Learn Before
بخش ۸۹ - ذکر شیخ ابو اسحق شهریار کازرونی / Section 89 - Mention of Sheikh Abu Ishaq Shahriyar Kazaruni
Original content
آن متقی مشهور آن منتهی مذکور آن شیخ عالم اخلاص آن محرم حرم خاص آن مشتاق بی اختیار ابواسحق شهریار رحمةالله علیه یگانهٔ عهد بود و نفسی موثر داشت و سخنی جان گیر و صدقی به غایت و سوزی بی نهایت و در ورع کمالی داشت و در طریقت دوربین و تیزفراست بود و از کازرون بود و صحبت مشایخ بسیار یافته بود و تربت شیخ را تریاک اکبر می گویند از آنکه هرچه از حضرت وی طلبند حق تعالی بفضل خود آن مقصود روا گرداند.
نقل است که آن شب که شیخ به وجود آمده بود از آن خانه نوری دیدند چون عمودی که به آسمان پیوسته بود و شاخ ها داشت و به هر اطرافی شاخی از آن نور می رفت و پدر و مادر شیخ مسلمان بودند اما جدش گبر بود.
نقل است که در طفلی، پدر شیخ را پیش معلم فرستاد تا قرآن آموزد و جدش مانع می شد و می گفت: صنعتی آموختن او را اولیتر باشد، که به غایت درویش بودند و شیخ می خواست تا قرآن آموزد. شیخ با پدر و مادر و جد ماجراها کرد تا راضی شدند و شیخ در تحصیل علم چنان حریص بود که پیش از همه کودکان حاضر می شد تا بر همه سابق آمد.
و گفت: هر که در طفلی و جوانی مطیع حق باشد در پیری همچنان مطیع، باطن او به نور معرفت منور باشد و ینابیع حکمت از دل او بر زبان او روان باشد و هر که در طفلی و جوانی عصیان کند و در پیری توبه کند او را مطیع خوانند اما کمال شایستگی حکمت او را دیر دست دهد و کمتر.
و گفت: در ابتدا که تحصیل می کردم خواستم تا طریقت از شیخی بگیرم و خدمت و طریق آن شیخ را ملازم باشم. دو رکعتی استخاره کردم و سر به سجده نهادم و گفتم: خدایا مرا آگاه گردان از سه شیخ، یکی عبدالله خفیف و حارث محاسبی و ابو عمرو بن علی، رحمهم الله، که رجوع به کدام شیخ کنم و در خواب شدم. چنان دیدم که شیخ بیامد و اشتری با وی بود و حمل آن خرواری کتاب و مرا گفت: این کتاب ها از آن شیخ ابی عبدالله خفیف است و تمام با این اشتر از بهر تو فرستاده است. چون بیدار شدم دانستم که حواله به خدمت وی است. بعد از آن شیخ حسین اکار رحمة الله بیامد و کتاب های شیخ ابی عبدالله پیش شیخ آورد، یقین زیادت شد و طریقت او برگزیدم و متابعت او اختیار کردم.
نقل است که پدرش گفت: تو درویشی و استطاعت آن نداری که هر مسافر که برسد او را مهمان کنی، مبادا که در این کار عاجز شوی. شیخ هیچ نگفت. تا در ماه رمضان جماعتی مسافران برسیدند و هیچ موجود نبود و شام نزدیک، ناگاه یکی درآمد و ده خروار نان پخته و مویز و انجیر بیاورد و گفت: این را به درویشان و مسافران صرف کن. چون پدر شیخ آن بدید ترک ملامت کرد و قوی دل شد و گفت: چندان که توانی خدمت خلائق می کن که حق تعالی ترا ضایع نگذارد.
نقل است که چون خواست که عمارات مسجد کند، مصطفی را صلی الله علیه و سلم به خواب دید که آمده بود و بنیاد مسجد می نهاد. روز دیگر سه صف از مسجد بنیاد کرد، مصطفی را صلی الله علیه و سلم در خواب دید که با صحابه آمده بود و مسجد را فراختر از آن عمارت می فرمود. بعد از آن شیخ از آن فراختر کرد.
نقل است که چون شیخ عزم حج کرد، در بصره جمعی از مشایخ حاضر شدند و سفره در میان آوردند، گوشت پخته در آن بود. شیخ گوشت نخورد. ایشان گمان بردند که شیخ گوشت نمی خورد. بعد از آن شیخ گفت: چون ایشان چنین گمان بردند گوشت نتوان خورد. با نفس گفت: چون در میان جمع نمودی که گوشت نمی خورم، چون خالی شوی به تنها خواهی خورد و عهد کرد که تا زنده بود گوشت نخورد و خرما نیز نذر کرده بود و نمی خورد و شکر نیز نذر کرده بود و نمی خورد. وقتی شیخ رنجور بود، طبیب شکر فرمود. چندانکه جهد کردند نخورد و هرگز از جوی خورشید مجوسی که حاکم کازرون بود آب نخورد.
نقل است که شیخ وصیت کرده بود مریدان را که هرگز هیچ چیز تنها مخورید.
نقل است که مریدی اجازت خواست که خویشان را پرسشی کند. شیخ او را اجازت نداد. پس اتفاق چنان افتاد که برفت و خویشان تباهه پخته بودند، وی نیز به موافقت ایشان لقمه ای چند بخورد. چون به خدمت شیخ آمد اتفاقا او را با درویشی مناظره افتاد و جرم به طرف وی شد و جامه ای که پوشیده بود به غرامت به درویشان داد و برهنه بماند. شیخ چون او را بدید گفت: تباهه بود که کار تو تباه بکرد.
نقل است که به جهت قوت شیخ، قدری غله از قدس آورده بودند و آن را تخم ساخته و در زمین های مباح بکشتندی و به قدم حاجت، قوت شیخ از آن بودی و در جامه نیز احتیاجی تمام کرده و تخم آن از حلال حاصل کرده و هر سال زرع کردندی و جامه شیخ از آن بودی و گاه بودی که صوف پوشیدی و به غایت متورع و متقی بوده است.
نقل است که در ابتدا اصحاب شیخ از غایت فقر و اضطرار گیاه می خوردند چنانکه سبزی گیاه از زیر پوست ایشان پیدا بودی و جامه پاره های کهنه برچیدندی و نمازی کردندی و از آن ستر عورت ساختندی و وفات شیخ در روز یکشنبه ثامن ذیقعده سنه ست و عشرین و اربعمائه بود. عمر شیخ هفتاد و دو سال بود و گویند هفتاد و سه سال، قدس الله سره.
نقل است که دانشمندی در مجلس شیخ حاضر بود. چون شیخ از مجلس پرداخت دانشمند بیامد و در دست و پای شیخ افتاد و گفت: چه بودت؟ گفت: به وقتی که مجلس می گفتی در خاطرم آمد که علم من از او زیادتست و من قوت به جهد می یابم و به زحمت لقمه به دست می آورم و این شیخ با این همه جاه و قبول و مال بسیار که بر دست او گذر می کند، آیا درین چه حکمتست؟ چون این در خاطر من بگذشت در حال تو چشم در قندیل افکندی و گفتی که آب و روغن درین قندیل با یکدیگر مفاخره کردند، آب گفت: من از تو عزیزتر و فاضلتر و حیات تو و همه چیز به من است چرا تو بر سر من نشینی؟ روغن گفت: برای آنکه من رنجهای بسیار دیدم از کشتن و درودن و کوفتن و فرشدن که تو ندیده ای و با این همه در نفس خود می سوزم و مردمان را روشنائی می دهم و تو بر مراد خود روی و اگر چیزی در بر تو اندازند فریاد و آشوب کنی، بدین سبب بالای تو استاده ام.
و گفت: آنچه من می پوشم برای خدا می پوشم.
و گفت: روزی اندیشه کردم که چرا مشغولم به ستدن صدقات و به درویشان مقیم و مسافر صرف کردن؟ مرا با ستدن و داد چه کار است؟ مبادا که تقصیری رود و در قیامت به عتاب و حساب آن درمانم. خواستم که درویشان را بگویم که تا هر کس باز به وطن خود روند و به عبادت مشغول شوند. در خواب شدم، مصطفی صلی الله علیه و سلم دیدم که مرا گفت: که یا ابراهیم بستان و بده و مترس.
نقل است که دو کس به خدمت شیخ آمدند و هر یک را از دنیائی طمع بود و شیخ بر منبر وعظ می گفت. در میانهٔ سخن فرمود که هر که زیارت ابراهیم کند باید که حسبة لله را بود و هیچ طمع دنیاوی در میان نباشد و هر که به طمع و غرض دنیائی پیش او رود هیچ ثوابی نخواهد بود. پس جزوی از قرآن در دست داشت، فرمود که به حق آن خدای که این کلام وی است، که آنچه درین کتاب فرموده است از اوامر و نواهی به جای آورده ام. قاضی طاهر در آن مجلس حاضر بود، در خاطرش بگذشت که شیخ زن نخواسته است، چگونه او همه اوامر و نواهی بجای آورده باشد؟ شیخ روی به وی کرد و گفت: حق تعالی این یکی از من عفو کرده است.
و گفت: وقت ها در صحرا عبادت می کنم، چون در سجده سبحان ربی الاعلی می گویم از رمل و کلوخ آن زمین می شنوم که به موافقت من تسبیح می کنند.
نقل است که جهودی به مسافری شیخ آمده بود و در پس ستون مسجد نشسته و پنهان می داشت. شیخ هر روز سفره به وی می فرستاد. بعد از مدتی اجازت خواست که برود، گفت: ای جهود چرا سفر می کنی؟ جایت خوش نیست؟ جهود شرم زده شد و گفت: ای شیخ چون می دانستی که جهودم این اعزاز و اکرام چرا می کردی؟ شیخ فرمود که: هیچ سری نیست که بدو نان نه ارزد.
نقل است که امیر ابوالفضل دیلمی به زیارت شیخ آمد. فرمود که از خمر خوردن توبه کن، گفت: یا شیخ من ندیم وزیرم فخر الملک، مبادا که توبهٔ من شکسته شود؟ شیخ فرمود: توبه کن، اگر بعد از آن در مجمع ایشان ترا زحمت دهند، فرمان مرا یاد کن. پس توبه کرد و برفت. بعد از آن روزی در مجلس خمرخوارگان حاضر بود پیش وزیر الحال می کردند تا خمر خورد، پس گفت: ای شیخ کجائی؟ در حال گربه ای در میان دوید و آن آلت خمر بشکست و بریخت و مجلس ایشان به هم برآمد. ابوالفضل چون کرامات بدید بسیار بگریست. وزیر گفت: سبب گریهٔ تو چیست؟ حال خود با وزیر بگفت. وزیر او را گفت: همچنان بر توبه می باش و دیگر او را زحمت نداد.
نقل است که پدری و پسری پیش شیخ آمدند تا توبه کنند. شیخ فرمود که: هر که پیش ما توبه کند و توبه بشکند، وی را در دنیا و آخرت عذاب و عقوبت باشد. پس ایشان توجه کردند. اتفاق چنان افتاد که توبه بشکستند. روزی آتشی می افروختند، آتش در ایشان افتاد و هر دو بسوختند.
نقل است که روزی مرغی بیامد و بر دست شیخ نشست. شیخ فرمود که: این مرغ چون از من ایمن است بر دست من نشست. و همچنین روزی آهوئی بیامد و از میان مردم بگذشت تا به خدمت شیخ رسید. شیخ دست مبارک بر سر آهوی بمالید و گفت: قصد ما کرده است. پس خادم را فرمود تا آهو به صحرا برد و رها کرد.
نقل است که از شیخ بوی خوش آمدی که نه بوی مشک و عود بود. هرجا که بگذشتی بوی آن باقی بماندی.
نقل است که روزی می گفت: عجب دارم از آن کس که جامه پاک دارد و آن را به رنگی می کند که در آن شبهت است، یعنی رنگ نیل، و چون این می فرمود طیلسانی به رنگ نیل داشت، پس گفت: رنگ نیل این طیلسان از نیل حلال است که از برای من از کرمان آورده اند.
و گفت: هر که حساب خود نکند در خوردن و آشامیدن و پوشیدن، حال وی چون حال بهائم باشد.
و گفت: ذکر حق تعالی به دل فراگیر و دنیا را به دست، چنان مباش که ذکر را بر زبان گیری و دنیا را به دل.
و گفت: بینائی مؤمن به نور دل بود از آنکه آخرت غیب است و نور دل غیب و غیب را به غیب توان دید. و گفت: کمترین عقوبت عارف آنست که حلاوت ذکر از وی بربایند.
و گفت: دنیاداران بندگان را به عیب جوارح رد کنند و به ظاهر وی نگرند و حق تعالی بندگان را به عیب دل رد کند و به باطن وی نگرد و إذا رأیتهم تعجبک أجسامهم.
و گفت: ای قوم چه بوده است بازگردید از هر چه هست و روی با خداوند خود کنید که شما را در دنیا و آخرت از وی گزیر نیست.
و گفت: امروز در کازرون بیشتر گبرند و مسلمان اندکند، چنانکه ایشان را می توان شمرد اما زود باشد که بیشتر مسلمان باشند و گبر اندک شوند.
نقل است که بیست و چهار هزار گبر و جهود بر دست او مسلمان شدند.
نقل است که مالداری از لشکری بود و بارها شیخ را می گفت تا چیزی از دنیا قبول کند، او نمی کرد. آخر به شیخ کس فرستاد که: چندین بنده به نام تو آزاد کردم و ثواب آن به تو دادم. شیخ گفت: مذهب ما نه بنده آزاد کردنست بلکه آزاد بنده کردنست به رفق و مدارا.
و گفت: مرد آنست که بستاند و بدهد و نیم مرد آنست که بدهد و نستاند و نامرد آنست که ندهد و نستاند.
و گفت: در خواب دیدم که ازین مسجد به آسمان معراجی پیوسته بودی، مردم می آمدند و بدان معراج به آسمان می شدند.
و گفت: حق تعالی این بقعه را کرامتی داده است که هر که قصد زیارت این بقعه کند، مقصودی که دارد، دینی و دنیائی، حق تعالی او را کرامت کند.
گفت: درین روزی چند در این دنیا اگر تو را برهنگی و گرسنگی و ذل و فاقه برسد صبر کن که به زودی بگذرد و به نعیم آخرت رسی.
و گفت: سه گروه فلاح نیابند: بخیلان و ملولان و کاهلان.
و گفت: جهد کنید که چون از سابقان نتوانید بودن، باری از دوستان ایشان باشید، المرء مع من أحب. و گفت: جهد کن در دنیا تا از غفلت بیدار شوی که در آخرت پشیمانی سود ندارد.
و گفت: در راه که روی، برادران را از خود در پیش دار تا خدا تو را در پیش دارد.
و گفت: هیچ گناه عظیم تر از آن نیست که کسی برادر مسلمان را حقیر دارد.
و گفت: مومن تا لذات دنیا ترک نکند لذت ذکر حق تعالی نیابد.
و گفت: حق تعالی هر بنده را عطائی داد و مرا حلاوت مناجات داد، و هر کسی را انس به چیزی داد و مرا انس به خود داد.
و گفت: بار خدایا همه کس تو را می خوانند و می طلبند، تو کرائی و با کیستی؟ پس گفت: إن الله مع الذین أتقوا والذین هم محسنون. حق تعالی با آن کس است که در خلأ و ملأ از ذکر وی غافل نشود، چون فرمان وی بشنود در ادای آن بشتابد و چون نهی بیند از آن باز ایستد.
و گفت: جهد آن کن که در میانهٔ شب برخیزی و وضو سازی و چهار رکعت نماز کنی و اگر نفس مطاوعت نکند، دو رکعت بکن و اگر نتوانی چون بیدار شوی بگو: لا إله إلا الله محمد رسول الله.
نقل است که روزی شیری بسته در پیش رباط می گذرانیدند. شیخ چون بدید گفت: ای شیر تا چه گناه کرده که بدین بند و دام گرفتار شدی؟ پس گفت: ای قوم بر حال خود تکیه مکنید که شیطان را دام های بسیار است که ما آن را نمی شناسیم، بسی شیران طریقت که در دام شیطان گرفتار شده اند. اصحاب بگریستند.
و گفت: خداوندا اگر در قیامت با من نیکوئی خواهی کرد، مرا بر بالائی بدار و همه دوستان و یاران مرا به من نمای تا خرم شوند و به فضل و رحمت تو همه با یکدیگر در بهشت شویم و اگر حال بگونهٔ دیگرست مرا به راهی فرست به دوزخ که کس مرا نبیند تا دشمنان من شادمانی نکنند.
و گفت: هر آن کس که هوای شهوت بر وی غالب است، باید که زن کند تا در فتنه نیفتد و اگر دیوار و زن پیش من یکسان نبودی زن کردمی.
و گفت: من همچو غرقه ام در دریا که گاهگاه امید خلاص می دارم و گاه از خوف هلاک می ترسم.
و گفت: حق تعالی می فرماید ای بنده من از همه عالم اعراض کن و روی به حضرت ما آور که تو را از من در کل حال ناگزیر است تا چند از من گریزی و روی از من بگردانی.
و گفت: بدبخت کسی باشد که از دنیا برود و لذت انس و مناجات حق تعالی نچشیده باشد، و هر که این چشیده پیوسته سلم سلم می گوید.
و گفت: چگونه نترسد بنده که او را نفس از یک جانب و شیطان از یک جانب و او در میانه عاجز.
و گفت: هر که او را کار دنیا با نظام باشد کار آخرتش بی نظام بود و هرگز هر دو حیاتش نیک نبود.
و گفت: هر که بر سلطان دنیا دلیری کند مالش برود و هر که با صالحان دلیر کند و مخالفت ایشان ورزد بنیادش برود و ایمانش با خطر باشد.
و گفت: پرهیزید از آن که فریفته شوید بدانکه مردم به شما تقرب کنند و دست شما بوسه دهند که شما ندانید که در آن چه آفتست.
و گفت: سخی را سر کیسه گشاده باشد و دست های وی گشاده و درهای بهشت گشاده بر وی و بخیل را سر کیسه بسته باشد و دست وی از عطا دادن بسته و درهای بهشت بسته بر وی.
و گفت: خداوندا نعمت های تو بر ما بیشمارست، از جملهٔ آن توفیق دادی تا به زبان ذکر تو می کنم و به دل شکر تو می گویم و تو خداوند قادر کریم و ما بندگان عاجز مسکین. سپاس تو را و شکر تو را و نعمت ها همه از فضل توست.
و گفت: هر که دست دراز کند تا برادری مسلمان را بزند از من نیست.
و گفت: پیش چهار کس دست تهی مروید: پیش عیال و بیمار و صوفی و سلطان.
و گفت: چون دست خود بینی که به مخالفت مشغول است و زبان به کذب و غیبت و دیگر جوارح به موافقت هوای نفس، الهام و کشف غطا از کجا حاصل شود تو را؟
و گفت: حق تعالی عقوبت کند عام را و عتاب کند خاص را و تا مادام که عتاب می کند هنوز محبت باقی است.
نقل است که چون کسی به خدمت شیخ آمدی تا طریق سلوک سپرد. شیخ او را گفتی: ای فرزند، تصوف کاری سخت است، گرسنگی باید کشید و برهنگی و خواری و با این همه، روی تازه داری. اگر سر این همه داری به طریقت درآی و اگر نه به کار خود مشغول باش.
و گفت: پیری گفته است در اخلاص یک ساعت رستگاری جاوید است ولیکن عزیز است.
و گفت: بترسید و با هیچ کس بد مکنید، که اگر کسی با کسی بدی کند حق تعالی کسی بگمارد تا با وی مکافات آن کند در بدی. کما قال الله تعالی إن أحسنتم أحسنتم لأنفسکم و إن أساتم فلها.
و گفت: حق تعالی را شراب است در غیب که در سحر اولیا را بدهد و چون از آن شراب بیاشامند از طعام و شراب مستغنی گردند.
و گفت: دوست خدا هرگز دوست دنیا نبود و دوست دنیا هرگز دوست خدا نبود و شیخ این دعا گفت: اللهم اجعل هذه البقعة عامرة بذکرک و اولیائک و اصفیائک الی الابد و اجعل قوتنا یوم بیوم من الحلا من حیث لایحتسب اللهم اجعلنا من المتحابین فیک و من المتباذلین فیک و من المتزاورین فیک بحرمت نبیک محمد المصطفی صلوات الله و سلامه علیه و انظر الی حوائجه کما ینظر الارباب فی حوائج العبید و الی ما یعمله من الذنوب، اللهم اغننا بحلالک عن حرامک و بفضلک عمن سواک و طاعتک عن معصیتک یا من اذا دعی اجاب و اذا سئل اعطی هب لنا من لدنک رحمة و هی لنا من امرنا رشدا، اللهم اغننا عن باب الاطباء و عن باب الامراء و عن باب الاغینا، اللهم لاتجعلنا بثناء الناس مغرورین و لا عن خدمتک مهجورین و لا عن بابک مطرودین و لا بنعمتک مستدرجین و لا من الذین یاکلون الدنیا بالدین و ارحمنا یا ارحم الراحمین و صلی الله علیه خیر خلقه محمد و آله اجمعین الطیبین الطاهرین و سلم تسلیما دائما ابدا کثیرا برحمتک یا ارحم الراحمین.
و گفت: الهی ابراهیم خلیل تو علیه السلام از حضرت تو درخواست که: ربنا انی اسکنت من ذریتی بواد غیر ذی زرع عند بیتک المحرم ربنا لیقیموا الصلوه فاجعل افئدة من الناس تهوی الیهم وارزقهم من الثمرات لعلهم یشکرون، و دعای وی اجابت کردی و اگر من ابراهیم خلیل نیستم تو رب جلیل هستی من نیز دعا می کنم و از تو در می خواهیم: اللهم ان تجعل هذا الوادی الفقر و المکان الوعر اهلا عامرا بذکرک و اولیائک من عبادک و اصفیائک. و اگر این مکان مکان مکه نیست باری از وادی فقرا خالی نیست از خیراتش خالی مگردان و اهل این بقعه را ایمن گردان در دنیا و آخرت و از مکر شیطان نگاهدار. اللهم اجعل دعائی مرفوعا و ندائی مسموعا واجعل وافئد فمن الناس تهوی الیهم وهممهم واقفه علیه حتی یتصل فیه الخیرات و یدوم اقامة الطاعات.
و گفت: من چگونه از حق تعالی نترسم و حبیب و خلیل و کلیم صلوات الله علیهم اجمعین ترسیده بودند و روح علیه السلام ترسنده است.
و گفت: اهل دنیا مطاع دنیا دوست می دارند و من ذکر خدای و قرآن خواندن دوست می دارم.
و گفت در معنی این حدیث که ان الشیطان یجری مجری الدم. گفت: از آنکه شیطان پلید است و خون پلید، پلید در پلید گذرد، اما ذکر حق تعالی پاکست و روح پاک، پاک در پاک گذرد.
و گفت: کرامت هر کس آنست که حق تعالی بر دست او براند از خیرات و هر آنکس که بر دست وی چیزی رود از خیرات که بر دست دیگری نرود آن کرامت وی است.
و پرسیدند که: دوست، نجاست و پلیدی از دوست باز می دارد، چونست که حق تعالی بندهٔ مؤمن را به گناه آلوده می کند؟ چه سر است درین؟ گفت: این از جملهٔ حکمت حق تعالی است که بنده گناه کند و توبه کند تا لطف و رحمت حق تعالی آشکارا شود و قدر طاعت بشناسد و چون تشنه و گرسنه شود قدر طعام و شراب بداند و چون رنجور شود قدر صحت و عافیت بداند.
و گفت: عبادت، حظ نفس است و اشارت حظ روح. عبادت از آن بدن است و اشارت از آن روح.
و پرسیدند که: چون رزق مقسوم است، سؤال و طلب از حق تعالی چراست؟ گفت: تا عز و شرف مؤمن ظاهر شود، کما قال لو اعطیتک من غیر مسئلة لم یظهر کمال شرفک فامرتک بالدعاء لتدعونی فاجیبک.
و گفت: لباس تقوی مرقع است از آنکه از دیدن صاحب مرقع امنی و ذوقی حاصل می شود.
نقل است که روزی شیخ می گذشت و مردم زیارت می کردند، طفلکان نیز زیارت می کردند. گفتند: یا شیخ! کودکان بی عقل تو را چگونه می شناسند و زیارت می کنند؟ گفت: از آنکه در شب این طفلکان در خوابند، من به دعای خیر و صلاح ایشان استاده ام.
و گفت: نهایت مجاهد آنست که ببخشند هر جدی که دارند. هر آنکس که هیچ جدی ندارد یعنی حق تعالی و غایت آن بذل روح است.
و گفت: ایمان خاص است و اسلام عام است. و پرسیدند: اگر اصحاب سلاطین و متعلقان ایشان چیزی به شیخ آورند و گویند از وجه حلال است، قبول فرمائی؟ گفت: نه، از آنکه ایشان ترک صلاح خود کرده اند. چون در بند صلاح نی اند چگونه صلاح دیگری نگاه دارند؟!
و گفت: هر که به غیر از حق تعالی و خدمت وی عزتی طلبد، از دنیا نرود تا هم بدان طلب عزت خوار شود. و شیخ این شعر بسیار خواندی:
مصاحبة الغریب مع الغریب
کمن بنی البناء علی الثلوج
فذاب الثلج و انهدم البناء
و قد عزم الغریب علی الخروج
کازرونی دلی دو مهر نورزت دو دل فدلی نبوت خوش بود مهر آن فرما گشت گوشت و پوست فبروت.
و گفت: باید که اندر میان شب، چون روی به حضرت کنی بگوئی ای توکت لوش چون من هست وی من کم کس چون تو نیست وگفتی بهت بود ارتوئی من الست مکرم فبودا یکی ردین.
و گفت: باید که پیوسته به تحصیل علوم شرعی مشغول باشی که اهل طریقت و حقیقت را در همه حال از علوم گزیر نیست. بعد از آن چون علم آموختی از ریا و سمعت پرهیز کن و هر چه دانی پنهان مکن و پیوسته در طلب رضای حق تعالی باش و جهد کن تا آن علم به عمل آوری. و اگر نه، چون کالبدی بی روح. زینهار و صد زینهار تا به علم، هیچ چیز از حطام دنیا طلب نکنی و بپرهیز از آنکه عمل و علم ترا پیشه بود و بدان جذب کنی. و مصطفی صلی الله علیه و سلم فرمود که هر که به عمل آخرت طلب دنیا کند، آبرویش برود و نامش به نیکی نبرند و نام وی در میان اهل دوزخ ثبت کنند و هر که به کار دنیا طلب آخرت کند، او را در آخرت هیچ نصیب کم نبود. و بعد از علم خواندن هیچ چیز فاضل تر از طلب حلال کردن نیست در طعام و لباس، که عمل حرام خوار قبول نکنند و دعای وی اجابت نکنند. و باید که پیوسته در طلب مسکنت باشی و ترک زینت و تجمل کنی. و بدان که عز تو در طلب طاعت و بندگی حق تعالی است. و باید که پیوسته قناعت پیش گیری، و مصطفی صلی الله علیه و سلم فرمود که بدترین امت من آن گروهند که تنها ایشان در نعمت رسته باشد و در بند پرورش اعضا باشند. و جهد کن که پیوسته صحبت با صالحان و درویشان داری، که مصطفی صلی الله علیه و سلم فرمود که حق تعالی پیوسته نگاهدار این امت است تا مادام که سه کار نکرده باشند: یکی نیکان به زیارت بدان نشده باشند و بهتران مر بدتران را بزرگ نداشته باشند و از اقاربان اهل طریقت و اهل متابعت سنت با امیران و ظالمان میل نکرده باشند، و اگر این افعال ها کنند حق تعالی خواری و درویشی و رسوائی بدیشان گمارد و جباری بدیشان مسلط کند تا پیوسته ایشان را می رنجاند. و زینهار تا به زنان نامحرم و امردان نظر نکنی که آن تیریست از تیرهای شیطان. و قطعا با اهل بدعت صحبت مکن. و پیوسته امر به معروف فرو مگذار و نصیحت اصحاب می کن. و جهد کن که بامداد و شبانگاه به قرآن خواند مشغول باشی و رحمت بر خواننده قرآن و مستمع می بارد. و جهد کن که بر نماز شب مواظبت نمائی که فضیلت و اثری عظیم دارد. بر تو باد که پیوسته از مردمان عزلت گیری، و در عزلت جهد کن تا شیطان ترا در بیداری ها و رسوائی ها نیفکند، و اگر نتوانی میان دربند چون مردان و به خدمت خلق خدای مشغول باش.
نقل است که چون وفات شیخ نزدیک رسید، اصحاب جمع شدند در خدمت شیخ و شیخ فرمود که: به زودی از دنیا رحلت خواهم کرد، اکنون چهار چیز وصیت می کنیم آن را قبول کنید و به جای آورید که: اول هر آن کس که به خلافت به جای من بنشیند، او را با وقار و تمکین دارید و فرمان او برید. و در بامداد مداومت درس قرآن کنید. و اگر غریبی و مسافری برسد، جهد کنید تا وی را به اعزاز و تمکین فرود آرید و رها مکنید که به گوشهٔ دیگر نشیند. و دل با یکدیگر راست کنید.
نقل است که جریده داشت که نام توبه کاران و مریدان و دوستان بر آن نوشته بود، وصیت کرد تا با شیخ در قبر نهادند.
نقل است که بعد از وفات، شیخ را در خواب دیدند. گفتند: حق تعالی با تو چه کرد؟ گفت: اول کرامتی که با من کرد آن بود آن کسانی که نام های ایشان را در آن تذکره نوشته بودم جمله را به من بخشید. و شیخ گفتی: خداوندا هر آن کس که به حاجتی نزدیک من آید و زیارت من دریابد، مقصود و مطلوب وی روان گردان و بر وی رحمت کن، قدس الله روح العزیز.
English translation
That famous devout one, that mentioned ultimate one, that sheikh of the world of sincerity, that confidant of the private sanctuary, that sheikh who was eager without choice, Abu Ishaq Shahriyar, may Allah have mercy on him, was the unique one of his era. He had an effective soul, soul-gripping speech, extreme truthfulness, and infinite burning devotion. He had perfection in piety, and in the path (tariqat) he was far-sighted and sharp-witted. He was from Kazerun and had kept company with many sheikhs. His tomb is called the great antidote (Taryaq-e Akbar), because whatever people seek from his presence, Almighty God, by His grace, grants that desire.
It is related that on the night the sheikh came into existence, a light was seen from that house like a pillar connected to the sky, and it had branches, and from every side a branch of that light went. The father and mother of the sheikh were Muslims, but his grandfather was a Zoroastrian.
It is related that in childhood, the sheikh's father sent him to a teacher to learn the Quran, but his grandfather prevented it, saying: 'Learning a trade is better for him,' as they were extremely poor. But the sheikh wanted to learn the Quran. The sheikh had arguments with his father, mother, and grandfather until they agreed. The sheikh was so eager in acquiring knowledge that he would arrive before all the other children and thus surpassed them all.
And he said: 'Whoever is obedient to God in childhood and youth will remain obedient in old age; his inner self will be illuminated by the light of knowledge (gnosis), and the springs of wisdom will flow from his heart onto his tongue. And whoever disobeys in childhood and youth and repents in old age, he will be called obedient, but the perfection of readiness for wisdom will come to him late and in lesser degree.'
And he said: 'In the beginning when I was studying, I wanted to take the path (tariqat) from a sheikh and be devoted to the service and path of that sheikh. I prayed two rak'ahs of Istikharah (prayer for guidance), put my head in prostration, and said: O God, inform me about three sheikhs—Abdullah ibn Khafif, Harith al-Muhasibi, and Abu Amr bin Ali, may Allah have mercy on them—to which sheikh I should return. Then I fell asleep. In a dream, I saw that a sheikh came, and there was a camel with him, carrying a load of books. He said to me: These books belong to Sheikh Abu Abdullah ibn Khafif, and he has sent them all with this camel for you. When I woke up, I knew that I was referred to his service. After that, Sheikh Husayn Akkar, may Allah have mercy on him, came and brought the books of Sheikh Abu Abdullah to the sheikh; my certainty increased, and I chose his path and elected to follow him.'
It is related that his father said: 'You are poor and do not have the capability to host every traveler who arrives; lest you become helpless in this matter.' The sheikh said nothing. Until in the month of Ramadan, a group of travelers arrived, and there was nothing available, and dinnertime was near. Suddenly, someone came in and brought ten donkey-loads of baked bread, raisins, and figs, and said: 'Spend this on the dervishes and travelers.' When the sheikh's father saw that, he stopped blaming him, grew strong-hearted, and said: 'Serve the people as much as you can, for Almighty God will not let you go to waste.'
It is related that when he wanted to build the mosque structures, he saw the Chosen One (Muhammad), peace and blessings of Allah be upon him, in a dream, who had come and was laying the foundation of the mosque. The next day, he founded three rows of the mosque. He saw the Chosen One, peace and blessings of Allah be upon him, in a dream with the Companions, ordering the mosque to be built wider than that structure. After that, the sheikh made it wider.
It is related that when the sheikh resolved to perform the Pilgrimage (Hajj), a group of sheikhs gathered in Basra and set a table, on which was cooked meat. The sheikh did not eat the meat. They assumed that the sheikh did not eat meat. Afterwards, the sheikh said: 'Since they assumed so, the meat cannot be eaten.' He said to his soul (nafs): 'Since you showed in public that you do not eat meat, if you are alone, you will eat it in secret.' So he vowed never to eat meat as long as he lived. He had also vowed not to eat dates, so he did not eat them, and he had vowed not to eat sugar, so he did not eat it. Once, when the sheikh was ill, the doctor prescribed sugar. No matter how much they tried, he did not eat it. And he never drank water from the canal of Khurshid the Zoroastrian, who was the ruler of Kazerun.
It is related that the sheikh had advised his disciples: 'Never eat anything alone.'
It is related that a disciple asked permission to visit his relatives. The sheikh did not grant him permission. It so happened that he went anyway, and his relatives had cooked tabahah, and he ate a few bites in agreement with them. When he returned to the sheikh's service, it happened that he had a dispute with a dervish, and the fault was laid on his side, so he gave the clothes he was wearing to the dervishes as a fine and was left naked. When the sheikh saw him, he said: 'It was the tabahah that made your work ruined (tabah).'
It is related that for the sheikh's sustenance, they had brought a small amount of grain from Jerusalem, used it as seed, and sowed it in common lands, and according to his need, the sheikh's food was from it. In terms of clothing, he also took great care, obtaining the seed from lawful sources, sowing it every year, and the sheikh's clothing was made from it. Sometimes he wore wool (suf), and he was extremely pious and devout.
It is related that in the beginning, the sheikh's companions ate grass out of extreme poverty and necessity, such that the greenness of the grass could be seen under their skin. They gathered old rags, patched them together for prayer, and used them to cover themselves. The sheikh's death was on Sunday, the eighth of Dhu'l-Qa'dah in the year four hundred and twenty-six. The sheikh's age was seventy-two years, and some say seventy-three, may Allah sanctify his secret.
It is related that a scholar was present in the sheikh's assembly. When the sheikh finished the assembly, the scholar came, fell at the sheikh's hands and feet, and said: 'What happened to you?' He said: 'While you were speaking to the assembly, it occurred to my mind: My knowledge is greater than his, and I obtain sustenance with effort and get a morsel with trouble, whereas this sheikh has all this status, acceptance, and abundant wealth passing through his hands. What is the wisdom in this? As this crossed my mind, you immediately cast your eyes on the lamp and said: Water and oil in this lamp boasted to each other. Water said: I am dearer and more excellent than you, and your life and everything is through me. Why do you sit on top of me? Oil replied: Because I have suffered many hardships from sowing, harvesting, threshing, and pressing that you have not seen, and with all this, I burn within myself and give light to people, while you run as you please, and if they throw something at you, you scream and make a fuss. For this reason, I stand above you.'
And he said: 'What I wear, I wear for God.'
And he said: 'One day I thought: Why am I busy receiving alms and spending them on resident and traveling dervishes? What business do I have with receiving and giving? Lest a shortcoming occur and I be trapped in the reprimand and accounting on the Day of Resurrection. I wanted to tell the dervishes to return to their homelands and busy themselves with worship. I fell asleep and saw the Chosen One, peace and blessings of Allah be upon him, in a dream, who said to me: O Ibrahim, take and give, and do not fear.'
It is related that two people came to the sheikh's service, and each had a worldly desire, while the sheikh was preaching from the pulpit. In the middle of the speech, he said: 'Whoever visits Ibrahim must do so for the sake of God, and let there be no worldly desire in it; and whoever goes to him with a worldly desire and purpose, there will be no reward for him.' Then he held a section of the Quran in his hand and said: 'By the truth of that God whose word this is, I have fulfilled whatever is commanded and forbidden in this book.' Qazi Tahir was present in that assembly, and it occurred to his mind: 'The sheikh has not married; how could he have fulfilled all commands and prohibitions?' The sheikh turned to him and said: 'Almighty God has excused me from this one.'
And he said: 'Sometimes I worship in the desert; when I say Glory be to my Lord the Most High in prostration, I hear the sand and clods of that earth glorifying God in harmony with me.'
It is related that a Jew had come to visit the sheikh and was sitting behind a column in the mosque, keeping himself hidden. The sheikh each...
0
1
Tags
Humanities
Literature
Persian Literature Prerequisite Course
Related
بخش ۱ - ذکر ابن محمد امام صادق(ع) / Section 1 - Mention of the Son of Muhammad, Imam al-Sadiq (peace be upon him)
بخش ۲ - ذکر اویس القرنی رضی الله عنه / Section 2 - Mention of Uwais al-Qarani, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۳ - ذکر حسن بصری رحمة الله علیه / Section 3 - Mention of Hasan al-Basri, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۴ - ذکر مالک دینار رحمة الله علیه / Section 4 - Mention of Malik Dinar, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۵ - ذکر محمدبن واسع رحمة الله علیه / Section 5 - Mention of Mohammad bin Wase', May Allah Have Mercy on Him
بخش ۶ - ذکر حبیب عجمی رحمة الله علیه / Section 6 - Mention of Habib al-Ajami, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۷ - ذکر ابوحازم مکی رحمة الله علیه / Section 7 - Mention of Abu Hazim al-Makki, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸ - ذکر عتبة بن الغلام رحمة الله علیه / Section 8 - Mention of Utbah bin al-Ghulam, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۹ - ذکر رابعه عدویه رحمة الله علیها / Section 9 - Mention of Rabia al-Adawiyya, May Allah Have Mercy on Her
بخش ۱۰ - ذکر فضیل عیاض رحمة الله علیه / Section 10 - Mention of Fudayl ibn Iyad, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۱۱ - ذکر ابراهیم بن ادهم رحمة الله علیه / Section 11 - Mention of Ibrahim bin Adham, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۱۲ - ذکر بشر حافی رحمة الله علیه / Section 12 - Mention of Bishr al-Hafi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۱۳ - ذکر ذالنون مصری رحمة الله علیه / Section 13 - Mention of Dhu al-Nun al-Misri, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۱۴ - ذکر بایزید بسطامی رحمة الله علیه / Section 14 - Mention of Bayazid Bastami, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۱۵ - ذکر سفیان ثوری قدس الله روحه / Section 15 - Mention of Sufyan al-Thawri, May God Sanctify His Soul
بخش ۱۶ - ذکر شقیق بلخی رحمةالله علیه / Section 16 - Mention of Shaqiq al-Balkhi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۱۷ - ذکر امام ابوحنیفه رضی الله عنه / Section 17 - Mention of Imam Abu Hanifah, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۱۸ - ذکر امام شافعی رضی الله عنه / Section 18 - Mention of Imam Shafi'i, May Allah Be Pleased with Him
بخش ۱۹ - ذکر امام احمد حنبل قدس الله روحه / Section 19 - Mention of Imam Ahmad Hanbal, May God Sanctify His Spirit
بخش ۲۰ - ذکر داود طائی قدس الله روحه / Section 20 - Mention of Dawud al-Ta'i, May God Sanctify His Spirit
بخش ۲۱ - ذکر حارث محاسبی قدس الله روحه / Section 21 - Mention of Harith al-Muhasibi, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۲۲ - ذکر ابوسلیمان دارائی قدس الله روحه / Section 22 - Mention of Abu Sulayman al-Darani, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۲۳ - ذکر محمد بن سماک قدس الله روحه / Section 23 - Mention of Muhammad bin Sammak, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۲۴ - ذکر محمد اسلم الطوسی قدس الله روحه / Section 24 - Mention of Muhammad bin Aslam al-Tusi, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۲۵ - ذکر احمد حرب قدس الله روحه / Section 25 - Mention of Ahmad Harb, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۲۶ - ذکر حاتم اصم قدس الله روحه / Section 26 - Mention of Hatim al-Asamm, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۲۷ - ذکر سهل بن التستری قدس الله روحه العزیز / Section 27 - Mention of Sahl bin Abdullah al-Tustari, May Allah Sanctify His Noble Soul
بخش ۲۸ - ذکر معروف کرخی رحمةالله علیه / Section 28 - Mention of Ma'ruf al-Karkhi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۲۹ - ذکر سری سقطی قدس الله روحه / Section 29 - Mention of Sari al-Saqati, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۳۰ - ذکر فتح موصلی قدس الله روحه العزیز / Section 30 - Mention of Fath al-Mawsili, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۳۱ - ذکر احمد حواری قدس الله روحه / Section 31 - Mention of Ahmad al-Hawari, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۳۲ - ذکر احمد خضرویه قدس الله روحه العزیز / Section 32 - Mention of Ahmad Khadruya, May Allah Sanctify His Beloved Soul
بخش ۳۳ - ذکر ابوتراب نخشبی قدس الله روحه / Section 33 - Mention of Abu Turab al-Nakhshabi, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۳۴ - ذکر یحیی معاذ رازی قدس الله روحه العزیز / Section 34 - Mention of Yahya ibn Mu'adh al-Razi, May Allah Sanctify His Beloved Soul
بخش ۳۵ - ذکر شاه شجاع کرمانی قدس الله روحه / Section 35 - Mention of Shah Shuja' Kirmani, May Allah Sanctify His Soul
بخش ۳۶ - ذکر یوسف بن الحسین قدس الله روح العزیز / Section 36 - Mention of Yusuf bin al-Husayn, May Allah Sanctify His Mighty Soul
بخش ۳۷ - ذکر ابوحفص حداد قدس الله روحه العزیز / Section 37 - Mention of Abu Hafs Haddad, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۳۸ - ذکر حمدون قصار قدس الله روحه العزیز / Section 38 - Mention of Hamdun al-Qassar, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۳۹ - ذکر منصور عمار قدس الله روحه العزیز / Section 39 - Mention of Mansur al-Ammar, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۰ - ذکر جواب الانطاکی قدس اللّه روحه العزیز / Section 40 - Mention of Jawab al-Antaki, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۱ - ذکر عبدالله خبیق قدس الله روحه العزیز / Section 41 - Mention of Abdallah Khabiq, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۲ - ذکر جنید بغدادی قدس اللّه روحه العزیز / Section 42 - Mention of Junayd al-Baghdadi, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۳ - ذکر عمرو بن عثمان مکی قدس الله روحه العزیز / Section 43 - Mention of Amr bin Othman al-Makki, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۴ - ذکر ابوسعید خراز قدس الله روحه العزیز / Section 44 - Mention of Abu Said al-Kharraz, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۵ - ذکر ابوالحسین نوری قدس الله روحه العزیز / Section 45 - Mention of Abu'l-Husayn al-Nuri, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۶ - ذکر بوعثمان حیری قدس الله روحه العزیز / Section 46 - Mention of Abu Uthman al-Hiri, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۷ - ذکر ابوعبدالله بن الجلاقدس الله روحه العزیز / Section 47 - Mention of Abu Abdullah bin al-Jalla, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۸ - ذکر ابومحمد رویم قدس الله روحه العزیز / Section 48 - Mention of Abu Muhammad Ruwaym, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۴۹ - ذکر ابن عطا قدس الله روحه العزیز / Section 49 - Mention of Ibn Ata, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۰ - ذکر ابراهیم رقی قدس الله روحه العزیز / Section 50 - Mention of Ibrahim Raqqi, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۱ - ذکر یوسف اسباط قدس الله روحه العزیز / Section 51 - Mention of Yusuf Asbat, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۲ - ذکر ابویعقوب النهرجوری قدس الله روحه العزیز / Section 52 - Mention of Abu Ya'qub al-Nahrajuri, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۳ - ذکر سمنون محب قدس الله روحه العزیز / Section 53 - Mention of Samnun the Lover, May Allah Sanctify His Mighty Soul
بخش ۵۴ - ذکر ابومحمد مرتعش قدس الله روحه العزیز / Section 54 - Mention of Abu Muhammad Murta'ish, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۵ - ذکر محمد فضل قدس الله روحه العزیز / Section 55 - Mention of Muhammad Fadl, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۶ - ذکر ابوالحسن بوشنجی قدس الله روحه العزیز / Section 56 - Mention of Abu al-Hasan al-Bushanji, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۷ - ذکر محمدبن علی الترمدی قدس الله روحه العزیز / Section 57 - Mention of Muhammad bin Ali al-Tirmidhi, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۸ - ذکر ابوالخیر اقطع قدس الله روحه العزیز / Section 58 - Mention of Abu'l-Khair al-Aqta', May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۵۹ - ذکر عبدالله تروغبدی قدس الله روحه العزیز / Section 59 - Mention of Abdallah Taroghbadi, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۰ - ذکر ابوبکر وراق قدس الله روحه العزیز / Section 60 - Mention of Abu Bakr al-Warraq, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۱ - ذکر عبدالله منازل قدس الله روحه العزیز / Section 61 - Mention of Abdallah Manazil, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۲ - ذکر شیخ علی سهل اصفهانی قدس الله روحه العزیز / Section 62 - Mention of Sheikh Ali Sahl Isfahani, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۳ - ذکر خیر نساج قدس الله روحه العزیز / Section 63 - Mention of Khayr al-Nassaj, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۴ - ذکر ابوحمزه خراسانی قدس الله روحه العزیز / Section 64 - Mention of Abu Hamza al-Khorasani, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۵ - ذکر احمد مسروق قدس الله روحه العزیز / Section 65 - Mention of Ahmad Masruq, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۶ - ذکر عبدالله مغربی قدس الله روحه العزیز / Section 66 - Mention of Abdallah Maghribi, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۷ - ذکر ابوعلی جوزجانی قدس الله روحه العزیز / Section 67 - Mention of Abu Ali Juzjani, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۸ - ذکر ابوبکر کتانی قدس الله روحه العزیز / Section 68 - Mention of Abu Bakr al-Kattani, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۶۹ - ذکر شیخ ابوعبدالله محمدبن الخفیف قدس الله روحه العزیز / Section 69 - Mention of Sheikh Abu Abdullah Muhammad bin al-Khafif, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۷۰ - ذکر ابومحمد جریری قدس الله روح العزیز / Section 70 - Mention of Abu Muhammad Jariri, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۷۱ - ذکر حسین منصور حلاج قدس الله روحه العزیز / Section 71 - Mention of Husayn Mansur Hallaj, May Allah Sanctify His Glorious Soul
بخش ۷۳ - ذکر شیخ ممشاد دینوری رحمةالله علیه / Section 73 - Mention of Sheikh Mamshad Dinawari, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۷۲ - ذکر ابراهیم خواص رحمةالله علیه / Section 72 - Mention of Ibrahim Khawwas, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۷۴ - ذکر شیخ ابوبکر شبلی رحمةالله علیه / Section 74 - Mention of Sheikh Abu Bakr Shibli, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۷۵ - ذکر ابونصر سراج رحمةالله علیه / Section 75 - Mention of Abu Nasr al-Sarraj, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۷۶ - ذکر شیخ ابوالعباس قصاب رحمةالله علیه / Section 76 - Mention of Sheikh Abu'l-Abbas al-Qassab, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۷۸ - ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی / Section 78 - Mention of Sheikh Abu'l-Hasan al-Kharraqani
بخش ۷۷ - ذکر شیخ ابوعلی دقاق رحمةالله علیه / Section 77 - Mention of Sheikh Abu Ali al-Daqqaq, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۷۹ - ذکر شیخ ابراهیم شبانی / Section 79 - Mention of Sheikh Ibrahim Shabani
بخش ۸۱ - ذکر شیخ ابوحمزۀ بغدادی رحمةالله علیه / Section 81 - Mention of Sheikh Abu Hamza al-Baghdadi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۰ - ذکر ابوبکر صیدلانی رحمةالله علیه / Section 80 - Mention of Abu Bakr al-Saydalani, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۲ - ذکر شیخ ابوعمر و نجید رحمةالله علیه / Section 82 - Mention of Sheikh Abu Amr bin Najid, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۳ - ذکر شیخ ابوالحسن الصایغ رحمةالله علیه / Section 83 - Mention of Sheikh Abu'l-Hasan al-Sayegh, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۴ - ذکر شیخ ابوبکر واسطی رحمةالله علیه / Section 84 - Mention of Sheikh Abu Bakr al-Wasiti, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۶ - ذکر شیخ جعفر خلدی رحمةالله علیه / Section 86 - Mention of Sheikh Ja'far Khaldi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۵ - ذکر شیخ ابوعلی ثقفی رحمةالله علیه / Section 85 - Mention of Sheikh Abu Ali al-Thaqafi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۷ - ذکر شیخ علی رودباری رحمةالله علیه / Section 87 - Mention of Sheikh Ali Rudbari, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۸۹ - ذکر شیخ ابو اسحق شهریار کازرونی / Section 89 - Mention of Sheikh Abu Ishaq Shahriyar Kazaruni
بخش ۸۸ - ذکر شیخ ابوالحسن حصری رحمةالله علیه / Section 88 - Mention of Sheikh Abu'l-Hasan al-Husri, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۹۰ - ذکر ابوالعباس سیاری رحمة الله علیه / Section 90 - Mention of Abu'l-Abbas al-Sayyari, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۹۲ - ذکر ابوالقاسم نصر آبادی رحمة الله / Section 92 - Mention of Abu'l-Qasim Nasrabadi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۹۱ - ذکر شیخ ابوعثمان مغربی رحمةالله علیه / Section 91 - Mention of Sheikh Abu Usman Maghribi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۹۳ - ذکر ابوالعباس نهاوندی رحمةالله علیه / Section 93 - Mention of Abu al-Abbas Nahavandi, May Allah Have Mercy on Him
بخش ۹۴ - ذکر شیخ ابوسعید ابوالخیر / Section 94 - Mention of Sheikh Abu Sa'id Abu'l-Khayr
بخش ۹۵ - ذکر شیخ ابوالفضل حسن / Section 95 - Mention of Sheikh Abu'l-Fadl Hasan
بخش ۹۶ - ذکر امام محمد باقر علیه الرحمه / Section 96 - Mention of Imam Muhammad al-Baqir, May Allah Have Mercy on Him