Learn Before
بخش ۱۳ - ذکر ذالنون مصری رحمة الله علیه / Section 13 - Mention of Dhu al-Nun al-Misri, May Allah Have Mercy on Him
Original content
آن پیشوای اهل ملامت، آن شمع جمع قیامت، آن برهان مرتبت و تجرید، آن سلطان معرفت و توحید، آن حجةالفقر فخری - قطب وقت - ذوالنون مصری رحمة الله علیه، از ملوکان طریقت بود، و سالک راه بلا و ملامت بود. در اسرار و توحید نظر عظیم دقیق داشت، و روشی کامل و ریاضات و کرامات وافر. بیشتر اهل مصر او را زندیق خواندندی، باز بعضی در کار او متحیر بودندی. تازنده بود همه منکر او بودند و تا بمرد کس واقف نشد بر حال او، از بس که خود را پوشیده نمود. و سبب توبه او آن بود که او را نشان دادند که به فلان جای زاهدی است. گفت: قصد زیارت او کردم. او را دیدم، خویشتن را از درختی آویخته و می گفت: ای تن! مساعدت کن با من به طاعت، و اگر نه همچنین بدارمت تا از گرسنگی بمیری.
گریه بر من افتاد. عابد آواز گریه بشنید. گفت: کیست که رحم می کند بر کسی که شرمش اندک است و جرمش بسیار؟
گفت: به نزدیک او رفتم و سلام کردم. گفتم: این چه حالت است؟
گفت: این تن با من قرار نمی گیرد در طاعت حق تعالی، و با خلق آمیختن می خواهد.
ذوالنون گفت: پنداشتم که خون مسلمانی ریخته است، یا کبیره ای آورده است.
گفت: ندانسته ای که چون با خلق آمیختی همه چیز از پس آن آید؟
گفت: هول زاهدی.
گفت: از من زاهدتر می خواهی که بینی؟
گفتم: خواهم.
گفت: بدین کوه بر شو تا ببینی.
چون برآمدم جوانی را دیدم که در صومعه ای نشسته، و یک پای بیرون صومعه بریده، و انداخته و کرمان می خوردند. نزدیک او رفتم و سلام کردم و از حال او پرسیدم. گفت: روزی در این صومعه نشسته بودم. زنی بدینجا بگذشت. دلم مایل شد بدو -تنم تقاضای آن کرد - تا از پی او بروم. یک پای از صومعه بیرون نهادم، آوازی شنودم که: شرم نداری از پس سی سال که خدای را عبادت کرده باشی، و طاعت داشتة، اکنون طاعت شیطان کنی و قصد، فاحشه ای کنی؟ این پای را که از صومعه بیرون نهاده بودم؛ ببریدم و اینجا نشسته ام تا چه پدید آید و با من چه خواهند کرد. تو بر این گناه گاران به چه کار آمدی؟ اگر می خواهی که مردی از مردان خدای را ببینی بر سر این کوه شو.
ذوالنون گفت: از بلندی که آن کوه بود بر آنجا نتوانستم رفت. پس خبر او پرسیدم. گفتند: دیرگاهست تا مردی در آن صومعه عبادت می کند.
یک روز مردی با او مناظره می کرد که: روزی به سبب کسب است. او نذر کرد که من هیچ نخورم که در او سبب کسب مخلوقات بود. چند روز برآمد، هیچ نخورد. حق تعالی زنبوران را فرستاد که گرد او می پریدند و او را انگبین می دادند.
ذوالنون گفت: از این کارها و سخنها دردی عظیم به دلم فروآمد. دانستم که هر که توکل بر خدای کند، خدای کار او را بسازد و رنج او ضایع نگذارد. پس در راه که می آمدم مرغی نابینا را دیدم، بردرختی نشسته - از درخت فرو آمد. من گفتم: این بیچاره علف و آب از کجا می خورد؟ به منقار زمین را بکاوید. دو سکره پدید آمد: یکی زرین، پرکنجد؛ و یکی سیمین، پر گلاب. آن مرغ سیر بخورد و بر درخت پرید، و سکرها ناپدید شد.
ذوالنون اینجا به یکبارگی از دست برفت و اعتماد بر توکل پدید آمد، و توبة او محقق شد. پس از آن چند منزل برفت. چون شبانگاه درآمد در ویرانه ای درآمد، و در آن ویرانه خمره ای زر و جواهر بدید و بر سر آن خمره تخته ای نام الله نوشته. یاران وی زر و جواهر قسمت کردند. ذوالنون گفت: این تخته که بر او نام دوست من است مرا دهید.
آن تخته برگرفت، و آن روز تا شب بر آن تخته بوسه می داد تا کارش به برکات آن بجایی رسید که شبی به خواب دید که گفتند: یا ذوالنون! هر کس به زر و جواهر بسنده کردند که آن عزیز است، تو برتر از آن بسنده کردی و آن نام ماست. لاجرم در علم و حکمت برتو گشاده گردانیدیم.
پس به شهر بازآمد. گفت: روزی می رفتم، به کنارة رودی رسیدم. کوشکی را دیدم بر کناره آب. رفتم و طهارت کردم . چون فارغ شدم ناگاه چشم من بر بام کوشک افتاد. کنیزکی دیدم - برکنگره کوشک ایستاده - به غایت صاحب جمال. خواستم تا وی را بیازمایم. گفتم: «ای کنیزک! کرائی؟» گفت: ای ذوالنون!چون از دور پدید آمدی، پنداشتم دیوانه ای. چون نزدیک تر آمدی، پنداشتم عالمی. چون نزدیکتر آمدی، پنداشتم عارفی. پس نگاه کردم نه دیوانه ای و نه عالمی و نه عارفی. گفتم: چگونه می گویی؟ گفت: اگر دیوانه بودی طهارت نکردتی، و اگر عالم بودی به نامحرم ننگرستی، و اگر عارف بودی چشمت بدون حق نیفتادی. این بگفت و ناپدید شد. معلومم شد که او آدمی نبود. تنبیه مرا! آتشی در جان من افتاد. خویشتن به سوی دریا انداختم. جماعتی را دیدم که شتی می نشستند. من نیز در کشتی نشستم. چون روزی چند برآمد، مگر بازرگانی را گوهری در کشتی گم شد. یک به یک را از اهل کشتی می گرفتند، و می جستند. اتفاق کردند که: با تست. پس مرا رنجانیدن گرفتند و استخفاف بسیار کردند، و من خاموش می بودم. چون کار از حد بگذشت گفتم: آفریدگارا! تو می دانی. هزاران ماهی از دریا سر برآوردند، هر یکی گوهری در دهان. ذوالنون یکی را بگرفت و بدان بازرگان داد. اهل کشتی چون آن بدیدند در دست و پای او افتاد ند، و از او عذر خواستند، و چنان در چشم مردمان اعتبار شد، و از این سبب نام او ذوالنون آمد، و عبادت و ریاضت او را نهایتی نبود، تا به حدی که خواهری داشت در خدمت او چنان عارفه شده بود که روزی این آیت می خواند: و ظللنا علیکم الغمام و انزلنا علیکم المن و السلوی.
روی به آسمان کرد و گفت: الهی اسرائیلیانرا من و سلوی فرستی و محمدیان را نه! به عزت تو که از پای ننشینم تا من و سلوی نبارانی.
در حال از روزن خانه من و سلوی باریدن گرفت. از خانه بیرون دوید، روی به بیابان نهاد، و گم شد، و هرگزش بازنیافتند.
نقل است که ذالنون گفت: وقتی در کوهها می گشتم قومی مبتلایان دیدم، گرد آمده بودند، پرسیدم: شما را چه رسیده است؟
گفتند: عابدی است اینجا، در صومعه . هر سال یکبار بیرون آید و دم خود بر این قوم دمد، همه شفا یابند. باز در صومعه شود، تا سال دیگر بیرون نیاید.
صبر کردم تا بیرون آمد. مردی دیدم زردروی، نحیف شده چشم در مغاک افتاده. از هیبت او لرزه بر من افتاد. پس به چشم شفقت در خلق نگاه کرد. آنگاه سوی آسمان نگریست، و دمی چند در آن مبتلایان افگند. همه شفا یافتند. چون خواست که در صومعه شود، من دامنش بگرفتم. گفتم: از بهر خدای علت ظاهر را علاج کردی. علت باطن را علاج کن.
به من نگاه کرد و گفت: ذوالنون دست از من باز دار که دوست از اوج عظمت و جلال نگاه می کند. چون تو را بیند که دست به جز از وی در کسی دیگر زده ای تو را به آنکس بازگذارد و آنکس را به تو و هریکی به یکی دیگر هلاک شوید. این بگفت و در صومعه رفت.
نقل است که یک روز یارانش درآمدند، او را دیدند که می گریست. گفتند: سبب چیست گریه را؟
گفت: دوش در سجده چشم من در خواب شد، خداوند را دیدم. گفت: یا ابا الفیض!خلق را بیافریدم، بر ده جزو شدند. دنیا را بر ایشان عرضه کردم، و نه جزو از آن ده جزو روی به دنیا نهادند. یک جزو ماند آن یک جزو نیز بر ده جزو شدند. بهشت را بر ایشان عرضه کردم، نه جزو روی به بهشت نهادند. یک جزو بماند، آن یک جزو نیز ده جزو شدند، دوزخ پیش ایشان آوردم، همه برمیدند، و پراگنده شدند از بیم دوزخ. پس یک جزو ماند که نه به دنیا فریفته شدند و نه به بهشت میل کردند، و نه از دوزخ بترسیدند.
گفتم: بندگان من! بدنیا نگاه نکردید، و به بهشت میل نکردید، و از دوزخ نترسیدند. چه می طلبید؟
همه سر برآوردند و گفتند: انت تعلم مانرید. یعنی تو می دانی که ما چه می خواهیم.
نقل است که یک روز کودکی به نزدیک ذوالنون درآمد و گفت: مرا صد هزار دینار است. می خواهم که در خدمت توصرف کنم و آن زر به درویشان تو به کار برم.
ذوالنون گفت: بالغ هستی؟
گفت: نی.
گفت: نفقه تو روا نبود. صبر کن تا بالغ شوی.
پس چون کودک بالغ گشت بیامد و بر دست شیخ توبه کرد و آن زرها به درویشان داد تا آن صدهزار دینار نماند. روزی کاری پیش آمد و درویشان را چیزی نماند که خرج کردندی.
کودک گفت: ای دریغ! کجاست صدهزار دیگر تا نفقه کردمی بر این جوانمردان!
این سخن را ذوالنون بشنود. دانست که وی حقیقت کار نرسیده است که دنیا به نزد او خطیر است. ذوالنون آن کودک را بخواند و گفت: به دکان فلان عطار رو، و بگوی از من تا سه درم فلان دارو بدهد.
برفت و بیاورد. گفت: در هاون کن، و خرد بسای. آنگاه پاره ای روغن بر وی افگن تا خمیر گردد، و از وی سه مهره بکن و هر یک را به سوزن سوراخ کن وبه نزدیک من آر.
کودک چنان کرد و بیاورد. ذوالنون آن را در دست مالید و در او دمید تا سه پاره یاقوت گشت، که هرگز آن چنان ندیده بود. گفت: اینها را به بازار بر و قیمت کن، ولیکن مفروش.
کودک به بازار برد و بنمود. هر یکی را به هزار دینار بخواستند. بیامد، و با شیخ بگفت.
ذوالنون گفت: به هاون نه وبسای و به آب انداز.
چنان کرد و به آب انداخت. گفت: ای کودک! این درویشان از بی نانی گرسنه نیند، لیکن این اختیار ایشان است.
کودک توبه کرد و بیدار گشت، و بیش این جهان را بر دل وی قدر نماند. نقل است که گفت: سی سال خلق را دعوت کردئم. یک کس به درگاه خدای آمد، چنانکه می بایست. و آن آن بود که روزی پادشاه زاده ای با کوکبه ای از در مسجد بر من گذشت. من این سخن می گفتم که: هیچ احمقتر از آن ضعیفی نبود که با قوی درهم شود.
و گفت: این چه سخن است؟
گفتم: آدمی ضعیف چیزی است، با خدای قوی در هم می آید.
آن جوان را لون متغیر شد. برخاست و برفت. روز دیگر بازآمد و گفت: طریق به خدای چیست؟
گفتم: طریقی است خرد و طریقی است بزرگتر. تو کدام می خواهی؟ اگر طریق خردتر می خواهی ترک دنیا و شهوت و ترک گناه بگو، و اگر طریق بزرگ می خواهی هر چه دون حق است ترک وی بگوی و دل از همه فارغ کن. قال والله لااختار الا الطریق الاکبر.
گفت: به خدای که جز طریق بزرگتر نخواهم. روز دیگر پشمینه ای در پوشید و در کار آمد، تا از ابدال گشت.
برجعفر اعور گفت: نزدیک ذوالنون بودم. جماعتی یاران او حاضر بودند. از طاعت جمادات حکایت می کردند و تختی آنجا نهاده بود. ذوالنون گفت: طاعت جمادات اولیا را آن بود که این ساعت این تخت را بگویم که گرد این خانه بگرد، در حرکت آید.
چون سخن بگفت در حال آن تخت گرد خانه گشتن گرفت و به جای خویش بازشد. جوانی آنجا حاضر بود. آن حال بدید. گریستن بر وی افتاد، تا جان بداد. برهمان تختش بشستند و دفن کردند.
نقل است که وقتی یکی به نزدیک او آمد و گفت: وامی دارم و هیچ ندارم که وام بگزارم.
سنگی از زمین برداشت و به او داد آن مرد آن سنگ را به بازار برد. زمرد گشته بود. به چهارصد درم بفروخت و وام بازداد.
نقل است که جوانی بود پیوسته بر صوفیان انکار کردی. یک روز ذوالنون انگشتری خود به وی داد و گفت: این را به بازار بر و به یک دینار گرو کن.
آن جوان برفت و انگشتری به بازار برد. به درمی بیش نمی گرفتند. جوان خبر بازآورد. او را گفت: به جوهریان بر و بنگر تا چه می خواهند.
ببرد. به هزار دینار خواستند. خبر بازآورد. جوان را گفت: علم تو به حال صوفیان همچنان است که علم آن بازاریان به این انگشتری.
جوان توبه کرد و از سر آن انکار برخاست.
نقل است که ده سال بود تا ذالنون را سکبایی آرزو می کرد و آن آرزو به نفس نمی داد. شب عیدی بود. نفس گفت: چه باشد که فردا به عیدی ما را لقمه ای سکبا دهی؟
گفت: ای نفس! اگر خواهی که چنین کنم امشب با من موافقت کن تا همه قرآن را در دو رکعت نماز برخوانم.
نفس موافقت کرد. روز دیگر سکبا بساخت و پیش او بنها د، و انگشت را پاک کرد و در نماز ایستاد. گفتند: چه بود؟
گفت: در این ساعت نفس با من گفت که آخر به آرزوی ده ساله رسیدم.
گفتم: به خدای که نرسی بدان آرزو.
و آنکس که این حکایت می کرد چنین گفت: که ذوالنون در این سخن بود که مردی درآمد، با دیگی سکبا، پیش او بنهاد. گفت: ای شیخ! من نیامده ام. مرا فرستاده اند. بدانکه من مردی حمالم و کودکان دارم. از مدتی باز سکبا می خواهند و سیم فراهم نمی آمد. دوش به عیدی این سکبا ساختم. امروز در خواب شدم. جمال جهان آرای رسول را صلی الله علیه و سلم به خواب دیدم. فرمود: اگر خواهی که فردا مرا بینی این را به نزد ذوالنون بر و او را بگوی که محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب شفاعت می کند که یک نفس با نفس خود صلح کن و لقمه ای چند به کار بر.
ذوالنون بگریست. گفت: فرمان بردارم.
نقل است که چون کار او بلند شد، کس را چشم بر کار او نمی رسید. اهل مصر به زندقه بر وی گواهی می دادند، و جمله بر این متفق شدند و متوکل خلیفه را از احوال او آگاه کردند. متوکل کس فرستاد تا وی را بیاوردند به بغداد، و بند برپای او نهادند. چون به درگاه خلیفه رسید گفت: این ساعت مسلمانی بیاموختم از پیرزنی، و جوانمردی از سقایی.
گفتند: چون؟
گفت: چون به درگاه خلیفه رسیدم و آن درگاه با عظمت و حاجبان و خادمان دیدم خواستم تا اندک تغیری در من پدید آید. زنی با عصایی پیش آمد و در من نگریست. گفت: یا تن که تو را پیش او می برند، نترسی که او و تو هرد و بندگان یک خداوند جل جلاله اید. تا خدای نخواهد با بنده هیچ نتوانند کرد.
پس در راهی سقایی دیدم. پاکیزه آبی به من داد، وبه کسی که با من بود اشارت کردم. یک دینار به وی داد. قبول نکرد و گفت: تو اسیری و دربند. جوانمردی نبود از چنین اسیر و غریب و بندی چیزی ستدن.
پس فرمان شد که او را به زندان برید. چهل شبانه روز در حبس بماند. هر روز خواهر بشر حافی از دوک خویش یک قرص نان بر او می بردی. آن روز که از زندان بیرون می آمد، آن چهل قرص همچنان نهاده بود، که یکی نخورده بود. خواهر بشر حافی چون آن بشنود اندوهگین شد. گفت: تو می دانی که آن قرصها حلال بود و بی منت. چرا نخوردی؟
گفت: زیرا که طبقش پاک نبود. یعنی بر دست زندان بان گذر می کرد.
چون از زندان بیرون آمد بیفتاد و پیشانیش بشکست.
نقل است که بسی خون برفت. اما یک قطره نه بر روی ونه بر موی و نه بر جامه او افتاد، و آنچه بر زمین افتاد همه ناپدید شد، به فرمان خدای عزوجل. پس او را پیش خلیفه بردند و سخن او رااز او جواب خواستند. او آن سخن را شرحی بداد. متوکل گریستن گرفت، و جمله ارکان دولت در فصاحت و بلاغت او متحیر بماندند، تا خلیفه مرید او شد و او را عزیز و مکرم بازگردانید.
نقل است که احمد سلمی گفت: به نزدیک ذوالنون شدم. طشتی زرین دیدم، در پیش او نهاده، و گرد بر گرد او بویهای خوش از مشک و عبیر. مرا گفت: تویی که به نزدیک ملوک شوی در حال بسط؟
من از آن بترسیدم و باز پس آمدم. پس یک درم به من داد تا به بلخ از آن یک درم نفقه می کردم.
نقل است که مریدی بود. ذوالنون را چهل چهله بداشت، و چهل موقف بایستاد، و چهل سال خواب شب درباقی کرد، و چهل سال به پاسبانی حجرة دل نشست. روزی به نزدیک ذالنون آمد. گفت: چنین کردم و چنین! با این همه رنج دوست با ما هیچ سخن نمی گوید. نظری به ما نمی کند، و به هیچم برنمی گیرد، و هیچ از عالم غیب مکشوف نمی شود،، و این همه که می گویم خود را ستایش نمی کنم. شرح حال می دهم، که این بیچارگی که در وسع من بود به جای آوردم، واز حق شکایت نمی کنم. شرح حال می دهم، که همه جان ودل در خدمت او دارم. اما غم بی دولتی خویش می گویم. و حکایت بدبختی خویش می کنم، و نه از آن می گویم که دلم از طاعت کردن بگرفت، لکن می ترسم که اگر عمری مانده است آن باقی همچنین خواهد بود، و من عمری حلقه به امیدی می زدم که آوازی نشنوده ام. صبر برین بر من سخت می آید. اکنون تو طبیب غمگنانی و معالج دانایانی. بیچارگی مرا تدبیر کن. ذالنون گفت: برو و امشب سیر بخور، و نماز خفتن مکن، و همه شب بخسب، تا باشد که دوست اگر به لطف ننماید به عتاب بنماید. اگر به رحمت در تو نظری نمی کند به عنف در تو نظری کند.
درویش برفت و سیر بخورد. دلش نداد که نماز خفتن ترک کند، و نماز خفتن بگزارد و بخفت. مصطفی را به خواب دید. گفت: دوستت سلام می گوید و می فرماید: که مخنث و نامرد باشد آن که به درگاه من آید و زود سیر شود، که اصل در کار استقامت است و ترک ملامت. حق تعالی می گوید مراد چهل ساله در کنارت نهادم و هرچه امید می داری بدانت برسانم، و هرچه مراد توست حاصل کنم، و لیکن سلام ما بدان رهزن مدعی -ذوالنون - برسان و بگوی ای مدعی دروغ زن! اگر رسوای شهرت نکنم نه خداوند تو ام تا بیش با عاشقان و فروماندگان درگاه مکر نکنی. و ایشان را از درگاه مانفور نکنی.
مرید بیدار شد. گریه برو افتاد. آمد تا بر ذوالنون، و حال بگفت. ذالنون این سخن بشنود که خدا مرا سلام رسانیده است، و مدعی و دروغ زن گفته، از شادی به پهلو می گردید، و به های وهوی می گریست. اگر کسی گوید چگونه روا بود که شیخی کسی را گویدنماز مکن وبخسب؟ گویم: ایشان طبیبان اندر. طبیب گاه بود که به زهر علاج کند. چون می دانست که گشایش کار او در این است بدانش فرمود که خود را دانست که او محفوظ بود، نتواند که نماز نکند. چنانکه حق تعالی خلیل را فرمود علیه السلام: که پسر را قربان کن! و دانست که نکند. چیزها رود در طریقت که با ظاهر شرع راست نیاید. چنانکه به کشتن خلیل را امر کرد. و نخواست؛ و چنانکه غلام کشتن خضر که امر نبود، و خواست و هرکه بدین مقام نارسیده قدم آنجا نهد زندیق و اباحی و کشتنی بود، مگر هرچه کند به فرمان شرع کند.
نقل است که ذوالنون گفت: اعرابئی یی دیدم در طواف، تنی نزار و زرد و استخوان بگداخته. برو گفتم: تو محبی؟
گفت: بلی.
گفتم: حبیب تو به تو نزدیک است یا از تو دور؟
گفت: نزدیک.
گفتم: موافق است یا ناموافق؟
گفت: موافق.
گفتم: سبحان الله. محبوب تو به توقریب و تو بدین زاری، وبدین نزاری؟
اعرابی گفت: ای بطال! اما علمت ان عذاب القرب و الموافقة اشد من عذاب البعد و المخالفة. ندانسته ای که عذاب قرب و موافقت سخت تر بود هزار بار از عذاب بعد و مخالفت؟
نقل است که ذوالنون گفت: در بعضی از سفرهای خویش زنی را دیدم. از او سؤال کردم از غایت محبت. گفت: ای بطال! محبت را غایت نیست.
گفتم: چرا؟
گفت: از بهر آنکه محبوب را نهایت نیست.
نقل است که نزدیک برادری رفت - از آن قوم که در محبت مذکور بودند - او را به بلایی مبتلا دید. گفت: دوست ندارد حق را هر که از درد حق الم یابد.
ذوالنون گفت: لکن من چنین می گویم که دوست ندارد او را هرکه خود را مشهور کند به دوستی او.
آن مرد گفت: استغفرالله و اتوب الیه.
نقل است که ذالنون بیمار بود. کسی به عیادت او درآمد. پس گفت: الم دوست خوش بود!
ذوالنون عظیم متغیر شد. پس گفت: اگر او را می دانستی بدین آسانی نام او نبردی.
نقل است که وقتی نامه ای نوشت به بعضی از دوستان که حق تعالی بپوشاناد مرا و تو را به پردة جهل، و در زیر آن پرده پدید آراد آنچه رضای اوست، که بسا مستور که در زیر ستر است که دشمن داشتة اوست.
* * *
نقل است که گفت: در سفری بودم، صحرا پربرف بود، و گبری را دیدم دامن در سرافگنده و از صحرای برف می رفت و ارزن می پاشید. ذالنون گفت: ای دهقان! چه دانه می پاشی؟
گفت: مرغکان چینه نیابند. دانه می پاشم تا این تخم به برآید و خدای بر من رحمت کند.
گفتم: دانه ای که بیگانه پاشد - از گبری- نپذیرد.
گفت: اگر نپذیرد، بیند آنچه می کنم.
گفتم: بیند.
گفت: مرا این بس باشد.
پس ذوالنون گفت چون به حج رفتم آن گبر را دیدم - عاشق آسا در طواف- گفت: یا اباالفیض! دیدی که دید و پذیرفت، و آن تخم به برآمد، و مرا آشنایی داد، و آگاهی بخشید، وبه خانه خودم خواند؟
ذوالنون از آن سخن در شور شد. گفت: خداوندا! بهشتی به مشت ارزن به گبری چهل ساله ارزان می فروشی.
هاتفی آواز داد: که حق تعالی هرکه را خواند، نه به علت خواند، و هرکه را راند نه به علت راند. تو ای ذوالنون! فارغ باش که کار انفعال لمایرید با قیاس عقل تو راست نیوفتد.
نقل است که گفت: دوستی داشتم فقیر، وفات کرد. او را به خواب دیدم. گفتم: خدای با تو چه کرد؟
گفت: مرا بیامرزید و فرمودکه تو را آمرزیدم که از این سفلگان دنیا هیچ نستدی با همه نیاز.
نقل است که گفت: هرگز نان و آب سیر نخوردم تا نه معصیتی کردم خدای را، یا باری قصد معصیتی در من پدید نیامد.
نقل است هرگه که در نماز خواست ایستاد، گفتی: بار خدایا! به کدام قدم آیم به درگاه تو؛ و به کدام دیده نگرم به قبله تو، وبه کدام زفان گویم راز تو؛ وبه کدام لغت گویم نام تو؟ از بی سرمایگی سرمایه ساختم و به درگاه آمدم که چون کار به ضرورت رسید حیا را برگرفتم.
چون این بگفتی تکبیر پوستی و بسی گفتی: امروز که مرا اندوهی پیش آید با او گویم اگر فردام از او اندوهی رسد، با که گویم؟
و در مناجات گفتی: اللهم لاتعدبنی بذل الحجاب. خداوندا! مرا به ذل حجاب عذاب مکن.
و گفت: سبحان آن خدایی که اهل معرفت را محجوب گردانید از جمله خلق دنیا به حجب آخرت و از جمله خلق آخرت به حجب دنیا.
و گفت: سخت ترین حجابها نفس دیدنست.
و گفت: حکمت در معده ای قرار نگیرد که از طعام پرآمد.
و گفت: استغفار بی آنکه از گناه بازایستی توبه دروغ زنان بود.
و گفت: فرخ آنکس که شعار دل او ورع بود، و دل او پاک از طمع بود، و محاسب نفس خویش فیما صنع.
و گفت: صحت تن در اندک خوردن است، و صحت روح در اندکی گناه.
و گفت: عجب نیست از آنکه به بلایی مبتلا شود، پس صبر کند. عجب از آن است که به بلایی مبتلا شود راضی بود.
و گفت: مردمان تا ترسگار باشند، بر راه باشند. چون ترس از دل ایشان برفت گمراه گردند.
و گفت: بر راه راست آن است که از خدای ترسان است. چون ترس برخاست از راه بیوفتاد.
و گفت: علامت خشم خدای بربنده ترس بنده بود از درویشی.
و گفت: فساد بر مرد از شش چیز درآید. یکی ضعف نیت به عمل آخرت؛ دوم تنهای ایشان که رهین شهوات گشته بود؛ سوم باقرب اجل درازی امل بر ایشان غالب گشته بود چهارم رضای مخلوقان بر رضای خالق گزیده باشند؛ پنجم متابعت هوا را کرده باشند؛ ششم آنکه زلتهای سلف حجت خویش کرده باشند، و هنرهای ایشان جمله دفن کرده تا فساد برایشان پیدا گشته است.
و گفت: صاحب همت اگرچه کژ بود او به سلامت نزدیک است، و صاحب ارادت اگرچه صحیح است او منافق است. یعنی آنکه صاحب همت بود او را ارادت آن نبود که هرگز به هیچ سر فرو آرد، که صاحب همت را خواست نبود، و صاحب ارادت زود راضی گردد، و به جایی فروآید.
و گفت: زندگانی نیست مگر با مردمانی که دل ایشان آرزومند بود به تقوی و ایشان را نشاط به ذکر خدای.
و گفت: دوستی با کسی کن که به تغیر تو متغیر نگردد.
و گفت: اگر خواهی که اهل صحبت باشی صحبت با یاران چنان کن که صدیق کرد با نبی الله علیه السلام، که در دین و دنیا به هیچ مخالف او نشد. لاجرم حق تعالی صاحبش خواند.
و گفت: علامت محبت خدای آن است که متابع حبیب خدای بود علیه السلام، در اخلاق و افعال و اوامر و سنن.
و گفت: صحبت مدار با خدای جز به موافقت، و با خلق جز به مناصحت، و با نفس به جز مخالفت، و با دشمن جز به عداوت.
و گفت: هیچ طبیب ندیدم جاهلتر از آنکه مستان را در وقت مستی معالجه کند. یعنی سخن گفتن کسی را که او مست دنیا باشد بی فایده بود. پس گفت مست را دوا نیست مگر هشیار شود، آنگاه به توبه دوای او کنند.
و گفت: خدای عز وجل عزیز نکند بنده ای را به عزی عزیزتر از آنکه به وی نماید خواری نفس خویش، و ذلیل نکند بنده ای را به ذلی ذلیلتر از آنکه محجوب کند او را تا ذل نفس نبیند.
و گفت: باری نیکو بازدارندة از شهوات، پاس چشم و گوش داشتن است.
و گفت: اگر تو را به خلق انس است طمع مدار که هرگزت به خدای انس پدید آید.
و گفت: هیچ چیز ندیدم رساننده تر به اخلاص از خلوت، که هر که خلوت گرفت جز خدای هیچ نبیند، و هرکه خلوت دوست دارد تعلق گیرد. به عمود اخلاص، و دست زند بر رکنی از ارکان صدق.
و گفت: به اول قدم هرچه جویی یابی. یعنی اگر هیچ می نیابی نشانی است که هنوز در این راه یک قدم ننهاده ای که تاذره ای از وجود می ماند قدم در راه نداری.
و گفت: گناه مقربان حسنات ابرار است.
و گفت: چون بساط مجد بگسترانند گناه اولین و آخرین برحواشی آن بساط محو گردد و ناچیز شود.
و گفت: ارواح انبیا در میدان معرفت افگندند. روح پیغامبر ما علیه السلام، از پیش همه روحها بشد تا به روضه وصال رسید.
و گفت محب خدای را کاس محبت ندهند، مگر بعد از آنکه خوف دلش را بسوزد، و به قطع انجامد.
و گفت: شناس که خوف آتش در جنب فراق به منزلت یک قطره آب است که در دریای اعظم اندازند، و من نمی دانم چیزی دیگر دل گیرنده تر از خوف فراق.
و گفت: هرچیز را عقوبتی است، و عقوبت محبت آن است که از ذکر حق تعالی غافل ماند.
و گفت: صوفی آن بود که چون بگوید نطقش حقایق حال وی بود. یعنی چیزی نگوید که او آن نباشد و چون خاموش باشد معاملتش معبر حال وی بود و بقطع علایق حال وی ناطق بود.
گفتند: عارف که باشد؟
گفت: مردی باشد از ایشان، جدا از ایشان.
و گفت: عارف هر ساعتی خاشعتر بود زیرا که به هر ساعتی نزدیکتر بود.
و گفت: عارف لازم یک حال نبود که از عالم غیب هر ساعتی حالتی دیگر بر او می آید تا لاجرم صاحب حالات بود نه صاحب حالت.
و گفت: عارفی خایف می باید، نه عارفی واصف. یعنی وصف می کند. خویش را به معرفت؛ اما عارف نبود که اگر عارف بودی، خایف بودی که انما یخشی الله من عباده العلماء.
و گفت: ادب عاف زبر همه ادبها بود که او را معرفت مؤدب بود.
و گفت: معرفت بر سه وجه است. یکی معرفت توحید، و این عامة مومنان را است، دوم معرفت حجت و بیان است، و این حکما و بلغا و علما راست، سوم معرفت صفات وحدانیت است، و این اهل ولایت الله راست. آن جماعتی که شاهد حق اند به دلهای خویش تا حق تعالی بر ایشان ظاهر می گرداند آنچه بر هیچ کس از عالمیان ظاهر نگرداند.
و گفت: حقیقت معرفت اطلاع حق است، بر اسرار بدانچه لطایف انوار معرفت بدان نپیوندد. یعنی هم به نور آفتاب آفتاب توان دید.
و گفت: زینهار که به معرفت مدعی نباشی. یعنی اگر مدعی باشی کذاب باشی، دیگر معنی آن است که چون عارف و معروف در حقیقت یکی است، تو در میان چه پدید می آیی؟ دیگر معنی آن است که اگر مدعی باشی یا راست می گویی یا دروغ!اگر راست می گویی صدیقان خویشتن را ستایش نکنند، چنانکه صدیق رضی الله عنه، می گفت: لست بخیرکم. و در این معنی ذوالنون گفته است: که اکبر ذنبی معرفتی ایاه. و اگر دروغ گویی عارف دروغ زن نبود. و دیگر معنی آن است که تو مگوی که عارفم تا او گوید.
و گفت: آنکه عارفتر است به خدای، تحیر او در خدای سخت تر است. و بیشتر از جهت آنکه هر که به آفتاب نزدیک تر بود در آفتاب متحیرتر بود، تا به جایی رسد که او، او نبود، چنانکه از صفت عارف پرسیدند. گفت: عارف بیننده بود بی علم، و بی عین، و بی خبر، و بی مشاهده، و بی وصف، و بی کشف، و بی حجاب. ایشان ایشان نباشند، و ایشان بدیشان نباشند، بل که ایشان که ایشان باشند بحق ایشان باشند. گردش ایشان به گردانیدن حق باشد و سخن ایشان سخن حق بود. بر زبانهای ایشان روان گشته، و نظر ایشان نظر حق بود -بر دیدهای ایشان راه یافته.
پس گفت: پیغمبر علیه السلام از این صفت خبر داد و حکایت کرد از حق تعالی که گفت: چون بنده ای دوست گیرم. من که خداوندم، گوش او باشم تا به من شنود، و چشم او باشم تا به من بیند، و زبان او باشم تا به من گوید، و دست اوباشم تا به من گیرد.
و گفت: زاهدان پادشاهان آخرت اند، و عارفان پادشاهان زاهدانند.
و گفت: علامت محبت حق آن است که ترک کند هرچه او را از خدای شاغل است تا او ماند و شغل خدای و بس.
و گفت: علامت دل بیما رچهار چیز است. یکی آن است که از طاعت حلاوت نیابد؛ دوم از خدای ترسناک نبود، سوم انکه در چیزها به چشم عبرت ننگرد؛ چهارم آنکه فهم نکند از علم آنچه شنود.
و گفت: علامت آنکه مرد به مقام عبودیت رسیده است آن است که مخالف هوا بود و تارک شهوات.
و گفت: عبودیت آن است که بنده او باشی به همه حال، چنانکه او خداوند توست به همه حال.
و گفت: علم موجود است و عمل به علم مفقود، و عمل موجود است و اخلاص در عمل مفقود، و حب موجود است و صدق در حب مفقود.
و گفت: توبة عوام از گناه است، و توبه خواص از غفلت.
و گفت: توبه دو قسم است: توبه انابت و توبه استجابت. توبه انابت آن است که بنده توبه کند از خوف عقوبت خدای، و توبة استجابت آن است که توبه کند از شرم کرم خدای.
و گفت: بر هر عضوی توبه ای است. توبه دل نیت کردن است بر ترک حرام، و توبه چشم فروخوابانیدن است چشم را از محارم، و توبه دست ترک گرفتن است در گرفتن مناهی، و توبه پای ترک رفتن است به ملاهی، و توبه گوش نگاه داشتن است گوش را از شنودن اباطیل، و توبه شکم خوردن حلال است، و توبه فرج دور بودن از فواحش.
و گفت: خوف رقیب عمل است و رجا شفیع محسن.
و گفت: خوف چنان باید که از رجاء به قوتتر بود که اگر رجا غالب آید دل مشوش شود.
و گفت: طلب حاجت به زبان فقر کنند نه به زبان حکم.
و گفت: دوام درویشی با تخلیط دوست تر دارم از آنکه دوام صفا با عجب.
و گفت: ذکر خدای غذای جان من است، و ثنا بر او شراب جان من است، و حیا از او لباس جان من است.
و گفت: شرم هیبت بود اندر دل با وحشت از آنچه بر تورفته است، از ناکردنیها.
و گفت: دوستی تو را به سخن آرد، و شرم خاموش کند وخوف بی آرام گرداند.
و گفت: تقوی آن بود که ظاهر آلوده نکند به معاصیها، و باطن به فضول، و با خدای عزوجل بر مقام ایستاده بود.
و گفت: صادق آن بود که زبان او به صواب و به حق ناطق بود.
و گفت: صدق شمشیر خدای است عزوجل، هرگز آن شمشیر بر هیچ گذر نکرد، الا آن را پاره گردانید.
«و گفت: صدق زبانی محزونست و سخن بحق گفتن موزون.
و گفت : مراقبت آنستکه ایثارکنی آنچه حق برگزیده است یعنی آنچه بهتر بود ایثار کنی و عظیم دانی آنچه خدای آنرا عظیم داشته است و چون از تو ذرة در وجود آید به سبب ایثار بگوشة چشم بدان بازننگری و آنرا از فضل خدای بینی نه از خویش و دنیا و هر چه آنرا خرد شمرده است بدان التفات نکنی و دست ازین نیز بیفشانی و خویشتن را درین اعراض کردن در میان نه بینی»
و گفت: وجد سری است در دل.
و گفت: سماع وارد حق است که دلها بدو برانگیزد، و بر طلب وی حریص کند هر که آن را به حق شنود، به حق راه یابد، و هرکه به نفس شنود در زندقه افتد.
و گفت: توکل از طاعت خدایان بسیار بیرون آمده است و به طاعت یک خدای مشغول بودن، و از سببها بریدن.
و گفت: توکل خود را در صفت بندگی داشتن است، و از صفت خداوندی بیرون آمدن.
و گفت: توکل دست بداشتن تدبیر بود، و بیرون آمدن از قوت و حیلت خویش.
و گفت: انس آن است که صاحب او را وحشت پدید آید از دنیا و از خلق، مگر از اولیا ء حق از جهت آنکه انس گرفتن با اولیا، انس گرفتن است به خدای.
و گفت: اولیا را چون در عیش انس اندازند گویی با ایشان خطاب می کنند در بهشت به زبان نور، و چون در عیش هیبت اندازند گویی با ایشان خطاب می کنند.
و گفت: فروتر منزل انس گرفتگان به خدای آن بود که اگر ایشان را به آتش بسوزند یک ذره همت ایشان غایب نماند از آنکه بدو انس دارند.
و گفت: علامت انس آن است که به خلقت انس ندهند. انس با نفس خویشت دهند تا با خلقت وحشت دهند، پس با نفس خویشت انس دهند.
و گفت: مفتاح عبادت فکرت است و نشان رسیدن مخالفت نفس و هواست، و مخالفت آن ترک آرزوهاست. هرکه مداومت کند بر فکرت به دل، عالم غیب ببیند به روح.
و گفت: رضا شادبودن دل است در تلخی قضا.
و گفت: رضا ترک اختیار است پیش از قضا، و تلخی نیافتن است بعد از قضا، و جوش زدن دوستی است در عین بلا.
گفتند: کیست داننده تر به نفس خویش؟
گفت: آنکه راضی است بدانچه قسمت کرده اند.
و گفت: اخلاص تمام نشود مگر که صدق بود در او، و صبر بر او، و صدق تمام نگردد مگر اخلاص بود در او، و مداومت بر او.
و گفت: اخلاص آن بود که طاعت از دشمن نگاه دارد تا تباه نکند.
و گفت: سه چیز علامت اخلاص است. یکی آنکه مدح و ذم نزدیک او یکی بود، و رویت اعمال فراموش کند. هیچ ثواب واجب ندارد در آخرت بدان عمل.
و گفت: هیچ چیز ندیدم سخت تر از اخلاص در خلوت.
و گفت: هرچه از چشمها بینند نسبت آن با علم بود، و هرچه از دلها بدانند نسبت آن، با یقین بود.
و گفت: سه چیز از نشان یقین است، یکی نظر به حق کردن است، در همه چیزی، دوم رجوع کردن است با حق در همه کاری، سوم یاری خواستن است از او در همه حالی.
و گفت: سه چیز از نشان یقین است، یکی نظر به حق کردن است در همه چیزی، دوم رجوع کردن است با حق در همه کاری؛ سوم یاری خواستن است از او در همه حال.
و گفت: صبر ثمره یقین است.
و گفت: اندکی از یقین بیشتر است از دنیا، از آنکه اندکی یقین دل را پر از حب آخرت گرداند، و به اندکی یقین جمله ملکوت آخرت مطالعه کند.
و گفت: علامت یقین آن است که بسی مخالفت کند خلق را در زیستن و به ترک مدح خلق کند، و اگر نیز عطایی دهند و فارغ گردد از نکوهیدن ایشان را اگر نیز منعی کنند.
و گفت: هرکه به خلق انس گرفت بر بساط فرعون ساکن شد، و هرکه غایب ماند از گوش با نفس داشتن از اخلاص دور افتاد، و هرکه را از جمله چیزها نصیب حق آمد، پس هیچ باک ندارد اگر همه چیزی او را فوت شود، دون حق. چون حضور حق حاصل دارد.
و گفت: هر مدعی که هست به دعوی خویش محجوب است از شهود حق و از سخن حق، و اگر کسی را حق حاضر است او محتاج دعوی نیست اما اگر غایب است دعوی اینجاست که دعوی نشان محجوبان است.
و گفت: هرگز مرید نبود تا استاد خود را فرمان برنده تر نبود از خدای.
و گفت: هرکه مراقبت کند خدای را در خطرات دل خویش، بزرگ گرداند خدای او را در حرکات ظاهر او، و هرکه بترسد با خدای گریزد و هرکه در خدای گریزد نجات یابد.
و گفت: هرکه قناعت کند از اهل زمانه راحت یابد، ومهتر همه گردد، و هرکه توکل کند استوار گردد، و هرکه تکلف کند در آنچه به کارش نمی آید ضایع کند، آنچه به کارش می آید.
و گفت: هرکه از خدای بترسد دلش بگدازد و دوستی خدای در دلش مستحکم شود، و عقل او کامل گردد.
و گفت: هرکه طلب عظیمی کند مخاطره ای کرده است عظیم، و هرکه قدر آنچه طلب می کند بشناسد خوار گردد، بر چشم او قدر آنچه بذل باید کرد.
و گفت: آنکه تاسف اندک می خوری بر حق، نشان آن است که قدر حق نزدیک تو اندک است.
و گفت: هر که دلالت نکند تو را ظاهر او بر باطن او، با او همنشین مباش،
و گفت: اندوه مخور بر مفقود و ذکر معبود موجود.
گفت: هرکه به حقیقت خدای را یاد کند فراموش کند در جنب یاد او جمله چیزها، و هرکه فراموش کند در جنب ذکر خدای جمله چیزها، خدای نگاه دارد بر او جمله چیزها، و خدای عوض اوبود از همه چیزها.
و از او پرسیدند: خدای به چه شناختی؟
گفت: خدای را به خدا شناختم، و خلق را به رسول. یعنی الله است و نور الله است که خدای خالق است و خالق را به خالق توان شناخت. و نور خدای خلق است، و اصل خلق نور محمد است علیه السلام. پس خلق را به محمد توان شناخت.
و گفتند: در خلق چه گویی؟
گفت: جمله خلق در وحشت اند و ذکر حق کردن در میان اهل وحشت غیب بود.
و پرسیدند: بنده مفوض که بود؟
گفت: چون مایوس بود از نفس و فعل خویش، و پناه با خدای دهد در جمله احوال، و او را هیچ پیوند نماند به جز حق.
گفتند: صحبت با که داریم؟
گفت: با آنکه او را ملک نبود و به هیچ حال تو را منکر نگردد، و به تغیر تو متغیر نشود، هرچند آن تغیر بزرگ بود از بهر آنکه تو هرچند متغیرتر باشی، به دوست محتاجتر باشی.
گفتند: بنده را کی آسان گردد راه خوف؟
گفت: آنگاه که خویشتن بیمار شمرد، و از همه چیزها پرهیزکند، از بیم بیماری دراز.
گفتند: بنده به چه سبب مستحق بهشت شود؟
گفت: به پنج چیز. استقامتی که در وی گشتن نبود. و اجتهادی که در او به هم سهو نبود؛ و مراقبتی خدایرا سرا و جهرا و انتظاری مرگ را به ساختن زاد راه و محاسبه خود کردن، پیش از انکه حسابت کنند.
پرسیدند: علامت خوف چیست؟
گفت: آنکه خوف وی را ایمن گرداند از همه خوفهای دیگر.
گفتند: از مردم که با صیانت تر است؟
گفت: آنکه زبان خویشتن را نگاه دارتر است.
گفتند: علامت توکل چیست؟
گفت: آنکه طمع از جمله خلق منقطع گرداند.
بار دیگر پرسیدند: از علامت توکل.
گفت: خلع ارباب و قطع اسباب.
گفتند: زیادت کن.
گفت: انداختن نفس در عبودیت و بیرون آوردن نفس از ربوبیت.
پرسیدند: عزلت کی درست آید؟
گفت: آنگاه که از نفس خود عزلت گیری.
و گفتند: اندوه که را بیش تر بود؟
گفت: بدخویترین مردمان را.
پرسیدند که: دنیا چیست؟
گفت: هرچه تو را از حق مشغول می کند دنیا آن است.
گفتند: سفله کیست؟
گفت: آنکه راه به خدای نداند.
یوسف حسین از او پرسیدکه با که صحبت کنم؟
گفت: با آنکه تو و من در میان نبود.
و یوسف حسین گفت: مرا وصیتی کن.
گفت: با خدای یار باش د رخصمی نفس خویش، نه با نفس یار باش در خصمی خدای، و هیچ کس را حقیر مدار، اگر چه مشرک بود، و در عاقبت او نگر که تواند که معرفت از تو سلب کند و بدو دهد.
و یکی ازو وصیت خواست. گفت: باطن خویش با حق گذار، و ظاهر خویش به خلق ده، و به خدای عزیز باش تا خدای بی نیازت کند از خلق.
یکی دیگر وصیتی خواست. گفت: شک را اختیار مکن بر یقین و راضی مشو از نفس خویش تا آرام نگیرد، و اگر بلایی رو به تو آورد آن را به صبر تحمل کن و لازم درگاه خدای باش.
کسی دیگر وصیتی خواست. گفت: همت خویش از پیش و پس مفرست.
گفت: این سخن را شرحی ده.
گفت: از هرچه گذشت و از هرچه هنوز نیامده است اندیشه مکن و نقد وقت را باش.
پرسیدند: که صوفیان چه کس اند؟
گفت: مردمانی که خدای را بر همه چیزی بگزینند و خدای ایشان را بر همه بگزیند.
کسی بر او آمد و گفت: دلالت کن مرا بر حق.
گفت: اگر دلالت می طلبی بر او بیشتر از آن است که در شمار آید، و اگر قرب می خواهی در اول قدم است و شرح این در پیش رفته است.
مردی بدو گفت: تو را دوست می دارم.
گفت: اگر تو خدای را می شناسی تو را خدای بس، و اگر نمی شناسی طلب کسی کن که او را شناسد تا تو را بر او دلالت کند.
پرسیدند: از نهایت معرفت.
گفت هرکه به نهایت معرفت رسید نشان او آن بود که چون بود، چنانکه بود، آنجا که بود همچنان بود که پیش از آنکه بود.
پرسیدند که اول درجه ای که عارف روی بدانجا نهد چیست؟
گفت: تحیر! بعد از آن افتقار، بعد از آن اتصال، بعد از آن حیرت.
پرسیدند از عمل عارف.
گفت: آنکه ناظر حق بود در کل احوال.
پرسیدند از کمال معرفت نفس.
گفت: کمال معرفت نفس گمان بد بردن است (بدو)، و هرگز گمان نیکو نابردن.
و گفت: حقایق قلوب، فراموش کردن نصیبه نفوس است.
و گفت: از خدای دورترین کسی است که در ظاهر اشارت او به خدای بیشتر است. یعنی پنهان دارد.
چنانکه نقل است از او که گفت: هفتاد سال قدم زدم در توحید و تفرید و تجرید و تایید و تشدید برفتم، از این همه جز گمانی به چنگ نیاوردم.
نقل است که چون در بیماری مرگ افتاد گفتند: چه آرزوت می کند؟
گفت: آرزو آنست که پیش از آنکه بمیرم، اگر همه یک لحظه بود، او را بدانم. پس این بیت گفت:
الخوف امرضنی و الشوق الحرقنی
والحب الصفدنی و الله احیانی
و بعد از این یک روز هوش از او زایل شد. یوسف حسین گفت: در وقت وفات، که مرا وصیتی کن.
گفت: صحبت با کسی دار که در ظاهر از او سلامت یابی و تو را صحبت او بر خیر باعث بود، و از خدای یاد دهنده بود دیدار او تو را.
ذوالنون را گفتند: در وقت نزع که وصیتی کن.
گفت: مرا مشغول مدارید که در تعجب مانده ام، در نیکوییهای او.
پس وفات کرد. در آن شب که از دنیا برفت، هفتاد کس پیغمبر را به خواب دیدند. گفتند: گفت دوست خدای خواست آمدن به استقبال او آمده ایم.
چون وفات کرد، بر پیشانی او دیدند نوشته به خطی سبز: هذا حبیب الله مات فی حب الله هذا قتیل الله بسیف الله. چون جنازه اش برداشتند آفتاب عظیم گرم بود. مرغان هوا بیامدند و پر در پر گذاشتند. و جنازه او در سایه داشتند، از خانه او تا لب گور - و در راه که او را می بردند موذنی بانگ می گفت. چون به کلمه شهادت رسید انگشت ادوطا برآورد. فریاد از مردمان برآمد که زنده است. جنازه بنهادند، و انگشت گشادة بود، او مرده هرچند جهد کردند انگشت به جای خود نشد. اهل مصر که آن حالت بدیدند جمله تشویر خوردند و گفتند: توبه کردیم. از جفاها که با وی کرده بودند وکارها کردند بر سر خاک او که صفت نتوان کرد. رحمة الله علیه.
English translation
That leader of the people of blame, that candle of the assembly of Resurrection, that proof of rank and detachment, that king of gnosis and unity, that proof of poverty is my pride—the pole of the time—Dhu al-Nun of Egypt, may God have mercy upon him, was among the kings of the spiritual path, and a wayfarer of the path of affliction and blame. He possessed an extremely subtle and precise view in mysteries and divine unity, and a perfect conduct, with abundant self-mortifications and miracles. Most of the people of Egypt used to call him a heretic, while some were bewildered by his affairs. As long as he was alive, everyone denied him, and until he died, no one became aware of his true state, so much did he keep himself concealed. And the cause of his repentance was that he was directed to a place where an ascetic lived. He said: 'I intended to visit him. I saw him hanging himself from a tree and saying: O body! Assist me in obedience, otherwise I will keep you thus until you die of hunger.' Weeping overtook me. The worshipper heard the sound of weeping. He said: 'Who is this that shows mercy to someone whose shame is little and whose offense is great?' He said: 'I went near him and greeted him. I said: What state is this?' He said: 'This body does not settle with me in obedience to God Almighty, and it desires to mix with the creation.' Dhu al-Nun said: 'I thought he had shed a Muslim's blood, or committed a major sin.' He said: 'Do you not know that once you mix with creation, everything follows from that?' He said: 'The terror of an ascetic.' He said: 'Do you wish to see someone more ascetic than me?' I said: 'I do.' He said: 'Go up this mountain so that you may see.' When I went up, I saw a youth sitting in a cell, with one leg cut off and cast outside the cell, and worms were eating it. I went near him, greeted him, and asked about his state. He said: 'One day I was sitting in this cell. A woman passed by. My heart inclined toward her—my body demanded that—to go after her. I put one foot out of the cell. I heard a voice: Are you not ashamed, after thirty years of worshipping God and being obedient, now you obey Satan and intend a lewd act? I cut off this foot that I had put out of the cell, and here I sit to see what will appear and what they will do with me. What business do you have with these sinners? If you wish to see a man among the men of God, go to the top of this mountain.' Dhu al-Nun said: 'Because of the height of that mountain, I could not go up. So I asked about his news. They said: It has been a long time that a man has been worshipping in that cell.' One day a man was disputing with him, saying: 'Sustenance is by means of earning.' He vowed: 'I shall eat nothing in which there is any means of the earning of creatures.' Several days passed, and he ate nothing. God Almighty sent bees that flew around him and gave him honey. Dhu al-Nun said: 'From these deeds and words, a great pain entered my heart. I knew that whoever relies on God, God will settle his affairs and will not let his suffering go to waste. Then on the road as I was coming, I saw a blind bird sitting on a tree—it came down from the tree. I said to myself: From where does this helpless one eat food and drink water? It dug the ground with its beak. Two bowls appeared: one of gold, full of sesame; and one of silver, full of rosewater. That bird ate its fill and flew back to the tree, and the bowls disappeared.' Dhu al-Nun here completely lost his senses, and reliance on trust in God (tawakkul) appeared, and his repentance was confirmed. After that, he traveled several stages. When night fell, he entered a ruin, and in that ruin he saw a jar of gold and jewels, and on top of that jar was a tablet with the name of Allah written on it. His companions divided the gold and jewels. Dhu al-Nun said: 'Give me this tablet upon which is the name of my Friend.' He took that tablet, and from that day until night he kept kissing that tablet, until by its blessings his affair reached a point where one night he saw in a dream that they said: 'O Dhu al-Nun! Everyone else was content with gold and jewels, which are precious, but you were content with what is higher, and that is Our name. Therefore, We have opened the gates of knowledge and wisdom unto you.' Then he returned to the city. He said: 'One day I was walking, and I reached the bank of a river. I saw a palace on the water's edge. I went and performed ablutions. When I was finished, suddenly my eyes fell upon the roof of the palace. I saw a maiden standing on the battlement of the palace, of ultimate beauty. I wanted to test her. I said: O maiden! To whom do you belong? She said: O Dhu al-Nun! When you appeared from afar, I thought you were a madman. When you came closer, I thought you were a scholar. When you came closer, I thought you were a gnostic. But then I looked and saw you are neither a madman, nor a scholar, nor a gnostic. I said: How do you say that? She said: If you were mad, you would not have performed ablutions; if you were a scholar, you would not have looked at a non-mahram woman; and if you were a gnostic, your eyes would not have fallen on anything other than the Truth. She said this and disappeared. It became clear to me that she was not human. It was a warning to me! A fire fell into my soul. I threw myself into the sea. I saw a group of people boarding a ship. I also boarded the ship. When a few days had passed, a merchant lost a jewel in the ship. They took the people of the ship one by one and searched them. They agreed that: It is with you. So they began to trouble me and treated me with great disrespect, and I remained silent. When the matter went beyond limit, I said: O Creator! You know. Thousands of fish raised their heads from the sea, each with a jewel in its mouth. Dhu al-Nun took one and gave it to the merchant. When the people of the ship saw this, they fell at his feet and hands, and begged his forgiveness, and thus he gained great esteem in the eyes of people, and for this reason he was named Dhu al-Nun. And there was no end to his worship and self-mortification, to the extent that he had a sister who had become such a gnostic in his service that one day she was reading this verse: 'And We shaded you with clouds and sent down to you manna and quails.' On turning her face to heaven, she said: O Lord! You send manna and quails to the Israelites and not to the Muhammadans! By Your glory, I shall not sit down until You rain down manna and quails upon me. Instantly, manna and quails began to rain from the window of the house. She ran out of the house, headed toward the desert, and was lost, and they never found her again. It is related that Dhu al-Nun said: Once I was wandering in the mountains, and I saw a group of afflicted people gathered. I asked: What has happened to you? They said: 'There is a worshipper here in a cell. Once every year he comes out and breathes his breath upon these people, and they are all healed. Then he enters the cell again and does not come out until the next year.' I waited until he came out. I saw a man, yellow-faced, emaciated, with eyes fallen into their sockets. A trembling fell upon me from his awe. Then he looked at the creation with eyes of compassion. Then he looked toward the heaven and blew a few breaths upon those afflicted ones. They were all healed. When he wished to enter the cell, I caught his skirt. I said: 'For the sake of God, you have cured the outer illness. Cure the inner illness.' He looked at me and said: 'Dhu al-Nun! Keep your hand off me, for the Friend looks down from the height of majesty and glory. When He sees you holding on to someone other than Him, He will abandon you to that person and that person to you, and each of you will perish by the other.' He said this and entered the cell. It is related that one day his companions entered and saw him weeping. They said: 'What is the cause of this weeping?' He said: 'Last night during prostration, sleep overcame my eyes, and I saw the Lord. He said: O Abu al-Fayd! I created the creation, and they became ten parts. I offered the world to them, and nine parts out of those ten parts turned their faces to the world. One part remained. That one part also became ten parts. I offered heaven to them, and nine parts turned their faces to heaven. One part remained. That one part also became ten parts. I brought hell before them; they all fled and scattered out of fear of hell. Then one part remained who were not deceived by the world, nor did they incline to heaven, nor did they fear hell.' I said: 'My servants! ...'
0
1
Tags
Humanities
Literature
Persian Literature Prerequisite Course
Related
بخش ۱ - ذکر ابن محمد امام صادق(ع) / Section 1 - Mention of the Son of Muhammad, Imam al-Sadiq (peace be upon him)
بخش ۲ - ذکر اویس القرنی رضی الله عنه / Section 2 - Mention of Uwais al-Qarani, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۳ - ذکر حسن بصری رحمة الله علیه / Section 3 - Mention of Hasan al-Basri, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۴ - ذکر مالک دینار رحمة الله علیه / Section 4 - Mention of Malik Dinar, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۵ - ذکر محمدبن واسع رحمة الله علیه / Section 5 - Mention of Mohammad bin Wase', May Allah Have Mercy on Him
بخش ۶ - ذکر حبیب عجمی رحمة الله علیه / Section 6 - Mention of Habib al-Ajami, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۷ - ذکر ابوحازم مکی رحمة الله علیه / Section 7 - Mention of Abu Hazim al-Makki, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸ - ذکر عتبة بن الغلام رحمة الله علیه / Section 8 - Mention of Utbah bin al-Ghulam, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۹ - ذکر رابعه عدویه رحمة الله علیها / Section 9 - Mention of Rabia al-Adawiyya, May Allah Have Mercy on Her
بخش ۱۰ - ذکر فضیل عیاض رحمة الله علیه / Section 10 - Mention of Fudayl ibn Iyad, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۱۱ - ذکر ابراهیم بن ادهم رحمة الله علیه / Section 11 - Mention of Ibrahim bin Adham, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۱۲ - ذکر بشر حافی رحمة الله علیه / Section 12 - Mention of Bishr al-Hafi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۱۳ - ذکر ذالنون مصری رحمة الله علیه / Section 13 - Mention of Dhu al-Nun al-Misri, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۱۴ - ذکر بایزید بسطامی رحمة الله علیه / Section 14 - Mention of Bayazid Bastami, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۱۵ - ذکر سفیان ثوری قدس الله روحه / Section 15 - Mention of Sufyan al-Thawri, May God Sanctify His Soul
بخش ۱۶ - ذکر شقیق بلخی رحمةالله علیه / Section 16 - Mention of Shaqiq al-Balkhi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۱۷ - ذکر امام ابوحنیفه رضی الله عنه / Section 17 - Mention of Imam Abu Hanifah, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۱۸ - ذکر امام شافعی رضی الله عنه / Section 18 - Mention of Imam Shafi'i, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۱۹ - ذکر امام احمد حنبل قدس الله روحه / Section 19 - Mention of Imam Ahmad Hanbal, May God Sanctify His Spirit
بخش ۲۰ - ذکر داود طائی قدس الله روحه / Section 20 - Mention of Dawud al-Ta'i, May God Sanctify His Spirit
بخش ۲۱ - ذکر حارث محاسبی قدس الله روحه / Section 21 - Mention of Harith al-Muhasibi, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۲۲ - ذکر ابوسلیمان دارائی قدس الله روحه / Section 22 - Mention of Abu Sulayman al-Darani, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۲۳ - ذکر محمد بن سماک قدس الله روحه / Section 23 - Mention of Muhammad bin Sammak, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۲۴ - ذکر محمد اسلم الطوسی قدس الله روحه / Section 24 - Mention of Muhammad bin Aslam al-Tusi, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۲۵ - ذکر احمد حرب قدس الله روحه / Section 25 - Mention of Ahmad Harb, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۲۶ - ذکر حاتم اصم قدس الله روحه / Section 26 - Mention of Hatim al-Asamm, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۲۷ - ذکر سهل بن التستری قدس الله روحه العزیز / Section 27 - Mention of Sahl bin Abdullah al-Tustari, May Allah Sanctify His Noble Soul
بخش ۲۸ - ذکر معروف کرخی رحمةالله علیه / Section 28 - Mention of Ma'ruf al-Karkhi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۲۹ - ذکر سری سقطی قدس الله روحه / Section 29 - Mention of Sari al-Saqati, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۳۰ - ذکر فتح موصلی قدس الله روحه العزیز / Section 30 - Mention of Fath al-Mawsili, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۳۱ - ذکر احمد حواری قدس الله روحه / Section 31 - Mention of Ahmad al-Hawari, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۳۲ - ذکر احمد خضرویه قدس الله روحه العزیز / Section 32 - Mention of Ahmad Khadruya, May Allah Sanctify His Beloved Soul
بخش ۳۳ - ذکر ابوتراب نخشبی قدس الله روحه / Section 33 - Mention of Abu Turab al-Nakhshabi, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۳۴ - ذکر یحیی معاذ رازی قدس الله روحه العزیز / Section 34 - Mention of Yahya ibn Mu'adh al-Razi, May Allah Sanctify His Beloved Soul
بخش ۳۵ - ذکر شاه شجاع کرمانی قدس الله روحه / Section 35 - Mention of Shah Shuja' Kirmani, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۳۶ - ذکر یوسف بن الحسین قدس الله روح العزیز / Section 36 - Mention of Yusuf bin al-Husayn, May Allah Sanctify His Mighty Soul
بخش ۳۷ - ذکر ابوحفص حداد قدس الله روحه العزیز / Section 37 - Mention of Abu Hafs Haddad, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۳۸ - ذکر حمدون قصار قدس الله روحه العزیز / Section 38 - Mention of Hamdun al-Qassar, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۳۹ - ذکر منصور عمار قدس الله روحه العزیز / Section 39 - Mention of Mansur al-Ammar, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۰ - ذکر جواب الانطاکی قدس اللّه روحه العزیز / Section 40 - Mention of Jawab al-Antaki, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۱ - ذکر عبدالله خبیق قدس الله روحه العزیز / Section 41 - Mention of Abdallah Khabiq, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۲ - ذکر جنید بغدادی قدس اللّه روحه العزیز / Section 42 - Mention of Junayd al-Baghdadi, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۳ - ذکر عمرو بن عثمان مکی قدس الله روحه العزیز / Section 43 - Mention of Amr bin Othman al-Makki, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۴ - ذکر ابوسعید خراز قدس الله روحه العزیز / Section 44 - Mention of Abu Said al-Kharraz, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۵ - ذکر ابوالحسین نوری قدس الله روحه العزیز / Section 45 - Mention of Abu'l-Husayn al-Nuri, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۶ - ذکر بوعثمان حیری قدس الله روحه العزیز / Section 46 - Mention of Abu Uthman al-Hiri, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۷ - ذکر ابوعبدالله بن الجلاقدس الله روحه العزیز / Section 47 - Mention of Abu Abdullah bin al-Jalla, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۸ - ذکر ابومحمد رویم قدس الله روحه العزیز / Section 48 - Mention of Abu Muhammad Ruwaym, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۹ - ذکر ابن عطا قدس الله روحه العزیز / Section 49 - Mention of Ibn Ata, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۰ - ذکر ابراهیم رقی قدس الله روحه العزیز / Section 50 - Mention of Ibrahim Raqqi, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۱ - ذکر یوسف اسباط قدس الله روحه العزیز / Section 51 - Mention of Yusuf Asbat, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۲ - ذکر ابویعقوب النهرجوری قدس الله روحه العزیز / Section 52 - Mention of Abu Ya'qub al-Nahrajuri, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۳ - ذکر سمنون محب قدس الله روحه العزیز / Section 53 - Mention of Samnun the Lover, May Allah Sanctify His Mighty Soul
بخش ۵۴ - ذکر ابومحمد مرتعش قدس الله روحه العزیز / Section 54 - Mention of Abu Muhammad Murta'ish, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۵ - ذکر محمد فضل قدس الله روحه العزیز / Section 55 - Mention of Muhammad Fadl, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۶ - ذکر ابوالحسن بوشنجی قدس الله روحه العزیز / Section 56 - Mention of Abu al-Hasan al-Bushanji, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۷ - ذکر محمدبن علی الترمدی قدس الله روحه العزیز / Section 57 - Mention of Muhammad bin Ali al-Tirmidhi, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۸ - ذکر ابوالخیر اقطع قدس الله روحه العزیز / Section 58 - Mention of Abu'l-Khair al-Aqta', May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۹ - ذکر عبدالله تروغبدی قدس الله روحه العزیز / Section 59 - Mention of Abdallah Taroghbadi, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۰ - ذکر ابوبکر وراق قدس الله روحه العزیز / Section 60 - Mention of Abu Bakr al-Warraq, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۱ - ذکر عبدالله منازل قدس الله روحه العزیز / Section 61 - Mention of Abdallah Manazil, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۲ - ذکر شیخ علی سهل اصفهانی قدس الله روحه العزیز / Section 62 - Mention of Sheikh Ali Sahl Isfahani, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۳ - ذکر خیر نساج قدس الله روحه العزیز / Section 63 - Mention of Khayr al-Nassaj, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۴ - ذکر ابوحمزه خراسانی قدس الله روحه العزیز / Section 64 - Mention of Abu Hamza al-Khorasani, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۵ - ذکر احمد مسروق قدس الله روحه العزیز / Section 65 - Mention of Ahmad Masruq, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۶ - ذکر عبدالله مغربی قدس الله روحه العزیز / Section 66 - Mention of Abdallah Maghribi, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۷ - ذکر ابوعلی جوزجانی قدس الله روحه العزیز / Section 67 - Mention of Abu Ali Juzjani, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۸ - ذکر ابوبکر کتانی قدس الله روحه العزیز / Section 68 - Mention of Abu Bakr al-Kattani, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۹ - ذکر شیخ ابوعبدالله محمدبن الخفیف قدس الله روحه العزیز / Section 69 - Mention of Sheikh Abu Abdullah Muhammad bin al-Khafif, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۷۰ - ذکر ابومحمد جریری قدس الله روح العزیز / Section 70 - Mention of Abu Muhammad Jariri, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۷۱ - ذکر حسین منصور حلاج قدس الله روحه العزیز / Section 71 - Mention of Husayn Mansur Hallaj, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۷۳ - ذکر شیخ ممشاد دینوری رحمةالله علیه / Section 73 - Mention of Sheikh Mamshad Dinawari, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۷۲ - ذکر ابراهیم خواص رحمةالله علیه / Section 72 - Mention of Ibrahim Khawwas, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۷۴ - ذکر شیخ ابوبکر شبلی رحمةالله علیه / Section 74 - Mention of Sheikh Abu Bakr Shibli, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۷۵ - ذکر ابونصر سراج رحمةالله علیه / Section 75 - Mention of Abu Nasr al-Sarraj, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۷۶ - ذکر شیخ ابوالعباس قصاب رحمةالله علیه / Section 76 - Mention of Sheikh Abu'l-Abbas al-Qassab, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۷۸ - ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی / Section 78 - Mention of Sheikh Abu'l-Hasan al-Kharraqani
بخش ۷۷ - ذکر شیخ ابوعلی دقاق رحمةالله علیه / Section 77 - Mention of Sheikh Abu Ali al-Daqqaq, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۷۹ - ذکر شیخ ابراهیم شبانی / Section 79 - Mention of Sheikh Ibrahim Shabani
بخش ۸۱ - ذکر شیخ ابوحمزۀ بغدادی رحمةالله علیه / Section 81 - Mention of Sheikh Abu Hamza al-Baghdadi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۰ - ذکر ابوبکر صیدلانی رحمةالله علیه / Section 80 - Mention of Abu Bakr al-Saydalani, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۲ - ذکر شیخ ابوعمر و نجید رحمةالله علیه / Section 82 - Mention of Sheikh Abu Amr bin Najid, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۳ - ذکر شیخ ابوالحسن الصایغ رحمةالله علیه / Section 83 - Mention of Sheikh Abu'l-Hasan al-Sayegh, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۴ - ذکر شیخ ابوبکر واسطی رحمةالله علیه / Section 84 - Mention of Sheikh Abu Bakr al-Wasiti, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۶ - ذکر شیخ جعفر خلدی رحمةالله علیه / Section 86 - Mention of Sheikh Ja'far Khaldi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۵ - ذکر شیخ ابوعلی ثقفی رحمةالله علیه / Section 85 - Mention of Sheikh Abu Ali al-Thaqafi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۷ - ذکر شیخ علی رودباری رحمةالله علیه / Section 87 - Mention of Sheikh Ali Rudbari, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۹ - ذکر شیخ ابو اسحق شهریار کازرونی / Section 89 - Mention of Sheikh Abu Ishaq Shahriyar Kazaruni
بخش ۸۸ - ذکر شیخ ابوالحسن حصری رحمةالله علیه / Section 88 - Mention of Sheikh Abu'l-Hasan al-Husri, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۹۰ - ذکر ابوالعباس سیاری رحمة الله علیه / Section 90 - Mention of Abu'l-Abbas al-Sayyari, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۹۲ - ذکر ابوالقاسم نصر آبادی رحمة الله / Section 92 - Mention of Abu'l-Qasim Nasrabadi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۹۱ - ذکر شیخ ابوعثمان مغربی رحمةالله علیه / Section 91 - Mention of Sheikh Abu Usman Maghribi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۹۳ - ذکر ابوالعباس نهاوندی رحمةالله علیه / Section 93 - Mention of Abu al-Abbas Nahavandi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۹۴ - ذکر شیخ ابوسعید ابوالخیر / Section 94 - Mention of Sheikh Abu Sa'id Abu'l-Khayr
بخش ۹۵ - ذکر شیخ ابوالفضل حسن / Section 95 - Mention of Sheikh Abu'l-Fadl Hasan
بخش ۹۶ - ذکر امام محمد باقر علیه الرحمه / Section 96 - Mention of Imam Muhammad al-Baqir, May Allah Have Mercy on Him