Literary Story

بخش ۴ - ذکر مالک دینار رحمة الله علیه / Section 4 - Mention of Malik Dinar, May Allah Have Mercy on Him

Original content

آن متمکن هدایت، آن متوکل ولایت، آن پیشوای راستین، آن مقتدای راه دین، آن سالک طیار، مالک دینار رحمة الله علیه، صاحب حسن بصری بود و از بزرگان این طایفه بود. وی را کرامات مشهور بود و ریاضات مذکور، و دینار نام پدرش بود، و مولود او در حال عبودیت پدر بود. اگر چه بنده زاده بود از هر دو کون آزاده بود. و بعضی گویند مالک دینار در کشتی نشسته بود، چون به میان دریا رسید، اهل کشتی گفتند: غله کشتی بیار.
گفت: ندارم.

چندانش بزدند که هوش از او بیرون رفت. چون بهوش آمد گفتند: غله کشتی بیار.
گفت: ندارم.

چندانش بزدند که هوش از او بیرون رفت. چون بهوش بازآمد دیگر گفتند: غله بیار.
گفت: ندارم.

گفتند: پایش گیریم و در دریا اندازیم. هرچه در آب ماهی بود همه سربرآوردند -هر یکی دو دینار زر در دهان گرفته - مالک دست فرا کرد از یک ماهی دو دینار بستد و بدیشان داد. چون کشتی بانان چنین دیدند در پای او افتادند. او بر روی آب برفت تا ناپیدا شد. از این سبب نام او را مالک دینار آمد. و سبب توبه او آن بود که او مردی سخت با جمال بود و دنیا دوست و مال بسیار داشت و او به دمشق ساکن بود و مسجد جامع دمشق که معاویه بنا کرده بود و آن را وقف بسیار بود. مالک را طمع آن بود که تولیت آن مسجد بدو دهند. پس برفت و در گوشه مسجد سجاده بیفگند و یک سال پیوسته عبادت می کرد به امید آنکه هر که او را بدیدی در نمازش یافتی. و با خود می گفت: اینت منافق! تا یکسال برین برآمد و شب از آنجا بیرون آمدی و به تماشا شدی. یک شب به طربش مشغول بود، چون یارانش بخفتند آن عودی که می زد از آنجا آوازی آمد که: یا مالک مالک ان لاتئوب. یا مالک تو را چه بود که توبه نمی کنی؟ چون آن شنید دست از آن بداشت. پس به مسجد رفت، متحیر با خود اندیشه کرد. گفت: یک سال است تا خدایرا می پرستم به نفاق، به از آن نبود که خدایرا باخلاص عبادت کنم و شرمی بدارم از این چه می کنم، و اگر تولیت به من دهند نستانم.
این نیت بکرد و سر به خدای تعالی راست گردانید، آن شب با دلی صادق عبادت می کرد. روز دیگر مردمان باز پیش در مسجد آمدند. گفتند: در این مسجد خللها می بینیم. متولی بایستی تعهد کردی.

پس بر مالک اتفاق کردند که هیچ کس شایسته تر از او نیست. و نزدیک او آمدند و در نماز بود. صبر کردند تا فارغ شد.
گفتند: به شفاعت آمده ایم تا تو این تولیت قبول کنی.

مالک گفت: الهی تا یکسال تو را عبادت کردم به ریا، هیچکس در من ننگریست. اکنون که دل به تو دادم و یقین درست کردم که نخواهم بیست کس به نزدیک من فرستادی تا این کار در گردن من کنند. به عزت تو که نخواهم. آنگه از مسجد بیرون آمد و روی در کار آورد و مجاهده و ریاضت پیش گرفت تا چنان معتبر شد و نیکو روزگار که در بصره مردی بود توانگربمرد و مال بسیار بگذاشت. دختری داشت صاحب جمال. دختر به نزدیک ثابت بنانی آمد و گفت: ای خواجه! می خواهم که زن مالک باشم تا مرا در کار طاعت یاری دهد.
ثابت با مالک بگفت. مالک جواب داد: من دنیا را سه طلاقه داده ام این زن از جمله دنیا است. مطلقه ثلاثه را نکاح نتوان کرد. نقل است که مالک وقتی در سایه درختی خفته بود. ماری آمده بود و یک شاخ نرگس در دهان گرفته و او را باد می کرد.

نقل است که گفت: چندین سال در آرزوی غزا بودم، چون اتفاق افتاد که بروم رفتم. آنروز که حرب خواست بود مرا تب بگرفت چنانکه عاجز گشتم. در خیمه رفتم و بخفتم، د رغم. آنگه با خود می گفتم: ای تن! اگر تو را نزدیک حق تعالی منزلتی بودی، امروز تو را این تب نگرفتی. پس در خواب شدم. هاتفی آواز داد که تو اگر امروز حرب کردی اسیر شدی و چون اسیر شدی گوشت خوک بدادندی. چون گوشت خوک بخوردی کافرت کردندی. این تب تو را تحفه ای عظیم بود.
مالک گفت: از خواب درآمد م و خدایرا شکر کردم.

نقل است که مالک را با دهرئیی مناظره افتاد. کار بر ایشان دراز شد. هر یک می گفتند من بر حقم. اتفاق کردند که دست مالک و دست دهری هر دو برهم بندند و بر آتش نهند، هرکدام که بسوزد او بر باطل بود و در آتش آوردند، دست هیچ کدام نسوخت و آتش بگریخت. گفتند: هر دو برحق اند.
مالک دلتنگ به خانه بازآمد و روی بر زمین نهاد و مناجات کرد که هفتاد سال قدم در ایمان نهاده ام تا با دهریی برابر گردم. آوازی شنود که تو ندانستی که دست تو دست دهری را حمایت کرد. که اگر دهری دست تنها در آتش نهادی دیدی که چه بر وی آمدی.

نقل است که مالک گفت: وقتی بیمار شدم و بیماری بر من سخت شد، چنانکه دل از خود برگرفتم. آخر چون پاره ای بهتر شدم به چیزی حاجت آمدم، به هزار حیله به بازار آمدم که کسی نداشتم. امیر شهر در رسید. چاکران بانگ بر من زدند که: دور تر برو. و من طاقت نداشتم و آهسته می رفتم. یکی درآمد و تازیانه بر کتف من زد. گفتم: قطع الله یدک. روز دیگر مرد را دیدم دست بریده و برچهارسو افگنده.
نقل است که جوانی بود عظیم مفسد و نابکار -در همسایگی مالک و مالک پیوسته ازو می رنجید، از سبب فساد. اما صبر می کرد تا دیگری گوید. القصه دیگران به شکایت بیرون آمدند. مالک برخاست و بر او آمد تا امر معروف کند. جوان سخت جبار و مسلط بود. مالک را گفت: من کس سلطانم. هیچ کس را زهره آن نبود که مرا دفع کند یا از اینم بازدارد.

مالک گفت: ما با سلطان بگوییم.
جوان گفت: سلطان هرگز رضای من فروننهد. هرچه من کنم بدان راضی بود.

مالک گفت: اگر سلطان نمی تواند با رحمان بگویم.
و اشارت به آسمان کرد.

جوان گفت: او از آن کریمتر است که مرا بگیرد.
مالک درماند. باز بیرون آمد. روزی چند برآمد. فساد از حد درگذشت. مردمان دیگر باره به شکایت آمدند. مالک برخاست تا او را ادب کند در راه که می رفت آوازی شنید که: دست از دوست ما بدار!

مالک تعجب کرد، به بر جوان درآمد. جوان که او را بدید گفت: چه بودست که بار دیگر آمدی؟
گفت: این بار از برای آن نیامدم که تو را زجر کنم. آمده تا تورا خبر کنم که چنین آوازی شنیدم. خبرت می دهم. جوان که آن بشنود گفت: اکنون چون چنین است سرای خویش در راه او نهادم و از هرچه دارم بیزار شدم.

این بگفت و همه برانداخت و روی به عالم عشق درنهاد.
مالک گفت: بعد از مدتی او را دیدم در مکه - افتاده - و چون خلالی شده، و جان به لب رسیده می گفت که او گفته است دوست ماست. رفتم بر دوست. وهر چه رضای دوست است آن طلب کنم ومیدانم که رضای دوست در اطاعت اوست توبه کردم که دگر در وی عاصی نشوم.این بگفت و جان بداد.

نقل است که وقتی مالک خانه به مزد گرفته بود. جهودی بردر سرای او سرایی داشت و محراب آن خانه مالک به در سرای جهود داشت. جهود بدانست. خواست که به قصد او را برنجاند. چاهی فروبرد و منفذی ساخت، آن چاه را نزدیک محراب. و مدتی بر آن چاه می نشست و پوشیده نماند که بر چه جمله بود؛ که روزی آن جهود دلتنگ شد از آنکه مالک - البته - هیچ نمی گفت. بیرون آمد گفت: ای جوان!از میان دیوار محراب نجاست به خانه تو نمی رسد؟
گفت: رسد، ولکن طغاری و جاروبی ساخته ام، چون چیزی بدین جانب آید آن را بردارم و بشویم.

گفت: تو را خشم نبود؟
گفت: بود، ولکن فروخورم که فرمان چنین است والکاظمین الغیظ.

مرد جهود در حال مسلمان شد .
نقل است که سالها بگذشتی که مالک هیچ ترشی و شیرینی نخوردی. هرشبی به دکان طباخ شدی و دو گرده خریدی و بدان روزه گشادی. گاه گاه چنان افتادی که نانش گرم بودی. بدان تسلی یافتی، و نان خورش او آن بودی، وقتی بیمار شد آرزوی گوشت در دل او افتاد. ده روز صبر کرد، چون کار از دست بشد به دکان رواسی رفت و دو سه پاچه گوسفند بخرید و در آستین نهاد و برفت. رواس شاگردی داشت. در عقب او فرستاد و گفت: بنگر تا چه می کند.

زمانی بود. شاگر بازآمد. گریان گفت: از اینجا برفت جایی که خالی بود. آن پاچه از آستین بیرون کرد و دو سه بار ببویید. پس گفت: ای نفس!بیش از اینت نرسد. پس آن نان و پاچه به درویشی داد و گفت: ای تن ضعیف من این همه رنج که بر تو می نهم مپندار که از شمنی می کنم تا فردای قیامت به آتش دوزخ بنسوزی. روزی چند صبر کن، باشد که این محنت به سرآید و در نعمتی افتی که آن را زوال نباشد.
گفت: ندانم که آن چه معنی است. آن سخن را که هرکه چهل روز گوشت نخورد عقل او نقصان گیرد. و من بیست سال است که نخورده ام و عقل من هر روز زیادت است.

نقل است که چهل سال در بصره بود که رطب نخورده بود. آنگه که رطب برسیدی گفتی: اهل بصره!اینک شکم من از وی هیچ کاسته نشده است و شکم شما که هر روز رطب می خورید هیچ افزون نشده است.
چون چهل سال برآمد بی قراری در وی پدید آمد، از آرزوی رطب. هر چند کوشید صبر نتوانست کرد. عاقبت چون چند روز برآمد و آن آرزو هر روز زیادت می شد و او نفس را منع می کرد، در دست نفس عاجز شد. گفت: البته رطب نخواهم خورد، مرا خواه بکش خواه بمیر.

تا شب هاتفی آواز داد که: رطب می باید خورد، نفس را از بند بیرون آور!
چون این جواب دادند و نفس وی فرصتی یافت فریاد درگرفت. مالک گفت: اگر رطب خواهی یک هفته به روزه باشی، چنانکه هیچ افطار نکنی و شب در نماز تا به روز آوری تا رطب دهمت.

نفس بدان راضی شد. یک هفته در قیام شب و صیام روز به آخر آورد. پس به بازار رفت و رطب خرید و رفته به مسجد تا بخورد. کودکی از بام آوازی داد که: ای پدر!جهودی رطب خریده است و در مسجدی می رود تا بخورد.
مرد گفت: جهود در مسجد چه کار دارد؟

در حال پدر کودک بیامد تا آن جهود کدام جهود است. مالک را دید. در پای او فتاد. مالک گفت: این چه سخن بود که این کودک گفت:
مرد گفت: خواجه! معذور دار که او طفل است. نمی داند و در محلت ما جهودانند و ما به روزه باشیم. پیوسته کودک ما جهودان را می بیند که به روز چیزی می خورند. پندارند که هر که به روز چیزی خورد جهود است. این از سر جهل گفت. از وی عفو کن.

مالک آن بشنود، آتشی در جانش افتاد، و دانست که آن کودک را زفان غیب بوده است. گفت: خداوندا!رطب ناخورده نامم به جهودی بدادی، به زفان بی گناهی اگر رطب خورم نامم به کفر بیرون دهی. به عزت تو اگر هرگز رطب خورم.
نقل است که یک بار آتشی در بصره افتاد. مالک عصا و نعلین برداشت و بر سر بالایی شد و نظاره می کرد. مردمان در رنج و تعب در قماشه افتاده، گروهی می سوختند، و گروهی می جستند. گروهی رخخت می کشیأند و مالک می گفت: نجا المخفون و هلک المثقلون. چنین خواهد بود روز قیامت.

نقل است که روزی مالک به عیادت بیماری شد. گفت: نگاه کردم، اجلش نزدیک آمده بود، شهادت بر وی عرضه کردم. نگفت. هرچند جهد کردم که بگوی، می گفت: ده، یازده!آنگاه گفت: ای شیخ!پیش من کوهی آتشین است. هرگاه که شهادت آرم، آتش آهنگ من می کند. از پیشه وی پرسیدم. گفتند: مال به سلف دادی و پیمانه کم داشتی.
جعفر سلیمان گفت: با مالک به مکه بودم. چون لبیک اللهم لبیک گفتن گرفت، بیفتاد و هوش از وی برفت. با خود آمد. گفتم سبب افتادن چه بود؟

گفت: چون لبیک گفتم: ترسیدم که نباید جواب آید که لالبیک الله لالبیک.
نقل است که چون ایاک نقبد و ایاک نستعین. گفتی زار زار بگریستی. پس گفتی: اگر این آیت از کتاب خدای نبودی و بدین امر نبودی نخواندمی. یعنی می گویم تو را می پرستم و خود نفس می پرستم و می گویم از تو یاری می خواهم و و به درسلطان می روم واز هرکسی شکر و شکایت می نمایم.

نقل است که جمله شب بیدار بودی و دختری داشت. یک شب گفت: ای پدر! آخر یک لحظه بخفت.
گفت: ای جان پدر!از شبیخون قهر می ترسم، یا از آن می ترسم که نباید دولتی روی به من نهد و مرا خفته بایأ.

گفتند: چونی.
گفت: نان خدای می خورم و فرمان شیطان می برم. اگر کسی در مسجد منادی کند که کی بدترین شماست بیرون آید، هیچ کس خویشتن در پیش من میفکنید مگر به قهر.

این مبارک رضی الله عنه بشنود. گفت: بزرگی مالک از این بود. و صدق این سخن را گفته است که وقتی زنی مالک را گفت: ای مرائی!
جواب داد: بیست سال است که هیچ کس مرا به نام خود نخواند، الا تو نیک دانستی که من کیستم.

و گفت: تا خلق را بشناختم هیچ باک ندارم از آنکه کسی مرا حمد گوید یا آنکه مرا ذم گوید. از جهه آنکه ندیده ام و نشناخته ستاینده الا مفروط و نکوهنده الا مفرط. یعنی هرکه غلو کند در هرچه خواهی گیر، آن از حساب نبود که خیرالامور اوسطها.
و گفت: هر برادری و یاری و همنشینی که تو را از وی فایده ای دینی نباشد، صحبت او را از پس پشت انداز.

و گفت: دوستی اهل این زمانه را چون خوردنی بازار یافتم، به بوی خوش، به طعم ناخوش.
و گفت: پرهیز از این سخاره، یعنی دنیا، که دلهای علما مسخر خویش گردانیده است.

و گفت: هر که حدیث کردن به مناجات با خدای عز و جل دوست تر ندارد. از جدیث مخلوقان، علم وی اندک است، و دلش نابینا، و عمرش ضایع است.
و گفت: دوست ترین اعمال به نزدیک من اخلاص است در اعمال.

و گفت: خدای عزوجل وحی کرد به موسی علیه السلام که جفتی نعلین ساز از آهن، و عصایی از آهن، و بر روی زمین همواره می رو، و آثار و عبرتها می طلب، و می بین و نظاره حکمتها و نعمتهای ما می کن، تا وقتی که آن نعلین دریده گردد، و آن عصا شکسته، و معنی این سخن آن است که صبور می باید بود که ان هذالدین متین فاوغل فیه بالرفق. و گفت: در تورات است و من خوانده ام که حق تعالی می گوید شوقناکم فلم تشتاقوا زمرناکم فلم ترقصوا. شوق آوردم، شما مشتاق نگشتید، سماع کردم شما را، رقص نکردید.
و گفت: خوانده ام در بعضی از کتب منزل که حق تعالی امت محمد را دو چیز داده است که نه جبرئیل را داده است و نه میکاییل را: یکی آن است که فاذکرونی اذکرکم. چون مرا یاد کنند شما را یاد کنم و دیگر ادعونی استجب لکم: چون مرا بخوانید اجابت کنم.

و گفت: در تورات خوانده ام که حق تعالی می گوید ای صدیقان تنعم کنید در دنیا به ذکر من که ذکر من در دنیا نعمتی عظیم است و در آخرت جزایی جزیل.
و گفت: در بعضی کتب منزل است که حق تعالی می فرماید که با عالمی که دنیا دوست دارد کمترین چیزی که با او بکنم آن بود که حلاوت ذکر خویش از دل او ببرم.

و گفت: هر که بر شهوات دنیا غلبه کند دیو از طلب کردن او فارغ بود.
و کسی در آخر عمر وصیتی خواست. و گفت: راضی باش در همه اوقات به کارسازی که کارسازی تو می کند تا برهی.

چون وفات یافت از بزرگان یکی به خوابش دید. خدای با تو چه کرد؟
گفت: خدایرا دیدم جل جلاله با گناه بسیار خود. اما به سبب حسن ظنی که بدو داشتم همه محو کرد.

و بزرگی دیگر قیامت به خواب دید که ندایی درآمدی که مالک دینار و محمد واسع را در بهشت فروآورید. گفت: بنگرستم تا از این کدام پیشتر در بهشت رود؛ مالک از پیش درشد. گفتیم: ای عجب محمد واسع فاضلتر و عالمتر. گفتند: آری. اما محمد واسع را در دنیا دو پیراهن بود و مالک را یک پیراهن. این تفاوت از آنجاست که اینجا هرگز پیراهنی با دو پیراهن برابر نخواهد بود.
یعنی صبر کن تا از حساب یک پیراهن افزون بیرون آیی، رحمة الله علیه.

English translation

That established in guidance, that reliant in saintliness, that true leader, that exemplar of the path of religion, that flying traveler, Malik Dinar, mercy of Allah be upon him, was a companion of Hasan al-Basri and was one of the greats of this group. His miracles (karamat) were famous and his self-mortifications (riyadat) were well-known, and Dinar was his father's name, and his birth occurred during his father's state of servitude. Although he was born a slave, he was free from both worlds. And some say Malik Dinar was sitting in a ship, and when he reached the middle of the sea, the ship's crew said: "Bring the fare of the ship." He said: "I do not have it." They beat him so much that he lost consciousness. When he came to, they said: "Bring the fare of the ship." He said: "I do not have it." They beat him so much that he lost consciousness. When he regained consciousness, they said again: "Bring the fare." He said: "I do not have it." They said: "Let us grab his feet and throw him into the sea." All the fish that were in the water raised their heads—each holding two gold dinars in its mouth—Malik reached out his hand, took two dinars from one fish, and gave them to them. When the sailors saw this, they fell at his feet. He walked upon the water until he disappeared. For this reason, his name became Malik Dinar. And the cause of his repentance (tobe) was that he was a very handsome man, a lover of the world, and possessed much wealth. He resided in Damascus, and the congregational mosque of Damascus, which Muawiyah had built, had many endowments. Malik desired that the trusteeship of that mosque be given to him. So he went and spread his prayer rug in a corner of the mosque and worshipped continuously for a year, in the hope that whoever saw him would find him in prayer. And he said to himself: "What a hypocrite you are!" Thus a year passed, and at night he would leave there and go to amuse himself. One night he was busy with his amusement; when his companions fell asleep, a voice came from the lute (ud) he was playing, saying: "O Malik, Malik, why do you not repent?" When he heard that, he stopped playing. Then he went to the mosque, bewildered and reflecting. He said: "For a year I have been worshipping God in hypocrisy; it would be better if I worship God in sincerity and feel shame for what I am doing, and if they give me the trusteeship, I will not accept it." He made this intention and directed his heart toward God Almighty, and that night he worshipped with a sincere heart. The next day, the people came to the door of the mosque again. They said: "We see defects in this mosque. A trustee should take care of it." So they agreed on Malik, saying that no one is more worthy than him. They came to him while he was in prayer. They waited until he finished. They said: "We have come to intercede so that you may accept this trusteeship." Malik said: "My God, for a year I worshipped You in hypocrisy, and no one looked at me. Now that I have given my heart to You and made a true certainty that I do not want it, You sent twenty people to me to put this task on my neck. By Your glory, I will not accept it." Then he left the mosque, turned to his work, and undertook struggle (mujahada) and self-mortification until he became so esteemed and of good state. In Basra, a wealthy man died and left much wealth. He had a beautiful daughter. The daughter came to Thabit al-Bunani and said: "O master! I want to be Malik's wife so that she may help me in the work of obedience." Thabit told Malik. Malik replied: "I have divorced the world thrice, and this woman is part of the world. One cannot marry a thrice-divorced woman." It is narrated that Malik once fell asleep in the shade of a tree. A snake came, holding a narcissus branch in its mouth, and fanned him. It is narrated that he said: "For several years I desired to go to war (ghaza). When it happened that I should go, I went. On the day that battle was to happen, a fever seized me so that I became helpless. I went into the tent and lay down, in grief. Then I said to myself: 'O body! If you had a status near God Almighty, this fever would not have seized you today.' Then I fell asleep. A voice from the unseen (hatef) called out: 'If you had fought today, you would have been captured, and when you were captured, they would have fed you pork. When you ate pork, they would have made you an infidel. This fever was a great gift to you.'" Malik said: "I woke up from sleep and thanked God." It is narrated that Malik had a debate with a Dahri (materialist/atheist). The dispute between them went on for a long time. Each said: "I am on the right path." They agreed to tie Malik's hand and the Dahri's hand together and put them on the fire; whichever burned would be on the wrong path. They brought them to the fire, and neither hand burned, and the fire fled. They said: "Both are on the right path." Malik returned home sad, laid his face on the ground, and prayed: "For seventy years I have set foot in faith, only to become equal with a Dahri." He heard a voice: "Did you not know that your hand protected the hand of the Dahri? For if the Dahri had put his hand alone in the fire, you would have seen what would have happened to him." It is narrated that Malik said: "Once I became ill, and the illness became severe for me, so much so that I despaired of myself. Finally, when I became a bit better, I had need of something. With a thousand tricks, I came to the market because I had no one. The city governor arrived. His servants shouted at me: 'Go further away!' And I had no strength and was walking slowly. One of them came and whipped my shoulder. I said: 'May God cut off your hand.' The next day, I saw the man with his hand cut off and thrown at the crossroads." It is narrated that there was a young man who was extremely corrupt and wicked—in Malik's neighborhood, and Malik was constantly suffering because of his corruption. But he remained patient so that someone else would speak. In short, others came out to complain. Malik stood up and went to him to command what is right (amr-e ma'ruf). The young man was very tyrannical and powerful. He said to Malik: "I am the Sultan's man. No one has the courage to repel me or keep me from this." Malik said: "We will tell the Sultan." The youth said: "The Sultan will never withdraw his approval of me. Whatever I do, he is pleased with it." Malik said: "If the Sultan cannot do anything, I will tell the Beneficent (Rahman)." And he pointed to the sky. The youth said: "He is too generous to seize me." Malik was helpless and went back out. A few days passed, and the corruption exceeded all limits. The people came to complain again. Malik arose to discipline him. On the way he was walking, he heard a voice saying: "Keep your hands off our friend!" Malik was astonished, and entered the youth's house. The youth, seeing him, said: "What has happened that you have come again?" He said: "This time I did not come to rebuke you. I came to inform you that I heard such a voice; I am giving you the news." The youth, hearing this, said: "Now since it is so, I place my home on His path and disown everything I have." He said this, threw everything away, and set out into the world of love. Malik said: "After some time, I saw him in Mecca—fallen, looking like a splinter, and his soul reaching his lips, saying: 'He has said he is our friend. I have gone to the Friend. And whatever is the pleasure of the Friend, that I seek, and I know that the pleasure of the Friend is in His obedience. I repented that I should never be disobedient to Him again.' He said this and gave up his ghost." It is narrated that once Malik rented a house. A Jew had a house by his door, and the prayer niche (mehrab) of Malik's house was toward the Jew's door. The Jew knew this and wanted to annoy him on purpose. He dug a pit and made an outlet close to the prayer niche. For a time, he would sit by that pit, and it did not remain hidden what the situation was. One day the Jew became frustrated because Malik said absolutely nothing. He came out and said: "O youth! Does filth from the wall of the prayer niche not reach your house?" He said: "It does, but I have made a vessel and a broom; when something comes to this side, I pick it up and wash it." He said: "Do you not feel anger?" He said: "It does, but I swallow it, for the command is such: 'and those who restrain anger' (wal-kazemin al-ghayz)." The Jewish man immediately became a Muslim. It is narrated that years would pass when Malik ate nothing sour or sweet. Every night he would go to the cook's shop, buy two loaves of bread, and break his fast with them.

0

1

Updated 2026-07-02

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related