Literary Story

بخش ۷۱ - ذکر حسین منصور حلاج قدس الله روحه العزیز / Section 71 - Mention of Husayn Mansur Hallaj, May Allah Sanctify His Glorious Soul

Original content

آن قتیل فی الله، فی سبیل الله، آن شیر بیشهٔ تحقیق، آن شجاع صفدر صدیق، آن غرقهٔ دریای مواج، حسین منصور حلاج رحمة الله علیه، کار او کاری عجب بود و واقعات غرایب که خاص او را بود که هم در غایت سوز و اشتیاق بود و در شدت لهب و فراق مست و بی قرار و شوریدهٔ روزگار بود و عاشق صادق و پاک باز و جد و جهدی عظیم داشت و ریاضتی و کرامتی عجب و عالی همت و رفیع قدر بود. او را تصانیف بسیار است؛ به الفاظ مشکل در حقایق و اسرار و معانی محبت کامل و فصاحت و بلاغتی داشت که کس نداشت و دقت نظر و فراستی داشت که کس را نبود و اغلب مشایخ کبار در کار او ابا کردند و گفتند «او را در تصوف قدمی نیست مگر عبدالله خفیف و شبلی و ابوالقاسم قشیری و جملهٔ متأخران الا ماشاء الله که او را قبول کردند و ابوسعید ابوالخیر قدس الله روحه العزیز و شیخ ابوالقاسم گرگانی و شیخ ابوعلی فارمدی و امام یوسف همدانی رحم الله علیهم اجمعین در کار او سیری داشته اند و بعضی در کار او متوقف اند چنان که استاد ابوالقاسم قشیری گفت: «در حق او که اگر مقبول بود به رد خلق مردود نگردد و اگر مردود بود به قبول خلق مقبول نشود و باز بعضی او را به سحر نسبت کردند و بعضی اصحاب ظاهر به کفر منسوب گردانیدند» و بعضی گویند «از اصحاب حلول بود و بعضی گویند «تولی به اتحاد داشت». اما هر که بوی توحید به وی رسیده باشد هرگز او را خیال حلول و اتحاد نتواند افتاد و هر که این سخن گوید سرش از توحید خبر ندارد و شرح این طولی دارد، این کتاب جای آن نیست. اما جماعتی بوده اند از زنادقه در بغداد چه در خیال حلول و چه در غلط اتحاد که خود را «حلاجی» گفته اند و نسبت بدو کرده اند و سخن او فهم ناکرده. بدان کشتن و سوختن به تقلید محض فخر کرده اند چنان که دو تن را در بلخ همین واقعه افتاد که حسین را. اما تقلید در این واقعه شرط نیست. مرا عجب آمد از کسی که روا دارد که از درختی «انا الله» برآید و درخت در میان نه چرا روا نباشد که از حسین «انا الحق» برآید و حسین در میانه نه و چنان که حق تعالی به زبان عمر سخن گفت که «ان الحق لینطق علی لسان عمر» و این جا نه حلول کار دارد و نه اتحاد. بعضی گویند «حسین منصور حلاج دیگر است و حسین منصور ملحدی دیگر است». استاد محمد زکریا و رفیق ابوسعید قرمطی بود و آن حسین ساحر بوده است. اما حسین منصور از بیضاء فارس بود و در واسط پرورده شد و ابوعبدالله خفیف گفته است که «حسین منصور عالمی ربانی است» و شبلی گفته است که «من و حلاج یک چیزیم اما مرا به دیوانگی نسبت کردند خلاص یافتم و حسین را عقل او هلاک کرد اگر او مطعون بودی این دو بزرگ در حق او این نگفتندی و ما را دو گواه تمام است» و پیوسته در ریاضت و عبادت بود و در بیان معرفت و توحید و در زی اهل صلاح و در شرع و سنت بود و این سخن ازو پیدا شد. اما بعضی مشایخ او را مهجور کردند؛ نه از جهت مذهب و دین بود بلکه از آن بود که ناخشنودی مشایخ از سرمستی او این بار آورد. چنان که اول به تستر آمد به خدمت شیخ سهل بن عبدالله و دو سال در صحبت او بود. پس عزم بغداد کرد و اول سفر او در هجده سالگی بود. پس به بصره شد و به عمرو بن عثمان پیوست و هژده ماه در صحبت او بود. پس یعقوب اقطع دختر بدو داد. بعد از آن عمرو بن عثمان ازو برنجید. از آن جا به بغداد آمد پیش جنید و جنید او را به سکوت و خلوت فرمود. چندگاه در صحبت او صبر کرد؛ پس قصد حجاز کرد و یک سال آن جا مجاور بود. باز به بغداد آمد با جمعی صوفیان به پیش جنید آمد و از جنید مسائل پرسید. جنید جواب نداد و گفت: «زود باشد که سر چوب پارهٔ سرخ کنی». گفت: «آن روز که من سر چوب پارهٔ سرخ کنم تو جامهٔ اهل صورت پوشی» -چنان که آن روز که ائمه فتوی دادند که او را بباید کشت- جنید در جامهٔ تصوف بود. نمی نوشت و خلیفه گفته بود که «خط جنید باید». جنید دستار و دراعه درپوشید و به مدرسه شد و جواب فتوی که «نحن نحکم بالظاهر» یعنی بر ظاهر حال کشتنی است و فتوی بر ظاهر است اما باطن را خدای داند. بس حسین از جنید چون جواب مسائل نیافت متغیر شد و بی اجازت به تستر شد و یک سال آن جا بود و قبولی عظیم پیدا شد و او هیچ سخن اهل زمانه را وزنی ننهادی تا او را حسد کردند. عمرو بن عثمان در باب او نامه ها نوشت به خوزستان و احوال او در چشم اهل آن دیار قبیح گردانید و او را نیز از آن جا دل بگرفت. جامهٔ متصوفه بیرون کرد و قبا در پوشید و به صحبت ابناء دنیا مشغول شد. اما او را از آن تفاوتی نبود و پنج سال ناپدید شد و در آن مدت بعضی به خراسان و ماوراءالنهر می بود و بعضی به سیستان باز به اهواز آمد و اهل اهواز را سخن گفت و به نزدیک خاص و عام مقبول شد و از اسرار خلق سخن می گفت. تا او را حلاج الاسرار گفتند. پس مرقع در پوشید و عزم حرم کرد و در آن سفر بسیار خرقه پوش با او بودند. چون به مکه رسید یعقوب نهرجوری به سحرش منسوب کرد. پس از آن جا باز به بصره آمد. باز به اهواز آمد پس گفت: «به بلاد شرک می روم تا خلق به خدای خوانم». به هندوستان رفت. پس به ماوراءالنهر آمد. پس به چین افتاد و خلق را به خدای خواند و ایشان را تصانیف ساخت. چون باز آمد از اقصاء عالم بدو نامه نوشتندی. اهل هند «ابو المغیث» نوشتندی و اهل خراسان «ابو المهر» و اهل فارس «ابو عبدالله» و اهل خوزستان «حلاج الاسرار» اهل بغداد «مصطلم» می خواندند و در بصره «مخبر». پس اقاویل در وی بسیار گشت. بعد از آن عزم مکه کرد و دو سال در حرم مجاور شد. چون باز آمد احوالش متغیر شد و آن حال به رنگی دیگر مبدل گشت که خلق را به معنی می خواند که کس بر آن وقوف نمی یافت تا چنین نقل کنند که «او را از پنجاه شهر بیرون کردند» و روزگاری گذشت بر وی که از آن عجب تر نبود و او را «حلاج» از آن گفتند که یک بار به انبار پنبه گذشت اشارتی کرد در حال دانه از پنبه بیرون آمد و خلق متحیر شدند.
نقل ست که در شبانه روزی چهارصد رکعت نماز کردی و بر خود لازم داشتی. گفتند: «در این درجه که توئی چندین رنج چراست» گفت: «نه راحت در حال دوستان اثر کند و نه رنج که دوستان فانی صفت اند و نه رنج در ایشان اثر کند و نه راحت».

نقل ست که در پنجاه سالگی گفت که «تا کنون هیچ مذهب نگرفته ام اما از هر مذهبی آن چه دشوارتر است بر نفس اختیار کرده ام و امروز که پنجاه ساله ام نماز کرده ام و هر نمازی غسلی کرده ام».
نقل ست که در ابتدا که ریاضت می کشیدی دلقی داشت که بیست سال بیرون نکرده بود. روزی به ستم از وی بیرون کردند. گزندهٔ بسیار در وی افتاده بود. یکی از آن وزن کردند نیم دانک بود.

نقل ست که یکی به نزدیک او آمد. عقربی دید که گرد او می گشت. قصد کشتن کرد. حلاج گفت: «دست از وی بدار که دوازده سال ست که تا او ندیم ماست و گرد ما می گردد».
گویند رشید خرد سمرقندی عزم کعبه کرد. در راه، مجلس می گفت. روایت کرد که حلاج با چهارصد صوفی روی به بادیه نهاد. چون روزی چند برآمد چیزی نیافتند. حسین را گفتند: «ما را سر بریان می باید». گفت: «بنشینید». پس دست از پس می کرد و سری بریان کرده با دو قرص به یکی می داد. تا چهارصد سر بریان هشتصد قرص بداد. بعد از آن گفتند: «ما را رطب می باید». برخاست و گفت: «مرا بیفشانید». رطب از وی می بارید تا سیر بخوردند. پس در راه هر جا که پشت به خاربنی باز نهادی رطب بار آوردی.

نقل ست که طایفهٔ در بادیه او را گفتند: «ما را انجیر می باید». دست در هوا کرد و طبقی انجیر تازه پیش ایشان بنهاد و یک بار حلوا خواستند، طبقی حلوا به شکر گرم پیش ایشان بنهاد. گفتند: «این حلوا در باب الطاق بغداد باشد». گفت: «ما را بغداد و بادیه یکی است».
نقل ست که یک بار در بادیه چهار هزار آدمی با او بودند. تا کعبه و یک سال در آفتاب گرم برابر کعبه بایستاد؛ برهنه تا روغن از اعضاء او بر آن سنگ می رفت. پوست او باز بشد و او از آن جا نجنبید و هر روز قرصی و کوزهٔ آب پیش او آوردندی. او بدان کنارها افطار کردی و باقی بر سر کوزهٔ آب نهادی و گویند که کژدم در ایزار او آشیانه کرده بود. پس در عرفات گفت: «یادلیل المتحیرین» و چون دید که هر کس دعا کردند او نیز سر بر تل ریگ نهاد و نظاره می کرد. چون همه بازگشتند نفسی بزد و گفت: «پادشاها! عزیزا! پاکت دانم؛ پاکت گویم از همه تسبیح مسیحان و از همه تهلیل مهلان و از همه پندار صاحب پنداران. الهی! تو می دانی که عاجزم از مواضع شکر تو. به جای من شکر کن خود را که شکر آن است و بس».

نقل ست که یک روز در بادیه ابراهیم خواص را گفت: «در چه کاری؟» گفت: «در مقام توکل، توکل درست می کنم». گفت: «همه عمر، در عمارت شکم کردی. کی در توحید فانی خواهی شد؟» یعنی اصل توکل در ناخوردن و تو در همهٔ عمر در توکل در شکم کردن خواهی بودن. فنا در توحید کی خواهد بود؟
و پرسیدند که «عارف را وقت باشد؟» گفت: «نه از بهر آن که وقت صفت صاحب است». و هر که با صفت خویش آرام گیرد عارف نبود؛ معنیش آن است که «لی مع الله». وقت پرسیدند که «طریق به خدای چگونه است؟» گفت: «دو قدم است و رسیدی یک قدم از دنیا برگیر و یک قدم از عقبی اینک رسیدی به مولی».

پرسیدند از فقر. گفت: «فقر آن است که مستغنی است از ما سوی الله و ناظر است بالله».
و گفت: «معرفت، عبارت است از دیدن اشیاء و هلاک همه در معنی».

و گفت: «چون بنده به مقام معرفت رسد، غیب بر او وحی فرستد و سر او گنگ گرداند تا هیچ خاطر نیاید او را مکر خاطر حق».
و گفت: «خلق عظیم آن بود که جفاء خلق در تو اثر نکند پس از آن که حق را شناخته باشی».

و گفت: «توکل آن بود که در شهر کسی را داند اولی تر به خوردن از خود نخورد».
و گفت: «اخلاص، تصفیهٔ عمل است از شوایب کدورت».

و گفت: «زبان گویا، هلاک دل های خموش است».
و گفت: «گفتگوی، در علل بسته است و افعال در شرک و حق خالی است. از این جمله و مستغنی است. قال الله تعالی و ما یؤمن اکثرهم بالله الا وهم مشرکون».

و گفت: «بصایر بینندگان و معارف عارفان و نور علمای ربانی و طریق سابقان ناجی و ازل و ابد و آن چه در میان است از حدوث است. اما این آن چه دانند لمن کان له قلب او القی السمع و هو شهید».
و گفت: «در عالم رضا اژدهایی است که آن را یقین خوانند که اعمال هژده هزار عالم در کام او چون ذره است در بیابانی».

و گفت: «ما همه سال در طلب بلای او باشیم چون سلطانی که دایم در طلب ولایت باشد».
و گفت: «خاطر حق آن است که هیچ چیز معارضه نتواند کرد آن را».

و گفت: «مرید در سایهٔ توبه خود است و مراد در سایهٔ عصمت».
و گفت: «مرید آن است که سبقت دارد اجتهاد او بر مکشوفات او و مراد آن است که مکشوفات او بر اجتهاد سابق است».

و گفت: «وقت مرد صدف دریای سینهٔ مرد است. فردا این صدف ها در صعید قیامت بر زمین زنند».
و گفت: «دنیا به گذاشتن زهد نفس است و آخرت به گذاشتن زهد دل و ترک خود گفتن، زهد جان».

نقل است که پرسیدند از صبر؛ گفت: «آن است که دست و پای برند و از دار آویزند و عجب آن که این همه با او کردند».
نقل است که شبلی را روزی گفت: «یا ابا بکر! دستی بر نه که ما قصدی عظیم کرده ایم و سرگشتهٔ کاری شده و چنین کاری که خود را کشتن در پیش داریم». چون خلق در کار او متحیر شدند منکر بی قیاس و مقر بی شمار پدید آمدند و کارهای عجایب از او دیدند، زبان دراز کردند و سخن او به خلیفه رسانیدند و جمله بر قتل او اتفاق کردند. از آن که می گفت «انا الحق»، گفتند بگوی «هو الحق». گفت: «بلی، همه اوست. شما می گوئید که گم شده است بلکه حسین گم شده است بحر محیط گم نشود و کم نگردد». جنید را گفتند: «این سخن که منصور می گوید تأویلی دارد؟» گفت: «بگذارید تا بکشند که نه روز تأویل است». پس جماعتی از اهل علم بر وی خروج کردند و سخن او را پیش معتصم تباه کردند. علی ابن عیسی را که وزیر بود بر وی متغیر گردانیدند. خلیفه بفرمود تا او را به زندان برند. او را به زندان بردند، یک سال. اما خلق می رفتند و مسایل می پرسیدند. بعد از آن خلق را از آمدن منع کردند. مدت پنج ماه کس نرفت مگر یک بار ابن عطا و یک بار عبدالله خفیف و یک بار ابن عطا کس فرستاد که «ای شیخ! از این سخنی که گفتی عذرخواه تا خلاص یابی». حلاج گفت: «کسی که گفت، گو عذر خواه». ابن عطا چون این بشنید بگریست و گفت: «ما خود چند یک حسین منصوریم».

نقل است که شب اول که او را حبس کردند، بیامدند او را در زندان ندیدند. جملهٔ زندان بگشتند، کس را ندیدند. شب دوم نه او را دیدند و نه زندان. هر چند زندان را طلب کردند، ندیدند. شب سوم او را در زندان دیدند. گفتند «شب اول کجا بودی؟ و شب دوم زندان و تو کجا بودید؟ اکنون هر دو پدید آمدید، این چه واقعه است؟» گفت: «شب اول من به حضرت بودم, از آن نبودم و شب دوم حضرت این جا بود از آن هر دو غایب بودیم. شب سوم باز فرستادند مرا برای حفظ شریعت. بیائید و کار خود کنید».
نقل است که در شبانه روزی در زندان هزار رکعت نماز کردی. گفتند: «می گویی که من حق ام، این نماز که را می کنی؟» گفت: «ما دانیم قدر ما».

نقل است که در زندان سیصد کس بودند. چون شب درآمد گفت: «ای زندانیان! شما را خلاص دهم». گفتند: «چرا خود را نمی دهی؟» گفت: «ما در بند خداوندیم و پاس سلامت می داریم. اگر خواهیم بیک اشارت همه بندها بگشائیم». پس به انگشت اشاره کرد. همهٔ بندها از هم فرو ریخت. ایشان گفتند: «اکنون کجا رویم که در زندان بسته است؟» اشارتی کرد رخنه ها پدید آمد. گفت: «اکنون سر خویش گیرید». گفتند: «تو نمی آیی؟» گفت: «ما را با او سری است که جز بر سر دار نمی توان گفت». دیگر روز گفتند: «زندانیان کجا رفتند؟» گفت: «آزاد کردیم». گفتند: «تو چرا نرفتی؟» گفت: «حق را با من عتابی است، نرفتم». این خبر به خلیفه رسید؛ گفت: «فتنه خواهد ساخت. او را بکشید یا چوب زنید تا از این سخن برگردد». سیصد چوب بزدند. به هر چوبی که می زدند، آوازی فصیح می آمد که «لا تخف یا ابن منصور». شیخ عبدالجلیل صفار گوید که «اعتقاد من در آن چوب زننده بیش از اعتقاد من در حق حسین منصور بود؛ از آن که تا آن مرد چه قوت داشته است در شریعت که چنان آواز صریح می شنید و دست او نمی لرزید و همچنان می زد». پس دیگر بار حسین را ببردند تا بر دار کنند. صدهزار آدمی گرد آمدند و او چشم گرد می آورد و می گفت: «حق، حق، حق؛ انا الحق».
نقل است که درویشی در آن میان ازو پرسید که «عشق چیست؟» گفت: «امروز بینی و فردا بینی. پس فردا بینی، آن روزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و سوم روزش به باد بر دادند. یعنی عشق این است».

خادم او در آن حال وصیتی خواست. گفت: «نفس را به چیزی مشغول دار که کردنی بود و اگر نه او تو را به چیزی مشغول دارد که ناکردنی بود. که در این حال با خود بودن کار اولیاست». پسرش گفت: «مرا وصیتی کن». گفت: «چون جهانیان در اعمال کوشند تو در چیزی کوش که ذره ای از آن به از مدار اعمال جن و انس بود؛ و آن نیست الا علم حقیقت».
پس در راه که می رفت، می خرامید. دست اندازان و عیاروار می رفت؛ با سیزده بند گران. گفتند: «این خرامیدن چیست؟» گفت: «زیرا که به نحرگاه می روم» و نعره می زد و می گفت:

شعر
ندیمی غیر منسوب الی شیء من الحیف

سقانی مثل ما یشرب کفعل الضیف بالضیف
فلما دارت الکأس دعا بالنطع و السیف

کذا من یشرب الراح مع التنین بالصیف
گفت: «حریف من منسوب نیست؛ به حیف بداد شرابی چنان که مهمانی، مهمانی را دهد». چون دوری چند بگذشت شمشیر و نطع خواست. چنین باشد سزای کسی که با اژدها در تموز خمر کهنه خورد. چون به زیر دارش بردند به باب الطاق قبله بر زد و پای بر نردبان نهاد. گفتند: «حال چیست؟» گفت: «معراج مردان سر دار است». پس میزری در میان داشت و طیلسانی بر دوش. دست برآورد و روی به قبله، مناجات کرد و گفت: «آن چه او داند کس نداند». پس بر سر دار شد. جماعت مریدان گفتند: «چه گوئی در ما که مریدانیم و این ها که منکرند و تو را به سنگ خواهند زد؟» گفت: «ایشان را دو ثواب است و شما را یکی؛ از آن که شما را به من حسن ظنی بیش نیست و ایشان از قوت توحید به صلابت شریعت می جنبند و توحید در شرع اصل بود و حسن ظن فرع».

نقل است که در جوانی به زنی نگریسته بود. خادم را گفت: «هر که چنان بر نگرد، چنین فرو نگرد» پس شبلی در مقابلهٔ او بایستاد و آواز داد که «الم ننهک عن العالمین» و گفت: «ما التصوف یا حلاج؟» گفت: «کمترین این است که می بینی». گفت: «بلندتر کدام است؟» گفت: «تو را بدان راه نیست». پس هر کسی سنگی می انداختند. شبلی موافقت را گلی انداخت. حسین منصور آهی کرد. گفتند: «ازین همه سنگ هیچ آه نکردی، از گلی آه کردن چه معنی است؟» گفت: «از آن که آن ها نمی دانند، معذورند. ازو سختم می آید که او می داند که نمی باید انداخت». پس دستش جدا کردند. خنده بزد. گفتند: «خنده چیست؟» گفت: «دست از آدمی بسته باز کردن آسان است. مرد آن است که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در می کشد قطع کند». پس پاهایش ببریدند. تبسمی کرد. گفت: «بدین پای سفر خاکی می کردم. قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند. اگر توانید آن قدم را ببرید». پس دو دست بریده خون آلوده در روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلوده کرد. گفتند: «این چرا کردی؟» گفت: «خون بسیار از من برفت و دانم که رویم زرد شده باشد. شما پندارید که زردی من از ترس است خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم؛ که گلگونهٔ مردان خون ایشان است». گفتند: «اگر روی را به خون سرخ کردی، ساعد باری چرا آلودی؟» گفت: «وضو می سازم». گفتند: «چه وضو؟» گفت: «رکعتان فی العشق لایصح وضوهما الا بالدم. در عشق دو رکت است؛ وضوی آن درست نیاید الا به خون». پس چشم هایش بر کندند. قیامتی از خلق برآمد. بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند. پس خواستند که زبانش ببرند؛ گفت: «چندان صبر کنید که سخنی بگویم». روی سوی آسمان کرد و گفت: «الهی! بدین رنج که برای تو بر من می برند، محرومشان مگردان و از این دولتشان بی نصیب مکن. الحمدلله که دست و پای من ببریدند؛ در راه تو و اگر سر از تن باز کنند در مشاهدهٔ جلال تو بر سر دار می کنند». پس گوش و بینی بریدن و سنگ روان کردند. عجوزه ای با کوزهٔ در دست می آمد. چون حسین را دید گفت: «زنید و محکم زنید؛ تا این حلاجک رعنا را با سخن خدای چه کار؟» آخر سخن حسین این بود که گفت: «حب الواحد افراد الواحد و این آیت برخواند یستعجل بها الذین لایؤمنون بهاوالذین آمنوا مشفقون منها ویعلمون انهاالحق و این آخر کلام او بود». پس زبانش ببریدند و نماز شام بود که سرش ببریدند؛ و در میان سر بریدن تبسمی کرد و جان بداد و مردمان خروش کردند و حسین گوی قضا به پایان میدان رضا برد و از یک یک اندام او آواز می آمد که «انا الحق». روز دیگر گفتند: «این فتنه بیش از آن خواهد بود که در حالت حیات بود». پس اعضای او بسوختند. از خاکستر آواز «انا الحق» می آمد. چنان که در وقت کشتن، هر قطره خون او که می چکید الله پدید می آمد. در ماندند؛ به دجله انداختند. بر سر آب همان «انا الحق» می گفت. پس حسین گفته بود «چون خاکستر ما در دجله اندازند بغداد را از آب بیم بود که غرق شود. خرقهٔ من پیش آب باز برید و اگر نه دمار از بغداد برآرد». خادم چون چنان دید خرقهٔ شیخ را بر لب دجله آورد تا آب بر قرار خود رفت و خاکستر خاموش شد. پس خاکستر او را جمع کردند و دفن کردند و کس را از اهل طریقت این فتوح نبود. بزرگی گفت که «ای اهل طریق! معنی بنگرید که با حسین منصور چه کردند تا با مدعیان چه خواهند کردن؟»
عباسهٔ طوسی گفته است که «فردای قیامت در عرصات منصور حلاج را به زنجیر بسته، می آرند. اگر گشاده بود جملهٔ قیامت بهم بر زند».

بزرگی گفت: «آن شب تا روز زیر آن دار بودم و نماز می کردم. چون روز شد هاتفی آواز داد که اطلعناه علی سرمن اسرارنا فافشی سرنافهذا جزاء من یفشی سرالملوک. یعنی او را اطلاع دادیم بر سری از اسرار خود. پس کسی که سر ملوک فاش کند سزای او این است».
نقل است که شبلی گفت: «آن شب به سر گور او شدم و تا بامداد نماز کردم. سحرگاه مناجات کردم و گفتم الهی این بندهٔ تو بود؛ مؤمن و عارف و موحد. این بلا با او چرا کردی؟ خواب بر من غلبه کرد. به خواب دیدم که قیامت است و از حق فرمان آمدی که این از آن کردم که سر ما با غیر گفت».

نقل است که شبلی گفت: «منصور را به خواب دیدم. گفتم خدای تعالی با این قوم چه کرد؟ گفت: بر هر دو گروه رحمت کرد. آن که بر من شفقت کرد مرا بدانست و آن که عداوت کرد مرا ندانست، از بهر حق عداوت کرد به ایشان رحمت کرد که هر دو معذور بودند»؛ و یکی دیگر به خواب دید که در قیامت ایستاد جامی در دست و سر بر تن نه. گفت: «این چیست؟» گفت: «این جام به دست سر-بریدگان می دهد».
نقل است که چون او بر دار کردند، ابلیس بیامد و گفت: «یکی «انا» تو گفتی و یکی من. چون است که از آن تو رحمت بار آورد و از آن من لعنت؟» حلاج گفت: «تو «انا» به در خود بردی و من از خود دور کردم. مرا رحمت آمد و تو را نه چنان که دیدی و شنیدی. تا بدانی که منی کردن نه نیکوست و منی از خود دور کردن به غایت نیکوست. والحمدلله رب العالمین و الصلوة علی محمد واله اجمعین.

تم الکتاب بعون الملک الوهاب
آمرزیده باد که چون بخواند کاتب و ناشر را به فاتحه یاد کند.

English translation

That one slain in God, in the path of God, that lion of the thicket of realization, that brave, rank-breaking truthful one, that one drowned in the surging sea, Husayn Mansur Hallaj, may God have mercy upon him. His affair was a strange affair, and extraordinary events were peculiar to him, for he was in the utmost burning and longing, and in the intensity of flame and separation, he was intoxicated, restless, and the agitated one of the age. He was a sincere and self-sacrificing lover, and he possessed immense earnestness and effort, a strange and sublime asceticism and miracle-working, and was of high ambition and exalted status. He has many compositions; in difficult words concerning realities, secrets, and meanings of perfect love. He possessed an eloquence and rhetoric that no one else had, and a precision of vision and sagacity that belonged to no one else. Most of the great shaykhs refused his case and said, "He has no footing in Sufism," except for Abdallah Khafif, Shibli, Abu'l-Qasim Qushayri, and all the later ones, God willing, who accepted him. Abu Sa'id Abi'l-Khayr, may God sanctify his glorious soul, Shaykh Abu'l-Qasim Gurgani, Shaykh Abu Ali Farmadi, and Imam Yusuf Hamadani, may God have mercy on them all, had a favorable view of his case, while some remained hesitant, as Master Abu'l-Qasim Qushayri said regarding him: "If he is accepted, he shall not be rejected by the rejection of the people; and if he is rejected, he shall not be accepted by the acceptance of the people." Again, some attributed sorcery to him, and some followers of the outward (literalists) attributed unbelief to him. Some say he was of the people of indwelling (hulul), and some say he believed in union (ittihad). But whoever has perceived the scent of Monotheism (Tawhid) can never entertain the thought of indwelling or union, and whoever says this has no news of the secret of Monotheism; the explanation of this is long, and this book is not the place for it. However, there was a group of heretics in Baghdad who, whether out of the fancy of indwelling or the error of union, called themselves "Hallaji" and attributed themselves to him without understanding his words. They took pride in being killed and burned out of mere imitation, just as happened to two persons in Balkh in the same event as Husayn. But imitation is not a condition in this event. It seemed strange to me that someone allows "I am God" (Ana Allah) to come forth from a tree—and the tree is not in the middle—why should it not be allowed that "I am the Truth" (Ana al-Haqq) comes forth from Husayn, and Husayn is not in the middle? Just as the Truth, Exalted is He, spoke through the tongue of Umar, saying, "Indeed, the Truth speaks upon the tongue of Umar," and here neither indwelling nor union has a part. Some say Husayn Mansur Hallaj is one person, and Husayn Mansur the heretic is another; Master Muhammad Zakariya was a companion of Abu Sa'id the Qarmatian, and that Husayn was a sorcerer. But Husayn Mansur was from Bayda of Fars and was raised in Wasit. Abu Abdallah Khafif said, "Husayn Mansur is a godly scholar (Alim Rabbani)." Shibli said, "I and Hallaj are one thing, but they attributed madness to me and I found release, whereas Husayn's intellect destroyed him." If he were reprehensible, these two greats would not have said this regarding him, and these two are sufficient witnesses for us. He was constantly in asceticism and worship, in the explanation of gnosis and monotheism, in the attire of the righteous, and within the Law and the Tradition (Sunnah) when these words appeared from him. However, some shaykhs shunned him; it was not because of sect or religion, but rather because the displeasure of the shaykhs at his intoxication brought this about. Thus, he first came to Tustar into the service of Shaykh Sahl ibn Abdallah and was in his company for two years. Then he resolved upon Baghdad, and his first journey was at the age of eighteen. Then he went to Basra and joined Amr ibn Uthman and was in his company for eighteen months. Then Ya'qub al-Aqta' gave his daughter to him. After that, Amr ibn Uthman became vexed with him. From there he came to Baghdad to Junayd, and Junayd commanded him to silence and seclusion. He endured in his company for some time; then he intended for the Hijaz and resided there for one year. Returning to Baghdad, he came with a group of Sufis to Junayd and asked him questions. Junayd did not answer and said: "Soon you shall redden the head of the gallows-wood." He replied: "The day I redden the head of the wood, you shall wear the garment of the people of form"—meaning on the day the Imams issued the fatwa that he must be killed. Junayd was in the garment of Sufism. He would not sign, and the Caliph had said, "Junayd's signature is necessary." Junayd put on his turban and robe, went to the school, and wrote the answer to the fatwa: "We judge by the outward" (Nahnu nahkumu bi'dh-dhahir), meaning by the outward state he is to be killed and the fatwa is on the outward, but God knows the inward. Thus, Husayn became distressed when he found no answer from Junayd and went to Tustar without permission and stayed there for one year, gaining great acceptance. He gave no weight to the words of the people of the time, so they envied him. Amr ibn Uthman wrote letters concerning him to Khuzestan and made his condition appear ugly in the eyes of the people of that land, and his heart also grew weary of that place. He took off the garment of the Sufis, put on a cloak (qaba), and occupied himself with the company of the sons of the world. But for him, there was no difference in that, and he disappeared for five years. During that period, some say he was in Khorasan and Transoxiana, and some say in Sistan. Then he returned to Ahvaz and spoke to the people of Ahvaz, and became accepted by both the elite and the commoners. He spoke of the secrets of the people, so they called him "Hallaj al-Asrar" (The Carder of Secrets). Then he put on the patched robe (muraqqa') and set out for the Sanctuary (Mecca), and on that journey, many wearers of the patched robe were with him. When he reached Mecca, Ya'qub Nahrajuri attributed sorcery to him. Then from there he returned to Basra, then to Ahvaz, and then said: "I am going to the lands of polytheism to call the people to God." He went to India, then came to Transoxiana, then fell into China and called the people to God and composed works for them. When he returned from the ends of the world, people wrote to him. The people of India wrote "Abu'l-Mughith," the people of Khorasan "Abu'l-Muhr," the people of Fars "Abu Abdallah," the people of Khuzestan "Hallaj al-Asrar," the people of Baghdad called him "Mustalam," and in Basra "Mukhbar." Thus, opinions concerning him became many. After that, he resolved upon Mecca and resided in the Sanctuary for two years. When he returned, his condition changed and that state was transformed into another color, calling people to meanings that no one could comprehend, such that they relate "he was expelled from fifty cities." A time passed over him than which nothing was stranger, and they called him "Hallaj" because once he passed by a store of cotton, made a sign, and immediately the seeds came out of the cotton, and the people were amazed. It is related that in a day and night he would perform four hundred rak'ats of prayer and made this obligatory upon himself. They said: "At this degree where you are, why is there such toil?" He said: "Neither comfort affects the state of friends, nor toil; for friends are of the attribute of annihilation (fani), and neither toil nor comfort affects them." It is related that at the age of fifty he said: "Until now I have taken no sect (madhhab), but from every sect I have chosen that which is hardest upon the soul; and today that I am fifty years old, I have performed prayers and for every prayer I have performed a full ablution (ghusl)." It is related that in the beginning when he was undergoing asceticism, he had a dervish robe (dalq) which he had not taken off for twenty years. One day they forcibly took it off him. Many vermin had fallen into it. They weighed one of them; it was half a dang. It is related that someone came near him. He saw a scorpion circling around him. He intended to kill it. Hallaj said: "Leave it alone, for it has been our companion for twelve years, circling around us." They say Rashid Khurd Samarqandi resolved upon the Ka'bah. On the way, he was preaching. He related that Hallaj set out for the wilderness with four hundred Sufis. When a few days had passed, they found nothing. They said to Husayn: "We desire roasted head (meat)." He said: "Sit down." Then he reached his hand behind him and gave a roasted head with two loaves of bread to each one. Until four hundred roasted heads and eight hundred loaves he gave. After that, they said: "We desire fresh dates." He stood up and said: "Shake me." Fresh dates rained from him until they ate their fill. Then on the way, wherever he leaned his back against a thorn-bush, fresh dates would appear...

0

1

Updated 2026-07-02

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related