Literary Story

بخش ۱۰ - ذکر فضیل عیاض رحمة الله علیه / Section 10 - Mention of Fudayl ibn Iyad, May Allah Have Mercy on Him

Original content

آن مقدم تایبان، آن معظم نایبان، آن آفتاب کرم و احسان، آن دریای ورع و عرفان، آن از دو کون کرده اعراض، {پیر وقت} فضیل بن عیاض -رحمه الله علیه- از کبار مشایخ بود، و عیار طریقت و ستوده ی اقران، و مرجع قوم. و در ریاضات و کرامات شانی رفیع داشت و در ورع و معرفت بی همتا بود.
و اول حال او چنان بود که: در میان بیابان مرو و باورد، خیمه زده بود، و پلاسی پوشیده، و کلاهی پشمین بر سر، و تسبیح درگردن افکنده. و یاران بسیار داشت، همه دزدان و راهزن. هر مال که پیش او بردندی، او قسمت کردی. که مهتر ایشان بود. آنچه خواستی، نصیب خود برداشتی. و هرگز از جماعت دست نداشتی. و هر خدمتگاری که خدمت جماعت نکردی، او را دور کردی.

تا روزی کاروانی عظیم می آمد. و آواز دزد شنیدند. خواجه یی در میان کاروان، نقدی که داشت برگرفت و گفت: در جایی پنهان کنم {تا} اگر کاروان بزنند، باری این نقد بماند.
در بیابان فرو رفت. خیمه ئی دید، در وی پلاس پوشی نشسته. زر به وی سپرد. گفت: «در خیمه رو و در گوشه یی بنه».

بنهاد و بازگشت. چون باز کاروان رسید، دزدان راه زده بودند و جمله مالها برده. آن مرد، رختی که باقی بود با هم آورد؛ پس قصد آن خیمه کرد. چون آن جا رسید، دزدان را دید که مال قسمت می کردند. گفت: «آه! من مال به دزدان سپرده بودم». خواست که باز گردد،
فضیل او را بدید. آواز داد که «بیا». آنجا رفت. گفت: «چه کار داری؟». گفت: «جهت امانت آمده ام».

گفت: «همان جا که نهاده ای، بردار».
برفت و برداشت. یاران، فضیل را گفتند: «ما در این کاروان هیچ نقد نیافتیم و تو چندین نقد باز می دهی؟»

فضیل گفت: «او به من گمان نیکو برد و من نیز به خدای -تعالی- گمان نیکو می برم. من گمان او راست کردم تا باشد که خدای -تعالی- گمان من نیز راست کند».
نقل است که در ابتدا به زنی عاشق شده بود. هرچه از راهزنی به دست آوردی، به وی فرستادی. و گاه گاه پیش او رفتی و در هوس او گریستی. تا شبی کاروانی می گذشت. در میان کاروان یکی این آیت می خواند:

الم یأن للذین آمنوا، ان تخشع قلوبهم لذکر الله؟ -آیا وقت نیامد که این دل، خفتة شما بیدار گردد؟-
چون تیری بود که بر دل فضیل آمد. گفت: «آمد! آمد! و نیز از وقت گذشت».

سرآسیمه و خجل و بی قرار، روی به خرابه یی نهاد. جمعی کاروانیان فرود آمده بودند. خواستند که بروند.
بعضی گفتند: چون رویم؟ که فضیل بر راه است.

فضیل گفت: «بشارت شما را که او دیگر توبه کرد. و از شما می گریزد چنان که شما از وی می گریزید».
پس می رفت و می گریست و خصم خشنود می کرد. تا درباورد جهودی بود که به هیچ نوع خشنود نمی شد. پس جهود با یاران خود گفت: «وقت است که بر محمدیان استخفاف کنیم».

پس گفت: «اگر خواهی که تو را بحل کنم، آن تل ریگ که فلان جای است، بردار و هامون گردان».
و آن تل به غایت بزرگ بود. فضیل شب و روز آن را می کشید. تا سحرگاهی بادی درآمد و آن تل ریگ را ناچیز کرد. جهود چون چنان دید، گفت: «سوگند خورده ام که تا مال ندهی، تو را بحل نکنم. اکنون زیر بالین من زر است، بردار و به من ده تا تو را بحل کنم».

فضیل دست در زیر بالین او کرد و زر بیرون آورد و به جهود داد. جهوت گفت: «اول اسلام عرضه کن».
فضیل گفت: «این چه حال است؟». گفت: «در تورات خوانده بودم که هرکه توبه ی او درست بود، خاک در دست او زر شود. من امتحان کردم. و زیر بالین من خاک بود. چون به دست تو زر شد، دانستم که توبه ی تو صدق است، و دین تو حق». پس جهود ایمان آورد.

نقل است که فضیل یکی را گفت: «از بهر خدا مرا بند کن و پیش سلطان بر -که بر من حد بسیار است- تا بر من حد راند».
چنان کرد و پیش سلطان برد. سلطان چون بر سیمای او نظر کرد، او را به اعزاز به خانه فرستاد. چون به در خانه رسید، بنالید. عیال فضیل گفت: «مگر زخم خورده است که می نالد».

فضیل گفت: «بلی! زخمی عظیم خورده است.»
گفت: «بر کجا؟».

گفت: «بر جان و جگر».
پس زن را گفت: «من عزم خانه ی خدا دارم، اگر خواهی پای تو بگشایم»

زن گفت: «معاذالله! من هرگز از تو جدا نشوم. و هر کجا باشی، تو را خدمت کنم».
پس به مکه رفتند با هم. و حق -تعالی- راه به ایشان آسان کرد. و آنجا مجاور شدند و بعضی اولیاء را دریافتند. و با امام ابوحنیفه -رحمه الله علیه- صحبت داشت و از وی علم گرفت.

روایات عالی داشت و ریاضات نیکو. و در مکه سخن بر وی گشاده شد. و مکیان پیش او می رفتند و فضیل ایشان را وعظ گفتی. تا حال او چنان شد که: خویشان او از باورد به دیدن او آمدند، به مکه. و ایشان را راه نداد. و ایشان باز نمی گشتند.
فضیل بر بام کعبه آمد و گفت: «زهی مردمان غافل! خدای -عز و جل- شما را عقل دهاد و به کاری مشغول کناد».

همه از پای در افتادند {و گریان شدند} و عاقبت روی به خراسان نهادند و او از بام کعبه فرو نیامد.
نقل است که هارون الرشید، فضل برمکی را گفت: «مرا پیش مردی بر که دلم از این طمطراق گرفته است، تا بیاسایم».

فضل برمکی او را به در خانه ی سفیان عیینه برد و آواز داد. سفیان گفت: «کیست؟».
گفت: «امیرالمومنین».

گفت: «چرا مرا خبر نکردید تا من به خدمت آمدمی؟».
هارون چون این بشنید، گفت: »این آن مرد نیست که من می طلبم».

سفیان عیینه گفت: «ای امیر المومنین! چنین مرد که تو می طلبی، فضیل عیاض است».
به در خانه ی فضیل عیاض رفتند. و او این آیت می خواند: ام حسب الذین اجترحوا السیئات، ان نجعلهم کالذین آمنوا و {عملوا الصالحات}؟

هارون گفت: «اگر پند می طلبیم، این قدر کفایت است» -و معنی آیت آن است که: پنداشتند کسانی که بدکرداری کردند، که ما ایشان را برابر کنیم با کسانی که نیکوکاری کردند، {و ایمان آوردند}؟-
پس دربزدند. فضیل گفت: «کیست؟».

گفتند: «امیر المومنین».
گفت: «امیرالمومنین پیش من چه کار دارد؟ و مرا با او چه کار؟ که مرا مشغول می دارد».

فضل برمکی گفت: «طاعت اولوالامر واجب است. اکنون به دستوری درآییم یا به حکم؟».
گفت: «دستوری نیست. اگر به حکم می آیید، شما دانید».

هارون در آمد. فضیل چراغ بنشاند تا روی هارون را نباید دید. هارون دست برد. ناگاه بر دست فضیل آمد. فضیل گفت: «چه نرم دستی است، اگر از آتش دوزخ خلاص یابد».
این بگفت و در نماز ایستاد. هارون در گریه آمد. گفت: «آخر سخنی بگو».

فضیل چون سلام بازداد گفت: پدرت عم مصطفی -علیه الصلوه و السلام- از وی درخواست کرد که: «مرا بر قومی امیر گردان».
گفت: «یا عم! یک نفس تو را بر تو امیر کردم»

-یعنی {یک} نفس تو در طاعت خدای -عز و جل- بهتر از آن که هزار سال خلق تو را -لان الامارة یوم القیامة ندامة- هارون گفت: «زیاده کن».
گفت: چون عمربن عبدالعزیز {را} -رحمه الله علیه- به خلافت بنشاندند، سالم بن عبدالله و رجاء بن حیوة و محمد بن کعب را بخواند. و گفت: «من مبتلا شدم در این کار. تدبیر من چیست؟».

یکی گفت: «اگر خواهی که فردا تو را از عذاب نجات بود، پیران مسلمانان را پدر خود دان، و جوانان را برادر دان و کودکان {را} چون فرزند، و زنان {را} چون مادر و خواهر.
هارون گفت: «زیادت کن».

گفت: «دیار اسلام چون خانه ی تو ست و اهل آن خانه، عیال تو. و معاملت با ایشان چنان کن که با پدر و برادر و فرزند. زر اباک، و احسن اخاک، واکرم علی ولدک» -یعنی: زیارت کن پدر را و نیکویی کن با برادران و کرم کن با فرزندان-
پس گفت: «می ترسم از روی خوبت که به آتش دوزخ مبتلا شود و زشت گردد.

کم من وجه صبیح فی النار یصیح
و کم من امیر هناک اسیر

گفت: «زیادت کن». گفت: «بترس از خدای، و جواب خدای -عز و جل- را هشیار باش، که روز قیامت، حق -تعالی- از یک یک مسلمانان باز پرسد و انصاف هر یک بطلبد. اگر شبی پیرزنی در خانه، بی نوا خفته باشد، فردا دامن تو بگیرد و بر تو خصمی کند.
هارون از گریه بیهوش گشت. فضل برمکی گفت: «یا فضیل! بس که امیرالمومنین را هلاک کردی». فضیل گفت: «ای هامان خاموش! که تو و قوم تو او را هلاک کردی نه من».

هارون را بدین، گریه زیادت شد. آنگه با فضل برمکی گفت که: «تو را هامان از آن گفت، که مرا فرعون می داند».
پس هارون گفت: «تو را وام است؟». گفت: «آری هست: وام خداوند است بر من. و آن طاعت است. که اگر مرا بدآن بگیرد، وای بر من!».

هارون گفت: «من وام خلق می گویم».
گفت: «الحمدالله، که مرا از وی نعمت بسیار است و هیچ گله ئی ندارم تا با خلق بگویم».

پس هارون مهری به هزار دینار پیش او بنهاد که «این حلال است و از میراث مادر است».
فضیل گفت: «این پندهای من تو را هیچ سود نداشت. و هم اینجا ظلم آغاز کردی و بیدادگری پیش گرفتی.

من تو را به نجات می خوانم و تو مرا به گرانباری. من می گویم: آنچه داری به خداوندان باز ده، تو به دیگری -که نمی باید داد- می دهی. سخن مرا فایده ئی نیست».
این بگفت و از پیش هارون برخاست و در بر هم زد. هارون بیرون آمد و گفت: «آه! او خود چه مردی است؟ مرد به حقیقت فضیل است».

نقل است که وقتی فرزند خرد خود را در کنار گرفت. و می نواخت، چنان که عادت پدران باشد. کودک گفت: «ای پدر! مرا دوست داری؟». گفت: «دارم».
گفت: «خدای را دوست داری؟».

گفت: «دارم».
گفت: «چند دل داری؟».

گفت: «یک دل!».
گفت: « به یک دل، دو دوست توانی داشت؟»

فضیل دانست که این سخن از کجا{ست}، و از غیرت حق -تعالی- تعریفی است، به حقیقت. دست بر سر می زد و کودک را بینداخت و به حق مشغول گشت و می گفت: «نعم الواعظ انت یا بنی» -نیکو واعظی تو ای پسرک!-
نقل است که روزی به عرفات ایستاده بود و در خلق نظاره می کرد و تضرع و زاری خلایق می شنید. گفت: «سبحان الله، اگر چندین خلایق نزدیک شخصی روند، و از وی دانگی زر خواهند، ایشان را نا امید نگرداند.

بر تو که خداوند کریم غفاری، آمرزش ایشان آسانتر است از دانگی زر بر آن مرد. و تو اکرم الاکرمینی، آمین آن است که همه را بیامرزی».
نقل است که در شبانه ی عرفات از او پرسیدند که «حال این خلایق چون می بینی؟».

گفت: «آمرزیده اندی، اگر فضیل در میان ایشان نبودی».
و پرسیدند که «چون است که خایفان را نمی بینیم؟»

گفت: «اگر خایف بودی، ایشان بر شما پوشیده نبودندی. که خایف را نبیند، مگر خایف. و ماتم زده را نبیند، مگر ماتم زده».
گفتند: «مرد چه وقت در دوستی به غایت رسد؟». گفت: «چون منع و عطا، پیش او یکسان بود».

گفتند: «چه گویی در مردی که می خواهد که لبیک گوید، و از بیم لالبیک نیارد؟»
گفت: «امیدوارم که هرکه چنین کند و خود را چنین داند، هیچ لبیک گوی برابر او نبود».

نقل است که پرسیدند از او که: «اصل دین چیست؟».
گفت: «عقل».

گفتند: «اصل عقل چیست؟».
گفت» «حلم».

گفتند: «{اصل} حلم چیست؟».
گفت: «صبر».

امام احمد حنبل گفت: از فضیل شنیدم -رحمهما الله- که: «هرکه ریاست جست، خوار شد»
گفتم: «مرا وصیتی کن».

گفت: «تبع باش، متبوع مباش». گفتم: «این پسندیده است».
بشر حافی گفت: از او پرسیدم که: «زهد بهتر یا رضا؟»

گفت: «رضا. از آن که راضی، هیچ منزلتی طلب نکند بالای منزلت خویش».
نقل است که سفیان ثوری گفت: شبی پیش او رفتم و آیات و اخبار و آثار می گفتیم. و گفتم: مبارک شبی که امشب بود، و ستوده صحبتی که بود! همانا صحبت چنین، بهتر از وحدت».

فضیل گفت: «بد شبی بود امشب، و تباه صحبتی که دوش بود».
گفتم: «چرا؟»

گفت: «از آن که تو همه شب در بند آن بودی تا چیزی گویی که مرا خوش آید {و من در بند آن بودم که جوابی گویم تا تو را خوش آید} و هر دو به سخن یکدیگر مشغول بودیم. و از خدای -عز و جل- باز ماندیم. پس تنهایی بهتر و مناجات با حق».
نقل است که عبدالله بن مبارک را دید که پیش او می رفت. فضیل گفت: «از آنجا که رسیده ای بازگرد و الا من باز می گردم. می آیی که مشتی سخن بر من پیمایی و من بر تو پیمایم؟».

نقل است که مردی به زیارت فضیل آمد. گفت: «به چه کار آمده ای؟»
گفت: «تا از تو آسایشی یابم و موانستی».

گفت: «به خدا، که این به وحشت نزدیک است. نیامده ای الا بدان که مرا بفریبی به دروغ، و من تو را بفریبم به دروغ. هم از آن جا باز گرد».
گفت: «می خواهم تا بیمار شوم، تا به نماز جماعت نباید رفت و نزد خلق نباید رفت و خلق را نباید دید».

گفت: «اگر توانی جایی ساکن شوی که کس شما را نبیند و شما کس را نبینید که عظیم نیکو بود».
گفت: «منتی عظیم قبول کردم از کسی که بگذرد بر من، و بر من سلام نکند، و چون بیمار شوم به عیادت من نیاید».

گفت: «چون شب درآید، شاد شوم که مرا خلوتی بود بی تفرقه. و چون صبح آید اندوهگن شوم از کراهیت دیدار خلق، که نباید که درآیند و مرا تشویش دهند».
گفت: «هرکه را تنها وحشت بود و به خلق انس گیرد، از سلامت دور بود».

گفت: «هر که سخن، از عمل خود گوید، سخنش اندک بود. مگر در آنچه او را به کار آید».
گفت: «هرکه از خدای -عز و جل- ترسد، زبان او گنگ بود».

گفت: «چون حق -تعالی- بنده یی را دوست دارد، اندوهش بسیار دهد. و چون دشمن دارد، دنیا را بر وی فراخ کند.
اگر غمگینی در میان امتی بگرید، جمله ی آن امت را در کار او کنند».

گفت: «هرچیزی را زکاتی است و زکات عقل، اندوه طویل است» و از آن جا ست که کان رسول الله، صلی الله علی و آله و سلم، متواصل الاحزان- {گفت}: «چنان که عجب بود که در بهشت گریند، عجبتر آن بود که کسی در دنیا خندد».
گفت: «چون خوفی در دل ساکن شود، چیزی که به کار نیاید به زبان آن کس نگذرد. و از آن خوف، حب دنیا و شهوات بسوزد، و رغبت دنیا از دل بیرون کند».

گفت: «هرکه از خدای -تعالی_ بترسد، جمله ی چیزها از او بترسد».
گفت: «خوف و رهبت بنده به قدر علم بنده بود. و زهد بنده در دنیا به قدر رغبت بنده بود در آخرت».

گفت: «هیچ آدمی را ندیدم در این امت، امیدوارتر به خدای -تعالی- و ترسناک تر از ابن سیرین، رحمه الله علیه».
گفت: «اگر همه ی دنیا به من دهند، حلال، بی حساب، از وی ننگ دارم. چنان که شما از مردار ننگ دارید».

گفت: «جمله ی بدی ها را در خانه یی جمع کردند و کلید آن دوستی دنیا کردند. و جمله ی نیکی ها را در خانه یی جمع کردند و کلید آن دشمنی دنیا کردند».
گفت: «در دنیا شروع کردن آسان است. اما بیرون آمدن و خلاص یافتن دشوار».

گفت: «دنیا بیمارستانی است و خلق در وی چون دیوانگان اند و دیوانگان را در بیمارستان غل و بند بود».
گفت: «به خدا، که اگر آخرت از سفال باقی بودی و دنیا از زر فانی، سزا بودی که رغبت خلق به سفال باقی بودی، فکیف که دنیا از سفال فانی است و آخرت از زر باقی».

گفت: «هیچ کس را هیچ ندادند از دنیا تا از آخرتش صدچندان کم نکردند، از بهر آن که {تو را} به نزدیک حق -تعالی- آن خواهد بود که کسب می کنی، خواه بسیار کن و خواه اندک».
گفت: «به جامه ی نرم و طعام خوش و لذت حالی منگرید، که فردا لذت آن جامه و {آن} طعام نیابید».

گفت: «مردمان که از یکدیگر بریده شدند، به تکلف شدند. هر گه که تکلف از میان برخیزد، یکدیگر را گستاخ بتوانند دید».
گفت: «حق-تعالی- وحی کرد به کوهها که: من بر یکی از شما با پیغمبری سخن خواهم گفت. همه کوهها تکبر کردند مگر طور سینا، که سر فرود آورد. لاجرم کرامت کلام حق یافت».

گفت: «هرکه خود را قیمتی داند، او را از تواضع نصیبی نیست».
گفت: «سه چیز مجویید که نیابید: عالمی که علم او، به میزان عمل راست بود، مجویید که نیابید و بی عالم بمانید. و عاملی که اخلاص با عمل او موافق بود، مجویید که نیابید و بی عمل بمانید. و برادر بی عیب مجویید که نیابید و بی برادر بمانید».

گفت: «هرکه با برادر خود دوستی ظاهر کند به زبان و در دل دشمنی دارد خدای -تعالی- لعنتش کند و کور و کر گرداندش».
گفتند: «وقتی بود که آنچه می کردند، به ریا می کردند. اکنون بدانچه نمی کنند ریا می کنند».

گفت: «دوست داشتن عمل برای خلق، ریا بود. و عمل کردن برای خلق، شرک بود. و اخلاص آن بود که حق -تعالی- تو را از این دو خصلت نگه دارد، ان شاء الله تعالی».
گفت: «اگر سوگند خورم که مرائی ام، دوست تر از آن دارم که گویم: نیم».

گفت: «اصل زهد راضی شدن است از حق -تعالی- به هر چه کند. و سزاوارترین خلق به رضای حق، اهل معرفت اند».
گفت: «هرکه حق -تعالی- را بشناسد به حق معرفت، پرستش او کند به قدر طاعت».

گفت: «فتوت در گذاشتن بود از برادران».
گفت: «حقیقت توکل آن است که به غیر خدای -عز و جل- اومید ندارد و از غیر او نترسد»

گفت: «متوکل آن بود که واثق بود به خدای، عز و جل. نه خدای -عز و جل- را در هر چه کند متهم دارد، و نه شکایت کند» - یعنی ظاهر و باطن در تسلیم یک رنگ دارد-
گفت: «چون تو را گویند: خدای -عز و جل- را دوست داری؟ خاموش باش که اگر گویی: نه، کافر باشی. و اگر گویی: بلی، فعل تو به فعل دوستان او نماند».

گفت: «شرمم گرفت از خدای -عز و جل- از بس که در مبرز رفتم» -و در سه روز یک بار بیش نرفتی-
گفت: «بسا مردا که در طهارت جای رود و پاک بیرون آید و بسا مردا که در کعبه رود و پلید بیرون آید».

گفت: «جنگ کردن با خردمندان آسان تر است از حلوا خوردن با بی خردان».
گفت: «هر که در روی فاسقی خوش بخندد، در ویران کردن مسلمانی سعی می برد».

گفت: «هرکه بر ستوری لعنت کند، {ستور} گوید: آمین، از من و تو هرکه در خدای -عز و جل- عاصی تر است لعنت بر او باد».
گفت: «اگر مرا خبر آید که: تو را یک دعا مستجاب است، هرچه خواهی بخواه، من آن دعا را در حق سلطان صرف کنم. از آن که اگر در صلاح خویش دعا کنم، صلاح من تنها بود و صلاح سلاطین صلاح عالمیان است».

گفت: «دو خصلت است که دل را فاسد کند: بسیار خفتن و بسیار خوردن».
گفت: «در شما دو خصلت است که هر دو از جهل است: یکی آنکه می خندید و عجبی ندیده، و نصیحت می کنی، و شب بیدار نابوده».

گفت: «حق -تعالی- می فرماید که ای فرزند آدم! اگر تو مرا یاد کنی، من تو را یاد کنم. و اگر مرا فراموش کنی، من تو را فراموش کنم. و این ساعت که تو مرا یاد نخواهی کرد، آن بر توست، نه از توست. اکنون می نگر تا چون می کنی؟».
گفت: حق -تعالی- گفته است پیغمبر را که بشارد ده گنهکاران را که اگر توبه کنند بپذیرم، و بترسان صدیقان را که اگر به عدل با ایشان کار کنم، همه را بسوزم».

یکی از وی وصیتی خواست. گفت: ا ارباب متفرقون خیر، ام الله الواحد القهار».
یک روز پسر خود را دید که درستی زر می سخت {تا به کسی دهد}. و شوخ که در نقش زر بود پاک می کرد. گفت: «ای پسر این تو را فاضل تر از ده حج».

یک بار پسر او را بول بسته شد. فضیل دست برداشت و گفت: «یارب به دوستی من تو را که از این رنج اش رهایی ده». هنوز از آنجا برنخاسته بود که شفا پدید آمد.
و در مناجات گفتی: «خداوندا! بر من رحمتی کن، که تو بر من عالمی. و عذابم مکن، که تو بر من قادری».

وقتی گفتی: «الهی! تو مرا گرسنه می داری، و مرا و عیال مرا برهنه می داری، و مرا به شب چراغ نمی دهی -و تو این با دوستان خویش کنی- به کدام منزلت، فضیل این دولت یافت؟».
نقل است که سی سال، هیچ کس لب او خندان ندیده بود. مگر آن روز که پسرش بمرد، تبسم کرد. گفتند: «ای خواجه! چه وقت این است؟» گفت: «دانستم که خداوند راضی بود به مرگ این پسر، من نیز موافقت کردم و رضای او را تبسم کردم».

و در آخر عمر می گفت: «از پیغامبران رشک نیست، که ایشان را هم لحد و هم قیامت و هم دوزخ و هم صراط در پیش است. و جمله با کوتاه دستی نفسی نفسی خواهند گفت. از فرشتگان هم رشک نیست، که خوف ایشان از خوف بنی آدم زیادت است و ایشان را درد {بنی آدم نیست و هرکه را} این درد نبود، من آن نخواهم. لیکن از آن کسی رشکم می آید که هرگز از مادر نخواهد زاد».
گویند: روزی مقریی بیامد و در پیش وی چیزی خواند. گفت: «این را پیش پسر {من} برید تا برخواند». و گفت: «سوره ی القارعه نخوانی که او طاقت شنیدن سخن قیامت ندارد». قضا را مقری همین صورت بر خواند. چون گفت: القارعة مالقارعه؟ آهی بکرد. چون گفت: یوم یکون الناس کالفراش المبثوث، آه دیگر بکرد و بیهوش گشت. نگاه کردند، آن پاک زاده جان داده بود.

فضیل را چون اجل نزدیک آمد، دو دختر داشت. عیال خود را وصیت کرد که: چون من بمیرم، این دخترکان را برگیر. و بر کوه بوقبیس بر. و روی سوی آسمان کن و بگوی: خداوندا! مرا وصیت کرد فضیل، و گفت: «تا من زنده بودم، این زینهاریان را به طاقت خویش می داشتم.
چون مرا به زندان گور محبوس کردی، زینهاریان را به تو باز دادم». چون فضیل را دفن کردند، عیالش همچنان کرد که او گفته بود. دخترکان را آنجا برد و مناجات بسار کرد و بسیار بگریست. همان ساعت امیر یمن آنجا بگذشت با دو پسر خود. ایشان را دید با گریستن و زاری. برسید و گفت: «حال چیست؟»

آن زن حکایت باز گفت. امیر گفت: «این دختران را به پسران خود دهم و هر یکی را هزار دینار کابین کنم. تو بدین راضی هستی؟» گفت: «هستم».
در حال فرمود تا عماری ها و فرش ها و دیبا ها بیاوردند. و دختران را با مادر ایشان در عماری نشاندند و به یمن بردند. و بزرگان را جمع کرد و دختران را نکاح کرد و به پسران تسلیم کرد. آری: من کان لله، کان الله له.

عبدالله مبارک گفت -رحمة الله علیه-: «چون فضیل درگذشت اندوه همه برخاست.»

English translation

That vanguard of the penitent, that revered of the returning, that sun of generosity and benevolence, that ocean of piety and spiritual knowledge, that one who turned away from both worlds, the spiritual master of his time, Fudayl ibn Iyad, may Allah have mercy on him, was among the great Sufi masters, the benchmark of the spiritual path, praised by his peers, and the refuge of the people. He possessed a lofty station in spiritual disciplines and miracles, and was peerless in piety and knowledge. And his initial state was such that he had pitched a tent in the desert between Merv and Baward, wearing a coarse wool garment (palas), a wool hat on his head, and a rosary cast around his neck. He had many companions, all of whom were thieves and highwaymen. Whatever wealth they brought to him, he would divide it, as he was their leader. Whatever he wished, he took as his own share. And he never abandoned the group. And any servant who did not serve the group, he would distance him. Until one day, a great caravan was coming, and they heard the sound of thieves. A merchant in the midst of the caravan took the cash he had and said, 'Let me hide this somewhere so that if they raid the caravan, at least this cash remains.' He went deep into the desert, saw a tent, and inside sat a man wearing a coarse wool garment. He entrusted the gold to him, saying, 'Go into the tent and place it in a corner.' He placed it and returned. When he went back to the caravan, the thieves had raided it and taken all the goods. The man gathered what belongings remained, and then headed toward that tent. When he arrived there, he saw the thieves dividing the wealth. He said, 'Alas! I had entrusted my wealth to the thieves!' He wished to turn back, but Fudayl saw him and called out, 'Come.' He went there. Fudayl said, 'What business do you have?' He replied, 'I have come for the trust.' Fudayl said, 'Retrieve it from the same place you put it.' He went and took it. The companions said to Fudayl, 'We found no cash in this caravan, yet you return such an amount of cash?' Fudayl said, 'He thought well of me, and I also think well of God, Exalted is He. I fulfilled his good opinion of me, so that perhaps God, Exalted is He, will also fulfill my good opinion of Him.' It is narrated that initially he was in love with a woman. Whatever he obtained from highway robbery, he would send to her. And from time to time, he would go to her and weep in his longing for her. Until one night, a caravan was passing, and in the midst of the caravan, someone was reciting this verse: 'Has the time not come for those who believe that their hearts should be humbled at the remembrance of Allah?' - Has the time not come for this sleeping heart of yours to awaken? - It was like an arrow that hit Fudayl's heart. He said, 'It has come! It has come! Indeed, the time has passed.' Bewildered, ashamed, and restless, he headed toward a ruin. A group of travelers had stopped there, wishing to set out. Some said, 'How can we go? For Fudayl is on the road.' Fudayl said, 'Glad tidings to you, for he has repented. And he flees from you just as you flee from him.' Then he went on, weeping and satisfying his adversaries (those he had wronged). There was a Jew in Baward who would not be satisfied by any means. The Jew said to his companions, 'It is time to make light of the followers of Muhammad.' So he said to Fudayl, 'If you want me to forgive you, take that mound of sand at such-and-such place and level it.' And that mound was extremely large. Fudayl carried it night and day, until one morning a wind blew and blew the mound of sand away. When the Jew saw this, he said, 'I have sworn an oath that I will not forgive you until you give me wealth. Now, there is gold beneath my pillow; take it and give it to me so that I may forgive you.' Fudayl put his hand under his pillow, drew out gold, and gave it to the Jew. The Jew said, 'First, present Islam to me.' Fudayl said, 'What is this situation?' The Jew said, 'I read in the Torah that whoever's repentance is sincere, soil in his hand becomes gold. I tested it. And there was soil under my pillow. Since it became gold in your hand, I knew that your repentance is sincere, and your religion is true.' So the Jew embraced the faith. It is narrated that Fudayl said to someone, 'For the sake of God, bind me and take me to the Sultan—for I have many legal punishments due upon me—so that he may execute the punishments upon me.' He did so and took him before the Sultan. When the Sultan looked at his countenance, he sent him home with honor. When he reached the door of his house, he groaned. Fudayl's wife said, 'Has he been wounded that he groans?' Fudayl said, 'Yes! I have received a massive wound.' She said, 'Where?' He said, 'On my soul and liver.' Then he said to the woman, 'I intend to go to the House of God (Mecca). If you wish, I shall release you from your marriage (unbind your feet).' The woman said, 'God forbid! I shall never separate from you. Wherever you are, I will serve you.' So they went to Mecca together, and the Almighty made the path easy for them. They became residents there and met some of the saints, and he associated with Imam Abu Hanifa, may Allah have mercy on him, and learned knowledge from him. He had elevated narrations and excellent spiritual exercises. In Mecca, speech was opened up to him, and the people of Mecca came to him and Fudayl would preach to them. Until his state became such that his relatives came from Baward to Mecca to see him, and he did not grant them entry. They would not return. Fudayl came to the roof of the Kaaba and said, 'O heedless people! May God, Mighty and Majestic, grant you intellect and occupy you with work.' They all fell to their knees and wept, and eventually turned toward Khorasan, and he did not come down from the roof of the Kaaba. It is narrated that Harun al-Rashid said to Ja'far/Fadl the Barmakid, 'Take me to a man, for my heart is weary of this pomp, so that I may find comfort.' Fadl the Barmakid took him to the door of Sufyan ibn Uyaynah's house and called out. Sufyan said, 'Who is it?' He said, 'Commander of the Faithful.' Sufyan said, 'Why did you not inform me so that I might come to serve you?' Harun, hearing this, said, 'This is not the man I seek.' Sufyan ibn Uyaynah said, 'O Commander of the Faithful! The man you seek is Fudayl ibn Iyad.' They went to the door of Fudayl ibn Iyad's house. And he was reciting this verse: 'Or do those who commit evils think that We will make them like those who have believed and done righteous deeds?' Harun said, 'If we seek counsel, this much is sufficient'—and the meaning of the verse is: 'Do those who did evil deeds think that We will make them equal to those who did good deeds and believed?' Then they knocked on the door. Fudayl said, 'Who is it?' They said, 'Commander of the Faithful.' He said, 'What business does the Commander of the Faithful have with me? And what business do I have with him? For he distracts me.' Fadl the Barmakid said, 'Obedience to the rulers is obligatory. Shall we enter by permission or by command?' He said, 'There is no permission. If you enter by command, you know best.' Harun entered. Fudayl extinguished the lamp so that he would not see Harun's face. Harun reached out his hand, and it happened to touch Fudayl's hand. Fudayl said, 'What a soft hand it is, if only it finds salvation from the fire of Hell.' Having said this, he stood up in prayer. Harun began to weep. He said, 'Say a word at least.' When Fudayl gave the salutation of peace, he said, 'Your ancestor, the uncle of the Chosen One [Prophet Muhammad], peace and blessings be upon him, requested of him, "Appoint me as ruler over some people." The Prophet said, "O uncle! For one breath I make you ruler over yourself."

  • That is, one breath of yours in obedience to God, Mighty and Majestic, is better than a thousand years of ruling over creation - for leadership on the Day of Resurrection is regret.' Harun said, 'Say more.' He said, 'When Umar ibn Abd al-Aziz, may Allah have mercy on him, was established in the Caliphate, he summoned Salim ibn Abdullah, Raja ibn Haywah, and Muhammad ibn Ka'b. He said, "I have been afflicted with this matter. What is my remedy?" One of them said, "If you wish to be saved from punishment tomorrow, consider the elders of the Muslims as your father, the youths as your brother, the children as your child, and the women as your mother and sister." Harun said, 'Say more.' He said, 'The lands of Islam are like your home, and its people are your household. Deal with them as you would with your father, brother, and child. Honor your father, be good to your brother, and be kind to your child.' - meaning...

0

1

Updated 2026-07-02

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related