Literary Story

بخش ۴۵ - ذکر ابوالحسین نوری قدس الله روحه العزیز / Section 45 - Mention of Abu'l-Husayn al-Nuri, May Allah Sanctify His Glorious Soul

Original content

آن مجذوب وحدت آن مسلوب عزت آن قبله انوار آن نقطه اسرار آن خویشتن کشته در درد دوری لطیف عالم ابوالحسین نوری رحمة الله علیه یگانه عهد و قدوه وقت و ظریف اهل محبت تصوف و شریف اهل محبت بود و ریاضاتی شگرفت و معاملاتی پسندیده و نکتی عالی و رموزی عجب و نظری صحیح و فراستی صادق وعشقی به کمال و شوقی بی نهایت داشت و مشایخ بر تقدیم او متفق بودند و او را امیرالقلوب گفتندی و قمرالصوفیه مرید سری سقطی بود صحبت احمد حواری یافته و از اقران جنید بود و در طریقت مجتهد بود و صاحب مذهب و از صدور علماء مشایخ بود و او را در طریقت بر اهمیتی قاطعه است و حجتی لامعه و قاعده مذهبش آنست که تصوف را بر فقر تفضل نهد ومعاملتش موافق جنید است و از نوادر طریقت او یکی آنست که صحبت ایثار حرام داند ودر صحبت ایثار حق صاحب فرماید بر حق خویش و گوید صحبت با درویشان فریضه است وعزلت ناپسندیده و ایثار صاحب بر صاحب فریضه و او را نوری از آن گفتند که چون در شب تاریک سخن گفتی نور از دهان او بیرون آمدی چنانکه خانه روشن شدی و نیز از آن نوری گفتند که به نور فراست از اسرار باطن خبردادی ونیز گفتند که او را صومعه بود در صحرا که همه شب آنجا عبادت کردی و خلق آنجا به نظاره شدندی به شب نوری دیدند که می درخشیدی و از صومعه او به بالا برمی شدی و ابومحمد مغازلی گفت: هیچکس ندیدم به عبادت نوری و در ابتدا چنان بود که هر روز بامداد از خانه بیرون آمدی که بدکان می روم و نانی چند برداشتی و درراه صدقه کردی و در مسجد شدی و نماز کردی تا نماز پیشین پس بدکان آمدی اهل خانه پنداشتندی که به دکان چیزی خورده است و اهل دکان گمان بردندی که به خانه چیزی خورده است همچنین بیست سال بدین نوع معاملت کردی که کس بر احوال اومطلع نشد.
نقل است که سالها مجاهده کردم و خود را به زندان بازداشتم و پشت بر خلایق کردم و ریاضات کشیدم راه به من گشاده نشد و با خود گفتم که چیزی می باید کرد که کار برآید و یا فرو شوم و از این نفس بر هم پس گفتم ای تن تو سالها بهواو مراد خودخوردی ودیدی و شنیدی و رفتی و گرفتی و خفتی و عیش کردی و شهوت راندی و این همه بر تو تاوان است اکنون در خانه رو تابندت برنهم و هرچه حقوق حق است در گردنت قلاده کنم اگر بر آن بمانی صاحب دولتی شوی و اگر نه باری در راه حق فرو شوی.

و گفت: در راه حق چنین کردم و من شنیده بودم که دلهاء این طایفه نازک بود هرچه ایشان بینند و شنوند سر آن بدانند و من در خود آن نمی دیدم گفتم قول انبیاء و اولیاء حق بود مگر من مجاهده برپا کردم و این خلل از من است که اینجا خلاف را راه نیست آنگه گفتم اکنون گرد خود برآیم تا بنگرم که چیست بخود فرونگرستم آفت آن بود که نفس با دل من یکی شده بود چون نفس با دل یکی شود بلا آن بود که هرچه دل تابد نفس حظ خود از وی بستاند چون چنان دیدم دانستم که از آن بر جای می ماند که هرچه از درگاه بدل می رسد نفس حظ خود می ستاند بعد از آن هرچه نفس بدان بیاسودی گرد آن نه گشتمی و چنگ در چیزی دیگر زدمی مثلا اگر او را بانماز یا روزه یا با صدقه خوش بودی یا با خلوت یا با خلق در ساختن خلاف او کردمی تا آن همه را بیرون انداختم و گامها همه بریده گشت آنگاه اسرار در من پدید می آمد پس گفتم تو که ای گفت: من در کان بی کامی ام و اکنون با مریدان بگوی که کان من کان بی کامی است و در من درکان نامرادی است آنگه بدجله رفتم و میان دو زورق بایستادم و گفتم نروم تا ماهی درشست من نیفتد آخردر افتاد چون برکشیدم گفتم الحمدلله که کار من نیک آمد برفتم و با جنید بگفتم که مرا فتوحی پدید آمد گفت: ای ابوالحسین آنکه ماهی افتاد اگر ماری بودی کرامت تو بودی لکن چو تودر میان آمدی فریب است نه کرامت که کرامت آنبود که تو در میان نباشی سبحان الله این آزادگان چه مردان بوده اند .
نقلست که چون غلام خلیل بدشمنی این طایفه برخاست و پیش خلیفه گفت: که جماعتی پدید آمده اند که سرود می گویند و رقص می کنند و کفریات می گویند و همه روز تماشا می کنند و در سردابها می روند پنهان و سخن می گویند این قومی اند از زنادقه اگر امیرالمومنین فرمان دهد به کشتن ایشان مذهب زنادقه متلاشی شود که سر همه این گروهند اگر این چیز از دست امیرالمؤمنین آید من او را ضامنم به ثوابی جزیل خلیفه در حال فرمود تا ایشان را حاضر کردند و ایشان ابوحمزه و ارقام و شبلی نوری و جنید بودند پس خلیفه فرمود تا ایشان را به قتل آرند سیاف قصد کشتن ارقام کرد نوری بجست و خود را در پیش انداخت به صدق و بجای ارقام بنشست و گفت: اول مرا به قتل آر طرب کنان و خندان سیاف گفت: ای جوانمرد هنوز وقت تو نیست و شمشیر چیزی نیست که بدان شتاب زدگی کنند نوری گفت: بناء طریقت من بر ایثار است و من اصحاب را بر ایثار می دارم و عزیزترین چیزها دردنیا زندگانی است می خواهم تا این نفسی چند در کار این برادران کنم تا عمر نز ایثار کرده باشم با آنکه یک نفس در دنیا نزدیک من دوستر ا زهزار سال آخرت ا زآنکه این سرای خدمت است و آن سرای قربت و قربت من به خدمت باشد چون این سخن بشنیدند از وی در خدمت خلیفه عرضه کردند خلیفه از انصاف وقدم صدق او تعجب آمد فرمود توقف کنید به قاضی رجوع فرمود تا در کار ایشان نظر کند قاضی گفت: بی حجتی ایشان را منع نتوان کرد پس قاضی دانست که جنید در علوم کامل است و سخن نوری شنیده بود گفت: از این دیوانه مزاج یعنی شبلی چیزی از فقه بپرسم که او جواب نتواندداد پس گفت: از بیست دینار چند زکوة باید داد شبلی گفت: بیست و نیم دینار گفت: این زکوة این چنین که نصب کرده است گفت: صدیق اکبر رضی الله عنه که چهل هزار دینار بداد و هیچ بار نگرفت گفت: این نیم دینار چیست که گفتی گفت: غرامت را که آن بیست دینار چرا نگاه داشت تانیم دینارش بباید داد پس از نوری مسئله پرسید ا زفقه در حال جواب داد قاضی خجل شد آنگاه نوری گفت: ای قاضی این همه پرسیدی و هیچ نپرسیدی که خدای را مردانند که قیام همه به دوست و حرکت و سکون همه به دوست و همه زنده بدواند و پاینده به مشاهده او اگر یک لحظه از مشاهده حق باز مانند جان از ایشان برآیدبدو خسبند و بدو خورند و بدو گیرند و بدو روند و بدو بینند و بدو شنوند و بدو باشند علم این بود نه آنکه تو پرسیدی قاضی متحیر شد و کس به خلیفه فرستاد که اگر اینها ملحد و زندیق اند من حکم کنم که در روی زمین یک موحد نیست خلیفه ایشان را بخواند و گفت: حاجت خواهید گفتند: حاجت ما آنست که ما را فراموش کنی نه به قبول خود ما را مشرف گردانی و نه برد مهجور کنی که ما را رد تو چون قبول تست و قبول تو چون رد تو است خلیفه بسیار بگریست و ایشان را به کرامتی تمام روانه کرد.

نقلست که نوری یک روز مردی را دید درنماز که با محاسن حرکتی می کرد گفت: دست از محاسن حق بدار این سخن به خلیفه رسانیدند و فقها اجماع کردند که او بدین سخن کافر شد او را پیش خلیفه بردند خلیفه گفت: این سخن تو گفتی گفت: بلی گفت: چرا گفتی گفت: بنده از آن کیست گفت: از آن خدای گفت: محاسن از آن که بود گفت: از آن کسی که بنده آن او بودپس خلیفه گفت: الحمدلله که خدای مرا از قتل او نگاه داشت.
و گفت: چهل سالست تا میان من و میان دل جداکرده اند که درین چهل سال هیچ آرزو نبود و بهیچ چیز شهوتم نبود و هیچ چیز در دلم نیکو ننمود و این از آن وقت باز بود که خدای را بشناختم.

و گفت: نوری درخشان دیدم در غیب پیوسته در وی نظر می کردم تا وقتی که من همه آن نور شدم.
و گفت: وقتی از خدای تعالی درخواستم که مرا حالتی دایم دهد هاتفی آواز داد که ای ابوالحسین بر دایم صبر نتواند کرد الا دائم.

نقلست که جنید یک روز پیش نوری شد نوری در پیش جنید به تظلم در خاک افتاد و گفت: حرب من سخت شده است و طاقتم نماند سی سالست که چون او پدید می آید من گم می شوم و چون من پدید می آیم او غایب میشود و حضور او در غیبت من است هر چند زاری می کنم می گوید یا من باشم یا تو جنید اصحاب را گفت: بنگرید کسی را که درمانده و ممتحن و متحیر حق تعالی است پس جنید گفت: چنان باید که اگر پرده شود بتو و اگر آشکارا شود بتو تو نباشی و خود همه او بود.
نقلست که جمعی پیش جنید آمدند و گفتند چند شبانروز است تا نوری بیک خشت می گردد و می گوید الله الله و هیچ طعام و شراب نخورده است و نخفته و نمازها بوقت می گزارد و آداب نماز بجای می آورد اصحاب جنید گفتند او هشیار است و فانی نیست از آنکه اوقات نماز نگاه می دارد و آداب بجای آوردن می شناسد پس این تکلف است نه فنا که فانی از هیچ چیز خبر ندارد جنید گفت: چنین نیست که شما می گوئید که آنها که در وجد باشند محفوظ باشند پس خدای ایشان را نگاه دارد از آنکه وقت خدمت از خدمت محروم مانند پس جنید پیش نوری آمد و گفت: یا ابوالحسین اگردانی که با او خروش سود می دارد تا من نیز در خروش آیم و اگر دانی که رضا به تسلیم کن تادلت فارغ شود نوری در حال از خروش باز ایستاد و گفت: نیکومعلما که توئی ما را.

نقل است که شبلی مجلس می گفت: نوری بیامد و بر کنارهٔ بایستاد و گفت: السلام علیک یا ابابکر شبلی گفت: و علیک السلام یا امیرالقلوب گفت: حق تعالی راضی نبود از عالمی در علم گفتن که آنرا در عمل نیارد اگر تو در عملی جاه نگاه دار و اگر نه فرود آی شبلی نگاه کرد و خود را راست نیافت فرود آمد و چهار ماه در خانه بنشست که بیرون نیامد خلق جمع شدند و اورا بیرون آوردند و بر منبر کردند نوری خبر یافت بیامد و گفت: یا ابابکر تو بر ایشان پوشیده کردی لاجرم بر منبرت نشاندند و من نصحیت کردم مرا بسنگ براندند و بمزبلها انداختند گفت: یا امیرالقلوب نصیحت تو چه بود و پوشیده کردن من چه بود گفت: نصیحت من آن بود که رها کردم خلق خدای را به خدای و پوشیده کردن من چه بود گفت: نصیحت من آن بود که رها کردم خلق خدای را به خدای و پوشیده کردن تو آن بود که حجاب شدی میان خدای وخلق و تو کیستی که میان خدای و خلق خدا واسطه باشی پس نمی بینیم تو را الا فضول.
نقلست که جوانی پای برهنه از اصفهان به عزم زیارت نوری بیرون آمد چون نزدیک رسیدنوری مریدی را فرمود تا یک فرسنگ راه بجاروب برفت وگفت: که جوانی می آید که این حدیث بر وی تافته است چون برسید نوری گفت: از کجا می آئی گفت: از اصفهان و ملک اصفهان آن جوان را کوشکی وهزار دینار اسباب و کنیزکی به هزار دینار می داد که از آنجا مرو پس نوری گفت: اگر ملک اصفهان تو را کوشکی و کنیزکی و هزار دینار می داد و هزار دینار اسباب دادی که از آنجا مرو و تو این طلب را با آن مقابله کردی جوان در حال فریاد برآورد که مرا مزن نوری گفت: اگر حق تعالی هژده هزار عالم بر طبقی نهد و در پیش مریدی نهد و او در آن نگرد مسلمش نبود که حدیث خدای کند.

نقلست که نوری با یکی نشسته بود و هر دو زار می گریستند چون آنکس برفت نوری روی به یاران کرد و گفت: دانستید که آن شخص که بود گفتند نه گفت: ابلیس بود حکایت خدمات خود می کرد و افسانه روزگار خود می گفت. و از درد فراق می نالید و چنانکه دیدید می گریست من نیز می گریستم جعفر خلدی گفت: نوری در خلوت مناجات می کرد من گوش داشتم که تا چه می گوید گفت: بار خدایا اهل دوزخ را عذاب کنی جمله آفریده تواند به علم و قدرت و ارادت قدیم و اگر هر آینه دوزخ را از مردم پرخواهی کرد قادری بر آنگه دوزخ از من پرکنی و ایشان را به بهشت ببری جعفر گفت: من متحیر شدم آنگاه به خواب دیدم که یکی بیامدی و گفتی که خدای فرموده است که ابوالحسین را بگوی که ما ترا بدان تعظیم و شفقت بخشیدم.
نقلست که گفت: شبی طواف گاه خالی یافتم طواف می کردم و هر بار که به حجرالاسود می رسیدم، دعا می کردم و می گفتم اللهم ارزقنی حالا و صفة لا التغیر منه باری خدایا مرا حالی و صفتی روزی کن که از آن نگردم یک روز از میان کعبه آوازی شنیدم که یا ابوالحسین می خواهی که با ما برابری کنی مائیم که از صفت خود برنگردیم اما بندگان گردان داریم تا ربوبیت از عبودیت پیدا گردد مائیم که بر یک صفتیم صفت آدمی گردان است.

شبلی گوید پیش نوری شدم او را دیدم به مراقبت نشسته که موئی بر تن او حرکت نمی کرد گفتم مراقبتی چنین نیکو از که آموختی گفت: از گربه که بر سوراخ موش بود و او از من بسیار ساکن تر بود.
نقلست که شبی اهل قادسیه شنیدند که دوستی از دوستان خدای خود را در وادی شیران باز داشته است او را دریابید خلق جمله بیرون آمدند و بوادی سباع رفتند دیدند نوری را که گوری فرو برده بود ودر آنجا نشسته و گرد بر گرد او شیران نشسته شفاعت کردند و او را به قادسیه آوردند پس از آن حال سئوال کردند گفت: مدتی بود تا چیزی نخورده بودم و درین بادیه بودم چون خرمابن بدیدم رطب آرزو کردم گفتم هنوز جای آرزو مانده است در من درین وادی فروآیم تا شیرانت بدرند تا بیش خرما آرزو نکند.

نقلست که گفت: روزی در آب غسل می کردم دزدی جامه من ببرد هنوز از آب بیرون نیامده بودم که باز آورد دست او خشک شده بود گفتم الهی چون جامه بازآورد دست او بازده در حال نیک شد.
پرسیدند که خدای تعالی با تو چه کند گفت: چون من به گرمابه روم جامه من نگاه دارد که روزی به گرمابه رفتم یکی جامه من ببرد گفتم خداوندا جامه من بازده در حال آن مرد بیامد وجامه باز آورد و عذر خواست.

نقلست که در بازار نخاسان بغداد آتش افتاد و خلق بسیار بسوختند بر یک دکان دو غلام بچه رومی بودند سخت با جمال و آتش گرد ایشان فرو گرفته بود و خداوند غلام می گفت: که هر که ایشان را بیرون آرد هزار دینار مغربی بدهم هیچکس را زهره نبود که گرد آن بگردد ناگاه نوری برسید آن دو غلام بچه را دید که فریاد می کردند گفت: بسم الله الرحمن الرحیم و پای در نهاد و هردو را به سلامت بیرون آورد خداوند غلام هزار دینار مغربی پیش نوری نهاد نوری گفت: بردار و خدای را شکر کن که این مرتبه که بما داده اند بنا گرفتن داده اند که ما دنیا را به آخرت بدل کرده ایم.
نقلست که خادمه داشت زیتونه نام گفت: روزی نان و شیر پیش نوری بردم و او آتش بدست گردانیده بود انگشتان او سیاه شده هم چنان ناشسته نان می خورد گفتم بی هنجار مردی است در حال زنی بیامد و مرا بگرفت که رزمه جامه من بردهٔ و مرا پیش امیر بردند نوری بیامد و کس امیر را گفت: او رامرنجان که جامه اینک می آرند نگاه کردند کنیزکی می آمد ورزمه جامه می آورد پس من خلاص یافتم شیخ مرا گفت: دگرگوئی که بی هنجار مردی است زیتونه گفت: توبه کردم.

نقلست که نوری می گذشت یکی را دید که بار افتاده و خرش مرده و او زار می گریست نوری پای بر خر زد و گفت: برخیز چه جای خفتن است حالی بر خاست مردبار برنهاد و برفت.
نقلست که نوری بیمار شد جنید به عیادت او آمد و گل و میوه آورد بعد از مدتی جنید بیمار شد نوری با اصحاب بعیادت آمد پس با یاران گفت: که هر کس از این بیماری جنید چیزی برگیرید تا او صحت یابد گفتند برگرفتیم جنید حالی برخاست نوری گفت: این نوبت که به عیادت آئی چنین آی نه چنان که گل و میوه آری.

نوری گفت: پیری دیدم ضعیف و بی قوت که به تازیانه می زدند و او صبر می کرد پس به زندان بردند من پیش او رفتم و گفتم تو چنین ضعف و بی قوت چگونه صبر کردی بر آن تازیانه گفت: ای فرزند به همت بلا توان کشید نه بجسم گفتم پیش تو صبر چیست گفت: آنکه در بلا آمدن همچنان بود که از بلا بیرون شدن.
نقلست که از نوری سئوال کردند که راه به معرفت چون است گفت هفت دریا است از نار و نور چون هر هفت را گذاره کردی آنگاه لقمهٔ گردی در حلق او چنانکه اولین و آخرین را بیک لقمه فرو بردی.

نقلست که یکی از اصحاب بوحمزه را گفت: و بوحمزه اشارت به قرب کردی گفت: او را بگوی که نوری سلام می رساند و می گوید قرب قرب در آنچه ما در آنیم بعد بعد بود.
و سؤال کردند از عبودیت گفت: مشاهده ربوبیت است.

و گفتند آدمی که مستحق آن شود که خلق را سخن گوید گفت: وقتی که از خدای فهم کند و اگر از خدای فهم نمی کند بلای او در عباد الله و بلاد الله عام بود.
سئوال کردند از اشارت گفت: اشارت مستغنی است از عبارت و یافتن اشارت بحق استغراق سرایر است از عبارت صدق.

سئوال کردند از وجد گفت: بخدای که ممتنع است زبان از نعمت حقیقت او و گنگ است بلاغت ادیب از وصف جوهر او که کار وجد از بزرگترین کارها است و هیچ دردی نیست دردمندتر از معالجه وجد.
و گفت: وجد زبانه ایست که در سرنجنبد و از شوق پدید آید که اندامها بجنبش آید یا از شادی یا از اندوه.

گفتند دلیل چیست به خدای گفت: خدای گفتند پس حال عقل چیست گفت: عقل عاجزی است وعاجز دلالت نتوان کرد جز بر عاجزی که مثل او بود.
وگفت: راه مسلمانی بر خلق بسته است تا سر بر خط رسول علیه السلام ننهند گشاده نشود.

و گفت: صوفیان آن قوم اند که جان ایشان از کدورت بشریت آزاد گشته است و از آفت نفس صافی شده و از هوا خلاص یافته تا در صف اول و درجه اعلی با حق بیارامیده اند و از غیر او رمیده نه ملک بودند و نه مملوک.
و گفت: صوفی آن بود که هیچ چیز در بند او نبود و او در بند هیچ چیز نشود.

و گفت: تصوف نه رسوم است ونه علوم لیکن اخلاقی است یعنی اگر رسم بودی به مجاهده بدست آمدی و اگر علم بودی به تعلم حاصل شدی بلکه اخلاقی است که تحلقوا باخلاق الله بخلق خدای بیرون آمدن نه برسوم دست دهد و نه بعلوم.
و گفت: تصوف آزادی است و جوانمردی و ترک تکلف و سخاوت.

و گفت: تصوف ترک جمله نصیبهاء نفس است برای نصیب حق.
و گفت: تصوف دشمنی دنیا است و دوستی مولی.

نقلست که روزی نابینائی الله الله می گفت. نوری پیش او رفت و گفت: تو او را چه دانی و اگر بدان زنده مانی این بگفت: و بیهوش شد و از آن شوق به صحرا افتاد و در نیستانی نو دروده و آن نی در پای و پهلوی او می رفت و خون روان می شد و از هر قطره خون الله الله پدید می آمد بونصر سراج گوید چون او را از آنجا با خانه آوردند گفتند بگوی لااله الا الله گفت: آخرهم آنجا می روم و در آن وفات می کرد جنید گفت: تا نوری وفات کرد هیچ کس در حقیقت صدق سخن نگفت: که صدیق زمانه او بود رحمةالله علیه.

English translation

That one attracted to Unity, that one deprived of self-glory, that cynosure of lights, that point of secrets, that one slain by the pain of separation, the subtle one of the world, Abu'l-Husayn al-Nuri, may Allah have mercy upon him, was unique in his era, the exemplar of his time, the refined one among the people of love, and the noble one among the people of love. He practiced severe self-mortifications, had commendable dealings, sublime subtleties, marvelous mysteries, correct vision, truthful intuition, perfect love, and infinite yearning. The spiritual guides agreed on prioritizing him, and they called him the Commander of Hearts and the Moon of the Sufis. He was a disciple of Sari al-Saqati, had associated with Ahmad al-Hawari, was a peer of Junayd, was an independent legal interpreter (mujtahid) of the Path and the founder of a school of thought, and was among the chief scholars of the masters. In the Path, he holds decisive importance and a shining proof, and the principle of his doctrine was that he preferred Sufism over poverty, and his conduct agreed with Junayd. One of the rare points of his path was that he considered the companionship of self-interest to be forbidden, and in companionship, he commanded preferring the rights of the companion over one's own rights. He said: 'Companionship with the dervishes is an obligation, and seclusion is objectionable, and the altruism of a companion toward a companion is an obligation.'

He was called Nuri (luminous) because when he spoke in a dark night, light would emanate from his mouth so that the house would become bright. He was also called Nuri because, through the light of intuition, he gave news of the secrets of the inner self. It was also said that he had a hermitage in the desert where he worshipped all night, and people would go there to watch; at night, they saw a light shining and ascending upward from his hermitage. Abu Muhammad al-Mughazili said: 'I have seen no one compare to Nuri in worship.' At the beginning, it was such that every day at dawn he would leave the house saying, 'I am going to the shop,' and he would take a few loaves of bread, give them away as charity on the way, enter the mosque, and pray until the noon prayer, then go to the shop. His family thought he had eaten something at the shop, and the shopkeepers assumed he had eaten something at home. For twenty years, he practiced this way of dealing without anyone becoming aware of his state.

It is related that he said: 'For years I struggled, imprisoned myself, turned my back on creation, and endured self-mortifications, but the way was not opened to me. I said to myself: 'I must do something so that the work succeeds, or I perish and be freed from this lower self.' So I said: 'O body, for years you ate, saw, heard, walked, grasped, slept, enjoyed, and pursued your desires, and all of this is a debt upon you. Now, enter the house so that I may bind you, and place whatever are the rights of God as a collar around your neck. If you remain steadfast in that, you will become a possessor of fortune, and if not, at least you will perish in the path of God.'

'And I did so in the path of God. I had heard that the hearts of this group are delicate; whatever they see and hear, they know its secret. But I did not see that in myself. I said: 'The words of the prophets and saints are true, but perhaps I did not establish my struggle properly, and this defect is from me, for there is no room for falsehood here.' Then I said: 'Now I will search around myself to see what it is.' I looked into myself; the affliction was that the lower self (nafs) had become one with my heart. When the lower self becomes one with the heart, the calamity is that whatever light the heart receives, the lower self takes its own pleasure from it. When I saw this, I realized that I was stuck because whatever reached the heart from the Divine court, the lower self took its share of pleasure. After that, whatever gave comfort to the lower self, I did not go near it, and I clung to something else. For example, if it was pleased with prayer, fasting, charity, solitude, or interacting with people, I would act contrary to it until I cast all of those out, and all steps were cut off. Then, secrets began to appear in me. I said: 'Who are you?' It said: 'I am in the mine of joylessness.' And now tell the disciples that my mine is the mine of joylessness, and the door to me is in the mine of frustration. Then I went to the Tigris and stood between two boats and said: 'I will not leave until a fish falls into my hook.' Finally, one fell in. When I pulled it up, I said: 'Praise be to Allah, my work has succeeded.' I went and told Junayd: 'An opening has occurred for me.' He said: 'O Abu'l-Husayn, if that which was caught had been a snake, it would have been your miracle (karamah). But since you came in between, it is a deception and not a miracle, for a miracle is when you are not in between.' Glory be to Allah, what men these free souls were!'

It is related that when Ghulam Khalil rose in enmity against this group, he went to the Caliph and said: 'A group has appeared who sing, dance, speak heresies, spend all day in amusement, go into secret cellars, and speak. These are a group of heretics (zanadiqa). If the Commander of the Faithful commands their execution, the sect of the heretics will be dismantled, for they are the heads of this entire group. If this comes from the hand of the Commander of the Faithful, I guarantee him a great reward.' The Caliph immediately ordered them to be brought. They were Abu Hamzah, Raqam, Shibli, Nuri, and Junayd. Then the Caliph ordered them to be executed. The executioner intended to kill Raqam. Nuri leaped forward and threw himself in front with sincerity, sitting in Raqam's place, and said: 'Kill me first, joyfully and laughing.' The executioner said: 'O chivalrous youth, it is not yet your time, and the sword is not something to be hasty with.' Nuri said: 'The foundation of my path is on altruism, and I urge my companions to altruism. The most precious of things in this world is life; I want to spend these few breaths for these brothers so that I will have sacrificed my life for them. Moreover, one breath in this world is dearer to me than a thousand years in the hereafter, because this world is the abode of service, and that is the abode of proximity, and my proximity is through service.'

When they heard these words from him, they presented them to the Caliph. The Caliph was astonished by his justice and sincere footing, and ordered to suspend the execution, referring them to the judge (qadi) to look into their matter. The judge said: 'Without proof, they cannot be banned.' The judge knew that Junayd was perfect in the sciences and had heard Nuri's speech. He said: 'I will ask this madman (meaning Shibli) something about jurisprudence (fiqh) that he will not be able to answer.' So he asked: 'How much alms (zakat) must be paid on twenty dinars?' Shibli said: 'Twenty and a half dinars.' The judge said: 'Who has established such alms?' Shibli said: 'The Greatest Truthful One (Abu Bakr al-Siddiq), may Allah be pleased with him, who gave forty thousand dinars and kept nothing.' The judge asked: 'What is this half dinar you mentioned?' Shibli said: 'As a penalty for why he kept those twenty dinars in the first place, he must pay half a dinar.' Then he asked Nuri a question about jurisprudence, and he answered immediately. The judge was embarrassed. Then Nuri said: 'O judge, you asked all of this, but you did not ask about the fact that God has men whose standing is entirely by Him, whose movement and rest are entirely by Him, who are all alive through Him, and established by His contemplation. If they are kept away from the contemplation of God for a single moment, their souls depart from them. By Him they sleep, by Him they eat, by Him they grasp, by Him they walk, by Him they see, by Him they hear, and by Him they exist. This is the true science, not what you asked.' The judge was astounded and sent someone to the Caliph saying: 'If these are heretics and apostates, I decree that there is not a single monotheist on the face of the earth.' The Caliph summoned them and said: 'Ask for your need.' They said: 'Our need is that you forget us, neither honoring us with your acceptance nor abandoning us with your rejection, for to us your rejection is like your acceptance, and your acceptance is like your rejection.' The Caliph wept bitterly and dismissed them with great honor.

It is related that one day Nuri saw a man in prayer who was playing with his beard (mahasin). Nuri said: 'Keep your hands off the beard of the Truth (God).' This statement was reported to the Caliph, and the jurists reached a consensus that he became an infidel because of this statement. They brought him before the Caliph. The Caliph said: 'Did you say this?' He said: 'Yes.' The Caliph asked: 'Why did you say it?' He said: 'To whom does the servant belong?' The Caliph said: 'To God.' Nuri said: 'To whom does the beard belong?' He said: 'To the one to whom the servant belongs.' Then the Caliph said: 'Praise be to God, Who preserved me from killing him.' And he (Nuri) said: 'It has been forty years since a separation was made between me and my heart, such that in these forty years I have had no desire, no lust for anything, and nothing seemed good in my heart, and this began from the time...'

0

1

Updated 2026-07-02

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related