Literary Story

بخش ۴۶ - ذکر بوعثمان حیری قدس الله روحه العزیز / Section 46 - Mention of Abu Uthman al-Hiri, May Allah Sanctify His Glorious Soul

Original content

آن حاضر اسرار طریقت آن ناظر انوار حقیقت آن ادب یافته عتبه عبودیت آن جگر سوخته جذبه ربوبیت آن سبق برده در مریدی و پیری قطب وقت عثمان حیری رحمة الله علیه از اکابر این طایفه و از معتبران اهل تصوف بود و رفیع قدر بود و عالی همت و مقبول اصحاب و مخصوص بانواع کرامات و ریاضات و وعظی شافی داشت و اشارتی بلند و در فنون علوم و طریقت و شریعت کامل بود و سخنی موزون و مؤثر داشت و هیچکس را در بزرگی او سخن نیست چنانکه اهل طریقت در عهداو چنین گفتند که در دنیا سه مردند که ایشان را چهارم نیست عثمان در نیشابور و جنید در بغداد و بوعبدالله الجلا بشام و عبدالله محمدرازی گفت: جنید و رویم و یوسف حسین و محمد فضل و ابوعلی جوزجانی و غیر ایشان را از مشایخ بسی دیدم هیچکس از این قوم شناساتر بخدای از ابوعثمان حیری ندیدم و اظهار تصوف در خراسان ازو بود و او با جنید و روبم و یوسف حسین و محمدفضل صحبت داشته بود و او را سه پیر بزرگوار بود اول یحیی معاد و دوم شاه شجاع کرمانی و سوم ابوحفص حداد و هیچکس از مشایخ ازدل پیران چندان بهره نیافت که او یافت و در نیشابور او را منبر نهادند تا سخن اهل تصوف بیان کرد و ابتداء او آن بود که گفت: پیوسته دلم چیزی از حقیقت می طلبید در حال طفولیت و از اهل ظاهر نفرتی داشتم و پیوسته بدان می بودم که جز این که عامه بر آنند چیزی دیگر هست و شریعت را اسراریست جز این ظاهر.
نقلست که روزی به دبیرستان می رفت با چهار غلام یکی حبشی و یکی رومی و یکی کشمیری و یکی ترک و دواتی زرین در دست و دستاری قصب بر سر و خزی پوشیده بکاروانسرائی کهنه رسید و در نگریست خری دید پشت ریش کلاغ از جراحت او می کند و اور ا قوت آن نه که براند رحم آمدش غلام را گفت: تو چرا با منی گفت: تا هر اندیشه که بر خاطر تو بگذرد با آن یار تو باشیم در حال جبه خز بیرون کرد و بر دراز گوش پوشید و دستاری قصب بوی فرو بست در حال آن خر به زبان حال در حضرت عزت مناجاتی کرد بوعثمان هنوز به خانه نرسیده بود که واقعه مردان بوی فرو آمد چون شوریدهٔ به مجلس یحیی افتاد از سخن یحیی معاذ کار بروی گشاده شد از مادر و پدر ببرید و چندگاه درخدمت یحیی ریاضت کشید تا جمعی از پیش شاه شجاع کرمانی برسیدند و حکایت شاه بازگفتند او را میلی عظیم بدیدن شاه کرمانی پدید آمد دستوری خواست و به کرمان شد به خدمت شاه شاه او را بار نداد گفت: تو بارجاخو کرده و مقام یحیی رجاست کسی که پرورده رجا بود از وی سلوک نباید که بر جا تقلید کردن کاهلی بار آورد و رجا یحیی را تحقیق است و ترا تقلید بسیار تضرع نمود و بیست روز بر آستانه او معتکف شد تا بار دادند در صحبت او بماندو فوائد بسیاری گرفت تا شاه عزم نیشابور کرد به زیارت بوحفص عثمان با وی بیامد و شاه قبا می پوشید بوحفص شاه را استقبال کرد و ثنا گفت: پس بوعثمان را همه همت صحبت بوحفص بود اما حشمت شاه او را از آن منع می کرد که چیزی گوید که شاه غیور بود بوعثمان ازخدای می خواست تا سببی سازد که بی آزار شاه پیش بوحفص بماند از آنکه کار بوحفص عظیم بلند می دید چون شاه عزم بازگشتن کرد بوعثمان هم برگ راه بساخت تاروزی بوحفص گفت: با شاه به حکم انبساط این جوان را اینجا بمان که ما را با وی خوش است شاه روی به عثمان کرد و گفت: اجابت کن شیخ را پس شاه برفت و بوعثمان آنجا بماند و دید آنچه دید تا ابوحفص در حق ابوعثمان.

گفت: که آن واعظ یعنی یحیی معاذ را او را به زیان آورد تا که به صلاح باز آید یعنی نخست آتشی بوده است کسی می بایست تا آن را زیادت کند و نبود.
نقلست که بوعثمان گفت: هنوز جوان بودم که بوحفص مرا از پیش خود براند.

و گفت: نخواهم که دگر نزدیک من آئی هیچ نگفتم و دلم نداد که پشت بر وی کنم همچنان روی سوی او بازپس می رفتم گریان تا از چشم او غایب شدم ودر برابر او جائی ساختم و سوراخی بریدم و از آنجا او را می دیدم و عزم کردم که از آنجا بیرون نیایم مگر به فرمان شیخ چون شیخ مرا چنان دید و آن حال مشاهده کرد مرا بخواند و مقرب گردانید ودختر بمن داد.
و سخن اوست که چهل سال است تا خداوند مرا در هر حال که داشته است کاره نبوده ام و مرا از هیچ حال به حالی دیگر نقل نکرده است که من در آن حال ساخط بوده ام و دلیل برین سخن آنست که منکری بود او را به دعوت خواند بوعثمان برفت تا بدرسرای او گفت: ای شکم خوار چیزی نیست بازگرد بوعثمان بازگشت چون باره بازآمد آوزا داد که ای شیخ یا پس بازگشت گفت: نیکو جدی داری در چیزی خوردن کمتر است برو شیخ برفت دیگر بار بخواند باز آمد گفت: سنگ بخور و الا بازگرد شیخ برفت دیگر همچنین تاسی بار او را می خواند و می راند شیخ می آمد و می رفت که تغیری در وی پدید نمی آمد بعد از آن مرد در پای شیخ افتاد و بگریست و توبه کرد و مرید او شد و گفت: تو چه مردی که سی بار ترا بخواری براندم یک ذره تغیر در تو پدید نیامد بوعثمان گفت: این سهل کاریست کار سگان چنین باشد که چون برانی بروند و چون بخوانی بیایند و هیچ تغیر در ایشان پدید نیاید این پس کاری نبود که سگان با ما برابرند کار مردان کار دیگر است.

نقلست که روزی می رفت یکی از بام طشتی خاکستر بر سر او ریخت اصحاب در خشم شدند خواستند که آنکس را جفا گویند بوعثمان گفت: هزار بار شکر می باید کرد که کسی که سزای آتش بود به خاکستر با او صلح کردند.
بوعمرو گفت: در ابتدا توبه کردم در مجلس بوعثمان و مدتی بر آن بودم باز در معصیت افتادم و از خدمت او اعراض کردم و هر جائی که او را می دیدم می گریختم روزی ناگه بدو رسیدم مر او گفت: ای پسر با دشمنان منشین مگر که معصوم باشی از آنکه دشمن عیب تو بیند چون معیوب باشی دشمن شاد گردد و چون معصوم باشی اندوهگین شود اگر ترا باید که معصیتی کنی پیش ما آی تا ما بلاء ترا به جان بکشیم و تو دشمن کام نگردی چون شیخ این بگفت: دلم از گناه سیر شد و توبه نصوح کردم.

نقلست که جوانی قلاش می رفت ربابی در دست و سرمست ناگاه بوعثمان رادید موی در زیر کلاه پنهان کرد و رباب در آستین کشید پنداشت که احتساب خواهد کرد بوعثمان از سر شفقت نزدیک او شد و گفت: مترس که برادران همه یکی اند جوان چون آن بدید توبه کرد و مرید شیخ شد و عسلش فرمود و خرقه در وی پوشید و سربرآورد و گفت: الهی من از آن خود کردم باقی ترا می باید کرد در ساعت واقعه مردان بوی فرو آمد چنانکه بوعثمان در آن واقعه متحیر شد نماز دیگر را ابوعثمان مغربی برسید بوعثمان حیری گفت: ای شیخ در رشک می سوزم که هرچه ما بعمری دراز طمع می داشتیم رایگان بسر این جوان درافکندند که از معده اش بوی خمر می آید تا بدانی که کار خدای دارد نه خلق.
نقلست که یکی از او پرسید که به زبان ذکر می گویم دل با آن یار نمی گردد گفت: شکر کن که یک عضو باری مطیع شد و یک جزو را از تو راه دادند باشد که دل نیز موافقت کند.

نقلست که مریدی پرسید که چگوئی در حق کسی که جمعی برای او برخیزند خوش آید و اگر نخیزند ناخوش آید شیخ هیچ نگفت: تا روزی در میان جمعی گفت: از من مسئله چنین و چنین پرسیدند چه گویم چنین کسی را که اگر در همین بماند گو خواه ترسا میرخواه جهود.
نقلست که مریدی ده سال خدمت او کرد و از آداب و حرمت هیچ بازنگرفت و با شیخ به سفر حجاز شد و ریاضت کشید و در این مدت می گفت: که سری از اسرار با من بگوی تا بعد از ده سال شیخ گفت: چون بمبرز روی ایزار پای بکش که این سخن دراز است فهم من فهم این سخن بدان ماند که از ابوسعید ابوالخیر پرسیدند رحمةالله علیه که معرفت چیست گفت: آنکه کودکان را گویند که بینی پاک کن آنگه حدیث ما گفت.

و گفت: صحبت با خدای به حسن ادب باید کرد و دوام هیبت و صحبت با رسول صلی الله و علیه و سلم به متابعت سنت و لزوم ظاهر علم و صحبت با اولیا به حرمت داشتن و خدمت کردن و صحبت با برادران بتازه روئی اگر در گناه نباشند و صحبت با جهال بدعا و رحمت کردن بر ایشان و گفت: چون مریدی چیزی شنود از علم این قوم و آن را کار فرماید نور آن به آخر عمر در دل او پدید آید ونفع آن بدو رسد و هرکه ازو آن سخن بشنود او را سود دارد و هر که چیزی شنود از علم ایشان و بدان کار نکند حکایتی بود که یاد گرفت روزی چند برآید فراموش شود.
و گفت: هر که را در ابتداء ارادت درست نبود بنده اور ا به روزگار نیفزاید الا ادبار.

و گفت: هرکه سنت را بر خود امیر کند حکمت گوید و هر که هوا را بر خود امیر کند بدعت گوید.
و گفت: هیچ کس عیب خود نه بیند تا هیچ ازو نیک و بیند که عیب نفس کسی بیند که در همه حالها خود رانکوهیده دارد.

و گفت: مرد تمام نشود تا در دل او چهار چیز برابر نگردد منع و عطا و ذل و عز.
وگفت: که عزیزترین چیزی بروی زمین سه چیز است عالمی که سخن او از علم خودبود و مریدی که او را طمع نبود و عارفی که صفت حق کند بی کیفیت.

و گفت: اصل ما درین طریق خاموشی است و بسنده کردن به علم خدای.
و گفت: خلاف سنتدر ظاهر علامت ریاء باطن بود.

و گفت: سزاوار است آنرا که خدای تعالی به معرفت عزیز کرد که او خود را به معصیت ذلیل نکند.
و گفت: صلاح دل در چهار چیز است در فقر به خدای و استغنا از غیر خدای و تواضع و مراقبت و گفت: هر کرا اندیشه او در جمله معانی خدای نبود نصیب او در جمله معانی ازخدای ناقص بود.

و گفت: هر که تفکر کند در آخرت و پایداری آن رغبت در آخرتش پدید آید.
و گفت: هر که زاهد شود در نصیب خویش از راحت و عز و ریاست دلی فارغش پدید آید و رحمت بر بندگان خدای.

و گفت: زهد دست داشتن دنیاست و پاک ناداشتن اندر دست هر که بود.
و گفت: اندوهگین آن بود که پروای آتش نبود که از اندوه برسد.

و گفت: اندوه بهمه وجه فضیلت مؤمن است اگر به سبب معصیت نبود.
و گفت: خوف از عدل اوست و رجا از فضل او.

و گفت: صدق خوف پرهیز کردن است از روزگار بظاهر و باطن.
و گفت: خوف خاص در وقت بود و خوف عام در مستقبل.

و گفت: خوف ترا به خدای رساند و عجب دور گرداند.
و گفت: صابر آن بود که خوی کرده بود به مکاره کشیدن.

و گفت: شکر عام بر طعام بود و بر لباس و شکر خاص بر آنچه در دل ایشان آید از معانی.
و گفت: اصل تواضع از سه چیز است از آنکه بنده از جهل خویش به خدای تعالی یاد کندو از آنکه از گناه خویش یاد کند و آنچه احتیاج خویش به خدای تعالی یاد کندوگفت: توکل بسنده کردن است به خدای از آنکه اعتماد بروی دارد.

و گفت: هر که از حیا سخن گوید و شرم ندارد از خدای در آنچه گوید او مستدرج بود.
و گفت: یقین آن بود که اندیشه و قصد کار فردا او را اندک بود.

و گفت: شوق ثمره محبت بود هر که خدای را دوست دارد آرزومند خدای و لقاء خدای بود.
و گفت: بقدر آنکه بدل بنده از خدای تعالی سروری رسد بنده را اشتیاق پدید آید بدو و بقدر آنکه بنده از دور ماندن او و از راندن او می ترسد بدو نزدیک شود.

و گفت: بخوف محبت درست گردد و ملازمت ادب بر دوست مؤکد گردد. و گفت محبت را از آن نام محبت کردند که هر چه در دل بود جز محبوب محو گرداند.
و گفت: هر که وحشت غفلت نچشیده باشد حلاوت انس نیابد.

و گفت: تفویض آن بود که علمی که ندانی به عالم آن علم بگذاری و تفویض مقدمه رضا است و الرضا باب الله الاعظم.
و گفت: زهد در حرام فریضه است و در مباح وسیلت و در حلال قربت.

و گفت: علامت سعادت آنست که مطیع می باشی و می ترسی که نباید که مردود باشی.
و گفت: علامت شقاوت آن است که معصیت می کنی و امید داری که مقبول باشی.

و گتف عاقل آنست که از هرچه ترسد پیش از آنکه در اوفتد کار آن بسازد و گفت تو در زندانی ازمتابعت کردن شهوات خویش چون کار به خدای بازگذاری سلامت یابی و براحت برسی.
و گفت: صبر کردن بر طاعت تا قوت نشود از تو طاعت بود و صبر کردن از معصیت تا نجات یابی از اصرار بر معصیت هم طاعت بود.

و گفت: صحبت دار با اغنیا بتعزز و بافقرا به تذلل که تعزز بر اغنیا تواضع بود و تذلل اهل فقر را شریفتر.
و گفت: شاد بودن تو به دنیا شاد بودن به خدای از دلت ببرد و ترس تو از غیر خدای ترس خدای از دلت پاک ببرد و امید داشتن بغیر خدای امید داشتن به خدای از دلت دور کند.

و گفت: موفق آنست که از غیر خدای نترسد و بغیر او امید ندارد و رضاء او بر هوای نفس خویش برگزیند.
و گفت: خوف از خدای ترا به خدای رساند و کبر و عجب نفس ترا از خدای منقطع گرداند وحقیر داشتن خلق را بیماری است که هرگز دوا نپذیرد.

و گفت: آدمیان بر اخلاق خویش اند تا مادام که خلاف هواء ایشان کرده نیاید و چون خلاف هواء ایشان کنند جمله خداوندان اخلاق کریم خداوندان اخلاق لئیم باشند.
و گفت: اصل عداوت از سه چیز است طمع در مال و طمع در گرامی داشتن مردمان و طمع در قبول کردن خلق.

و گفت: هر قطع که افتد مرید رااز دنیا غنیمت بود.
و گفت: ادب اعتماد گاه فقر است و آرایش اغنیا.

و گفت: خدای تعالی واجب کرده است بر کرم خویش عفو کردن بندگان که تقصیر کرده اند در عبادت که فرموده است کتب ربکم علی نفسه الرحمة و گفت: اخلاص آن بود که نفس را در آن حفظ نبود در هیچ حال و این اخلاص عوام باشد و اخلاص خاص آن بود که برایشان رودنه بایشان بود طاعتها که می آرندشان و ایشان از آن.
بیرون و ایشان را در آن طاعت پندار نیفتد وآنرا به چیزی نشمرند.

و گفت: اخلاص صدق نیت است با حق تعالی.
و گفت: اخلاص نسیان رؤیت خلق بود بدایم نظر با خالق.

نقلست که یکی از فرغانه عزم حج کرد گذر بر نیشابور کرد و به خدمت بوعثمان شد سلام کرد و جواب نداد فرغانی با خود گفت: مسلمانی مسلمانی را سلام کند جواب ندهد بوعثمان گفت: که حج چنین کند که مادر را در بیماری بگذارند و بی رضاء او بروند گفت: بازگشتم تا مادر زنده بود توقف کردم بعد از آن عزم حج کردم و به خدمت شیخ ابوعثمان رسیدم و مرا با اعزازی و اکرامی تمام به نشاند همگی من در خدمت او فرو گرفت جهدی بسیار کردم تا ستوربانی بمن داد و بر آن می بودم تا وفات کرد در حال مرض موت پسرش جامه بدرید و فریاد کرد بوعثمان گفت: ای پسر خلاف سنت کردی و خلاف سنت ظاهر کردن نشان نفاق بود کمال قال کل اناء یترشح بما فیه حضور تمام جان تسلیم کرد رحمةالله علیه.

English translation

That presenter of the secrets of the path, that observer of the lights of truth, that well-mannered one at the threshold of servitude, that liver-burnt by the attraction of lordship, that one who won the race in discipleship and mastery, the pole of his time, Uthman al-Hiri, may Allah have mercy on him, was among the great figures of this group and of the respected people of Sufism. He was of high rank, high ambition, accepted by the companions, distinguished in various kinds of miracles and self-disciplines, had a healing sermon and a lofty allusion, and was perfect in the arts of sciences, the path, and the law, and had balanced and effective speech. No one disputes his greatness, to the extent that the people of the path in his era said that there are three men in the world and no fourth: Uthman in Nishapur, Junayd in Baghdad, and Abu Abdullah al-Jalla in Sham. And Abdullah Muhammad Razi said: 'I saw many of the shaikhs including Junayd, Ruwaym, Yusuf ibn al-Husayn, Muhammad Fadl, and Abu Ali al-Juzajani, and others, but I saw no one among these people who knew God better than Abu Uthman al-Hiri.' The manifestation of Sufism in Khorasan was through him. He had associated with Junayd, Ruwaym, Yusuf ibn al-Husayn, and Muhammad Fadl. He had three venerable masters: first, Yahya ibn Ma'adh; second, Shah Shuja' Kirmani; and third, Abu Hafs al-Haddad. No master of the path benefited as much from the hearts of the elders as he did. A pulpit was set up for him in Nishapur so that he could explain the speech of the people of Sufism. His beginning was that he said: 'From my childhood, my heart was constantly seeking something of the truth, and I had an aversion to the people of external appearances, and I constantly believed that there is something else besides what the common folk hold, and the religious law has secrets other than this outward aspect.'

It is related that one day he was going to school with four slaves: one Abyssinian, one Roman, one Kashmiri, and one Turk, with a golden inkwell in his hand, a fine turban on his head, and wearing fur. He arrived at an old caravanserai and looked inside; he saw a donkey whose back was wounded, and crows were plucking at its wound, and it did not have the strength to drive them away. Compassion came upon him. He said to the slave: 'Why are you with me?' The slave said: 'So that whatever thought passes through your mind, we may be your companion in it.' Immediately, he took off his fur robe and placed it on the donkey, and bound the fine turban around it. At that moment, the donkey, through the tongue of its state, made a supplication in the presence of the Almighty. Abu Uthman had not yet reached home when the state of spiritual men descended upon him. When he fell into the assembly of Yahya, due to Yahya's speech, the path was opened to him. He cut himself off from his mother and father, and for some time underwent self-discipline in Yahya's service until a group arrived from Shah Shuja' Kirmani and told of the Shah. A great desire to see the Shah of Kerman arose in him. He asked for permission and went to Kerman to serve the Shah. The Shah did not grant him audience and said: 'You are accustomed to hope and the station of Yahya is hope (reja). He who is nurtured by hope should not practice spiritual travel, for imitating hope brings laziness, while hope is a realization for Yahya and mere imitation for you.' He supplicated much and stayed at his threshold for twenty days until they gave him audience. He remained in his company and gained many benefits until the Shah resolved to go to Nishapur to visit Abu Hafs. Uthman came with him. The Shah wore a tunic (qaba). Abu Hafs welcomed the Shah and praised him. Abu Uthman wished only for the company of Abu Hafs, but the dignity of the Shah prevented him from saying anything, because the Shah was jealous. Abu Uthman asked God to make a way for him to stay with Abu Hafs without offending the Shah, because he saw the work of Abu Hafs as exceedingly lofty. When the Shah resolved to return, Abu Uthman also prepared to travel, until one day Abu Hafs said: 'By way of intimacy, leave this young man here with us, for we are pleased with him.' The Shah turned to Uthman and said: 'Answer the Sheikh.' So the Shah went and Abu Uthman remained there, and he saw what he saw, to the point that Abu Hafs said regarding Abu Uthman: 'That preacher—meaning Yahya ibn Ma'adh—harmed him until he returned to righteousness.' That is, first there was a fire, and someone was needed to increase it, but there was none.

It is related that Abu Uthman said: 'I was still young when Abu Hafs drove me away from him and said: "I do not want you to come near me again." I said nothing, and my heart did not allow me to turn my back on him. I kept walking backward, facing him, crying, until I disappeared from his sight. I built a place opposite him and made a hole, and from there I would watch him, and I resolved not to come out of there unless by the command of the Sheikh. When the Sheikh saw me thus and observed that state, he called me, made me close to him, and gave me his daughter in marriage.'

And it is his saying: 'For forty years, in whatever state my Lord has kept me, I have not disliked it, and He has not transferred me from one state to another state while I was displeased with it.' And the proof of this saying is that there was a denier who invited him to a feast. Abu Uthman went, and when he reached the door of the house, the man said: 'O glutton, there is nothing, go back.' Abu Uthman returned. When he had gone some distance, the man called out: 'O Sheikh!' and when he returned, the man said: 'You have a good appetite for eating something; go away.' The Sheikh went away. The man called him again, and he came back. The man said: 'Eat stones, otherwise go back.' The Sheikh went away. This happened thirty times, the man calling him and driving him away, and the Sheikh coming and going, without any change appearing in him. After that, the man fell at the Sheikh's feet, wept, repented, and became his disciple, saying: 'What kind of man are you, that I drove you away with ignominy thirty times, yet not a speck of change appeared in you?' Abu Uthman said: 'This is an easy matter. The work of dogs is like this: when you drive them away, they go, and when you call them, they come, and no change appears in them. This is not real work, for dogs are equal to us in this; the work of spiritual men is something else.'

It is related that one day he was walking, and someone poured a basin of ash from a rooftop onto his head. His companions became angry and wanted to abuse that person. Abu Uthman said: 'One must give thanks a thousand times that a person who deserved fire was reconciled with ash.'

Abu Amr said: 'In the beginning, I repented in the assembly of Abu Uthman and remained in that state for a time. Then I fell into sin again and withdrew from his service, fleeing whenever I saw him. One day I suddenly met him, and he said to me: "O son, do not sit with my enemies unless you are sinless, for the enemy sees your fault, and if you have a fault, the enemy rejoices, and if you are sinless, he becomes sorrowful. If you must commit a sin, come to us so that we may bear your affliction with our life, and your enemy does not attain his desire." When the Sheikh said this, my heart became weary of sin, and I made a sincere repentance.'

It is related that a drunk young minstrel was walking with a lute in hand, and suddenly saw Abu Uthman. He hid his hair under his hat and pulled the lute into his sleeve, thinking that he would hold him to account. Abu Uthman approached him out of compassion and said: 'Do not fear, for the brothers are all one.' When the young man saw this, he repented, became the Sheikh's disciple, performed his ablution, and put on the dervish robe. The Sheikh raised his head and said: 'My God, I have done my part, the rest is Yours to do.' Instantly, the spiritual state of men fell upon him, so that Abu Uthman was bewildered by that state. At the next prayer, Abu Uthman al-Maghribi arrived. Abu Uthman al-Hiri said: 'O Sheikh, I burn in jealousy that whatever we hoped for in a long lifetime was cast freely upon this young man, from whose stomach the smell of wine still comes, so that you may know that the work belongs to God, not to creation.'

It is related that someone asked him: 'I recite the remembrance (dhikr) with the tongue, but the heart does not join with it.' He said: 'Give thanks that at least one member has become obedient, and one part of you has been granted the way. Perhaps the heart will also agree.'

It is related that a disciple asked: 'What do you say regarding someone who is pleased when a group rises for him, and displeased if they do not?' The Sheikh said nothing until one day, in the midst of a gathering, he said: 'They asked me such and such a question. What shall I say to such a person? If he remains in this state, say let him die a Christian or let him die a Jew.'

It is related that a disciple served him for ten years, never failing in manners and respect, and went with the Sheikh on the pilgrimage to Hijaz, and underwent self-discipline. During this time, he would say: 'Tell me a secret from the secrets.' After ten years, the Sheikh said: ...

0

1

Updated 2026-07-02

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related