Literary Story

بخش ۳۶ - ذکر یوسف بن الحسین قدس الله روح العزیز / Section 36 - Mention of Yusuf bin al-Husayn, May Allah Sanctify His Mighty Soul

Original content

آن معتکف حضرت دایم، آن حجت ولایت ولایخافون لومة لایم، آن آفتاب نهانی، آن در ظلمت آب زندگانی، آن شاه باز کونین، قطب وقت: یوسف بن الحسین رحمةالله علیه؛ از جمله مشایخ بود، و از مقدمان اولیاء عالم بود، و به انواع علوم ظاهر و باطن، و زبانی داشت در بیان معارف و اسرار، و پیر ری بود و بسیار مشایخ و شیوخ را دیده بود، و باابو تراب صحبت داشته و از رفیقان ابوسعید خراز بود، و مرید ذوالنون مصری بود، و عمری دراز یافته بود و پیوسته در کار جدی تمام کرده است. و در ادب آیتی بوده است، و او خود ادیب بود و ریاضاتی و کراماتی داشت، و در ملامت قدمی محکم داشت، و همتی بلند.
و ابتدای حال او آن بود که در عرب با جمعی به قبیله ای برسید. دختر امیر عرب چون او را بدید فتنه او شد، که عظیم صاحب جمال بود - ناگاه فرصت جست و خود را پیش او انداخت. او بلرزید و او را بگذاشت و به قبیله دورتر رفت و آن شب بخفت. سر برزانو نهاده بود، در خواب شد. موضعی که مثل آن ندیده بود بدید، و جمعی سبزپوشان. و یکی بر تخت نشسته پادشاه وار، یوسف را آرزو کرد که بداند ایشان که اند. خود را به نزدیک ایشان افکند. ایشان او را راه دادند و تعظیم کردند. پس گفت: شما کیانید؟

گفتند: فرشتگانیم و این که بر تخت نشسته است یوسف، پیغامبر علیه السلام، به زیارت یوسف بن الحسین آمده است.
گفت: مرا گریه آمد. گفتم: من که باشم که پیغامبر خدای به زیارت من آید.

در این اندیشه بودم که یوسف علیه السلام از تخت فرود آمد و مرا در کنار گرفت و برتخت نشاند. گفتم: یا نبی الله! من که باشم که با من این لطف کنی؟ گفت: در آن ساعت که آن دختر با غایت جمال خود را در پیش تو افگند و تو خود را به حق تعالی سپردی و پناه بدوجستی حق تعالی تو را بر من و ملایکه عرضه کرد و جلوه فرمود و گفت: «بنگر ای یوسف! تو آن یوسفی که قصد کردی به زلیخا تا دفع کنی او را و آن یوسف است که قصد نکرد به دختر شاه عرب و بگریخت. » مرا با این فریشتگان به زیارت تو فرستاد و بشارت داد که تو از گزیدگان حقی. پس گفت: در هر عهدی نشانه ای باشد، و در این عهد نشانه ذوالنون مصری است، و نام اعظم او را دادند. پیش او رو.
یوسف چون بیدار شد جمله نهادش درد گرفت و شوق بر او غالب شد و روی به مصر نهد و در آرزوی نام بزرگ خدای تعالی می بود. چون به مسجد ذوالنون رسید سلام کرد و بنشست. ذوالنون جواب سلام داد. یوسف یکسال در گوشه مسجدی بنشست که زهره نداشت که از ذوالنون چیزی پرسد و بعد از یک سال ذوالنون گفت: این جوانمرد از کجاست؟

گفت: از ری.
یک سال دیگر هیچ نگفت و یوسف هم در آن گوشه مقیم شد. چون یک سال دیگر بگذشت ذوالنون گفت: این جوان به چه کار آمده است؟ گفت: به زیارت شما.

یک سال دیگر هیچ نگفت. پس از آن گفت: هیچ حاجتی هست؟
گفت: بدان آمده ام که تا اسم اعظم به من آموزی.

یک سال دیگر هیچ نگفت. بعد از آن کاسه چوبین سرپوشیده بدو داد و گفت: از رود نیل بگذر، در فلان جایگاه پیری است. این کاسه بدو ده و هرچه با تو گوید یاد گیر.
یوسف کاسه برداشت و روان شد چون پاره ای راه برفت وسوسه ای در وی پیدا شد که در این کاسه چه باشد که می جبند. سر کاسه بگشاد. موشی بیرون جست و برفت. یوسف متحیر شد. گفت: اکنون کجا روم؟ پیش این شیخ روم یا پیش ذوالنون.

عاقبت پیش آن شیخ رفت با کاسه تهی. شیخ چون او را بدید تبسمی بکرد و گفت: نام بزرگ خدای از او درخواسته ای؟ گفت: آری.
گفت: ذالنون بی صبری تو می دید، موشی به تو داد - سبحان الله - موشی گوش نمی توانی داشت. نام اعظم چون نگاه داری؟

یوسف خجل شد و به مسجد ذوالنون بازآمد. ذوالنون گفت: دوش هفت بار از حق اجازت خواستم تا نام اعظم به تو آموزم. دستوری نداد. یعنی هنوز وقت نیست. پس حق تعالی فرمود که او را به موشی بیازمای. چون بیازمودم چنان بود. اکنون به شهر خود بازرو تا وقت آید.
یوسف گفت: مرا وصیتی کن.

گفت: تو را سه وصیت می کنم. یکی بزرگ؛ و یکی میانه؛ و یکی خرد. وصیت بزرگ آن است که هرچه خوانده ای فراموش کنی، و هرچه نبشته ای بشویی تا حجاب برخیزد.
یوسف گفت: این نتوانم.

پس گفت: میانه آن است که مرا فراموش کنی و نام من با کسی نگویی که پیر من چنین گفته است و شیخ من چنان فرموده است -که این همه خویشتن ستایی است.
گفت: این هم نتوانم کردن.

پس گفت: وصیت خرد آن است که خلق را نصیحت کنی و به خدای خوانی.
گفت: این توانم، ان شاء الله.

گفت: اما به شرطی نصیحت کنی که خلق را در میان نبینی.
گفت: چنان کنم.

پس به ری آمد - و او بزرگ زاده ری بود - اهل شهر استقبال کردند. چون مجلس آغاز کرد سخن حقایق بیان کرد. اهل ظاهر به خصمی برخاستند که در آن وقت به جز علم صورت علمی دیگر نبود و او نیز در ملامت رفتی، تا چنان شد که کس به مجلس او نیامدی. روزی درآمدکه مجلس بگوید. کسی را ندید. خواست که بازگردد. پیرزنی آواز داد: نه! با ذوالنون عهد کرده بودی که خلق را درمیان نبینی در نصیحت گفتن و از برای خدای گویی.
چون این بشنید متحیر شد و سخن آغاز کرد. اگر کسی بودی و اگر نه پنجاه سال بدین حال بگذرانید و ابراهیم خواص مرید او شد و حال او قوی گشت. ابراهیم از برکت صحبت او به جایی رسید که بادیه را بی زاد و راحله قطع می کرد. تا ابراهیم گفت: شبی ندایی شنیدم که: «برو و یوسف حسین را بگوی که تو از راندگانی. » ابراهیم گفت: مرا این سخن چنان سخت آمد که اگر کوهی بر سر من زدندی آسانتر از آن بودی که این سخن با وی گویم. شب دیگر به تهدیدتر از آن شنیدم که: «باوی بگوی که تو از راندگانی. » برخاستم و غسلی کردم و استغفار کردم و متفکر بنشستم. تا شب سوم همان آواز شنیدم که: «با او بگوی که تو از راندگانی و اگر نگویی زخمی خوری - چنانکه برنخیزی. » برخاستم و به اندوهی تمام در مسجد شدم. او را دیدم در محراب نشسته. چون مرا بدید گفت: هیچ بیت یاد داری؟ گفتم: دارم. بیتی تازی یاد داشتم، بگفتم. او را وقت خوش شد. برخاست ودیری برپای بود و آب از چشمش روان شد، چناکه با خون آمیخته بود. پس روی به من کرد و گفت: از بامداد تا اکنون پیش من قرآن می خواندند، یک قطره آب از چشم من نیامد. بدین یک بیت که گفتی چنین حالتی ظاهر شد - طوفان از چشم من روان شد - مردمان راست می گویند، که او زندیق است و از حضرت خطاب راست می آید که او از راندگان است. کسی از بیتی از چنین شود و از قرآن برجای بماند رانده بود.

ابراهیم گفت: من متحیر شدم در کار او و اعتقاد من سستی گرفت. ترسیدم و برخاستم و روی در بادیه نهادم. اتفاقا با خضر افتادم. فرمود: یوسف حسین زخم خورده حق است ولکن جای او اعلی علیین است - که در راه حق چندان قدم باید زد که اگر دست رد به پیشانی تو بازنهند هنوز اعلی علیین جای تو باشد - که هرکه در این راه از پادشاهی بیفتد از وزارت نیفتد.
نقل است که عبدالواحد زید مردی شطار بود. مادر و پدرش پیوسته از وی در زحمت بودندی - که به غایت ناخلف بود - روزی به مجلس یوسف حسین بگذشت او این کلمه می گفت: دعاهم بلطفه کانه محتاج الیهم. حق تعالی بنده عاصی را می خواند به لطف خویش. چنانکه کسی را به کسی حاجت بود.

عبدالواحد جامه بینداخت و نعره ای بزد و به گورستان رفت. سه شبانروز بماند. اول شب یوسف بن الحسین او را به خواب دید که خطابی شنیدی ادرک الشاب التایب. آن جوان تایب را دریاب. یوسف می گردید تا در آن گورستان به وی رسید سر وی بر کنار نهاد. او چشم باز کرد و گفت: سه شبانه روز است تا تو را فرستاده اند اکنون می آیی؟
این بگفت و جان بداد.

نقل است که در نیشابور بازرگانی کنیزکی ترک داشت - به هزار دینار خرید - و غریمی داشت در شهری دیگری. خواست به تعجیل برود و مال خود از وی بستاند و در نیشابور بر کس اعتماد نداشت که کنیزک را به وی سپارد. پیش بوعثمان حیری آمد و حال بازنمود. بوعثمان قبول نمی کرد. شفاعت بسیار کرد و گفت: در حرم خود او را راه ده که هرچه زودتر بازآیم.
القصه، قبول کرد. آن بازرگان برفت. بوعثمان را بی اختیار نظر بر آن کنیزک افتاد و عاشق او شد. چنانکه بی طاقت گشت - ندانست که چه کند. برخاست و پیش شیخ خود ابوحفص حداد رفت. ابوحفص او را گفت: تو را به ری می باید شد، پیش یوسف بن الحسین.

بوعثمان در حال عزم عراق کرد. چون به ری رسید مقام یوسف حسین پرسید. گفتند: آن زندیق مباحی را چه کنی؟ تو اهل صلاح می نمایی. تو را صحبت او زیان دارد.
از این نوع چندی گفتند. بوعثمان از آمدن پشیمان شد. بازگشت. چون به نیشابور آمد بوحفص گفت: یوسف حسین را دیدی؟ گفت: نه. گفت: چرا.

حال بازگفت که شنیدم: او مردی چنین و چنان است. نرفتم و بازآمدم.
بوحفص گفت: بازگرد و او را ببین.

بوعثمان بازگشت و به ری آمد و خانه او پرسید. صد چندان دیگر بگفتند. او گفت: مرا مهمی است پیش او تا نشان دادند. چون به در خانه او رسید پیری دید نشسته، پسری امرد در پیش او صاحب جمال، و صراحی و پیاله ای پیش او نهاده، و نور از روی او می ریخت، در آمد و سلام کرد و بنشست. شیخ یوسف در سخن آمد و چندان کلمات عالی بگفت که بوعثمان متحیر شد. پس گفت: ای خواجه! از برای خدای با چنین کلماتی و چنین مشاهده ای این چه حال است که تو داری؟ خمر و امرد.
یوسف گفت: این امرد پسر من است و کم کس داند که او پسر من است، و قرآنش می آموزم. و در این گلخن صراحی افتاده، برداشتم و پاک بشستم و پر آب کردم که هر که آب خواهد بازخورد، که کوزه نداشتیم.

بو عثمان گفت: از برای خدای چرا چنین می کنی تا مردمان می گویند، آنچه می گویند؟
یوسف گفت: از برای آن می کنم تا هیچ کس کنیزک ترک به معتمدی به خانه من نفرستد.

بوعثمان چون این بشنید در پای شیخ افتاد و دانست که این مرد درجه بلند داراست.
نقل است که در چشم یوسف بن الحسین سرخی بود ظاهر، و فتوری از غایت بی خوابی. از ابراهیم خواص پرسیدندکه: عبادت او چگونه است؟

گفت: چون از نماز خفتن فارغ شودتا روز برپای باشد. نه رکوع کند و نه سجود.
پس از یوسف پرسیدندکه : تا روز ایستادن چه عبادت باشد؟

گفت: نماز فریضه به آسانی می گزارم اما می خواهم که نماز شب گزارم. همچنین ایستاده باشم، امکان آن نبود که تکبیر توانم کرد، از عظمت او، ناگاه چیزی به من درآید و مرا همچنان می دارد تا وقت صبح. چون صبح برآید فریضه گزارم.
نقل است که وقتی به جنید نامه ای نوشت که خدای تو را طعم نفس تو مچشاناد که اگر این طعم بچشاند، پس از این هیچ نبینی.

و گفت: هر امتی را صفوت است که ایشان ودیعت خدای اند که ایشان را از خلق پنهان می دارد. اگر ایشان در این امت هستند صوفیان اند.
و گفت: آفت صوفیان در صحبت کودکان است و در معاشرت اضداد و در رفیقی زنان.

و گفت: قومی اند که دانند که خدای ایشان را می بیند. پس ایشان شرم دارند از نظر حق که از مهابت چیزی کنند، جز از آن وی، و هرکه به حقیقت ذکر خدای یاد کند ذکر غیر فراموش کند در یاد کرد او؛ و هرکه فراموش کند ذکر اشیاء در ذکر حق همه چیز بدو نگاه دارند از بهر آنکه خدای او را عوض بود از همه چیز.
و گفت: اشارت خلق بر قدر یافت خلق است و یافت خلق بر قدر شناخت خلق است و شناخت خلق بر قد رمحبت خلق است وهیچ حال نیست به نزدیک خدای تعالی دوست تر از محبت بنده خدای را.

و پرسیدند: از محبت. گفت: هرکه خدای را دوست تر دارد خواری وذل او سخت تر بود و شفقت او و نصیحت او خلق خدای را بیشتر بود.
و گفت: علامت شناخت انس آن است که دور باشد از هرچه قاطع او آید از ذکر دوست.

و گفت: علامت صادق دو چیز است. تنهایی دوست دارد و نهان داشتن طاعت.
و گفت: توحید خاص آن است که در سر و دل در توحید چنان پندارد که پیش حضرت او ایستاده است. تدبیر او بر او می رود. در احکام و قدرت او؛ در دریاهای توحید او؛ و از خویشتن فانی شده و او را خبر نه. اکنون که هست همچنان است که پیش از این بود، در جریان حکم او.

و گفت: هرکه در بحر تجرید افتاد هر روز تشنه تر بود و هرگز سیراب نگردد. زیرا که تشنگی حقیقت دارد و آن جز به حق ساکن نگردد.
و گفت: عزیزترین چیزی در دنیا اخلاص است که هرچند جهد کنم تا ریا از دل خویش بیرون کنم به لونی دیگر از دل من بروید.

و گفت: اگر خدای را بینم با جمله معاصی دوست تر از آن دارم که با ذره ای تصنع بینم.
و گفت: از علامت زهد آن است که طلب مقصود نکند تا وقتی که موجود خود را مفقود نگرداند.

و گفت: غایت عبودیت آن است که بنده او باشی در همه چیزی.
و گفت: هرکه بشناخت او را به فکر، عبادت کرد او را به دل.

و گفت: ذلیلترین مردمان طماع است، چنانکه شریفترین ایشان درویش صادق بود.
و چون وفاتش نزدیک آمد، گفت: بارخدایا تو می دانی که نصیحت کردم خلق را قولا؛ و نصیحت کردم نفس را فعلا و خیانت نفس من به نصیحت خلق خویش بخش.

وبعد از وفات او را بخواب دیدند. گفتند: خدای با تو چه کرد؟ گفت: بیامرزید. گفتند: به چه سبب؟ گفت: به برکت آنکه هرگز هزل را با جد نیامیختم. رحمةالله علیه.

English translation

That devotee of the Eternal Presence, that proof of the sainthood of 'they fear not the blame of any blamer' (Qur'an 5:54), that hidden sun, that water of life in the darkness, that royal falcon of the two worlds, the pole of the time: Yusuf bin al-Husayn, may Allah have mercy on him; he was among the great shaikhs, and was of the foremost saints of the world, adept in all kinds of exoteric and esoteric sciences. He possessed a tongue eloquent in explaining spiritual knowledges and secrets, was the elder of Rayy, and had met many shaikhs and spiritual masters. He had associated with Abu Turab, was a companion of Abu Sa'id al-Kharraz, and was a disciple of Dhu'l-Nun al-Misri. He lived a long life and constantly exerted the utmost effort in his spiritual endeavors. In literature and refinement (adab) he was a sign, being himself a man of letters, and he possessed spiritual disciplines and miracles. He was firmly established in the path of blame (malāmat), and possessed a high aspiration.

And the beginning of his spiritual state was that while in Arabia, he arrived at a certain tribe with a group of people. The daughter of the Arab chieftain, upon seeing him, fell infatuated with him, for he was of immense beauty. Suddenly, she sought an opportunity and threw herself before him. He trembled, left her, went to a more distant tribe, and slept that night. He laid his head on his knee and fell asleep. He saw a place the likes of which he had never seen, and a company of green-clad figures, and one sitting like a king on a throne. Yusuf desired to know who they were. He drew near them. They gave him way and showed him respect. Then he said: 'Who are you?'

They said: 'We are angels, and this one sitting on the throne is Joseph, the Prophet, peace be upon him, who has come to visit Yusuf bin al-Husayn.' He said: 'I wept and said, "Who am I that the Prophet of God should come to visit me?" While I was in this thought, Joseph, peace be upon him, descended from the throne, embraced me, and seated me on the throne. I said, "O Prophet of God! Who am I that you should show me this grace?" He said, "At that hour when that girl, in all her beauty, threw herself before you, and you committed yourself to God Almighty and sought refuge in Him, God Almighty presented you to me and to the angels, displayed you, and said: 'Behold, O Joseph! You are that Joseph who was inclined toward Zulaikha, until you repelled her; and this is a Joseph who did not incline toward the daughter of the Arab chieftain and fled.' He sent me with these angels to visit you and gave the glad tidings that you are among the chosen of God." Then he said, "In every era there is a sign, and in this era the sign is Dhu'l-Nun al-Misri, and they have given him the Greatest Name of God (Ism al-A'zam). Go to him."'"

When Yusuf woke up, his entire being was filled with pain and yearning overcame him. He turned toward Egypt, longing for the Greatest Name of God Almighty. When he arrived at the mosque of Dhu'l-Nun, he greeted him and sat down. Dhu'l-Nun returned the greeting. Yusuf sat in a corner of the mosque for one year, not having the courage to ask Dhu'l-Nun anything. After one year, Dhu'l-Nun said: 'Where is this young man from?' He said: 'From Rayy.' For another year, Dhu'l-Nun said nothing more, and Yusuf remained in that corner. When another year passed, Dhu'l-Nun said: 'For what purpose has this young man come?' He said: 'To visit you.' For another year, he said nothing. After that, Dhu'l-Nun asked: 'Is there any need?' Yusuf said: 'I have come so that you may teach me the Greatest Name.' For another year, he said nothing. After that, Dhu'l-Nun gave him a covered wooden bowl and said: 'Cross the Nile River; in such-and-such a place, there is an elder. Give this bowl to him, and remember whatever he says to you.'

Yusuf took the bowl and set off. After he had gone some distance, a temptation arose within him: 'What could be in this bowl that is moving?' He opened the lid of the bowl. A mouse jumped out and ran away. Yusuf was bewildered. He said: 'Where should I go now? To this elder or back to Dhu'l-Nun?' Ultimately, he went to that elder with the empty bowl. When the elder saw him, he smiled and said: 'Did you request the Greatest Name of God from him?' He said: 'Yes.' The elder said: 'Dhu'l-Nun saw your impatience, so he gave you a mouse. Glory be to Allah! You cannot keep a mouse; how will you safeguard the Greatest Name?' Yusuf was ashamed and returned to Dhu'l-Nun's mosque. Dhu'l-Nun said: 'Last night I asked permission from the Truth seven times to teach you the Greatest Name, but permission was not granted; meaning it is not yet time. Then God Almighty commanded, "Test him with a mouse." When I tested you, it was as expected. Now, return to your city until the time comes.'

Yusuf said: 'Give me a counsel.' He said: 'I give you three counsels: one great, one moderate, and one minor. The great counsel is that you forget whatever you have read, and wash away whatever you have written, so that the veil may be lifted.' Yusuf said: 'I cannot do this.' Then he said: 'The moderate counsel is that you forget me and never mention my name to anyone, saying, "My master said this, and my shaikh commanded that," for all of this is self-praise.' He said: 'I cannot do this either.' Then he said: 'The minor counsel is that you preach to the people and call them to God.' He said: 'I can do this, God willing.' He said: 'But on the condition that in preaching, you do not see the people [i.e., you remain indifferent to their presence or opinion].' He said: 'I shall do so.'

Then he came to Rayy—and he was of noble birth in Rayy—and the people of the city welcomed him. When he began his gathering, he spoke of spiritual truths. The exoterists rose in hostility against him, for at that time there was no knowledge other than formal, exoteric knowledge, and he also walked the path of blame, until it reached a point where no one would attend his gathering. One day he entered to deliver his sermon and saw no one. He wanted to return, but an old woman called out: 'No! You made a covenant with Dhu'l-Nun that you would not see the people in your preaching, and that you would speak solely for God's sake.' When he heard this, he was bewildered and began his sermon. Whether anyone was present or not, he spent fifty years in this state. Ibrahim al-Khawwas became his disciple, and his spiritual state grew strong. Through the blessing of Yusuf's company, Ibrahim reached a state where he would cross the desert without provisions or a mount. Ibrahim said: 'One night I heard a voice calling, "Go and tell Yusuf al-Husayn that you are among the outcasts." Ibrahim said: This message seemed so heavy to me that if they had struck me on the head with a mountain, it would have been easier for me than to say this to him. The next night, I heard it again with a greater threat: "Tell him that you are among the outcasts." I arose, performed a ritual ablution, sought forgiveness from God, and sat in deep contemplation. On the third night, I heard the same voice: "Tell him that you are among the outcasts, and if you do not tell him, you will be struck with a blow from which you will never rise." I arose and entered the mosque in great sorrow. I saw him sitting in the prayer niche (mihrab). When he saw me, he said: "Do you remember any verse?" I said: "Yes." I remembered an Arabic verse and recited it. A pleasant spiritual state came over him. He stood up and remained standing for a long time, tears flowing from his eyes as if mixed with blood. Then he turned to me and said: "From morning until now they were reciting the Qur'an before me, and not a single drop of water came from my eye. Yet by this one verse you recited, such a state appeared, and a torrent flowed from my eyes. The people speak the truth when they say he is a heretic (zindiq), and the address from the Divine Presence is true that he is among the outcasts. Someone who becomes like this from a verse and remains unmoved by the Qur'an is indeed an outcast."

Ibrahim said: 'I was bewildered by his affair, and my belief in him wavered. I grew afraid, arose, and set out into the desert. By chance, I encountered Khidr (peace be upon him). He said: "Yusuf al-Husayn is one wounded by the Truth, but his place is in the highest heaven (A'la 'Illiyyin)—for on the path of truth, one must take so many steps that even if they place the hand of rejection upon your forehead, your place will still be the highest heaven. For whoever falls from kingship on this path does not fall from the ministry." It is related that Abd al-Wahid bin Zayd was a clever and rebellious man, and his parents were constantly in trouble because of him, as he was extremely disobedient. One day, he passed by the gathering of Yusuf al-Husayn, who was saying these words: "He calls them with His grace as if He were in need of them" (meaning: God Almighty calls the rebellious servant with His grace, just as someone who has a need for another calls them). Abd al-Wahid threw off his garment, let out a cry, and went to the graveyard. He remained there for three days and nights. On the first night, Yusuf bin al-Husayn saw him in a dream, hearing a voice saying: "Help the repentant youth." That young...

0

1

Updated 2026-07-02

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related