Literary Story

بخش ۷۲ - ذکر ابراهیم خواص رحمةالله علیه / Section 72 - Mention of Ibrahim Khawwas, May Allah Have Mercy on Him

Original content

ذکر متأخران از مشایخ کبار رحمته الله علیهم اجمعین
بسم الله الرحمن الرحیم

ذکر ابراهیم خواص رحمةالله علیه
آن سالک بادیهٔ تجرید آن نقطهٔ دایرهٔ توحید آن محتشم علم و عمل آن محترم حکم ازل آن صدیق توکل و اخلاص قطب وقت ابراهیم خواص رحمةالله علیه یگانه عهد بود و گزیدهٔ اولیاء وبزرگوار عصر و در طریقت قدمی عظیم داشت و در حقیقت دمی شگرفت و به همه زبانها ممدوح بود و او را رئیس المتوکلین گفته اند و قدم در توکل بجائی رسانیده بود که به بوی سیبی او بادیهٔ قطع کردید و بسیاری مشایخ را یافته بود و از اقران جنید ونوری بود و صاحب تصنیف در معاملات و حقایق و او را خواص از آن گفتند که زنبیل بافتی و بادیه بر توکل قطع کردی و او را گفتند از عجایب اسفار خود ما را چیزی بگوی گفت: عجیب تر بود که وقتی خضر ازمن صحبت خواست من نخواستم در آن ساعت که بدون حق کسی را در دل حظ ومقدار باشد در توکل یگانه بود و باریک فراگرفتی و با اینهمه هرگز سوزن وریسمان ورکوه و مقراض از وی غایب نبودی گفتند چرا داری گفت: زیرا که این مقدار در توکل زیان نکند.

نقلست که گفت: در بادیه همی شدم کنیزکی را دیدم در غلبات وجد سوری در وی سر برهنه گفتم ای کنیزک سر بپوش گفت: ای خواص چشمم نگه دار گفتم من عاشقم و عاشق چشم نپوشد اما خود بی اختیار چشم بر تو افتاد کنیزک گفت: من مستم مست سر نپوشد گفتم از کدام شراب خانه مست شدی گفت: ای خواص زنهار دورم می داری هل فی الدارین غیر الله گفتم ای کنیزک مصاحبت من می خواهی گفت: ای خواص خام طمعی مکن که از آن نیم که مرد جویم.
نقلست که پرسیدند از حقیقت ایمان گفت: اکنون این جواب ندارم از آنکه هرچه گویم عبارت بود مرا باید که به معاملت جواب گویا ما من قصد مکه دارم و تو نیز برین عزی در این راه با من صحبت دار تا جواب مسئله خود بیابی مردگفت: چنان کردم چون به بادیه فرو رفتیم هر روز دو قرص و دو شربت آب پدید آمدی یکی به من دادی و یکی خود را نگه داشتی تا روزی در میان بادیه پیری بما رسید چون خواص را بدید از اسب فرو آمد ویکدیگر را بپرسیدند و زمانی سخن گفتند پیر برنشست و بازگشت گفتم ای شیخ این پیر که بود گفت: جواب سئوال تو گفتم چگونه گفت: آن خضر بود علیه السلام از من صحبت خواست من اجابت نکردم ترسیدم که توکل برخیزد و اعتمادم بردون حق پدید آید.

نقلست که گفت وقتی خضر را دیدم علیه السلام در بادیه بصورت مرغی همی پرید چون او را چنان دیدم سر در پیش انداختم تا توکلم باطل نشود او در حال نزدیک من آمد گفت: اگردر من نگرستی بر تو فرو نیامد می ومن بر او سلام نکردم که تا نپاید که توکلم خلل گیرد.
و گفت: وقتی در سفری بودم تشنه شدم چنانکه از تشنگی بیفتادم یکی را دیدم که آب برروی من همی زد چشم بازکردم مردی را دیدم نیکو روی بر اسبی خنک مرا آب داد و گفت: در پس من نشین و من به حجاز بودم چون اندکی از روز بگذشت مرا گفت: چه می بینی گفتم مدینه گفت: فرو آی و پیغامبر را علیه السلام از من سلام کن.

گفتدر بادیه یک روز به درختی رسیدم که آن جا آب بود شیری دیدم عظیم روی به من نهاد حکم حق را گردن نهادم چون نزدیک من رسید می لنگید بیامد و در پیش من بخفت و می نالید بنگریستم دست او آماس گرفته بود و خوره کرده چوبی برگرفتن و دست او بشکافتم تا تهی شد از آن چه گرد آمده بود و خرقه بروی بستم و برخاست و برفت و ساعتی بودمی آمد و بچه خود را همی آورد و ایشان در گرد من همی گشتند و دنبال می جنبانیدند و گردهٔ آوردند و در پیش من نهادند.
نقلست که وقتی با مریدی در بیابان می رفت آواز غریدن شیر بخاست مرید را رنگ از روی بشد درختی بجست وبرآنجا شد و همی لرزید خواص همچنان ساکن سجاده بیفکند و در نماز استاد شیر فرارسید دانست که توقیع خاص دارد چشم درو نهاد تا روز نظاره می کرد و خواص بکار مشغول پس چنان از آنجا برفت پشهٔ او را بگزید فریاد درگرفت مرید گفت: خواجه عجب کاریست دوش از شیر نمی ترسیدی امروز از پشهٔ فریادمی کنی گفت: زیرا که دوش مرا از من ربوده بودند و امروز بخودم باز داده اند.

حامداسود گفت: با خواص در سفر بودم به جائی رسیدم که آنجا ماران بسیار بودند رکوه بنهاد و بنشست چون شب ردآمد ماران برون آمدند شیخ را آواز دادم و گفتم خدای را یاد کن همچنان کرد ماران همه بازگشتند برین حال همانجا شب بگذاشتم چون روز روشن شد نگاه کردم ماری برو طای شیخ حلقه کرده بود فرو افتاد گفتم یا شیخ توندانستی گفت: هرگز مرا شبی از دوش خوش تر نبوده است.
و یکی گفت: کژدمی دیدم بردامن خواص همی رفت خواستم تا او را بکشم گفت: دست ازو بدار که همه چیزی را بما حاجت بود و ما را بهیچ حاجت نیست نقلست که گفت: وقتی در بادیهٔ راه گم کردم بسی برفتم و راه نیافتم همچنان چند شبانه روز براه می رفتم تاآخر آواز خروسی شنیدم شاد گشتم و روی بدانجانب نهادم آنجا شخصی دیدم بدوید مرا قفایی بزد چنانکه رنجور شدم گفتم خداوندا کسی که بر تو توکل کند باوی این کنند آوازی شنودم که تا توکل بر ما داشتی عزیز بودی اکنون توکل بر آواز خروس کردی اکنون آن قفا بدان خوردی همچنان رنجور همی رفتم آوازی شنودم که خواص از این رنجور شدی اینک ببین بنگرستم سر آن قفا زننده را دیدم در پیش من انداخته و گفت: وقتی در راه شام برنائی دیدم نیکو روی و پاکیزه لباس مرا گفت: صحبت خواهی گفتم مرا گرسنگی باشد گفت: بگرسنگی با تو باشم پس چهار روز با هم بودیم فتوحی پدید آمد گفتم فراتر گفت: اعتقاد من آن است که آنچه واسطه در میان باشد نخورم گفتم یا غلام باریک آوردی گفت: یا ابراهیم دیوانگی مکن ناقد بصیر است از توکل بدست تو هیچ نیست پس گفت: کمترین توکل آنست که چون وارد فاقد بر تو پدید آید حیلتی نجو، جز بدانکه کفایت تو بدوست.

نقلست که گفت: وقتی نذر کردم که بادیه را بگذارم بی زاد و راحله چون به بادیه درآمدم جوانی بعد از من همی آمد و مرا بانگ همی کرد که السلام علیک یا شیخ باستادم وجواب بازدادم نگاه کردم جوان ترسا بود گفت: دستوری هست تا با تو صحبت دارم گفتم آن جا که من می روم ترا راه نیست درین صحبت چه فایده یا بی گفت: آخر بیابم و تبرکی باشد یک هفته همچنین برفتیم روز هشتم گفت: یا زاهد حنیفی گستاخی کن با خداوند خویش که گرسنه ام و چیزی بخواه خواص محمد علیه السلام که مرا در پیش بیگانه خجل نگردانی و از غیب چیزی آوری در حال طبقی دیدم پرنان و ماهی بریان و رطب و کوزه آب پدید آمد هر دو بنشستیم و بکار بردیم چون هفت روز دیگر برفتیم روز هشتم بدو گفتم ای راهب تو هم قدرت خویش بنمای که گرسنه گشتم جوان تکیه بر عصا زد و لب بجنبانید دو خوان پدید آمد پرآراسته بحلوا و ماهی و رطب ودو کوزهٔ آب من متحیر شدم مرا گفت: ای زاهد بخور من از خجالت نمی خوردم گفت: بخور تا ترا بشارت دهم گفتم نخورم تا بشارتم ندهی گفت: بشارت نخست آنست که زنار می برم پس زنار ببرید و گفت: اشهدان لااله الاالله و اشهد ان محمدا رسول الله دیگر بشارت آنست که گفتم الهی بحق این پیر که او را به نزدیک تو قدری هست ودین وی حق است طعام فرستی تا من در وی خجل نگردم و این نیز به برکت تو بود چون نان بخوردیم و برفتیم تا مکه او همانجا مجاور بنشست تا اجلش نزدیک آمد.
ومریدی نقل کرد که با خواص در بادیه بودم هفت روز بر یک حال همی رفتیم چون روز هشتم بود ضعیف شدیم شیخ مرا گفت: کدام دوستر داری آب یا طعام گفتم آب گفت: اینک از پس پشت است بخور بازنگرستم آبی دیدم چون شیر تازه و بخوردم وطهارت کردم و او همی نگریست وآنجا نیامد چون فارغ شدم خواستم که پارهٔ بردارم مرا گفت: دست بدار که آن آب از آن نیست که توان داشت.

و گفت: وقتی در بادیه راه گم کردم شخصی دیدم فراز آمد و سلام کردو گفت: تو راه گم کرده گفتیم بلی گفت: راه بتو نمایم و گاهی چند برفت از پیش و از چشم ناپدید شد بنگرستم بر شاه راه بودم پس از آن دیگر راه گم نکردم در سفر و گرسنگی و تشنگی ام نبود.
و گفت: وقتی در سفر بودم بویرانی درشدم شب بود شیری عظیم دیدم بترسیدم سخت هاتفی آواز داد که مترس که هفتادهزار فرشته باتست ترا نگه می دارند.

و گفت: وقتی در راه مکه شخصی دیدم عظیم منکر گفتم تو کیستی گفت: من پری ام گفتم کجا می شوی گفت: به مکه گفتم بی زاد و راحله گفت: از ما نیز کس بود که بر توکل برود چنانکه از شما گفتم توکل چیست گفت: از خدای تعالی فراستدن.
و درویشی گفت: ازخواص صحبت خواستم گفت: امیری باید از ما و فرمان برداری اکنون تو چه خواهی امیر تو باشی یا من گفتم امیر تو باش گفت: اکنون تو از فرمان من قدم برون منه گفتم روا باشد چون به منزل رسیدیم گفت: بنشین بنشستم هوای سرد بود آب برکشید و هیزم بیاورد وآتش برکرد تا گرم شدیم و در راه هرگاه که من قصد آن کردمی تا قیام نمایم مرا گفتی شرط فرمان دار چون شب درآمد باران عظیم باریدن گرفت شیخ مرقعهٔ خود بیرون کرد تا بامداد بر سر من ایستاده بود مرقعه بردو دست خود انداخته و من خجل بودم وبه حکم شرط هیچ نمی توانستم گفت: چون بامداد شد گفتم امروز امیر من باشم گفت: صواب آید چون به منزل رسیدم او همان خدمت بر دست گرفت گفتم از فرمان امیر بیرون مرو گفت: از فرمان امیر بیرون رفتن آن باشد که امیر خود را خدمت فرمائی هم بدین صفت با من صحبت داشت تا به مکه من آنجا از شرم ازو بگریختم تا بمنی بمن رسید گفت: بر تو باد ای پسر که با دوستان صحبت چنان داری که من داشتم.

و گفت: روزی به نواحی شام می گذشتم درختان نار دیدم مرا آرزو کرد اما صبر می کردم و نخوردم که انارش ترش بود و من شیرین خواستم پس بوادی رسیدم یکی را دیدم دست و پای نه ضعیف گشته و کرم درافتاده و زنبوران بر گرد او جمع آمده و او را می گزیدند و مرا بر وی شفقت آمد از بیچارگی او چون بدو رسیدم گفت: خواهی که دعا کنم تا مگر از این بلا برهی گفت: نه گفتم چرا گفت: لان العافیه اختیاری و البلاء اختیاره و انا لااختار اختیاری علی اختیاره یعنی: اختیار من است و بلااختیار دوست من اختیار خویش بر اختیار او اختیار نکنم گفتم باری این زنبوران را از تو بازدارم گفت: ای خواص آرزوی نار شیرین از خود دور دار مرا چه رنجه می داری و خود را دل به سلامت خواه مرا تن درست چه می خواهی گفتم بچه شناختی که من خواصم گفت: هر که او را داند هیچ بر وی پوشیده نماند گفتم حال تو با این زنبوران چگونه است گفت: تا این زنبورانم می گزند و کرمانم می خورند خوش است.
وگفت: وقتی در بادیه یکی را دیدم گفتم از کجا می آئی گفت: از بلاد ساغون گفتم بچه کار آمدهٔ گفت: لقمهٔ در دهن می گردم دستم آلوده شده است آمده ام تا به آب زمزم بشویم گفتم چه عزم داری گفت: آنکه شب را بازگردم و جامهٔ خواب ما در راست کنم.

و گفت: وقتی شنودم که در روم راهبی هفتاد سال است تا در دیریست به حکم رهبانیت نشسته گفتم ای عجب شرط رهبانیت چهل سالست قصد او کردم چون نزدیک او رسیدم دریچه باز کردو گفت: یا ابراهیم بچه آمدهٔ که اینجا من ننشسته ام برهبانی که من سگی دارم که در خلق می افتد اکنون در اینجا نشسته ام و سگ بانی می کنم و شر از خلق باز می دارم والا من نه آنم که تو پنداشته ای چون این سخن بشنیدم گفتم الهی قادری که در عین ضلالت بندهٔ را طریق صواب دهی مرا گفت: ای ابراهیم چند مردمان را طلبی برو و خود را طلب و چون یافتی پاسبان خود باش که هر روز این هوا سیصد وشصت گونه لباس الهیت درپوشد و بنده را به ضلالت دعوت کند.
نقلست که ممشاد شبی برخاست نه بوقت و باز بخفت خوابش نمی برد طهارت کرد و دو رکعت نماز کرد و بخفت هم خوابش نمی برد گفت: یا رب مرا چه می شود بدلش درآمد که برخیز و بیرون رو و برفی عظیم بود در میان برف می رفت تا از شهر بیرون شد تلی بود که هر که توبه کردی آنجا رفتی بر آن تل شد ابراهیم را دید بر آن تل نشسته پیراهنی کوتاه پوشیده و برف گرداگرد او می گداخت و خشک می شد پس گفت: ای مشماد دست به من ده دست بدودادم دستم عرق کرد از حرارت دست او و بیتی تازی بر خواند.

ابوالحسن علوی مرید خواص بود گفت: شبی مرا گفت: بجائی خواهم رفت با من مساعدت می کنی گفتم تا به خانه شوم ونعلین در پاء کنم چون به خانه شدم خایگینه ساخته بودند پارهٔ بخوردم و بازگشتم تا بدو رسیدم آبی پیش آمد پای بر آب نهاد و برفت من نیز پای فرو نهادم به آب فرو رفتم شیخ روی از پس کرد گفت: تو خایگینه بر پای بستهٔ گفتم ندانم کدام ازین دو عجب تر بر روی آب رفتن یا سر من بدانستن.
نقلست که گفت: وقتی در بادیه بودم به غایت گرسنه شدم اعرابیی پیش من آمد و گفت: ای فراخ شکم این چیست که تو می کنی گفتم آخر چندین روزست که هیچ نخورده ام گفت: تو نمی دانی که دعوی پردهٔ مدعیان بدرد ترا با توکل چه کار.

و گفت: یکبار نزدیک وی رسیدم و گرسنه بودم در دلم آمد که چون اینجا برسم معارف شهر مرا طعامها آرند پس در راه می شدم منکری دیدم احتساب کردم بدان سبب بسیارم بزدند گفتم با چنین جوعی این ضرب درخور بود بسرم نداکردند که بیک تمنا که با خود کردی که چون بشهر برسم مرا مراعات کنند و طعام آورند تا بخورم این بخوردی گفتم الهی من توکل بر تو کردم آوازی آمد که سبحان آن خدائی که روی زمین از متوکلان پاک گردانید اندیشهٔ طعام معارف ری و آنگاه توکل.
نقلست که وقتی خواص در کار خود متحیر شد به صحرائی بیرون رفت خرماستانی دید وآبی روان آنجا مقام کرد و از برگ خرما زنبیل می بافت و در آن آب میانداخت چهار روز همین می کرد بعد ازین گفت: اکنون بر اثر این زنبیلها بروم تا خود چو بینم و حق را در این چه تعبیه است می رفتم تا پیرزنی را دیدم بر لب آب نشسته می گریست گفتم چه بوده است گفت: پنج یتیم دارم و هیچ ندارم روزی دو سه برکنار این آب بودم آب هر روز زنبیلی چند بیاوردی آن بفروختمی و بر یتیمان خرج کردمی امروز نمی آرد بدان سبب گریانم امروز چه خوریم خواص گفت: خانه خود را بمن نمای بنمود خواص گفت: اکنون دل فارغ دار که تا زنده ام آن چه توانم از اسباب تو راست دارم.

و گفت: وقتی طلب معاش خود از حلال می کردم دام در دریا انداختم ماهی بگرفتم هاتفی آواز داد که ایشان را از ذکر ما بازمی داری معاش دیگر نمی یابی ایشان از ذکر ما برگشته بودند که تو ایشان را همی کشتی گفت: دام بینداختم ودست از کار نیز بداشتم.
نقلست که گفت: مرا از خدای عمر ابدی می باید در دنیا تا همه خلق در نعمت بهشت مشغول شوند و حق را فراموش کنند و من در بلاء دنیا بحفظ آداب شریعت قیام می نمایم وحق را یاد می کنم.

و گفت: هیچ چیز نبود که در چشم من صعب نمود الابا او راه گرفتم.
و گفتی دستی فارغ و دل ساکن و هر جا که خواهی می شود.

و گفت: هر که حق را بشناسد بوفاء عهد لازم بود آن شناخت را که آرام گیرد با خداء تعالی و اعتماد کند بروی.
و گفت: عالمی بسیار روایت نیست عالم آنست که متابعت علم کند وبدان کار کند و اقتدا به سنتها کند و اگر چه علم او اندک بود.

وگفت: علم به جملگی در دوکلمه مجتمع است یکی آنکه خدای تعالی اندیشهٔ آن چه از دل تو برداشته است در آن تکلف نکنی و دیگر آنچه ترا می باید کرد و بر تو فریضه است آنرا ضایع نگردانی.
وگفت: هر که اشارت کند به خدای و سکونت گیرد با غیر حق تعالی او را مبتلا گرداند و اگر از آن با خدا گردد هر بلا که دارد ازو دور کند و اگر با غیر او سکونت اودایم شود حق تعالی رحمت از دل خلق ببرد و لباس طمع درو بپوشد تا پیوسته خلق را مطالبت می کند و خلق را برو رحمت و شفقت نبود تا کارش به جائی رسد که حیوة او به سختی و ناکامی بود و مرگ او بدشواری و حیرت و رنج و بلا و آخرت او پشیمانی و تأسف.

و گفت: هر که نه چنان بود که دنیا بر او بگیرند آخرت بر اوخندان بود و هر که ترک شهوت کند و آن در دل خود عوض نیابد در آن ترک کاذب بوده باشد.
و گفت: هر که توکل درخویش درست آید در غیر نیز درست آید.

وگفت: توکل چیست ثبات در پیش محیی الاموات.
و گفت: صبر ثبات است بر احکام کتاب و سنت.

و گفت: مراعات مراقبت آرد و مراقبت اخلاص سرو علانیه.
و گفت: محبت محو ارادت است و احتراق جمله صفت بشریت وحاجات.

و گفت: داروء دل پنج چیز است قرآن خواندن و اندر او نگاه کردن و شکم تهی داشتن و قیام شب و تضرع کردن به وقت سحرگاه و با نیکان نشستن.
و گفت: این حدیث در تضرع سحرگاه جویند اگر آنجا نیابند هیچ جاء دیگر نجویند که نیابند.

نقلست که بر سینهٔ خویش می زد و می گفت: واشوقاه به کسی که مرا دید و من او را ندیدم.
نقلست که از او پرسیدند که تو از کجا می خوری گفت: از آنجا که طفل در شکم مادر خود خورد و از آنجا که ماهی خورد در دریا و وحوش در صحرا قال الله تعالی و یرزقه من حیث لایحتسب.

پرسیدند که متوکل را طمع بود گفت: از آنجا که طبع است خاطرها درآید و لیکن زیان ندارد زیرا که او را قوت بود بربیفکندن طمع بنومیدی از آنچه در دست مردمان است.
و گفته اند که در آخر عمر مبطون گشت در جامع ری یک شبانروز شصت بارغسل کرده بود و بهر باری که غسل کردی دو رکعت نماز کردمی باز بقضا بیامدی یکی در آنحال از او پرسید که هیچت آرزو می کند گفت: پارهٔ جگر بریان پس آخر در میان آب غسل کرد و جان بداد او را به خانه بردند بزرگی درآمد پارهٔ نان دید در زیر بالین او گفت: اگر این پارهٔ نان ندیدمی برو نماز نکردمی که نشان آن بودی که هم در آن توکل نمرده است و از آنجاعبور نکرده است مرد باید که بر هیچ صفت ناستد تا رونده باشد ونه در توکل مقام کند و نه در صفت دگر که ایستادن روی ندارد.

یکی از مشایخ او را به خواب دید گفت: خدای تعالی با تو چه کرد گفت: اگرچه عبادت بسیار کردم و طریق توکل سپردم و چون ازدنیا برفتم با طهارت وضو رفتم بهر عبادت که کرده بودم ثواب می دادند اما به سبب طهارت مرا به منزلی فرو آوردند که ورای آن همه درجات بهشت بود پس ندا کردند که یا ابراهیم این زیادتی مکرمت که باتو کردیم از آن بود که پاک به حضرت ما آمدی پاکان را درین محل و مرتبهٔ عظیمست رحمةالله علیه.

English translation

The mention of the later ones among the great sheikhs, may Allah have mercy on them all.

In the name of Allah, the Beneficent, the Merciful.

The Mention of Ibrahim Khawwas, May Allah Have Mercy on Him.

That traveler of the desert of detachment, that center point of the circle of monotheism, that magnificent in knowledge and action, that honored by the eternal decree, that truthful in trust and sincerity, the pole of his time, Ibrahim Khawwas, may Allah have mercy on him, was unique in his era, the chosen of the saints, and the great one of his age. He had a great stride in the path (tariqa) and a wondrous breath in the truth (haqiqa). He was praised by all tongues, and they called him the 'Leader of those who trust in God' (Ra'is al-Mutawakkilin). His advancement in trust (tawakkul) reached such a point that he crossed the desert at the mere smell of an apple. He had met many sheikhs and was a contemporary of Junayd and Nuri, and he was the author of writings on dealings and spiritual truths. He was called Khawwas because he wove palm-leaf baskets and crossed the desert in trust. They said to him, 'Tell us something of the wonders of your travels.' He replied, 'The most wondrous was that once Khidr asked for my companionship and I did not wish for it at that hour when anyone other than the Truth had any share or value in my heart.' In trust, he was unique, and he grasped subtle matters. Yet, despite all this, a needle, thread, a water skin, and scissors were never absent from him. They asked, 'Why do you carry these?' He replied, 'Because this amount does not harm trust.'

It is related that he said: I was walking in the desert when I saw a young maiden in the ecstasies of ecstatic joy, with her head uncovered. I said, 'O maiden, cover your head.' She replied, 'O Khawwas, guard your eyes.' I said, 'I am a lover, and a lover does not cover his eyes, but my gaze fell upon you involuntarily.' The maiden said, 'I am drunk, and the drunkard does not cover her head.' I said, 'From which tavern did you become drunk?' She said, 'O Khawwas, beware of keeping me away! Is there anyone in the two worlds other than Allah?' I said, 'O maiden, do you desire my companionship?' She said, 'O Khawwas, do not have raw expectations, for I am not of those who seek men.'

It is related that he was asked about the reality of faith. He replied, 'I do not have this answer now, because whatever I say would be mere words. I must answer with action. Behold, I intend to go to Mecca, and you also are on this high path; accompany me on this way so that you may find the answer to your question.' The man said, 'I did so.' When we entered the desert, every day two loaves of bread and two drinks of water would appear; he would give one to me and keep one for himself. Until one day in the middle of the desert, an elder reached us. When he saw Khawwas, he dismounted his horse, they greeted each other, and spoke for a while. Then the elder mounted his horse and returned. I said, 'O Sheikh, who was this elder?' He said, 'He was the answer to your question.' I asked, 'How?' He said, 'That was Khidr, peace be upon him. He requested my companionship, but I did not accept. I feared that trust would depart and my reliance would appear on someone other than the Truth.'

It is related that he said: Once I saw Khidr, peace be upon him, in the desert flying in the shape of a bird. When I saw him thus, I cast my eyes down so that my trust would not be invalidated. He immediately came near me and said, 'If you had looked at me, I would not have flown down to you.' And I did not greet him, lest my trust should be disrupted.

And he said: Once I was on a journey and became so thirsty that I fell down from thirst. I saw someone splashing water on my face. I opened my eyes and saw a handsome man on a white horse. He gave me water and said, 'Sit behind me.' I was in the Hijaz. When a little of the day had passed, he asked me, 'What do you see?' I said, 'Medina.' He said, 'Dismount, and convey my greetings to the Prophet, peace be upon him.'

He said: One day in the desert, I reached a tree where there was water. I saw a huge lion heading towards me. I submitted to the decree of the Truth. When he reached me, he was limping. He came and lay down before me, groaning. I looked and saw his paw was swollen and infected. I took a piece of wood and pierced his paw until it was emptied of what had gathered in it, and I bound it with a piece of my Sufi cloak (khirqa). He rose and left. After an hour, he returned, bringing his cub, and they circled around me, wagging their tails, and brought a round loaf of bread and placed it before me.

It is related that once he was walking in the wilderness with a disciple when the sound of a lion's roaring arose. The disciple turned pale, found a tree, climbed it, and was trembling. Khawwas remained calm, spread his prayer rug, and stood in prayer. The lion arrived, and knowing that he had the signature of the select (tawqi'-e khass), looked at him, watching him until daybreak while Khawwas was busy with his work. Then the lion departed. Later, a mosquito bit him and he cried out. The disciple said, 'Master, this is a wondrous thing! Last night you did not fear the lion, and today you cry out because of a mosquito?' He replied, 'Because last night I was snatched away from myself, and today I have been returned to myself.'

Hamid al-Aswad said: I was on a journey with Khawwas when we reached a place where there were many snakes. He put down his water skin and sat. When night fell, the snakes came out. I called out to the Sheikh and said, 'Remember God!' He did so, and the snakes all turned back. In this state, we spent the night there. When the day became bright, I looked and saw a snake coiled on the Sheikh's cloak, which then fell off. I said, 'O Sheikh, did you not know?' He replied, 'Never has a night been more pleasant to me than last night.'

And someone said: I saw a scorpion walking on the hem of Khawwas's garment. I wanted to kill it, but he said, 'Leave it alone, for everything has need of us, and we have no need of anything.' It is related that he said: Once I lost my way in the desert. I went far and could not find the path. I kept walking for several days and nights until at last I heard the crowing of a rooster. I became happy and turned in that direction. There I saw a person who ran up to me and slapped the back of my neck so hard that I was in pain. I said, 'My Lord, is this what is done to one who trusts in You?' I heard a voice saying, 'As long as you had trust in Us, you were honored. Now you trusted in the crowing of a rooster, so you received that blow on the neck.' As I went on in pain, I heard a voice saying, 'O Khawwas, were you pained by this? Now look.' I looked and saw the head of that neck-slapper cast before me. And he said: Once on the road to Syria, I saw a handsome youth in clean clothes. He said to me, 'Do you want companionship?' I said, 'I am in hunger.' He said, 'I will be with you in hunger.' So we were together for four days. A gift (futuh) appeared. I said, 'Come closer.' He said, 'My belief is that I do not eat anything that has a mediator.' I said, 'O youth, you have brought a subtle point.' He said, 'O Ibrahim, do not be foolish; the Critic is all-seeing. Nothing of trust is in your hands.' Then he said, 'The least of trust is that when a state of deprivation comes upon you, you seek no stratagem, except that your sufficiency is with Him.'

It is related that he said: Once I vowed to cross the desert without provisions or a mount. When I entered the desert, a youth was coming after me and calling out to me, 'Peace be upon you, O Sheikh!' I stopped and returned the greeting. I looked and saw the youth was a Christian. He said, 'Is there permission for me to accompany you?' I said, 'Where I am going, there is no path for you; what benefit will you find in this companionship?' He said, 'In the end, I will find it, and it will be a blessing.' We traveled thus for a week. On the eighth day, he said, 'O Hanif ascetic, show boldness with your Lord, for I am hungry, and ask for something.' Khawwas [said to himself]: O Muhammad, peace be upon him, do not let me be ashamed before a stranger, and bring something from the unseen. Immediately, I saw a platter appear, full of bread, fried fish, fresh dates, and a jug of water. We both sat and ate. When we had traveled another seven days, on the eighth day I said to him, 'O monk, you too show your power, for I have become hungry.' The youth leaned on his staff and moved his lips. Two trays appeared, fully adorned with sweets, fish, fresh dates, and two jugs of water. I was astonished. He said to me, 'O ascetic, eat.' Out of shame, I would not eat. He said, 'Eat so that I may give you glad tidings.' I said, 'I will not eat until you give me the glad tidings.' He said, 'The first glad tiding is that I am cutting my Christian girdle.' Then he cut the girdle and said, 'I bear witness that there is no god but Allah, and I bear witness that Muhammad is the Messenger of Allah. The other glad tiding is that I said: O God, by the right of this elder who has a high standing before You, and whose religion is true, send food so that I may not be ashamed before him. And this also was through your blessing.' When we ate the bread, we went on to Mecca, and he settled there as a neighbor until his end drew near.

And a disciple related: I was in the desert with Khawwas, and we traveled for seven days in the same state. When it was the eighth day, we became weak; the Sheikh m...

0

1

Updated 2026-07-02

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related