Literary Story

بخش ۱۶ - ذکر شقیق بلخی رحمةالله علیه / Section 16 - Mention of Shaqiq al-Balkhi, May Allah Have Mercy on Him

Original content

آن متوکل ابرار، آن متصرف اسرار. آن رکن محترم، آن قبلة محتشم، آن دلاور اهل طریق، ابوعلی شقیق رحمة الله علیه، یگانه عهد بود، و شیخ وقت بود و در زهد و عبادت قدمی راسخ داشت، و همه عمر در توکل رفت، و در انواع علوم کامل بود، و تصانیف بسیار دارد، در فنون علم، و استاد حاتم اصم بود، و طریقت از ابراهیم ادهم گرفته بود و با بسیار مشایخ او صحبت داشته بود.
و گفت: هزار و هفتصد استاد را شاگردی کردم و چند اشتروار کتاب حاصل کردم.

و گفت: راه خدای در چهارچیز است: یکی امن در روزی، و دوم اخلاص در کار، و سوم عداوت با شیطان، و چهارم ساختن مرگ.
و سبب توبه او آن بود که به ترکستان شد به تجارت و به نظاره بتخانه رفت. بت پرستی را دید که بتی را می پرستید و زاری می کرد. شقیق گفت: تو را آفریدگاری هست زنده و قادر و عالم او را پرست و شرم دار و بت مپرست که از او هیچ خیر و شر نیاید.

گفت: اگر چنین است که تو می گویی قادر نیست که تو را در شهر تو روزی دهد که تو را بدین جانب باید آمد. شقیق از این سخن بیدار شد و روی به بلخ نهاد. گبری همراه او افتاد. با شقیق گفت: در چه کاری؟
گفت: در بازرگانی.

گفت: اگر در پی روزی می روی که تو را تقدیر نکرده اند، تا قیامت اگر روی بدان نرسی، اگر از پس روزی می روی که تو را تقدیر کرده اند، مرو که خود به تو رسد.
شقیق چون این سخن بشنید بیدار شد و دنیا بر دلش سرد شد. پس به بلخ آمد. جماعتی دوستان بر وی جمع شدند که او به غایت جوانمرد بود و علی بن عیسی بن ماهان امیر بلخ بود و سگان شکاری داشتی. او را سگی گم شده بود. گفتند: بنزد همسایه شقیق است و آنکس را بگرفتند که تو گرفته ای.

پس آن همسایه را می رنجاندند. او التجا به شقیق کرد. شقیق پیش امیر شد و گفت: تا سه روز دیگر سگ به تو رسانم. او را خلاصی بده.
او را خلاصی داد. بعد از سه روز دیگر مگر شخصی آن سگ را یافته بود، و گرفته. اندیشه کرد که این سگ را پیش شقیق باید برد که او جوانمرد است، تا مرا چیزی دهد، پس او را پیش شقیق آورد. شقیق پیش امیر برد و از ضمان بیرون آمد. اینجا عزم کرد و به کلی از دنیا اعراض کرد.

نقل است که در بلخ قحطی عظیم بود، چنانکه یکدیگر می خوردند، غلامی دید در بازار شادمان و خندان. گفت: ای غلام، چه جای خرمی است؟ نبینی که خلق از گرسنگی چون اند؟
غلام گفت: مرا چه باک که من بنده کسی ام که وی را دهی است خاصه و چندین غله دارد. مرا گرسنه نگذارد.

شقیق آن جایگاه از دست برفت. گفت: الهی این غلام به خواجه ای که انبار داشته باشد چنین شاد باشد. تو مالک الملوکی و روزی پذیرفته ما چرا اندوه خوریم؟
درحال از شغل دنیا رجوع کرد و توبة نصوح کرد و روی به راه حق نهاد و در توکل به حد کمال رسید. پیوسته گفتی: من شاگرد غلامی ام.

نقل است که حاتم اصم گفت: با شقیق به غزا رفتم روزی صعب بود. مصاف می کردند. چنانکه به جز سرنیزه نمی توانست دید، و تیر از هوا می آمد. شقیق مرا گفت: یا حاتم! خود را چون می یابی؟ مگر پنداری که دوش است که با زن خود در جامه خواب خفته بودی؟
گفتم: نه.

گفت: به خدای که من تن خود را همچنان می یابم که تو دوش در جامه خواب بودی.
پس شب درآمد. بخفت و خرقه بالین کرد و در خواب شد و از اعتمادی که برخدای داشت در آن میان چنان دشمنان در خواب شد.

نقل است که روزی مجلس می داشت . آوازه در شهر افتاد که کافر آمد. شقیق بیرون دوید کافران را هزیمت کرد و باز آمد. مریدی گلی چند نزد سجاده شیخ نهاد. آن را می بوئید. جاهلی آن بدید و گفت: لشکر بر در شهر، و امام مسلمانان پیش خود گل نهاده و می بوید؟
شیخ گفت: منافق همه گل بوییدن بیند هیچ لشکر شکستن نبیند.

نقل است که روزی می رفت. بیگانه ای او را دید. گفت: ای شقیق! شرم نداری که دعوی خاصگی کنی و چنین سخن گویی؟ این سخن بدان ماند که هرکه او را می پرستد و ایمان دارد از بهر روزی دادن او نعمت پرست است.
شقیق یاران را گفت: این سخن بنویسید که او می گوید بیگانه گفت: چون تو مردی سخن چون منی نویسد؟

گفت: آری! ما چون جوهر یابیم، اگر چه در نجاست افتاده باشد، برگیریم و باک نداریم.
بیگانه گفت: اسلام عرضه کن که دین تواضع است و حق پذیرفتن.

گفت: آری! رسول علیه السلام فرموده است: الحکمة ضاله المومن فاطلبها و لو کان عند الکافر.
نقل است که شقیق در سمرقند مجلس می گفت. روی به قوم کرد و گفت: ای قوم! اگر مرده اید به گورستان، اگر کودک اید به دبیرستان، و اگر دیوانه اید بیمارستان و اگر کافرید کافرستان، و اگر بنده اید داد مسلمانی از خود بستانید ای مخلوق پرستان.

یکی شقیق را گفت: مردمان ملامت می کنند تو را و می گویند: از دسترنج مردمان نان می خورد. بیا تا من تو را اجری کنم.
گفت: اگر تو را پنج عیب نبودی چنین کردمی. یکی آنکه خزانه تو کم شود، دوم آنکه دزد ببرد، سوم آنکه پشیمان شوی، چهارم آنکه دور نبود اگر از من عیبی بینی و اجری از من بازگیری، پنجم روا بود که اجل در رسد و بی برگ مانم. اما مرا خداوندی هست از همه عیبها پاک و منزه است.

نقل است که یکی پیش او آمد و گفت: خواهم که به حج روم.
گفت: توشه راه چیست؟

گفت: چهار چیز.
گفت: کدامست.

گفت: یکی آنکه هیچ کس مرا به روزی خویش نزدیکتر از خود نمی بینم و هیچ کس را از روزی خود دورتر از غیر خود نمی بینم و قضای خدای می بینم که با من می آید. هرجا که باشم و چنان دانم که در هر حال که باشم می دانم که خدای داناتر است به حال من از من.
شقیق گفت: احسنت! نیکوزادی است. مبارکت باد.

نقل است که چون شقیق قصد کرد و به بغداد رسید هارون الرشید او را بخواند. چون شقیق به نزدیک هارون رفت و هارون گفت: تویی شقیق زاهد؟
گفت: شقیق منم، اما زاهد نیم.

هارون گفت: مرا پندی ده.
گفت: هشدار که حق تعالی تو را به جای صدیق نشانده است. از تو صدق خواهد چنانکه از وی؛ و به جای فاروق نشانده است، از تو فرق خواهد، میان حق و باطل، چنانکه از وی؛ و به جای ذوالنورین نشانده است، از تو حیا و کرم خواهد چنانکه از وی، و به جای مرتضی نشانده است، از تو علم و عدل خواهد چنانکه از وی.

گفت: زیادت کن.
گفت: خدای را سرایی است که آن را دوزخ خوانند تو را دربان آن ساخته و سه چیز به تو داده، مال و شمشیر و تازیانه، و گفته است که خلق را بدین سه چیز از دوزخ بازدار، هر حاجتمند که پیش تو آید مال از وی دریغ مدار، و هرکه فرمان حق را خلاف کند بدین تازیانه او را ادب کن، و هرکه یکی را بکشد بدین شمشیر قصاص خواه به دستوری، و اگر این نکنی پیشرو دوزخیان تو باشی.

هارون گفت: زیادت کن.
گفت: تو چشمه ای و عمال جویها. اگر چشمه روشن بود، به تیرگی جویها زیان ندارد. اگر چشمه تاریک بود به روشنی جوی ها هیچ امید نباشد.

گفت: زیادت کن.
گفت: اگر در بیابان تشنه شوی، چنانکه به هلاکت نزدیک باشی، اگر آن ساعت شربتی آب یابی به چند بخری؟

گفت: به هرچه خواهد.
گفت: اگر نفروشد الا به نیمه ی ملک تو؟

گفت: بدهم.
گفت: اگر آن آب بخوری از تو بیرون نیاید چنانکه بیم هلاکت بود، یکی گوید من تو را علاج کنم اما نیمه ای از ملک تو بستانم چه کنی؟

گفت: بدهم.
گفت: پس به چه نازی؟ به ملکی که قیمتش یک شربت آب بود که بخوری و از تو بیرون آید؟

هارون بگریست و او را به اعزازی تمام بازگردانید.
پس شقیق به مکه شد و آنجا مردمان بر وی جمع شدند و گفت: اینجا جستن روزی جهل است و کار کردن از بهر روزی حرام.

و ابراهیم ادهم به وی افتاد. شقیق گفت: ای ابراهیم! چون می کنی در کار معاش؟
گفت: اگر چیزی رسد شکر کنم و اگر نرسد صبر کنم.

شقیق گفت: سگان بلخ همین کنند که چون چیزی باشد مراعات کنند و دم جنبانند واگر نباشد صبر کنند.
ابراهیم گفت: شما چگونه کنید؟

گفت: اگر ما را چیزی رسد ایثار کنیم و اگر نرسد شکر کنیم.
ابراهیم برخاست و سر او در کنار گرفت و ببوسید.

وقال انت الاستاد و الله.
چون از مکه به بغداد آمد مجلس گفت و سخن او بیشتر در توکل بود و در اثنای سخن گفت: در بادیه فرو شدم، چهار دانگ سیم داشتم در جیب و همچنان دارم.

جوانی برخاست و گفت: آنجا که آن چهار دانگ در جیب می نهادی خدای تعالی حاضر نبود و آن ساعت اعتماد بر خدای نبوده بود.
شقیق متغیر شد و بدان اقرار کرد و گفت: راست می گویی. و از منبر فرود آمد.

نقل است که پیری پیش او آمد و گفت: گناه کرده ام بسیار و می خواهم که توبه کنم.
گفت: دیر آمدی.

پیر گفت: زود آمدم.
گفت: چون؟

گفت: هرکه پیش از مرگ آمده زود آمده باشد.
شقیق گفت: نیک آمدی و نیک گفتی.

و گفت: به خواب دیدم که گفتند: هرکه به خدای اعتماد کند به روزی خویش خوی نیک او زیادت شود، و او سخی گردد و در طاعتش وسواس نبود.
و گفت: هرکه در مصیبت جزع کرد همچنان است که نیزه برگرفته است و با خدای جنگ می کند.

و گفت: اصل طاعت خوف است و رجا و محبت.
و گفت: علامت خوف ترک محارم است، و علامت رجا طاعت دایم است، و علامت محبت شوق و انابت لازم است.

و گفت: هرکه با او سه چیز نبود از دوزخ نجات یابد. امن و خوف و اضطرار.
و گفت: بنده خائف آن است که او را خوفی است در آنچه گذشت از حیات تا چون گذشت و خوفی است که نمی داند تا بعداز این چه خواهد بود؟

و گفت: عبادت ده جزو است. نه جزو گریختن از خلق، و یک جزو خاموشی.
و گفت: هلاک مرد در سه چیز است. گناه می کند به امید توبه، و توبه نکند به امید زندگانی، و توبه ناکرده می ماند به امید رحمت، پس چنین کس هرگز توبه نکند.

و گفت: حق تعالی اهل طاعت خود را در حال مرگ زنده گرداند و اهل معصیت را در حال زندگانی مرده گرداند.
و گفت: سه چیز قرین فقرا است. فراغت دل، و سبکی حساب، و راحت نفس. و سه چیز لازم توانگران است. رنج تن، و شغل دل، و سختی حساب.

و گفت: مرگ را ساخته باید بود که چون مرگ بیاید بازنگردد.
و گفت: هرکه را چیز دهی، اگر او را دوست تر داری از آنکه او تورا چیزی دهد، تو دوست آخرتی اگر نه دوست دنیایی.

و گفت: من هیچ چیز دوست تر از مهمان ندارم. از بهر آنکه روزی و مؤنت او بر خدای است و من در میان هیچ کس نیم، و مزد و ثواب مرا.
و گفت: هرکه از میان نعمت در تنگدستی افتد، و تنگدستی نزدیک او بزرگتر از نعمت بسیار نبود او در دو غم بزرگ افتاده است: یک غم در دنیا، و یک غم در آخرت، و هرکه از میان نعمت در تنگی افتد، و آن تنگی نزدیک او بزرگتر از نعمت بسیار بود در دو شادی افتاد: یک شادی در دنیا، و یک شادی در آخرت.

گفتند : بچه شناسند که بنده واثق است بخدای و اعتماد او بخدای است
گفت : بدانکه چون او را چیزی از دنیا فوت شود غنیمت شمرد

و گفت: اگر می خواهی که مرد را بشناسی در نگر تا به وعده خدای ایمنتر است یا به وعده مردمان.
و گفت: تقوی را به سه چیز توان دانست. به فرستادن، ومنع کردن، و سخن گفتن. فرستادن دین بود، یعنی آنچه فرستادی دین است. و منع کردن دنیا بود، یعنی مالی که به تو دهند نستانی که دنیا بود. و سخن گفتن در دین و دنیا بود، یعنی از هر دو سرای سخن توان گفت که سخن دینی بود و دنیاوی بود. و دیگر معنی آن است که آنچه فرستادی دین است. یعنی اوامر به جای آوردن و منع کردن دنیا است. یعنی از نواهی دور بودن. و سخن گفتن به هر دو محیط است که به سخن معلوم توان کرد که مرد در این است یا در دنیا.

و گفت: هفتصد مرد عالم را پرسیدم از پنج چیز - که خردمند کیست و توانگر کیست و زیرک کیست و درویش کیست و بخیل کیست؟ هر هفتصد یک جواب دادند. همه گفتند: خردمند آن است که دنیا را دوست ندارد؛ و زیرک آن است که دنیا او را نفریبد و توانگر آن است که به قسمت خدای راضی بود، و درویش ان است که در دلش طلب زیادتی نباشد، و بخیل آن است که حق مال خدای از خدای بازدارد.
حاتم اصم گفت: از وی وصیت خواستم به چیزی که نافع بود. گفت: اگر وصیت عام خواهی زبان نگاه دار و هرگز سخن مگوی تا ثواب آن گفتار در ترازوی خود بینی، و اگر وصیت خاص خواهی نگر تا سخن نگویی مگر خود را چنان بینی که اگر نگویی بسوزی. والله اعلم.

English translation

That truster of the righteous, that master of secrets. That respected pillar, that venerable Qibla, that brave man of the path, Abu Ali Shaqiq, may Allah have mercy on him, was the unique one of his era, and the Sheikh of his time. He had a firm foot in asceticism and worship, and spent his entire life in trust in God, and was complete in all kinds of sciences. He has many compositions in the branches of knowledge, was the teacher of Hatem al-Asamm, had received the spiritual path from Ibrahim ibn Adham, and had associated with many sheikhs. And he said: 'I was a disciple to one thousand and seven hundred teachers, and acquired several camel-loads of books.' And he said: 'The way to God lies in four things: first, security in sustenance; second, sincerity in action; third, enmity towards Satan; and fourth, preparing for death.' And the reason for his repentance was that he went to Turkestan for trade and went to sightsee a temple. He saw an idolater worshipping an idol and weeping. Shaqiq said: 'You have a Creator who is Living, Omnipotent, and Omniscient; worship Him and feel shame, and do not worship an idol from which comes neither good nor evil.' The idolater said: 'If it is as you say, is He not capable of providing you with sustenance in your own city, so that you had to come to this side?' Shaqiq awoke because of these words and set off towards Balkh. A Zoroastrian fell in with him on the way. He said to Shaqiq: 'What is your occupation?' He said: 'In trade.' He said: 'If you are seeking a sustenance that has not been destined for you, you will not reach it even if you run until Resurrection Day; and if you are seeking a sustenance that has been destined for you, do not run, for it will come to you itself.' When Shaqiq heard these words, he awoke and the world grew cold to his heart. Then he came to Balkh. A group of friends gathered around him, for he was extremely chivalrous. Ali ibn Isa ibn Mahan was the emir of Balkh and kept hunting dogs. One of his dogs went missing. They said: 'It is with Shaqiq's neighbor,' and they arrested that man, accusing him of taking it. So they were tormenting that neighbor. He appealed to Shaqiq. Shaqiq went to the emir and said: 'I will return the dog to you within three days. Release him.' He released him. After three days, it happened that someone had found the dog and caught it. He thought: 'I should bring this dog to Shaqiq because he is chivalrous, so that he may give me something.' So he brought it to Shaqiq. Shaqiq took it to the emir and was released from his guarantee. At this point, he resolved and turned away from the world completely. It is related that there was a great famine in Balkh, such that people were eating one another. He saw a slave in the market, joyful and laughing. He said: 'O slave, what place is this for happiness? Do you not see how the people are starving?' The slave said: 'What fear have I, when I am the servant of someone who has a private village and owns much grain? He will not leave me hungry.' Shaqiq lost his composure at that moment. He said: 'O Lord! This slave is so happy because of a master who has a storehouse. You are the King of Kings, and our sustenance is guaranteed; why should we grieve?' He immediately turned back from worldly affairs, made a sincere repentance, set foot on the path of Truth, and reached the state of perfection in trust. He would constantly say: 'I am the disciple of a slave.' It is related that Hatem al-Asamm said: 'I went to battle with Shaqiq on a difficult day. The armies clashed, such that nothing could be seen but spearheads, and arrows rained from the air. Shaqiq said to me: O Hatem! How do you find yourself? Do you think it is like last night when you were sleeping in bed with your wife?' I said: 'No.' He said: 'By God, I find my own state to be just as you were last night in your bed.' Then night fell. He lay down, made his cloak his pillow, and went to sleep, and out of the trust he had in God, he slept peacefully in the midst of such enemies. It is related that one day he was holding a meeting. A rumor spread in the city that the infidels had arrived. Shaqiq ran out, routed the infidels, and returned. A disciple placed some flowers near the Sheikh's prayer mat. He was smelling them. An ignorant man saw this and said: 'The army is at the city gates, and the leader of the Muslims has placed flowers before him and is smelling them?' The Sheikh said: 'The hypocrite only sees the smelling of flowers and never sees the defeating of the army.' It is related that one day he was walking. A stranger saw him and said: 'O Shaqiq! Have you no shame to claim special intimacy and speak such words? These words imply that anyone who worships Him and has faith only does so for the sake of being provided for, making him a worshipper of blessings.' Shaqiq said to his companions: 'Write down these words that he says.' The stranger said: 'Would a man like you write the words of someone like me?' He said: 'Yes! When we find a gem, even if it has fallen into filth, we pick it up and do not care.' The stranger said: 'Expound Islam to me, for it is a religion of humility and accepting the truth.' He said: 'Yes! The Prophet, peace be upon him, said: Wisdom is the lost property of the believer; seek it even if it is with an infidel.' It is related that Shaqiq was preaching in Samarkand. He turned to the crowd and said: 'O people! If you are dead, go to the graveyard; if you are children, go to school; if you are insane, go to the hospital; if you are infidels, go to the land of infidels; and if you are servants, demand the justice of Islam from yourselves, O worshippers of creation!' Someone said to Shaqiq: 'People blame you and say: He eats bread from the labor of others. Come, let me give you a fixed wage.' He said: 'If you did not have five defects, I would do so. First, that your treasury might decrease; second, that a thief might take it; third, that you might regret it; fourth, that it is not unlikely that you would see a defect in me and take back my wage; and fifth, that it is possible that death might arrive and leave me destitute. But I have a Lord who is pure and free from all defects.' It is related that someone came to him and said: 'I wish to go on the pilgrimage.' He said: 'What is the provision for the journey?' He said: 'Four things.' He said: 'What are they?' He said: 'First, that I see no one closer to my sustenance than myself, and no one further from my sustenance than anyone else; and I see the decree of God accompanying me wherever I am; and I know that in whatever state I am, God knows my state better than I do.' Shaqiq said: 'Well done! It is an excellent provision. May it be blessed for you.' It is related that when Shaqiq set out and reached Baghdad, Harun al-Rashid summoned him. When Shaqiq went to Harun, Harun said: 'Are you Shaqiq the ascetic?' He said: 'I am Shaqiq, but I am not an ascetic.' Harun said: 'Give me some counsel.' He said: 'Beware, for God Almighty has seated you in the place of Siddiq; He expects truthfulness from you, as from him. And He has seated you in the place of Faruq; He expects discrimination between truth and falsehood from you, as from him. And He has seated you in the place of Dhu'l-Nurayn; He expects modesty and generosity from you, as from him. And He has seated you in the place of Morteza; He expects knowledge and justice from you, as from him.' He said: 'Tell me more.' He said: 'God has a dwelling which they call Hell. He has made you its gatekeeper and given you three things: wealth, the sword, and the whip, and said: With these three things, keep the people away from Hell. Do not withhold wealth from any needy person who comes to you; whoever opposes the command of God, discipline them with this whip; and whoever kills someone, exact retaliation with this sword by decree; and if you do not do this, you will be the leader of the people of Hell.' He said: 'Tell me more.' He said: 'You are the spring and your agents are the streams. If the spring is clear, the muddiness of the streams does not cause harm. If the spring is dark, there is no hope for the clarity of the streams.' He said: 'Tell me more.' He said: 'If you were to become thirsty in a desert, such that you were close to destruction, and at that moment you found a draught of water, for how much would you buy it?' He said: 'For whatever is demanded.' He said: 'If he does not sell it except for half of your kingdom?' He said: 'I would give it.' He said: 'If you drink that water and it does not pass out of you, such that you fear destruction, and someone says: I will cure you, but I will take half of your kingdom, what would you do?' He said: 'I would give it.' He said: 'Then what do you pride yourself on? A kingdom whose value is a single draught of water that you drink and passes out of you?' Harun wept and sent him back with great honor. Then Shaqiq went to Mecca, and there he...

0

1

Updated 2026-07-02

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related