Literary Story

بخش ۲۶ - ذکر حاتم اصم قدس الله روحه / Section 26 - Mention of Hatim al-Asamm, May Allah Sanctify His Soul

Original content

آن زاهد زمانه، آن عابد یگانه، آن معرض دنیا، آن مقبل عقبی، آن حاکم کرم، شیخ حاتم اصم رحمه الله علیه؛ از بزرگان مشایخ بلخ بود و در خراسان بر سر آمده بود. مرید شقیق بلخی بود و نیز خضرویه را دیده و در زهد و ریاضت و ورع و ادب و صدق و احتیاط بی بدل بود. توان گفت که بعد از بلوغ یک نفس بی مراقبت و بی محاسبت از وی بر نیامده بود و یک قدم بی صدق و اخلاص برنگرفته بود تابه حدی که جنید گفت: صدیق زماننا حاتم الاصم.
و او را در سخت گرفتن نفس و دقایق مکر نفس و معرفت رعونات نفس کلماتی عجیب است و تصانیفی معتبر و نکت و حکومت او نظیر ندارد.

چنانکه یکی روز یاران را گفت: اگر مردمان شما را پرسند که از حاتم چه آموزید چه گوید؟ گفتند: گوییم علم.
گفت: اگر گویند حاتم را علم نیست؟ گفتند: بگوییم حکمت.

گفت: اگر گویند حکمت نیست چه گویید؟
گفتند: بگوییم دو چیز. یکی خرسندی بدانچه در دست است؛ دوم نومیدی از آنچه در دست مردم است.

یک روز اصحاب را پرسید: که عمری است تامن رنج شما می کشم. باری، هیچ کس چنانکه می باید نشده است؟
یکی گفت: فلان کس چندین غزا کرده است.

گفت: مردی غازی بود، مرا شایسته می باید.
گفتند: فلان کسی بسی مال بذ ل کرده است.

گفت: مردی سخی بود، مرا شایسته می باید.
گفتند: فلان کس بسی حج کرده است.

گفت: مردی حاجی بود، مرا شایسته می باید.
گفتند: ما ندانیم. تو بیان کن که شایسته کیست؟

گفت: آنکه از خدای نترسد و جز به خدای امید ندارد.
و کرم او را تا به حدی که روزی زنی به نزد او آمد و مساله ای پرسید. مگر بادی از او رها شد. حاتم گفت: آواز بلند تر کن که مرا گوش گران است.

تا پیرزن را خجالت نیاید. پیرزن آواز بلند کرد تا او آن مساله را جواب داد. بعد از آن تا آن پیرزن زنده بود قریب پانزده سال خویشتن کر ساخت تا کسی با آن پیرزن نگوید که او آنچنان است. چون پیرزن وفات کرد آنگاه سخن آهسته را جواب داد که پیش از آن هر که با او سخن گفتی، گفتی بلند ترگوی. بدین سبب اصمش نام نهادند.
نقل است روزی در بلخ مجلس می داشت. می گفت: الهی هر که امروز در این مجلس گناهکار تر است و دیوان سیاه تر است و بر گناه دلیرتر است تو او را بیامرز.

مردی بود که نباشی کردی، و بسیار گورها را باز کرده بود، و کفن برداشته -در آن مجلس حاضر بود -چون شب در آمد به عادت خویش به نباشی رفت. چون خاک از سر گور برداشت از لحد آوازی شنود که شرم نداری که در مجلس اصم دی روز آمرزیده گشتی، دیگر امشب به کار خود مشغول شوی؟
نباش از خاک برآمد و درحاتم رفت و قصه باز گفت و توبه کرد.

سعد بن محمد الرازی گوید: چند سال حاتم را شاگردی کردم. هرگز ندیدم که او در خشم شد، مگر وقتی به بازار آمده بود، یکی ردید را که شاگردی را از آن او گرفته بود و بانگ می کرد که چندین گاه است که کالای من گرفته است و خورده و بهای آن نمی دهد. شیخ گفت: ای جوانمرد!مواساتی بکن. مرد گفت: مواسات ندارم. سیم خواهم. هر چند گفت: سود نداشت. در خشم شد و ردا از کتف برگرفت و برزمین زد. در میان بازار پر زر شد همه.
درست گفت: هلا برگیر حق خویش را و زیارت برمگیر که دستت خشک شود. مرد زر برچیدن گرفت تا حق خویش برگرفت، نیزصبر نتوانست کرد، دست دراز کرد تا دیگر بردارد دستش در ساعت خشک شد.

نقل است که یکی حاتم یکی را به دعوت خواند. گفت: مرا عادت نیست به مهمانی رفتن.
مرد الحاح کرد. گفت: اگر لابد است اجابت کردم. سه کار تو را باید کرد. گفت: بکنم.

گفت: آنجا نشینم که من خواهم، و آن کنی که من خواهم، و آن خورم که من خواهم. گفت: نیک آید. پس رفت و در آمد و به صف نعال بنشست گفتند : اینجا نه جای تست گفت شرط کرده ام که آنجا نشینم که من خواهم
چون سفره بنهادند حاتم قرص جوین از آستین بیرون کرد و خوردن گرفت. گفت: یا شیخ از طعام ما چیزی بخور.

گفت: شرط کرده ام که آن خورم که من خواهم.
چون فارغ شدند گفت: آن سه پایه را در آتش بنه تا سرخ شود.

مرد چنان کرد. گفت: اکنون بدین راه گذر بنه.
مرد چنان کرد. برخاست و پای بر سه پایه نهاد و گفت: قرصی خوردم. و بگذشت.

و گفت: اگر شما می دانید که صراط حق است و دوزخ حق است و از هر چه کرده باشید بر آن صراط پرسند انگارید که این سه پایه آن صراط است، پای بر آنجا نهید و هر چه امروز در این دعوت بخوردید حساب به من بدهید.
گفتند: یا حاتم!ما را طاقت آن نباشد.

حاتم گفت: پس فردا چون طاقت خواهید داشتن که از هر چه کرده باشید در دنیا و خورده از همه باز پرسند قال الله تعالی و لتسئلن یومئذ عن النعیم. آن دعوت بر همه ماتم شد.
نقل است که یک روز کسی بر او آمد. گفت: مال بسیار دارم و می خواهم که از این مال تو را و یاران تو را بدهم. می گیری؟

گفت: از آن می ترسم که تو میری. مرا باید گفت که روزی دهنده آسمان، روزی دهنده زمین بمرد.
مردی حاتم را گفت: از کجا می خوری؟

گفت: از خرمنگاه خدای که آن نه زیادت و نه نقصان پذیرد.
آن مرد گفت: مال مردمان به فسوس می خوری. حاتم گفت: از مال تو هیچ می خورم؟گفت: نی. گفت: کاشکی تو از مسلمانان بودتی. گفت: حجت می گویی؟گفت: خدای تعالی روز قیامت از بنده حجت خواهد. گفت: این همه سخن است.

گفت: خدای تعالی سخن فرستاده است ومادر بر پدر تو به سخن حلال شده است. گفت: روزی همه شما از آسمان آید؟
گفت: روزی همه از آسمان آید وفی السماء رزقکم و ما توعدون. گفت: مگر از روزن خانه شما فرو می آید؟

گفت: در شکم مادر بودم، آن روز نه روزی می آمد؟
گفت: بستان بخسب تا روزی به دهان تو آید.

حاتم گفت: دو سال در گهواره استان خفته بودم و روزی به دهان من در می آمد.
گفت: هیچ کس را دیدی که می درود ناکشته؟

گفت: موی سرت که می دروی ناکشته است.
گفت: درهوا رو تا به تو روزی رسد.

گفت: چون مرغ شوم برسد.
گفت: به زمین فرو رو تا برسد.

گفت: اگر مور شوم برسد. گفت: بزیرآب شو و روزی بطلب.
گفت: ماهی را روزی در زیر آب می دهد اگر به من نیز رسد، عجب نبود.

آن مرد خاموش گشت و توبه کرد. گفت: مرا پندی ده.
گفت: طمع از خلق ببر تا ایشان بخیلی ازتو ببرند، و نهانی میان خویش با خدای نیکو کن تا خدای آشکارای تو را نیز نیکو گرداند، و هرکجا باشی خالق را خدمت کن تا خلق تو را خدمت کنند، و هم او را.

مرد ی گفت: از کجا می خوری؟گفت: ولله خزائن السموات و الارض.
نقل است که حاتم پرسید، مر احمد حنبل را که: روزی را می جویی؟

گفت: جوییم.
گفت: پیش از وقت می جویی، یا پس از وقت، یا در وقت می جویی؟

احمد اندیشیدکه: اگر گویم پیش از وقت، گوید چرا روزگار خود ضایع می کنی؟و اگر گویم پس از وقت، گوید چه جوئی چیزی که از تو درگذشت و اگر گویم در وقت گوید چرا مشغول شدی به چیزی که حاضر خواهد بود؟فروماند در این مساله.
بزرگی گفت: جواب چنین می بایست نبشت که جستن بر ما نه فریضه است و نه واجب و نه سنت. چه جویم چیزی را که از این هر سه نیست و طلب کردن چیزی که وی خود تو را می جوید. به قول رسول علیه السلام او خود برتو آید. و جواب حاتم این است: علینا ان نعبده کما امرنا و علیه ان یرزقنا کما وعدنا.

نقل است که حامد لفاف گفت که حاتم گفت: هر روزی بامداد ابلیس وسوسه کند که امروز چه خوری؟گویم مرگ. گوید: چه پوشی؟گویم: کفن. گوید: کجا باشی؟گویم: بگور. گوید: ناخوش مردی. مرا ماند و رفت.
نقل است که زن وی چنان بود که گفت: من به غزو می روم. زن را گفت: تو را چندی نفقه ماند. گفت: چندانکه زندگانی بخواهی ماند. گفت: زندگانی به دست من نیست. گفت: روزی هم به دست تو نیست.

چون حاتم رفت پیرزنی مر زن حاتم را گفت: حاتم روزی تو چه مانده است؟گفت: حاتم روزی خواره بود، روزی ده اینجاست نرفته است.
نقل است که حاتم گفت: چون به غزا بودم ترکی مرا بگرفت و بیفگند تا بکشد. دلم هیچ مشغول نشد و نترسید. منتظر می بودم تا چه خواهد کرد. کاردی می جست. ناگاه تیری بر وی آمد و از من بیفتاد. گفتم: تو مرا کشتی یا من تو را.

نقل است که کسی سفری خواست رفت. حاتم را گفت: مرا وصیتی کن. گفت: اگر یارخواهی تو را خدای بس، و اگر همراه خواهی کرام الکاتبین بس، اگر عبرت خواهی تو را دنیا بس، و اگر مونس خواهی قرآن بس، و اگر کار خواهی عبادت خدای تو را بس، و اگر وعظ خواهی تو را مر گ بس، و اگر این که یاد کردم تو را بسنده نیست دوزخ تو را بس.
نقل است که حاتم روزی حامد لفاف را گفت چگونه ای؟گفت: به سلامت و عافیت.

باو گفت: سلامت بعداز گذشتن صراط است و عافیت آن است که در بهشت باشی.
گفتند: تو را چه آرزو کند؟

گفت: عافیت.
گفتند: همه روز در عافیت نه یی؟

گفت: عافیت من آن روز است که آن روز عاصی نباشم.
نقل است که حاتم را گفتند: فلان مال بسیار جمع کرده است.

گفت: زندگانی به آن جمع کرده است؟گفتند: نه.
گفت: مرده را مال به چه کار آید؟

یکی حاتم را گفت: حاجتی هست؟گفت: هست. گفت: بخواه.
گفت: حاجتم آن است که نه تو مرا بینی و نه من تو را.

و یکی از مشایخ حاتم را پرسید: نماز چگونه کنی؟
گفت: چون وقت در آید وضوی ظاهر کنم و وضوی باطن کنم. گفت: ظاهر را به آب پاک کنم و باطن را به توبه، و آنگاه به مسجد درآیم و مسجد حرام را مشاهده کنم، و مقام ابراهیم را درمیان دو ابروی خود بنهم، و بهشت را بر راست خود و دوزخ را بر چپ خود، و صراط زیر قدم خود دارم، و ملک الموت را پس پشت خود انگارم، و دل را به خدای سپارم. آنگاه تکبیر بگویم با تعظیم و قیامی به حرمت و قرائتی با هیبت و سجودی با تضرع و رکوعی با تواضع و جلوسی به حلم و سلامی به شکر بگویم. نماز من این چنین بود.

نقل است که یک روز به جمعی از اهل علم بگذشت و گفت: اگر سه چیزدرشماست و اگر نه دوزخ را واجب است. گفتند: آن سه چیز چیست؟
گفت: حسرت دینه که از شما گذشت و نتوانید در آن طاعت زیادت کردن و نه گناهان را عذرخواستن، و اگر امروز به عذردینه مشغول شوی حق امروز کی گزاری؟دیگر امروز را غنیمت شمردن و در صلاح کار خویش کوشیدن به طاعت و خشنود کردن خصمان؛سوم ترس و بیم آنکه فردا به تو چه خواهد رسید. نجات بود یا هلاک؟

و گفت: خدای تعالی سه چیز در سه چیز نهاده است. فراغت عبادت پس از امن مونت نهاده است و اخلاص درکار در نومیدی از خلق نهاده است و نجات از عذاب به آوردن طاعت نهاده است تا مطیع اویی. امید نجات است.
و گفت: حذر کن از مرگ به سه حال که تو را بگیرد؛ کبر و حرص و خرامیدن. اما متکبر را خدای از این جهان بیرون نبرد تا نچشاند خواریی از کمترین کس از اهل وی. و اما حریص را بیرون نبرد از این جهان مگر گرسنه و تشنه، گلویش را بگیرد و گذر ندهد تا چیزی بخورد. اما خرامنده را بیرون نبرد تا او را نغلطاند در بول و حدث.

و گفت: اگر وزن کنید کبر زاهدان روزگار ما را وعلما و قراء ایشان را بسی زیادت آید از کبر امرا و ملوک.
و گفت: به خانه و باغ آراسته غره مشو که هیچ جای بهتر از بهشت نیست. آدم دید آنچه دید دیگر به بسیاری کرامت و عبادت غره مشو که بلعم با چندان کرامت و با نام بزرگ خدای که او را داده بود. دید آنچه دید خدای تعالی گفت: فمثله کمثل الکلب. دیگر به بسیاری عمل غره مشو، که ابلیس با آن همه طاعت دید. آنچه دید دیگر به دیدن پارسایان و عالمان غره مشو که هیچ کس بزرگتر از مصطفی نبود صلی الله و علی آله و سلم، ثعلبه در خدمت وی بود و خویشان وی وی را می دیدند و خدمت می کردند و هیچ سود نداشت.

و گفت: هر که در این مذهب آید سه مرگش بباید چشید: موت الابیض و آن گرسنگی است؛و مودت الاسود و آن احتمال است؛و موت الاحمر؛و آن موقع داشتن است.
وگفت: هرکه به مقدار یک سبع از قرآن و حکایات پارسایان در شبانه روزی برخود عرضه نکند دین خویش به سلامت نتواند نگاه داشت.

و گفت: دل پنج نوع است: دلی است مرده؛ودلی است بیمار؛و دلی است غافل؛ودلی است منتبه، و دلی است صحیح. دل مرده
دل کافران است. دل بیمار، دل گناهکاران است. دل غافل، دل برخوردار است. دل منتبه، دل جهود بدکار است، قالوا قلوبنا غلف. ودل صحیح، دل هوشیار است که در کار است و با طاعت بسیار است وبا خوف از ملک ذوالجلال است.

و گفت: در سه وقت تعهد نفس کن: چون عمل کنی یاد دار که خدای ناظر است به تو؛ و چون گویی یاد دار که خدای می شنود آنچه می گویی؛ و چون خاموش باشی یاد دار که خدای می داند که چگونه خاموشی.
و گفت: شهوت سه قسم است: شهوتی در خوردن؛شهوتی است در گفتن؛ و شهوتی است در نگریستن. درخوردن اعتماد بر خدای نگاه دار؛و در گفتن راستی نگاه دار؛و در نگریستن عبرت نگاه دار.

و گفت: در چهار موضع نفس خود را باز جوی: در عمل صالح بی ریا؛ و در گرفتن بی طمع؛ و در دادن بی منت؛ و درنگاه داشتن بی بخل.
و گفت: منافق آن است که آنچه در دنیا بگیرد به حرص گیرد و اگر منع کند به شک منع کند و اگر نفقه کند در معصیت نفقه کند و مومن آنچه گیرد به کم رغبتی و خوف گیرد و اگر نگاه دارد به سختی نگاه دارد. یعنی سخت بود بر ا و نگاه داشتن و اگر نفقه کند در طاعت بود صالحا لوجه الله تعالی.

و گفت: جهاد سه است؛ جهادی درسر با شیطان تا وقتی که شکسته شود؛ و جهادی است در علانیه در ادای فرایض تا وقتی که گزارده شود. چنانکه فرموده اند نماز فرض به جماعت آشکار و زکوه آشکارا و جهادی است با اعداء دین در غزوه اسلام تا کشته شود یا بکشد.
و گفت: مردم را از همه احتمال باید کرد، مگر از نفس خویش.

و گفت: اول زهد اعتماد است برخدای، ومیانه آن صبراست؛ و آخر آن اخلاص است.
و گفت: هر چیزی را زینتی است. زینت عبادت خوف است و علامت خوف کوتاهی امل است؛ و این آیت خواند لا تخافوا ولا تحزنوا.

و گفت: اگر خواهی که دوست خدا باشی، راضی باش به هر چه خدای کند، و اگر خواهی که تو را در آسمانها بشناسند بر توباد به صدق وعده.
و گفت: شتابزدگی از شیطان است، مگر در پنج چیز: طعام پیش مهمان نهادن؛ و تجهیزمردگان؛و نکاح دختران بالغه؛و گزاردن وام؛ و توبه گناهان.

نقل است که حاتم را چیزی فرستادندی؛ قبول نکردی. گفتند: چرا نمی گیری؟
گفت: اندر پذیرفتن ذل خویش دیدم و اندر نا گرفتن عز خویش دیدم.

یکبار قبول کرد. گفتند: چه حکمت است؟ گفت: عز او بر عز خویش اختیار کردم، و ذل خویش برذل او برگزیدم.
نقل است چون حاتم به بغداد آمد خلیفه را خبر دادند که زاهد خراسان آمده است. او را طلب کرد. چون حاتم ازدر در آمد خلیفه را گفت: یا زاهد!

خلیفه گفت: من زاهد نیم که همه دنیا زیرفرمان من است. زاهدتویی. حاتم گفت: نی، که تو زاهدی، که خدای تعالی می فرماید قل متاع الدنیا قلیل. و تو به اندکی قناعت کرده ای زاهد تو باشی نه من، که به دنیا و عقبی سر فرود نمی آورم، چگونه زاهد باشم؟

English translation

That ascetic of the age, that unique worshiper, that eschewer of the world, that seeker of the hereafter, that ruler of generosity, Sheikh Hatim al-Asamm, may Allah have mercy on him; he was among the great sheikhs of Balkh and had risen to prominence in Khorasan. He was a disciple of Shaqiq al-Balkhi and had also met Ahmad ibn Khadruya (Khazruya). In asceticism, self-discipline, piety, manners, truthfulness, and caution, he was peerless. It can be said that after reaching maturity, not a single breath passed from him without self-vigilance (muraqabah) and self-accounting (muhasabah), and he did not take a single step without truthfulness and sincerity, to the extent that Junayd said: 'The truthful one of our time is Hatim al-Asamm.' And he has remarkable words and reliable works regarding taking the self (nafs) to task, the subtleties of the self's deception, and the knowledge of the self's vanities, and his subtle remarks and wisdom are unparalleled. As he said one day to his companions: 'If people ask you: What do you learn from Hatim? - what will you say?' They said: 'We will say: Knowledge.' He said: 'If they say: Hatim has no knowledge - what will you say?' They said: 'We will say: Wisdom.' He said: 'If they say: He has no wisdom - what will you say?' They said: 'We will say two things: first, contentment with what is in one's hand; second, despair of what is in the hands of other people.' One day he asked his companions: 'It has been a lifetime that I have been bearing your hardships. Has indeed anyone turned out as he should be?' One said: 'So-and-so has fought in several holy wars (ghaza).' He said: 'He was a warrior (ghazi); I need one who is worthy.' They said: 'So-and-so has bestowed much wealth.' He said: 'He was a generous man; I need one who is worthy.' They said: 'So-and-so has performed many pilgrimages (hajj).' He said: 'He was a pilgrim (haji); I need one who is worthy.' They said: 'We do not know. You explain who is worthy.' He said: 'He who does not fear other than God, and has no hope except in God.' And his nobility reached such an extent that one day a woman came to him to ask a question. Accidentally, she broke wind. Hatim said: 'Raise your voice, for my hearing is heavy (I am hard of hearing).' He said this so that the old woman would not feel ashamed. The old woman raised your voice and he answered her question. After that, as long as the old woman was alive, which was nearly fifteen years, he pretended to be deaf so that no one would tell the old woman that he was not really deaf. When the old woman passed away, he then answered quiet speech. Before that, whoever spoke to him, he would say: 'Speak louder.' For this reason, they named him al-Asamm (the Deaf). It is related that one day he was holding a gathering in Balkh. He was saying: 'O God, whoever is the most sinful in this gathering today, and whose register is the darkest, and who is the most daring in sin, forgive him.' There was a man who was a grave-robber, who had opened many graves and stolen shrouds, and he was present in that gathering. When night came, he went to rob graves according to his habit. When he removed the soil from the top of the grave, he heard a voice from the tomb saying: 'Are you not ashamed that yesterday you were forgiven in the gathering of al-Asamm, yet tonight you return to your old ways?' The grave-robber came out of the soil, went to Hatim, recounted the story, and repented. Sa'd ibn Muhammad al-Razi says: 'I was a student of Hatim for several years. I never saw him become angry, except once when he had come to the market, and he saw a merchant who had grabbed a student of Hatim and was shouting: For so long he has taken my goods, consumed them, and does not pay their price. The Sheikh said: O noble youth, show some charity. The man said: I have no charity to show. I want my money. No matter what he said, it was of no avail. He became angry, took his cloak off his shoulder, and threw it to the ground. The entire market square became filled with gold coins.' He said correctly: 'Come, take your due, and do not take any extra, lest your hand wither.' The man began gathering the gold until he had taken his due, but he could not restrain himself anymore and stretched out his hand to take more, and his hand withered instantly. It is related that someone invited Hatim to a feast. Hatim said: 'I am not accustomed to going to feasts.' The man insisted. Hatim said: 'If it is unavoidable, I accept, but you must do three things for me.' The man said: 'I will.' Hatim said: 'I shall sit where I wish, I shall do what I wish, and I shall eat what I wish.' The man said: 'Very well.' So he went and entered, and sat down at the threshold where shoes are left. They said: 'This is not your place.' He said: 'I made a condition that I shall sit where I wish.' When they spread the tablecloth, Hatim took out a barley loaf from his sleeve and began to eat. The host said: 'O Sheikh, eat something of our food.' He said: 'I made a condition that I shall eat what I wish.' When they finished eating, Hatim said: 'Place that tripod in the fire until it turns red-hot.' The man did so. Hatim said: 'Now place it in this pathway.' The man did so. Hatim stood up, placed his foot on the red-hot tripod, said: 'I ate a barley loaf,' and passed by. And he said: 'If you know that the Bridge (Sirat) is true and Hell is true, and that whatever you have done will be questioned on that Bridge, consider this tripod to be that Bridge, step on it, and give me an account of everything you ate today at this feast.' They said: 'O Hatim, we do not have the power to do that.' Hatim said: 'Then how will you have the power on the Day of Judgment, when you will be questioned about everything you have done and eaten in this world? God Almighty said: Then, on that Day, you shall be asked about the pleasure (Naim).' That feast turned into a mourning for everyone. It is related that one day someone came to him and said: 'I have much wealth and I want to give some of this wealth to you and your companions. Will you accept?' Hatim said: 'I fear that if you die, I will have to say that the provider of the heavens and the provider of the earth has died.' A man said to Hatim: 'From where do you eat (obtain your livelihood)?' He said: 'From the granary of God, which accepts neither increase nor decrease.' The man said: 'You eat the wealth of people through mockery.' Hatim said: 'Do I eat any of your wealth?' The man said: 'No.' Hatim said: 'Would that you were of the Muslims.' The man said: 'Are you arguing (using verbal proofs)?' Hatim said: 'God Almighty will demand proof from the servant on the Day of Resurrection.' The man said: 'This is all just talk (words).' Hatim said: 'God Almighty has sent down Words, and your mother became lawful to your father through words (the marriage contract).' The man said: 'Does your sustenance come from heaven?' Hatim said: 'The sustenance of all comes from heaven: And in heaven is your provision and what you are promised.' The man said: 'Does it fall through the window of your house?' Hatim said: 'When I was in my mother's womb, did sustenance not come to me then?' The man said: 'Take this and lie down, so that sustenance comes to your mouth.' Hatim said: 'For two years I lay on my back in the cradle, and sustenance entered my mouth.' The man said: 'Have you ever seen anyone harvest without sowing?' Hatim said: 'The hair on your head, which you harvest (shave), is unsown.' The man said: 'Go into the air so that sustenance reaches you.' Hatim said: 'If I become a bird, it will reach me.' The man said: 'Go down into the earth so that it reaches you.' Hatim said: 'If I become an ant, it will reach me.' The man said: 'Go under the water and seek sustenance.' Hatim said: 'God gives sustenance to the fish under the water; if it reaches me as well, it would not be a wonder.' The man became silent and repented. He said: 'Give me some counsel.' Hatim said: 'Sever your expectations (desire) from the creation so that they cease to see you as stingy; and make good your secret affairs between yourself and God, so that God makes your public affairs good; and wherever you are, serve the Creator so that the creation serves you, and serve Him alone.' A man said: 'From where do you eat?' He said: 'To Allah belong the treasuries of the heavens and the earth.' It is related that Hatim asked Ahmad ibn Hanbal: 'Do you seek sustenance?' He said: 'Yes, I seek it.' Hatim said: 'Do you seek it before its time, after its time, or at its time?' Ahmad thought: 'If I say before its time, he will say: Why do you waste your life? And if I say after its time, he will say: Why do you seek what has passed you by? And if I say at its time, he will say: Why do you busy yourself with what will be present?' So he was left speechless by this question. A great man said: 'The answer should have been written thus: Seeking is neither obligatory (fard), nor binding (wajib), nor a sunnah for us. Why should I seek something that is none of these three, and seek something that is itself seeking you? According to the words of the Messenger, peace be upon him, it will come to you on its own.' And Hatim's answer is this: 'It is upon us to worship Him as He commanded us, and it is upon Him to provide for us as He promised us.' It is related that Hamid al-Laffaf said that Hatim said: 'Every day in the morning, Iblis whispers: What will you eat today? I say: Death. He says: What will you wear? I say: A shroud. He says: Where will you be? I say: In the grave. He says: You are an unpleasant man! - and he leaves me and goes.' It is related...

0

1

Updated 2026-07-02

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related