشم در ازل بود. لاجرم هرگز فرونیایند که هرگز بازل نتوان رسید، ازین جهت چون بر هیچ فرو نیایند ایشانرا بزنجیر به بهشت باید کشید.
و گفت: حیا و انس به در دل آیند اگر در دلی زهد و ورع باشد فرود آیند و اگر نه باز گردند.
و گفت: پنج چیز است که قرار نگیرد در دل اگر در آن دل چیزی دیگر بود خوف از خدای و رجاء بخدای و دوستی خدای و حیا از خدای و انس بخدای.
و گفت: مقدار هر مردی در فهم خویش بر مقدار نزدیکی دل او بود بخدای.
و گفت: فهم کننده ترین خلق آن بود که فهم کند اسرار قرآن و تدبر کند در آن اسرار.
و گفت: صابرترین خلق کسی است که بر خلق صبر تواند کرد.
و گفت: فردا امتان را بانبیا خوانند ولیکن دوستانرا بخدای باز خوانند.
و گفت: شوق برترین مقام عارفست.
و گفت: عارف آنست که خوردن وی خوردن بیماران بود و خفتن وی خفتن مارگزیدگان بود و عیش وی عیش غرقه شدگان بود.
و گفت: در بعضی کتب منزل نوشته است که خداوند فرمود که ای بنده من، چون ذکر من بر تو غالب شود من عاشق تو شوم و عشق اینجا بمعنی محبت بود.
و گفت: عارف آفتاب صفت است که بر همه عالم بتابد و زمین شکل است که بار همه موجودات بکشد و آب نهادست که زندگانی دلهای همه بدو بودو آتش رنگست که عالم بدو روشن گردد.
و گفت: تصوف نامیست سه معنی را، یکی آنکه معرفتش نور ورع فرونگیرد و در عالم باطن هیچ نگوید که نقض ظاهر کتاب بود و کرامات او را بدان دارد که مردم باز دارد از محارم.
و گفت: علامت زاهد آرام گرفتن نفس است از طلب و قناعت کردن است بدانچه از گرسنگی برود بر وی و راضی بودن است بدانچه عورت پوشی بود و نفور بودن نفس است از فضول و برون کردن خلق از دل و گفت سرمایه عبادت زهد است در دنیا و سرمایه فتوت رغبت است در آخرت.
و گفت: عیش زاهد خوش نبود که وی بخود مشغول است و عیش عارف خوش بود چون از خویشتن مشغول بود.
و گفت: کارهای زهد همه بر دست گرفتم هر چه خواستم ازو یافتم مگر زهد.
و گفت: هرکه بیاراید در چشم خلق آنچه درو نبود بیفتد از ذکر حق.
و گفت: هرکه بسیار آمیخت با خلق از اندکی صدق است.
و گفت: حسن خلق آنست که خلق را نرنجانی و رنج خلق بکشی بی کینه و مکافات.
و گفت: از هیچ برادر بریده مشو در گمان و شک و دست از صحبت او باز مدار بی عتاب.
و گفت: قوی ترین خلق آنست که با خشم خویشتن برآید.
و گفت: ترک گناه گفتن سه وجه است؛ یکی از خوف دوزخ و یکی از رغبت بهشت و یکی از شرم خدای.
و گفت: بنده کامل نشود تا آنگاه که دین خود را بر شهوات اختیار نکند.
نقلست که یکی روز در صبر سخن می گفت کژدمی چند بار او را زخم زد. آخر گفتند چرا او را دفع نکردی؟ گفت شرم داشتم چون در صبر سخن می گفتم و در مناجات گفته است الهی عظمت تو مرا باز برید از مناجات تو و شناخت من بتو مرا انس داد با تو.
و گفت: اگر نه آنستی که تو فرموده ای که مرا یاد کن بزبان و اگر نه یاد نکردمی یعنی تو در زبان نگنجی و زبانی که به لهو آلوده است بذکر تو، چگونه گشاده گردانم؟ جنید گفت: که سری گفت نمی خواهم که در بغداد بمیرم از آنکه ترسم که مرا زمین نپذیرد و رسوا شوم و مردمان بمن گمان نیکو برده اند ایشانرا بد افتد چون بیمار شد بعیادت او درشدم بادبیزنی بود برگرفتم و بادش می کردم گفت ای جنید بنه که آتش تیز تر شود. جنید گفت: حال چیست؟
گفت: عبدا مملوکا لایقدر علی شیئی.
گفتم: وصیتی بکن.
گفت: مشغول مشو بسبب صحبت خلق از صحبت حق تعالی.
جنید گفت: اگر این سخن را پیش ازین گفتی، با تو نیز صحبت نداشتمی و نفس سری سپری شد رحمةالله علیه رحمةواسعة.
English translation
That slayer of his carnal self through spiritual struggle, that living heart in divine contemplation, that traveler of the realm of the kingdom (Malakut), that witness of the glory of the dominion (Jabarot), that point of the circular line of endlessness, the Sheikh of the time, Sari al-Saqati, may Allah have mercy on him, was the Imam of the Sufis and was perfect in various sciences. He was a sea of sorrow and pain, a mountain of forbearance and stability, a treasury of chivalry and compassion, and a wonder in symbols and subtleties. He was the first person in Baghdad who spoke of the truths of realities and divine unity (Tawhid), and most of the Sheikhs of Iraq were his disciples. He was the maternal uncle of Junayd, and a disciple of Ma'ruf al-Karkhi, and had seen Habib al-Ra'i. In the beginning, he resided in Baghdad and kept a shop, hanging a curtain over the door of the shop, and he would pray many rak'ahs of prayer every day. One day, a man came from Mount Likam to visit him, lifted the curtain from the door, greeted him with peace, and said to Sari: 'A certain elder from Mount Likam sends you greetings of peace.'
Sari said: 'Since he has settled in the mountain, it is no great feat; a man should be occupied with the Truth in the midst of the market, such that he is not absent from the Almighty for a single moment.'
It is related that in buying and selling he desired no profit other than half a dinar for every ten dinars. Once, he bought almonds for sixty dinars. Almonds became expensive, and the broker came and said: 'Sell them.' He said: 'For how many dinars?' He said: 'For sixty-three dinars.' He said: 'The price of almonds today is ninety dinars.' He said: 'My resolution is that I do not take more than half a dinar for every ten dinars, and I shall not break my resolution.' The broker said: 'I too do not deem it permissible to sell your goods for less.' Neither the broker sold them, nor did Sari permit it. In the beginning, he used to sell second-hand goods (saqat).
One day, the market of Baghdad burned down. They said to him: 'The market has burned.' He said: 'I too have become free (of worldly ties).' Afterwards, they looked and his shop was not burned. When he saw this, he gave all he had to the dervishes and took up the path of Sufism.
He was asked: 'How was the beginning of your spiritual state?' He said: 'One day Habib al-Ra'i passed by my shop. I gave him something to give to the dervishes. He said: "May Allah reward you," and that day he said this prayer: "May the world become cold to my heart." Until the next day, Ma'ruf al-Karkhi came along with an orphan child and said: "Clothe this child." I clothed him. Ma'ruf said: "May God Almighty make the world an enemy to your heart, and grant you relief from this occupation." I instantly became free from the world through the blessings of Ma'ruf's prayer, and no one went to such extremes in self-mortification as he did, to the extent that Junayd said: "I have seen no one more complete in worship than Sari, for ninety-eight years passed over him during which he never laid his side upon the ground, except in his death-illness. And he said: For forty years my self (nafs) has been asking me for carrot-preserve and honey, and I have not given it to it."'
And he said: 'Every day I look in the mirror several times for fear that my face might have turned black from the evil consequence of sin.'
And he said: 'I wish that whatever grief is in the hearts of men were in my heart, so that they might be free from grief.'
And he said: 'If a brother comes to me and I stroke my beard (in a show of politeness), I fear that my name will be recorded in the register of hypocrites.' And Bishr al-Hafi said: 'I would ask nothing of anyone except of Sari, for I knew his asceticism, and that he would be gladdened when something left his hand (was given away).'
And Junayd said: 'One day I went to Sari and he was weeping. I said: "What has happened?" He said: "It came to my mind that tonight I should hang up a jar so that the water might become cool. I fell asleep and saw a houri. I said: 'Whose are you?' She said: 'His who does not hang up a jar to cool the water.' And that houri dashed my jar to the ground. Look here." Junayd said: "I saw the broken shards, and for a long time those shards lay there."'
Junayd said: 'One night I was asleep. I woke up, and my inner self urged me to go to the Shuniziyyah Mosque. So I went, and I saw an awesome person and became afraid. He said to me: "O Junayd, do you fear me?" I said: "Yes." He said: "If you had known God as He deserves, you would have feared none but Him." I said: "Who are you?" He said: "Iblis." I said: "I wanted to see you." He said: "At the very hour when you thought of me, you became heedless of God and you knew it not. What was your purpose in seeing me?" I said: "I wanted to ask whether you have any power over the poor (the Sufis)?" He said: "No." I said: "Why?" He said: "Because when I want to capture them through this world, they flee to the hereafter; and when I want to capture them through the hereafter, they flee to the Lord (Mawla), and I have no path there." I said: "If you have no power over them, do you ever see them?" He said: "I see them. When they fall into spiritual listening (Sama') and ecstasy, I see them and from where they wail." Having said this, he disappeared. When I entered the mosque, I saw Sari with his head placed upon his knee. He raised his head and said: "That enemy of God lies, for they are too dear to be shown to Iblis."'
Junayd said: 'I passed by a group of effeminates with Sari, and it occurred to my heart, "What will their condition be?" Sari said: "It has never occurred to my heart that I have superiority over any creature in the whole world." I said: "O Sheikh, have you not deemed yourself superior even to these effeminates?" He said: "Never!"'
Junayd said: 'I went to Sari and saw him disturbed. I said: "What has happened?" He said: "A jinnee from among the jinn came to me and asked, 'What is modesty (haya)?' I answered, and that jinnee melted into water, as you see."'
It is related that Sari had a sister who asked for permission to sweep his room. He did not give her permission, saying: 'My life does not warrant this.' Until one day she entered and saw an old woman sweeping his house. She said: 'O brother, you did not give me permission to serve you, but now you have brought in a stranger woman.' He said: 'O sister, do not trouble your heart, for this is the world (dunya) which has burned in love for us and was deprived of us. Now she has asked permission from God Almighty to have a share of our time, and the broom of our chamber has been given to her.'
One of the great Sheikhs says: 'I saw many spiritual masters, but I found no one as compassionate towards God's creation as Sari.'
It is related that whoever greeted him with peace, he would respond with a sour face. They asked him about the reason for this. He said: 'The Prophet, peace and blessings of Allah be upon him and his family, said that whoever greets a Muslim, a hundred mercies descend, ninety of which belong to the one with a cheerful face. I make a sour face so that the ninety mercies belong to him (the greeter).' If someone says: 'This is altruism (ithar), and the degree of altruism is greater than what he did, so how could he have wished him to be better than himself?' I say: 'We judge by the outward appearance (nahnu nahkumu bi-z-zahir); one can judge the sour face outwardly, but altruism cannot be judged (outwardly)—whether it was out of truthfulness or not, out of sincerity or not. Therefore, he performed what was outwardly in his hands.'
It is related that once he saw Jacob, peace be upon him, in a dream. He said: 'O Prophet of God, what is this uproar you have cast into the world for the sake of Joseph? Since you have access to the Divine Presence, cast the story of Joseph to the wind.' A voice reached his innermost being: 'O Sari, guard your heart!' and Joseph was shown to him. He uttered a cry and fell unconscious, remaining out of his senses for thirteen days and nights. When he regained his senses, they said to him: 'This is the recompense of one who blames the lovers of Our court.'
It is related that someone brought food to Sari and said: 'How many days is it that you have not eaten bread?' He said: 'Five days.' He said: 'Your hunger was the hunger of stinginess; it was not the hunger of poverty.'
It is related that Sari wished to see one of the saints (awliya). By chance, he saw one on top of a mountain. When he reached him, he said: 'Peace be upon you, who are you?' He said: 'He (Huwa).' He said: 'What do you do?' He said: 'He (Huwa).' He said: 'What do you eat?' He said: 'He (Huwa).' He said: 'By this "He" that you say, do you mean God?' Upon hearing these words, the saint uttered a cry and gave up his ghost.'
It is related that Junayd said: 'One day Sari asked me about love. I said: "Some have said it is agreement, and some have said it is indication," and other things were said. Sari took the skin of his hand and pulled it, but the skin did not lift from his hand. He said: "By His glory, if I say that this skin has dried up out of love for Him, I speak the truth," and he lost consciousness, and his face became like the moon.' It is related that Sari said: 'A servant...'
0
1
Tags
Humanities
Literature
Persian Literature Prerequisite Course
Related
بخش ۱ - ذکر ابن محمد امام صادق(ع) / Section 1 - Mention of the Son of Muhammad, Imam al-Sadiq (peace be upon him)
بخش ۲ - ذکر اویس القرنی رضی الله عنه / Section 2 - Mention of Uwais al-Qarani, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۳ - ذکر حسن بصری رحمة الله علیه / Section 3 - Mention of Hasan al-Basri, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۴ - ذکر مالک دینار رحمة الله علیه / Section 4 - Mention of Malik Dinar, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۵ - ذکر محمدبن واسع رحمة الله علیه / Section 5 - Mention of Mohammad bin Wase', May Allah Have Mercy on Him
بخش ۶ - ذکر حبیب عجمی رحمة الله علیه / Section 6 - Mention of Habib al-Ajami, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۷ - ذکر ابوحازم مکی رحمة الله علیه / Section 7 - Mention of Abu Hazim al-Makki, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸ - ذکر عتبة بن الغلام رحمة الله علیه / Section 8 - Mention of Utbah bin al-Ghulam, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۹ - ذکر رابعه عدویه رحمة الله علیها / Section 9 - Mention of Rabia al-Adawiyya, May Allah Have Mercy on Her
بخش ۱۰ - ذکر فضیل عیاض رحمة الله علیه / Section 10 - Mention of Fudayl ibn Iyad, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۱۱ - ذکر ابراهیم بن ادهم رحمة الله علیه / Section 11 - Mention of Ibrahim bin Adham, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۱۲ - ذکر بشر حافی رحمة الله علیه / Section 12 - Mention of Bishr al-Hafi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۱۳ - ذکر ذالنون مصری رحمة الله علیه / Section 13 - Mention of Dhu al-Nun al-Misri, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۱۴ - ذکر بایزید بسطامی رحمة الله علیه / Section 14 - Mention of Bayazid Bastami, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۱۵ - ذکر سفیان ثوری قدس الله روحه / Section 15 - Mention of Sufyan al-Thawri, May God Sanctify His Soul
بخش ۱۶ - ذکر شقیق بلخی رحمةالله علیه / Section 16 - Mention of Shaqiq al-Balkhi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۱۷ - ذکر امام ابوحنیفه رضی الله عنه / Section 17 - Mention of Imam Abu Hanifah, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۱۸ - ذکر امام شافعی رضی الله عنه / Section 18 - Mention of Imam Shafi'i, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۱۹ - ذکر امام احمد حنبل قدس الله روحه / Section 19 - Mention of Imam Ahmad Hanbal, May God Sanctify His Spirit
بخش ۲۰ - ذکر داود طائی قدس الله روحه / Section 20 - Mention of Dawud al-Ta'i, May God Sanctify His Spirit
بخش ۲۱ - ذکر حارث محاسبی قدس الله روحه / Section 21 - Mention of Harith al-Muhasibi, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۲۲ - ذکر ابوسلیمان دارائی قدس الله روحه / Section 22 - Mention of Abu Sulayman al-Darani, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۲۳ - ذکر محمد بن سماک قدس الله روحه / Section 23 - Mention of Muhammad bin Sammak, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۲۴ - ذکر محمد اسلم الطوسی قدس الله روحه / Section 24 - Mention of Muhammad bin Aslam al-Tusi, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۲۵ - ذکر احمد حرب قدس الله روحه / Section 25 - Mention of Ahmad Harb, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۲۶ - ذکر حاتم اصم قدس الله روحه / Section 26 - Mention of Hatim al-Asamm, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۲۷ - ذکر سهل بن التستری قدس الله روحه العزیز / Section 27 - Mention of Sahl bin Abdullah al-Tustari, May Allah Sanctify His Noble Soul
بخش ۲۸ - ذکر معروف کرخی رحمةالله علیه / Section 28 - Mention of Ma'ruf al-Karkhi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۲۹ - ذکر سری سقطی قدس الله روحه / Section 29 - Mention of Sari al-Saqati, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۳۰ - ذکر فتح موصلی قدس الله روحه العزیز / Section 30 - Mention of Fath al-Mawsili, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۳۱ - ذکر احمد حواری قدس الله روحه / Section 31 - Mention of Ahmad al-Hawari, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۳۲ - ذکر احمد خضرویه قدس الله روحه العزیز / Section 32 - Mention of Ahmad Khadruya, May Allah Sanctify His Beloved Soul
بخش ۳۳ - ذکر ابوتراب نخشبی قدس الله روحه / Section 33 - Mention of Abu Turab al-Nakhshabi, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۳۴ - ذکر یحیی معاذ رازی قدس الله روحه العزیز / Section 34 - Mention of Yahya ibn Mu'adh al-Razi, May Allah Sanctify His Beloved Soul
بخش ۳۵ - ذکر شاه شجاع کرمانی قدس الله روحه / Section 35 - Mention of Shah Shuja' Kirmani, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۳۶ - ذکر یوسف بن الحسین قدس الله روح العزیز / Section 36 - Mention of Yusuf bin al-Husayn, May Allah Sanctify His Mighty Soul
بخش ۳۷ - ذکر ابوحفص حداد قدس الله روحه العزیز / Section 37 - Mention of Abu Hafs Haddad, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۳۸ - ذکر حمدون قصار قدس الله روحه العزیز / Section 38 - Mention of Hamdun al-Qassar, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۳۹ - ذکر منصور عمار قدس الله روحه العزیز / Section 39 - Mention of Mansur al-Ammar, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۰ - ذکر جواب الانطاکی قدس اللّه روحه العزیز / Section 40 - Mention of Jawab al-Antaki, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۱ - ذکر عبدالله خبیق قدس الله روحه العزیز / Section 41 - Mention of Abdallah Khabiq, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۲ - ذکر جنید بغدادی قدس اللّه روحه العزیز / Section 42 - Mention of Junayd al-Baghdadi, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۳ - ذکر عمرو بن عثمان مکی قدس الله روحه العزیز / Section 43 - Mention of Amr bin Othman al-Makki, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۴ - ذکر ابوسعید خراز قدس الله روحه العزیز / Section 44 - Mention of Abu Said al-Kharraz, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۵ - ذکر ابوالحسین نوری قدس الله روحه العزیز / Section 45 - Mention of Abu'l-Husayn al-Nuri, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۶ - ذکر بوعثمان حیری قدس الله روحه العزیز / Section 46 - Mention of Abu Uthman al-Hiri, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۷ - ذکر ابوعبدالله بن الجلاقدس الله روحه العزیز / Section 47 - Mention of Abu Abdullah bin al-Jalla, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۸ - ذکر ابومحمد رویم قدس الله روحه العزیز / Section 48 - Mention of Abu Muhammad Ruwaym, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۹ - ذکر ابن عطا قدس الله روحه العزیز / Section 49 - Mention of Ibn Ata, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۰ - ذکر ابراهیم رقی قدس الله روحه العزیز / Section 50 - Mention of Ibrahim Raqqi, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۱ - ذکر یوسف اسباط قدس الله روحه العزیز / Section 51 - Mention of Yusuf Asbat, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۲ - ذکر ابویعقوب النهرجوری قدس الله روحه العزیز / Section 52 - Mention of Abu Ya'qub al-Nahrajuri, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۳ - ذکر سمنون محب قدس الله روحه العزیز / Section 53 - Mention of Samnun the Lover, May Allah Sanctify His Mighty Soul
بخش ۵۴ - ذکر ابومحمد مرتعش قدس الله روحه العزیز / Section 54 - Mention of Abu Muhammad Murta'ish, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۵ - ذکر محمد فضل قدس الله روحه العزیز / Section 55 - Mention of Muhammad Fadl, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۶ - ذکر ابوالحسن بوشنجی قدس الله روحه العزیز / Section 56 - Mention of Abu al-Hasan al-Bushanji, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۷ - ذکر محمدبن علی الترمدی قدس الله روحه العزیز / Section 57 - Mention of Muhammad bin Ali al-Tirmidhi, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۸ - ذکر ابوالخیر اقطع قدس الله روحه العزیز / Section 58 - Mention of Abu'l-Khair al-Aqta', May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۹ - ذکر عبدالله تروغبدی قدس الله روحه العزیز / Section 59 - Mention of Abdallah Taroghbadi, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۰ - ذکر ابوبکر وراق قدس الله روحه العزیز / Section 60 - Mention of Abu Bakr al-Warraq, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۱ - ذکر عبدالله منازل قدس الله روحه العزیز / Section 61 - Mention of Abdallah Manazil, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۲ - ذکر شیخ علی سهل اصفهانی قدس الله روحه العزیز / Section 62 - Mention of Sheikh Ali Sahl Isfahani, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۳ - ذکر خیر نساج قدس الله روحه العزیز / Section 63 - Mention of Khayr al-Nassaj, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۴ - ذکر ابوحمزه خراسانی قدس الله روحه العزیز / Section 64 - Mention of Abu Hamza al-Khorasani, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۵ - ذکر احمد مسروق قدس الله روحه العزیز / Section 65 - Mention of Ahmad Masruq, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۶ - ذکر عبدالله مغربی قدس الله روحه العزیز / Section 66 - Mention of Abdallah Maghribi, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۷ - ذکر ابوعلی جوزجانی قدس الله روحه العزیز / Section 67 - Mention of Abu Ali Juzjani, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۸ - ذکر ابوبکر کتانی قدس الله روحه العزیز / Section 68 - Mention of Abu Bakr al-Kattani, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۹ - ذکر شیخ ابوعبدالله محمدبن الخفیف قدس الله روحه العزیز / Section 69 - Mention of Sheikh Abu Abdullah Muhammad bin al-Khafif, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۷۰ - ذکر ابومحمد جریری قدس الله روح العزیز / Section 70 - Mention of Abu Muhammad Jariri, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۷۱ - ذکر حسین منصور حلاج قدس الله روحه العزیز / Section 71 - Mention of Husayn Mansur Hallaj, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۷۳ - ذکر شیخ ممشاد دینوری رحمةالله علیه / Section 73 - Mention of Sheikh Mamshad Dinawari, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۷۲ - ذکر ابراهیم خواص رحمةالله علیه / Section 72 - Mention of Ibrahim Khawwas, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۷۴ - ذکر شیخ ابوبکر شبلی رحمةالله علیه / Section 74 - Mention of Sheikh Abu Bakr Shibli, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۷۵ - ذکر ابونصر سراج رحمةالله علیه / Section 75 - Mention of Abu Nasr al-Sarraj, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۷۶ - ذکر شیخ ابوالعباس قصاب رحمةالله علیه / Section 76 - Mention of Sheikh Abu'l-Abbas al-Qassab, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۷۸ - ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی / Section 78 - Mention of Sheikh Abu'l-Hasan al-Kharraqani
بخش ۷۷ - ذکر شیخ ابوعلی دقاق رحمةالله علیه / Section 77 - Mention of Sheikh Abu Ali al-Daqqaq, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۷۹ - ذکر شیخ ابراهیم شبانی / Section 79 - Mention of Sheikh Ibrahim Shabani
بخش ۸۱ - ذکر شیخ ابوحمزۀ بغدادی رحمةالله علیه / Section 81 - Mention of Sheikh Abu Hamza al-Baghdadi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۰ - ذکر ابوبکر صیدلانی رحمةالله علیه / Section 80 - Mention of Abu Bakr al-Saydalani, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۲ - ذکر شیخ ابوعمر و نجید رحمةالله علیه / Section 82 - Mention of Sheikh Abu Amr bin Najid, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۳ - ذکر شیخ ابوالحسن الصایغ رحمةالله علیه / Section 83 - Mention of Sheikh Abu'l-Hasan al-Sayegh, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۴ - ذکر شیخ ابوبکر واسطی رحمةالله علیه / Section 84 - Mention of Sheikh Abu Bakr al-Wasiti, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۶ - ذکر شیخ جعفر خلدی رحمةالله علیه / Section 86 - Mention of Sheikh Ja'far Khaldi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۵ - ذکر شیخ ابوعلی ثقفی رحمةالله علیه / Section 85 - Mention of Sheikh Abu Ali al-Thaqafi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۷ - ذکر شیخ علی رودباری رحمةالله علیه / Section 87 - Mention of Sheikh Ali Rudbari, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۹ - ذکر شیخ ابو اسحق شهریار کازرونی / Section 89 - Mention of Sheikh Abu Ishaq Shahriyar Kazaruni
بخش ۸۸ - ذکر شیخ ابوالحسن حصری رحمةالله علیه / Section 88 - Mention of Sheikh Abu'l-Hasan al-Husri, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۹۰ - ذکر ابوالعباس سیاری رحمة الله علیه / Section 90 - Mention of Abu'l-Abbas al-Sayyari, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۹۲ - ذکر ابوالقاسم نصر آبادی رحمة الله / Section 92 - Mention of Abu'l-Qasim Nasrabadi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۹۱ - ذکر شیخ ابوعثمان مغربی رحمةالله علیه / Section 91 - Mention of Sheikh Abu Usman Maghribi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۹۳ - ذکر ابوالعباس نهاوندی رحمةالله علیه / Section 93 - Mention of Abu al-Abbas Nahavandi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۹۴ - ذکر شیخ ابوسعید ابوالخیر / Section 94 - Mention of Sheikh Abu Sa'id Abu'l-Khayr
بخش ۹۵ - ذکر شیخ ابوالفضل حسن / Section 95 - Mention of Sheikh Abu'l-Fadl Hasan
بخش ۹۶ - ذکر امام محمد باقر علیه الرحمه / Section 96 - Mention of Imam Muhammad al-Baqir, May Allah Have Mercy on Him