Literary Story

بخش ۹۲ - ذکر ابوالقاسم نصر آبادی رحمة الله / Section 92 - Mention of Abu'l-Qasim Nasrabadi, May Allah Have Mercy on Him

Original content

آن دانای عشق و معرفت آن دریای شوق ومکرمت آن پختهٔ سوخته آن افسردهٔ افروخته آن بندهٔ عالم آزادی قطب وقت محمد نصر آبادی علیه الرحمه سخت بزرگوار بود در علو حال و مرتبه بلند داشت و سخت شریف بود به نزدیک جمله اصحاب و یگانهٔ جهان بود و در عهد خود مشارالیه بود درانواع علوم خاصه در روایات عالی وعلم احادیث که در آن منصف بود و در طریقت نظری عظیم داشت سوزی و شوقی بغایت و استاد جمیع اهل خراسان بود بعد از شبلی و او خود مرید شبلی بود و رودباری و مرتعش را یافته بود و بسی مشایخ کبار را دیده بود هیچکس از متأخران آن وقت در تحقیق عبادت آن مرتبه که او را بود و در ورع و مجاهده و تقوی و مشاهده بی همتا بود و درمکه مجاور بود او را از مکه بیرون کردند از سبب آنکه چندان شوق و محبت و حیرت برو غالب شده بود که یک روز زناری در میان بسته بود ودر آتشگاه گبران طواف می کرد گفتند آخر این چه حالتست گفت: در کار خویش کالیوه گشته ام که بسیاری به کعبه بجستم نیافتم اکنون بدیرش می جویم باشد که بوئی یابم که چنان فرو مانده ام که نمی دانم چکنم.
نقلست که یک روز به نزدیک جهودی شد و گفت: ای خواجه نیم دانگ سیم بده تا از این دکان فقاعی بخورم القصه چهل بار میامد ونیم درم می جست و جهود به درشتی و زشتی او را می راند و یک ذره تغییر در بشرهٔ او ظاهر نمی شد و هر بار که می آمد شکفته تر و خوش وقتتر می بود و آن جهود از آن همه صبر بر خشونت و درشتی و زشتی او عجب آمد و گفت: ای درویش تو چه کسی که از برای نیم درم این همه بر جفا و خشونت تحمل کردی که ذرهٔ از جا نشدی نصر آبادی گفت: درویشان را چه جای از جای شدن است که گاه باشد که چیزها برایشان برآید که آن بار ایشان را کوه نتواند کشیدن چون جهود آن بدید در حال مسلمان شد.

نقلست که یک روز در طواف خلقی را دید که بکارهای دنیوی مشغول بودند و با یکدیگر سخن می گفتند برفت پارهٔ آتش و هیزم بیاورد از وی سئوال کردند که چه خواهی کردن گفت: می خواهم که کعبه را بسوزم تا خلق از کعبه فارغ آیند و به خدای پردازند.
نقلست که یک روز در حرم باد می جست و شیخ در برابر کعبه نشسته بود که جمله استار کعبه از آن باد در رقص آمده بود شیخ را از آن حال وجد پیدا شد از جای برجست و گفت: ای رعنا عروس سرافراز که در میان نشستهٔ و خود را چون عروس جلوه می دهی و چندین هزار خلق در زیر خار مغیلان به تشنگی و گرسنگی در اشتیاق جمال تو جان داده این جلوه چیست که اگر ترا یک بار بیتی گفت: مرا هفتاد بار عبدی گفت.

نقلست که شیخ چهل بار حج بجا آورده بر توکل مگر روزی که در مکه سگی دید گرسنه و تشنه و ضعیف گشته و شیخ چیزی نداشت که بوی دهد گفت: که می خرد چهل حج بیکتانان یکی بیامد و آن چهل حج را بخرید بیکتانان و گواه برگرفت و شیخ آن نان به سگ داد صاحب واقعه کار دیده آن بدید از گوشه برآمد و شیخ را مشتی بزدو گفت: ای احمق پنداشتی که کار کردی که چهل حج بیکتا نان بدادی و پدرم را بهشت را بدو گندم بفروخت که درین یک نان از آن هزار دانه بیش است شیخ چون این بشنید از خجلت گوشهٔ گرفت و سر درکشید.
نقلست که یک بار بر جبل الرحمة تب گرفت گرمای سخت بود چنانکه گرمای حجاز بود دوستی از دوستان که در عجم او را خدمت کرده بود بر بالین شیخ آمده و از راه دید در آن گرما گرفتار آمده و تبی سخت گرفته گفت: شیخا هیچ حاجت داری گفت: شربت آب سردم می باید مرد این سخن بشنود حیران بماند دانست که در گرمای حجاز این یافت نخواهد شد از آنجا بازگشت و دراندیشه بود انایی در دست داشت و چون براه برفت میغی برآمد در حال ژاله باریدن گرفت مرد دانست که کرامت شیخ است آن ژاله در پیش مرد جمع می شد و مردر در اناه می کرد تا پر شد به نزدیک شیخ آمد گفت: از کجا آوردی در چنین گرمائی مرد واقعه برگفت: شیخ از آن سخن در نفس خویش تفاوتی یافت که این کرامت است گفت: ای نفس چنانکه هستی هستی آب سردت می باید با آتش گرم نسازی پس مرد را گفت: که مقصود تو حاصل شد بر گردو و آب را ببر که من از آن آب نخواهم خورد مرد آن آب را ببرد.

نقلست که گفت: وقتی در بادیه شدم ضعیف گشتم و از خود ناامید شدم روز بود ناگاه چشمم برماه افتاد بر ماه نوشته دیدم فسیکفیکهم الله و هو السمیع العلیم از آن قوی دل تر گشتم.
نقلست که گفت: وقتی در خلوت بودم بسرم ندا کردند که ترا این دلیری که داده است که لافهای شگرفت می زنی از حضرت ما دعوی می کنی درکوی ما چندان بلا بر تو گماریم که رسوای جهان شوی جواب دادم که خداوند اگر بکرم در این دعوی با ما مسامحت نخواهی کرد ما باری از این لاف زنی و دعوی کردن پای باز نخواهم کشید از حضرت ندا آمد که این سخن از تو شنیدم و پسندیدم.

و گفت: که یکبار بزیارت موسی صلوات الله علیه شدم از یک یک ذره خاک او می شنودم که ارنی ارنی.
و گفت یک روز در مکه بودم و می رفتم مردی را دیدم بر زمین افتاده و می طپید خواستم که الحمدی برخوانم و بروی دمم تا باشد که از آن زحمت نجات یابد ناگاه از شکم او آوازی صریح بگوش من برآمد بگذار این سگ را که او دشمن یابد ناگاه از شکم او آوازی صریح به گوش من برآمد بگذار این سگ را که او دشمن ابوبکر است رضی الله عنه.

نقلست که روزی در مجلس می گفت: جوانی به مجلس او درآمد و بنشست زمانی بود از کمان شیخ تیری بجست و آن جوان نشانه شد چون جوان زخمی کاری بخورد و آواز داد که تمام شد از آنجا برخاست و به جانب خانه روان شد چون نزدیک والدهٔ خود شد رنگ رویش زرد شد مادرش چون آن بدید پرسید که مگر ترا رنجی رسیده است گفت: خاموش که کار از آن گذشته است که تو نپنداری باش تا درین خانه شوم ساعتی حمالی دو سه بباور تا مرا بگیرند و به گورستان برند و پیراهنم را بغسالی بده و قبایم بگور کن و زخمه ربابم بچشم فرو برو بگوی چنانکه زیستی همچنان بمردی این بگفت: و بخانه درآمد و جان بداد.
نقلست که شیخ را گفتند علی قوال شب شراب می خورد و بامداد به مجلس تو درآید شیخ دانست که چنان است که ایشان می گویند اما گوش به سخن ایشان نکرد تا یک روز شیخ بجائی می رفت اتفاق در راه علی قوال را دید که از غایت مستی افتاده شیخ از دور چون آن را بدید خود را نادیده آورد تا یکی از آن قوم به شیخ گفت: اینکه علی قوال شیخ همان کس را گفت: او رابر دوش خود برگیرد و بخانهٔ خود ببر چنان کرد.

و از او می آرند که گفت: تو در میان دو نسبتی یکی نسبتی به آدم علیه السلام و نسبتی به حق چون به آدم عم نسبت کردی در میان شهوتها و مواضع آفتها افتادی که نسبت طبیعت بی قیمت بود و چون نسبت به حق کردی در مقامات کشف و برهان و عصمت ولایت افتادی آن یک نسبت به آفت شریعت بود واین یک نسبت به حق عبودیت نسبت به آدم در قیامت منقطع شود و نسبت عبودیت همیشه قایم تغیر بدان رو نباشد چون بنده خود را محقق نسبت کند محلش این بود که ملایکه گویند اتجعل فیها و ماللتراب و رب الارباب و چون بنده را بخودی خود نسبت کند محلش این بود که گویند یا عبادی لاخوف علیکم الیوم و انتم تحزنون.
و گفت: بارهای گران حق تعالی به جز بارگیران حق تعالی نتوانند کشیدن.

وگفت: هرکه نسبت خویش با حق تعالی درست گردانید نیز هرگز اثر نکند در وی منازعت طبع و وسوسه شیطان.
و گفت: هر که مکنت آن دارد که حق تعالی را یاد کند مضطر نیست که مضطر آن بود که او را هیچ آلت نبود که بدان خدای تعالی یاد کند.

وگفت: هر که دلالت کند درین طریق بعلم مریدان را فاسد گردانید اما هر که دلالت کند ایشان را بسرو حیات راه نمایدشان بزندگانی.
و گفت: گمراه نشد درین راه هیچ کس مگر به سبب فساد ابتدا که ابتداء فساد باشد که بانتها سرایت کند.

و گفت: چون ترا چیزی پدید آید از حق تعالی نگر زنهار بهشت و دوزخ بازننگری و چون از این حال بازگردی تعظیم آنچه حق تعالی تعظیم کرده است بجای آوری.
و گفت: هر که در عطا راغب بود او را هیچ مقداری نبود آنکه در معطی راغب بود عزیز است.

و گفت: عبادت بطلب صفح و عفو از تقصیرات نزدیکتر است از آنکه برای طلب عوض و جزای آن بود.
و گفت: موافقت امر نیکو است و موافقت حق نیکوتر و هر کرا موافقت حق یک لحظه یا یک خطره دست دهد بهیچ حال بعد از آن مخالفت بروی نتواند رفت.

و گفت: به صفت آدم علیه السلام خبر دادند گفتند وعصی آدم و چون بفضل خویش خبر دادند گفتند ثم اجتباه ربه فتاب علیه.
و گفت: اصحاب الکهف را خداوند تعالی در کلام خود به جوانمردی ذکر فرمود که ایشان ایمان آوردند به خدای عزوجل بی واسطه.

و گفت: حق تعالی غیور است و از غیرت اوست که باو راه نیست مگر بدو.
گفت: اشیا که دلالت می کنند ازو می کنند که برو هیچ دلیل نیست جز او.

و گفت: به متابعت سنت معرفت توان یافت و بادای فرایض قربت حق تعالی و به مواظبت بر نوافل محبت.
و گفت: هر کرا ادب نفس نباشد او بادب دل نتواند رسید و هرکرا ادب دل نبود چگونه بادب روح تواند رسید و هر کرا ادب روح نبود چگونه بمحل قرب حق تعالی تواند رسیدن بلکه اورا چگونه ممکن بود که بساط حق جل و علا را تواند سپردن مگر کسی که او ادب یافته بود به فنون آداب و امین بود در سر او و علاینه او را.

گفتند که بعضی مردمان بازنان می نشینند و می گویند ما معصومیم از دیدار ایشان گفت: تا این تن بر جای بودامر و نهی بروی بود وازو برنخیزد و حلال و حرام را حساب و دلیری نکند بر سنتها الا آنکه از حرمت او اعراض کرده باشد.
و گفت: کار ایستادن است بر کتاب و سنت و دست بداشتن هوا و بدعت و حرمت پیران نگاه داشتن و خلق را معذور داشتن و بروزهامداومت کردن و رخصت ناجستن و تاویل ناکردن.

گفتند آنکه پیران را بود ترا هست گفت: ابوالقاسم را نیست اما در بازماندگی از آن هست و حسرت نایافت.
و سوال کردند که کرامت تو چیست گفت: آنکه مرا از نصرآباد به نیشابور شوریده کردند وبر شبلی انداختند تا هرسال دو سه هزار آدمی از سبب من و من در میان نه بخدای تعالی رسیدند.

گفتند حرمت توچیست گفت: آنکه من از منبر فروآیم و این سخن نگویم که خود را سزای این سخن نمی بینم.
گفتند تقوی چیست گفت: آنکه بنده پرهیزد از ماسوی الله سئوال کردند از معنی لئن شکرتم لازیدنکم گفت: هرکه شکر نعمت حق تعالی کند نعمتش زیادت شود و هرکه شکر منعم کند محبتش و معرفتش افزون گرداند.

و سؤال کردند که ترا از محبت چیزی هست گفت: راست می گوئید ولکن در آن می سوزم.
و گفت: محبت بیرون نیامدن است از درویشی بر حالی که باشی.

و گفت: محبتی بود که موجب او از خون رهانیدن بود و محبتی بود که موجب او خون ریختن بود.
و گفت: اهل محبت قایم اند با حق تعالی بر قدمی که اگر گامی پیش نهند غرق شوند و اگر قدمی باز پس نهند محجوب گردند.

و گفت: قرب بر حقیقت الله است زیرا که جملهٔ کفایت ازوست.
و گفت: راحت بنده ظرفی است پر از عتاب.

و گفت: هر چیزی را قوتیست و قوت روح سماع است.
وگفت: هرچه دل یابد برکات آن ظاهر شود بر بدن و هرچه روح یابد برکات آن پدید آید بر دل.

و گفت زندان توتنست چون ازو بیرون آمدی در راحت افتادی هر کجا خواهی می رو.
و گفت: بسیار گرد جهان بگشتم و این حدیث در هیچ دفتری ندیدم الا در دل نفس.

وگفت: اول تذکر با تمیز بود و آخرش با سقوط تمیز.
و گفت: همه خلق رامقام شوقست و هیچ کس را مقام اشتیاق نیست.

و گفت: هرکه درحال ایشان بود به حالتی رسد که نه اثر ماند و نه قرار.
و گفت: هرکه خواهد که به محل رضا رسد بگود آنچه رضای خدای عزو جل درآنست که بر دست گیرد و آنرا ملازمت کند.

وگفت: اشارت از رعونات طبع است که بسر قادر نبود بر آنکه آنرا پنهان دارد باشارت ظاهر شود.
و گفت: مروت شاخی است از فتوت و آن برگشتن است از دو عالم و هرچه درو است.

و گفت: تصوف نوریست از حق دلالت کننده بر حق و خاطریست از او که اشارت کند بدو.
و گفت: که رجا به طاعت کشد و خوف از معصیت دور کند و مراقبت بطریق حق راه نماید.

و گفت: خون زاهدان را نگه داشتند وخون عارفان بریختند.
از پیغامبران صلی الله علیه و سلم مرویست که بعضی از گورستانها چنان است که در روز قیامت فرشتگان برگیرند و در بهشت افشانند بی حساب رسول علیه السلام فرمود بقیع از آن جمله است مگر به حکم این حدیث شیخ ابوعثمان مغربی رحمةالله علیه که ذکر ایشان پیش گذشته است در بقیع از برای خود گور کنده و طیار ساخته تا چون او را وقت به آخر رسید درینجا بماندند و مدتی همچنان بود تا روزی ابوالقاسم نصر آبادی آنجا رسید و آن گور بدید پرسید که این خاک از برای که کنده اند گفتند ابوعثمان مغربی برای خود کنده است اتفاقا در همان شب شیخ ابوالقاسم در بقیع گوری فرود برده بود برای خود تا او را آنجا دفن کنند و آنرا گوش می داشت شیخ ابوالقاسم نصرآبادی یک روز بدید گفت: مگر کسی خود را هم اینجا گوری فرو برده بود شبی در خواب دید که جنازه ها درهوا می بردند و می آوردند پرسید که چیست گفتند هر که اهل این گورستان نیست که او را اینجا آرند او را از اینجا برگیرند و بجای دیگر برند و هرکه را جای دیگر دفن کنند که اهل این گورستان بود او را بدینجا بازآرند و این جنازه ها که می برند و می آرند آنست پس گفت: ابوعثمان این گور که تو فرو برده که مرا اینجا دفن خواهند کرد خاک تو در نیشابور خواهد بود ابوعثمان را از آن سخن اندک غباری بنشست پس چنان افتادکه او را از خانه بدر کردند به بغداد آمد پس سبب افتاد که از بغداد بری آمد و باز سببی افتاد که به نیشابور آمد و در نیشابور وفات کرد و برسری حیره در خاک کردند و اما آن خواب که از شیخ ابوالقاسم نقل می کنند ممکن است که آن کسی دیگر است که دیده است نه نصرآبادی و روایت مختلف است.

نقلست که استاد اسحق زاهدی مردی بود که سخن مرگ بسیارگفتی و او زاهد خراسان بود وشیخ ابوالقاسم نصرآبادی با او داوری کردی وگفتی که با استاد چند از حدیث مرگ کنی و از کجا بدینجا افتادهٔ چرا حدیث شوق و محبت نگوئی و استاد اسحق همان می گفت. چون شیخ ابوالقاسم را وفات نزدیک رسید د رآن وقت به شهر مدینه بود یکی از نیشابور برسری بالین او بود او را گفت: که چون نیشابور بازرسی استاد اسحق را بگوی که نصر آبادی می گوید هرچه گفتی از حدیث مرگ همچنان که مرگ صعب کاریست و پیوسته از مرگ می اندیش و یاد می کن.
نقلست که چون ابوالقاسم وفات کرد او رادر ان گور که شیخ ابوعثمان مغربی کنده بود در آنجا دفن کردند.

نقلست که بعد از وفات او یکی از مشایخ او را به خواب دید گفتند ای شیخ خدای تعالی با توچه کرد گفت: با من عتابی نکرد چنانکه جباران کند و بزرگواران اما نداکرد که یا ابوالقاسم پس از وصال انفصال گفتم نه یا ذوالجلال لاجرم مرا در لحد نهادند با حد رسیدم رحمةالله علیه.

English translation

That knower of love and mystical knowledge, that ocean of yearning and generosity, that burnt one who is cooked, that inflamed one who is extinguished, that servant of the world of freedom, the pole of the time, Muhammad Nasrabadi, may mercy be upon him, was very great in his spiritual state and held a high rank, and was extremely noble in the eyes of all the companions, and was unique in the world, and in his era was the one referred to in various sciences, especially in high-narrated chains and the science of Hadith in which he was fair, and had a great insight into the spiritual path, and possessed an extreme burning and yearning, and was the master of all the people of Khorasan after Shibli, and he himself was a disciple of Shibli, and had met Rudbari and Murta'ish, and had seen many great sheikhs. None of the later ones of that time was his equal in the realization of worship, and in piety, self-struggle, fear of God, and spiritual contemplation he was peerless, and he was a resident of Mecca. They expelled him from Mecca because so much yearning, love, and bewilderment had overcome him that one day he tied a Christian belt (zunnar) around his waist and was circumambulating the fire temple of the Zoroastrians. They said, 'After all, what is this state?' He said, 'I have become bewildered in my affair, for I searched much at the Kaaba and did not find, now I seek Him in the temple, perhaps I may find a scent, for I am so helpless that I do not know what to do.'

It is narrated that one day he went to a Jew and said, 'O master, give me half a dang of silver so that I may drink barley-water from this shop.' In short, forty times he came seeking half a dirham, and the Jew drove him away with harshness and ugliness, and not a single speck of change appeared on his face, and every time he came, he was more cheerful and in a better mood. That Jew was amazed by all that patience against his harshness, severity, and ugliness, and said, 'O dervish, who are you to have endured all this injury and harshness for the sake of half a dirham, and not a single particle of you was moved?' Nasrabadi said, 'What place is there for dervishes to be moved, when sometimes things happen to them that even mountains cannot bear their weight?' When the Jew saw that, he immediately became a Muslim.

It is narrated that one day during circumambulation he saw a crowd of people busy with worldly affairs and talking with one another. He went and brought some fire and firewood. They asked him, 'What do you want to do?' He said, 'I want to burn the Kaaba so that people may be free from the Kaaba and attend to God.'

It is narrated that one day the wind was blowing in the Sanctuary, and the Sheikh was sitting in front of the Kaaba, and all the curtains of the Kaaba were dancing because of that wind. The Sheikh experienced a state of ecstasy (wajd) from that condition, stood up from his place, and said, 'O graceful, proud bride who sits in the middle and displays yourself like a bride, while several thousand people have given their lives under the thorns of Maghilan in thirst and hunger in yearning for your beauty, what is this display? For if He said to you 'My House' once, He said to me 'My Servant' seventy times.'

It is narrated that the Sheikh had performed the pilgrimage forty times relying on trust in God, except one day when he saw in Mecca a dog that was hungry, thirsty, and weak, and the Sheikh had nothing to give it. He said, 'Who will buy forty pilgrimages for a loaf of bread?' Someone came and bought those forty pilgrimages for a loaf of bread and took witnesses, and the Sheikh gave that bread to the dog. A man who was a witness of the event and had seen affairs came out from a corner, struck the Sheikh with his fist, and said, 'O fool, did you think you did something great by selling forty pilgrimages for a loaf of bread, while my father sold paradise for two grains of wheat, and in this one loaf there is more than a thousand of those grains?' When the Sheikh heard this, he withdrew into a corner out of shame and lowered his head.

It is narrated that once on Mount Arafat (Jabal al-Rahmah) he caught a fever. It was a severe heat, just like the heat of Hijaz. One of his friends who had served him in Persia came to the Sheikh's bedside and saw him caught in that heat, suffering from a severe fever. He said, 'O Sheikh, do you have any need?' He said, 'I need a drink of cold water.' The man, upon hearing these words, was bewildered, knowing that in the heat of Hijaz this would not be found. He turned back from there and was in thought. He had a vessel in his hand, and as he went on the way, a cloud arose, and immediately hail began to fall. The man realized that it was the Sheikh's miracle (karamat). That hail gathered before the man, and the man put it in the vessel until it was full. He came to the Sheikh and said, 'Where did you bring this from in such heat?' The man recounted the event. The Sheikh felt a change in his self that this was a miracle, and said, 'O soul, just as you are, you are! You want cold water and do not make peace with hot fire?' Then he said to the man, 'Your purpose is achieved, turn back and take the water, for I will not drink from that water.' The man took the water away.

It is narrated that he said, 'Once I went into the desert, I became weak and despaired of myself. It was day, when suddenly my eyes fell upon the moon. I saw written on the moon: 'So Allah will suffice you against them, and He is the Hearing, the Knowing' (Qur'an 2:137). From that, I became stronger of heart.'

It is narrated that he said, 'Once I was in seclusion, a voice called out above my head: 'Who gave you this boldness that you make magnificent boasts and claim from Our Presence? In Our lane, We will direct so many trials upon you that you will become disgraced in the world.' I replied: 'O Lord, if by Your grace You do not tolerate this claim from us, we at least will not draw back our feet from this boasting and claiming.' A voice came from the Presence: 'I heard this speech from you and I approved of it.'

And he said, 'Once I went to visit Moses, peace be upon him. From every single particle of his dust, I heard: 'Show me [Yourself]' (Arini, Arini).'

And he said, 'One day I was in Mecca and I was walking. I saw a man fallen on the ground and writhing. I wanted to recite Surah Al-Hamd (Fatiha) and blow upon him so that perhaps he would be saved from that distress. Suddenly, a clear voice came to my ears from his belly: 'Leave this dog, for he is an enemy...' Suddenly, a clear voice came to my ears from his belly: 'Leave this dog, for he is an enemy of Abu Bakr, may Allah be pleased with him.'

It is narrated that one day he was speaking in the assembly. A youth entered his assembly and sat down. After a while, an arrow flew from the Sheikh's bow and the youth became the target. When the youth was mortally wounded, he cried out, 'It is finished!' He rose from there and went towards his house. When he drew near his mother, the color of his face turned pale. His mother, seeing that, asked, 'Has some distress reached you?' He said, 'Be silent, for the matter has gone beyond what you think. Wait until I enter this house. Bring two or three porters in an hour to take me and carry me to the graveyard. Give my shirt to the washer, bury my cloak with me, and plunge the plectrum of my lute (rabab) into my eye, and say: 'Just as you lived, so you died.' Having said this, he entered the house and gave up his soul.

It is narrated that they said to the Sheikh, 'Ali Qawwal drinks wine at night and enters your assembly in the morning.' The Sheikh knew that it was as they said, but he did not pay attention to their words, until one day the Sheikh was going somewhere and happened to see Ali Qawwal on the road, fallen from extreme drunkenness. When the Sheikh saw him from afar, he pretended not to see him, until one of those people said to the Sheikh, 'This is Ali Qawwal.' The Sheikh told that very person, 'Carry him on your shoulder and take him to his house.' He did so.

And it is related from him that he said, 'You are between two relationships: one relationship to Adam, peace be upon him, and one relationship to the Truth (God). When you relate to Adam, you fall among desires and places of affliction, for the relationship of nature is of no value. And when you relate to the Truth, you fall into the stations of unveiling, proof, protection, and saintship. That one relationship is with the affliction of the law, and this relationship is with the truth of servitude. The relationship to Adam is severed in the Resurrection, but the relationship of servitude is always standing and does not change. When the servant realizes his relationship to God, his place is where the angels say: 'Will You place therein [those who make mischief]...' and 'What is the dust to the Lord of Lords?' And when the servant relates to himself, his place is where it is said: 'O My servants, no fear shall be on you this day, nor shall you grieve.'

And he said, 'The heavy burdens of God Almighty cannot be carried except by the burden-carriers of God Almighty.'

And he said, 'Whoever makes his relationship with God Almighty correct, the conflict of nature and the whispering of Satan will never have an effect on him.'

And he said, 'Whoever has the capacity to remember God Almighty is not distressed, for the distressed is he who has no means...'

0

1

Updated 2026-07-02

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related