Learn Before
Poem

بخش ۲۶ - طلب کردن قیصر باج و خراج از پادشاه خوزستان و رفتن هرمز به رسولی / Section 26 - Caesar Demanding Tribute and Tax from the King of Khuzestan and Hormoz Going as an Envoy

Original content

الا ای فاخته خوش حلقی آخر
ز حلقت جانفزای خلقی آخر

گهر داری درون دل برون ریز
ز حلق خویش در صد حلقه خون ریز

سخن را ساز ده آواز بگشای
چو بستی طوق معنی راز بگشای

به هر بانگی جهانی را برافروز
به هر دم شمع جانی را برافروز

چو ترک دانهٔ دنیی گرفتی
قفس بشکستی و عقبی گرفتی

کنون گر قصه ای داری ادا کن
همه بیگانگان را آشنا کن

سخن سنجی که دادی در سخن داد
چنین کرد آن سخن سنج این سخن یاد

که قیصر آنکه هرمز را پدر بود
که از گردون به رفعت بیشتر بود

به وقت او نبود افزون از او شاه
جهان افروخت بر گردون ازو ماه

فلک اجری خور دیوان او بود
خراج چند کشور آن او بود

ز دارالملک خود فرمانبری شاد
به سوی شاه خوزستان فرستاد

که گر خواهی که یابی تخت و تاجت
ز من باید پذیرفتن خراجت

برون کن دخل خوزستان و بفرست
که نام تو درون آمد به فهرست

سر از فرمان مپیچ و پیروی کن
چو سر بر خط نهادی خسروی کن

اگر یک موی از ما سر بتابی
زمین بر سر کنی و سر نیابی

از آن پاسخ دل شه شد چنان تنگ
که از دلتنگیش آمد جهان تنگ

دمش سردی گرفت و روی زردی
سیه کردش سپهر لاجوردی

بزرگان را به پیش خویشتن خواند
به پیش خرده گیران این سخن راند

که قیصر باج میخواهد ز کشور
وگر ندهم بلا بینم ز قیصر

نه در جنگش برآشفتن توانم
نه باج او پذیرفتن توانم

کسی نیست این زمان در پادشاهی
که نیست از قیصرش صاحب کلاهی

بر او من چون برون آیم زمانی
که بر جانم برون آید جهانی

بزرگی بود حاضر رهنمایی
به غایت خرده دان مشکل گشایی

بسی شادی و غم در کون دیده
فساد عالم از هر لون دیده

ز غم برخاسته دل در بر او
نشسته برف پیری بر سر او

زبان از فکر خاموشی به در کرد
دهان را در سخن درج گهر کرد

به شه گفت ای سپهرت آشیانه
جناب آسمانت آستانه

سخای بحر و حلم کوه بادت
شکست لشکر اندوه بادت

چو روی فال گیرد شهریاری
بیابد پشت گرمی روزگاری

نه هرگز پشت گرداند از آن روی
نه روی آنکه پشت آرد از آن سوی

تو این دم فال از هرمز گرفتی
چنین فالی کجا هرگز گرفتی

در این جنگ کزو آمد فرازت
شود زو هم در این صلح بازت

چو هرمز در سخن گفتن کسی نیست
بسی میداند و عمرش بسی نیست

چنان آزاده و بسیار دانست
کز آزادی چو سوسن ده زبانست

زبان ترکی و رومی و تازی
همه می آیدش در چشم بازی

چو این زیبا سخن رومی زبانست
اگر او را فرستی لایق آنست

رسولی را بر قیصر فرستش
خزانه درگشای و زر فرستش

به زر اقلیمت از قیصر نگهدار
که از زر همچو زر گردد همه کار

چو زر در مغز داری دوست داری
وگرنه هرچه داری پوست داری

بباید سیم و زر چندین شتروار
جواهر پیل بالا در به خروار

ز هر در جامه های سخت زیبا
لباس زرنگار و تخت دیبا

بخور و صندل و مشک تتاری
عبیر وعنبر و عود قماری

غلامی صد که در صاحب جمالی
فلکشان خاک بوسد در حوالی

به سحر تنگ چشمی جان فزوده
جهان در چشمشان مویی نموده

سمندی صد سبق برده ز افلاک
به تک در چشم کرده باد را خاک

جهانی برق را پیشی دهنده
چو برقی صد جهان زیشان جهنده

کنیزی صد ز ماه افزون بهاتر
ز خورشید فلک نیکو لقاتر

نمودی دستبردی عقل و جان را
به سر پایی درآورده جهان را

قبایی و کلاهی سخت فاخر
مرصع کرده از در و جواهر

بدینسان تحفه ای از گنج گوهر
روان کن با سواران سوی قیصر

چو قیصر گنج نپذیرد ز هرمز
خراج تو نخواهد نیز هرگز

ترا از مصلحت آگاه کردم
تو به دانی سخن کوتاه کردم

خوش آمد رای او، شه را چنان کرد
همه چون جمع شد هر یک نشان کرد

یکی گنجی چو کوه زر بیاراست
کنیزان را به صد زیور بیاراست

چو کوهی سیم در گنج حصاری
شدند آن ماهرویان در عماری

کله بر ماه چون سرو خرامان
کمر بستند بر خوی غلامان

چو ماه تیزرو بر پشت باره
شدند آن مشتری رویان سواره

وزان پس داد تشریفی به هرمز
که خورشید آن ندیده بود هرگز

رسالت را چو بس درخور گرفتش
وداعش کرد و پس در بر گرفتش

روان شد هرمز از خوزان چنان زود
که برقی چون رود برقی چنان بود

چه گویم عاقبت چون ره به سر شد
پسر آمد به اقلیم پدر شد

به یک ره صاحب اقبالی به صد ناز
فرستادند به استقبال او باز

چو روز دیگر این چرخ دو تا پشت
نمود از آینه صد گونه انگشت

به صد اعزاز هرمز را چو فرمود
فرود آمد ز رنج ره بیاسود

چو شاه آگه شد از در شب افروز
به پیش خویشتن خواندش همان روز

درآمد هرمز و پیشش زمین رفت
زبان بگشاد و بر شاه آفرین گفت

از آن پس تحفهٔ شه پیش او برد
به یک ره عرضه داد و سر فرو برد

چو قیصر دید چندان تحفه در پیش
ندید آزردن آن شاه در خویش

چو هرمز را بدید آن شاه از دور
چو خورشیدی دلش زد موج از نور

برو میتافت صبح آشنایی
پدید آمد دلش را روشنایی

درو حیران بماند از بس که نگریست
ز کس پنهان نماند از بس که بگریست

ولیکن اشک را پوشیده میداشت
به رویش چشم را دزدیده میداشت

مهی میدید چون سروی قباپوش
ز ماه او دلش از مهر زد جوش

به جان در عهد بستن آمد او را
رگ شفقت به جستن آمد او را

نهاد از بس گرستن دست بر روی
که لشکر بود استاده ز هر سوی

عجب تر آنکه هرمز نیز در حال
گشاد از پیش یک یک مژه قیفال

نکو گفت این مثل پیر یگانه
که مهر و خون نخسبد در زمانه

ز خون چشم آن شهزاده و شاه
روان شد خون ز هر چشمی به یک راه

بسی بگریستند آن نامداران
بخندیدند پس چون گل ز باران

ندانستند تا آن گریه از چیست
نشد معلوم تا آن خنده از کیست

زمانه شاه را فرزند میداد
پدر را با پسر پیوند میداد

قضا را مادر هرمز ز منظر
بدید از دور روی آن سمنبر

چو روی آن شکر لب دید از کاخ
روان شد شیر پستانش به صد شاخ

دلش برخاست چشمش سیل انگیخت
عرق بر وی نشست و شیر میریخت

ز کس نخرید دم وز مهر آن شاه
جهان بفروخت زیر پرده چون ماه

دلش در بر چو مرغی مضطرب شد
چو گردون بیقرار و منقلب شد

بتان در گرد او هنگامه کردند
ز جان صد جام خون بر جامه کردند

گلاب تازه بر ماهش فشاندند
ز نرگس اشک بر راهش فشاندند

چو کوه سیم از آن با هوش آمد
چو دریایی دلش در جوش آمد

زبان بگشاد کاین برنا که امروز
به پیش شه درآمد عالم افروز

مرا فرزند اوست و این یقینست
وگر شه را بپرسی هم چنینست

مرا شمع دل و چشم و چراغ اوست
فروغ سینه و نور دماغ اوست

نهادم جمله بگرفت آتش او
به سر گشتم ز زلف سرکش او

چنان مهریم ازو در دل برافروخت
که ماه، افروختن زو خواهد آموخت

چنان جان در ره پیوند او ماند
که یک یک بند من در بند او ماند

ز سر تا پای، گویی قیصرست او
مگر بحرست قیصر گوهرست او

نظیر هر دو تن در هفت اقلیم
نبیند هیچکس سیبی به دو نیم

مرا باری قرار از دل ببرده ست
به دست بیقراری درسپرده ست

گرفتم دیو زد بر من چنین تیر
چرا ریزد ز پستانم چنین شیر

گرفتم نفس زد بر جان من راه
چرا ماند به قیصر روی آن ماه

گرفتم من نمییابم نشان زو
چرا شد شاه قیصر خونفشان زو

یقین دانم که کاری بس شگفتست
که گردون با دل من درگرفتست

بگفت این و خروشی سخت دربست
شه از آواز او از تخت برجست

ز صدر پیشگه بر منظر آمد
وزان پس پیش آن سیمین بر آمد

بدید او را چنان گفتش چه بوده ست
بگفتند آنچه او را رو نموده ست

چو شاه او را چنان سرگشته میدید
همه جامه ز شیر آغشته میدید

نخست آن قصه را غوری چه جوید
همان افتاده بود او را چه گوید

به زیر پرده بنشست و ندانست
که در پرده چه بازیها نهانست

کنیزک را بخواند آنگاه قیصر
که با من حال خود بر گوی یکسر

بگو تا از کجا داری تو پیوند
که هرمز را نهادی نام فرزند

بگو تا خود ترا فرزند کی بود
بجز با من کست پیوند کی بود

اگر رازی نهان در پرده داری
بگو با من چرا دل مرده داری

چرا دردی که درمانش توان کرد
به نادانی ز من باید نهان کرد

گرت رازیست با من در میان نه
که فرمودت که مهری بر زبان نه

کنیزک گفت کای دارای ثانی
چو خضرت باد دایم زندگانی

سخن بشنو بدان و باش آگاه
که آن وقتی که سوی حرب شد شاه

مرا در پرده از شه گوهری بود
درخت قیصری را نوبری بود

چو آتش کرد خاتون قصد جانش
که برگیرد چو شمعی از میانش

فلان سریت برد او را سحرگاه
نمیدانم برین قصه دگر راه

کنون ز آن وقت قرب بیست سالست
عجب حالیست یارب این چه حالست

شه از گفت کنیزک ماند خیره
دو چشم نور بخشش گشت تیره

چو شمعش آتشی بر فرق آمد
تنش در آب اشکش غرق آمد

فشاند از چشم جیحون را به زاری
براند از خشم خاتون را به خواری

در آن اندیشه چون لختی فرو رفت
درآمد مهر و گفتی هوش ازو رفت

یکی را گفت تا هرمز درآمد
زمین بوسید و نزد قیصر آمد

دعا کرد آفرین خواند و ثنا گفت
که دولت باد و پیروزی ترا جفت

ز دوران مدتی جاوید بادت
چو گردون سایهٔ خورشید بادت

شه از دیدار و گفتارش فرو ماند
دعای چشم بد بر وی فرو خواند

بدو گفت ای هنرمند هنر جوی
مرا از زاد و بوم خویش برگوی

بگو تا از کدامین زاد و بودی
مرا زین حال آگه کن به زودی

نشان پادشاهی بر تو پیداست
کژی هرگز نکو نبود بگو راست

چو هرمز شد ز گفت شاه آگاه
تعجب کرد زان پرسیدن شاه

زبان بگشاد و گفت ای شاه هشیار
ز من این راز پرسیدند بسیار

ترا این شک که افتاده ست در پیش
مرا پیش از تو افتاده ست در خویش

بسی کردند هر جای این سؤالم
چه گویم چون نشد معلوم حالم

مرا در شهر خوزان مهربانیست
که باغ خاص شه را باغبانیست

مرا پرورد و علم آموخت بسیار
چو جانم گوش داشت از چشم اغیار

ز من هیچ از نکویی باز نگرفت
ولی با وی دل من ساز نگرفت

نه مانندست چهر او به چهرم
نه بر وی میبجنبد هیچ مهرم

عجب درمانده ام در کار خود من
که بی پیوندم از روی خرد من

منم امروز بی کس در زمانه
چو من بس بی کسم، زانم یگانه

نیارم برد پای از یکدگر جای
که میدزدیده گیرندم به هر جای

چو بشنید این سخن قیصر ز فرزند
طمع دربست و در پیوست پیوند

دلش در بر گواهی داد صد بار
که نور چشم تست او را نگهدار

چو در کاری، دلت فتوی ده آید
ز صد مرد گواهی ده به آید

به هرمز گفت دست از جامه بگشای
برهنه کن تن و بازوی بنمای

نشانی بود قیصر را به شاهی
که بر اجداد او دادی گواهی

چو شاه از بازویش داد آن نشان باز
ازان شادی، گرستن کرد آغاز

ز بی صبری برفت دل از قرارش
گرفت از مهر دل سر در کنارش

ببارید اشک از چشم گهربار
ببوسیدش لب لعل شکر بار

وزان پس خواند مادر را به پیشش
بشارت داد از فرزند خویشش

درآمد مادر و در بر گرفتش
ز دیده روی در گوهر گرفتش

خروشی تا به گردون می برآورد
ز سنگ سخت دل، خون می برآورد

چنان آن هر سه ماتم درگرفتند
کزان آتش، دو عالم درگرفتند

به یک جا سور با ماتم به هم بود
عجب معجونی از شادی و غم بود

فتاده هر سه تن حالی پریشان
ستاده ماهرویان گرد ایشان

علی الجمله چو شه گنج گهر یافت
دلش صد گنج شادی بیشتر یافت

بران کار از میان جان دراستاد
کسی را سوی خوزستان فرستاد

که تا مهمرد را آرد بر شاه
برفت القصه آوردش به شش ماه

چو مهمرد از در ایوان درآمد
به خدمت پیش قیصر بر سر آمد

بر شه دید هرمز ایستاده
مرصع افسری بر سر نهاده

چو هرمز دید حالی پیشش آورد
به حرمت در جوار خویشش آورد

فزون از حد او کردش مراعات
نکویی را نکویی دان مکافات

پس آنگه قیصر از وی حال درخواست
که حال این پسر با ما بگو راست

چو پاسخ یافت مهمرد از شه روم
دل آهن مزاجش گشت چون موم

زبان بگشاد و در پاسخ گهر سفت
ز اول تا به آخر جمله برگفت

پس آن انگشتری کان دلستانش
بداده بود از بهر نشانش

نوشته نام قیصر بر نگینش
نهاد آنجا به حرمت بر زمینش

زبان بگشاد همچون سوسنی شاه
که استاد منجم گفت آنگاه

که فرزندیش باشد بس یگانه
مثل گردد به عالم جاودانه

ولی در پیشش اول کار سختست
مگر این بود و اکنون دور بختست

چو قیصر دید در پیش آن نشانی
دلش خوش شد چو آب زندگانی

نه چندان داد سیم و زر به درویش
که هرگز در حساب آید ازان بیش

ازان شادی به عشرت رای کردند
جهانی خلق شهرآرای کردند

به هر بازار خنیاگر نشسته
چو حوران بهشتی دسته دسته

به زاری ارغنون آواز داده
صدای او ز گردون باز داده

فتاده می میان رگ به تگ در
ز می خون کرده سر پی گم به رگ در

می سر زن چنان غواص گشته
که در سر مغز سر رقاص گشته

نهاده می به صید عقل دامی
شده سرمست هر موی از مسامی

حریف چرب مغز خشک، در سر
در آب خشک کرده آتش تر

ز تری خیک استسقا گرفته
شکم چون مشک در بالا گرفته

شراب و آبگینه راز کرده
به سوی شیشه سنگ انداز کرده

چکان مرغ صراحی را ز منقار
چو خال سیب شیرین، دانهٔ نار

گل خوش رنگ زیر خوی نشسته
قدح تا گردن اندر می نشسته

ز اشک و گریهٔ تلخ صراحی
شکرخنده زده مشتی مباحی

ز شادی و نشاط باده نوشان
درافگندند خرقه خرقه پوشان

رباب از هرزگی نیشی همی زد
همه بر جان درویشی همی زد

کمانچه از درشتی تیر میخورد
شکر زآوای نرمش شیر میخورد

چنان شد دف ز زخم نابریده
که جان دف به چنبر شد رسیده

رسن در پای چنگ افتاده ناگاه
رسن با چنبر دف گشته همراه

شکر پاشی رگ عودی گشوده
ز موسیقار داودی نموده

ز خار زخمه زخم از خار رفته
ز کار آب آب از کار رفته

به فال نیک بهر نیم جرعه
به پهلو گشته مستان همچو قرعه

نه شب خفتند نه روز آرمیدند
نه یکدم زان دل افروز آرمیدند

بدین شادی به هم شهزاده و شاه
طرب کردند و می خوردند ی کماه

ز عیش و خوشدلی و شادکامی
یکی صد شد جمال آن گرامی

شهش نگذاشت بی برقع به بازار
که تا ترساندش چشم بد آزار

چو خسروشاه را در روم شش ماه
مقام افتاد بگرفتش دل از شاه

هوای گلرخش از حد برون شد
دل او زان هوا دریای خون شد

به رنجوری و بیماری بیفتاد
در آن غربت به صد زاری بیفتاد

نه جانش را شکیبایی زمانی
نه دل را برگ تنهایی زمانی

دل خویشش نبود و آن کس هم
نمیزد یک نفس بی همنفس دم

چو گل بربوده بود او را دل از پیش
چگونه بی گلش بودی دل خویش

پدر گفتش چرا از آب رفتی
چو زلف سرکشت در تاب رفتی

اگر هست از پدر چیزیت درخواست
ز تو گفتن، زمن کردن همه راست

جوابش داد خسروشاه کامروز
زبد عهدی خویشم مانده در سوز

شه خوزان که شهرم داد و اقطاع
بسی حق دارد او بر من به انواع

مرا چون در رسالت میفرستاد
بیامد بر سر راه و باستاد

مرا سوگند داد اول که در روم
مقامی نبودت جز وقت معلوم

دگر آنجایگه بسیار مردند
که با من نیکویی بسیار کردند

چنان خواهم چو دارم رفعتی من
که بخشم هر یکی را خلعتی من

چو من آنجا روم سرکش از این صدر
ببینندم بدین جاه و بدین قدر

ببخشش دست چون باران کنم من
مکافات نکو کاران کنم من

چو زین اندیشه دل پرداز گردم
به زودی پیش خدمت بازگردم

یقین دانست شه کان مرغ دمساز
نگردد از هوای خویشتن باز

وگر دارد ز رفتن شاه بازش
ز بیماری فتد در تن گدازش

پدر را با پسر کاریست نازک
به تندی کار نپذیرد تدارک

ندید آن کار را جز صبر انجام
ولیکن داد دستوری به ناکام

ز سر مهمرد را چندان عطا داد
که در صد سال دریا آن کجا داد

به هر درویش درمانی دگر کرد
به هر رنجیش گنجی پرگهر کرد

نکو گفت آن حکیم نکته پرداز
که نیکویی کن و در آب انداز

وزان پس لشکری با ده خزانه
به خسرو داد و خسرو شد روانه

پدر چون دید روی چون نگارش
روان شد اشک خونین صد هزارش

لبش بوسید و تنگ آورد در بر
بدو گفت ای مرا چون چشم در سر

به زودی بوک همچون شیر آیی
که مرده بینیم گر دیر آیی

چو خسرو همچو کیخسرو روان شد
خدنگی بود گویی کز کمان شد

فرس میراند و مهمردش ز پی در
روان میرفت چون آتش به نی در

چنان آن چست رو چالاک میرفت
که باد از گرد او در خاک میرفت

سپه چون نزد خوزستان رسیدند
ز خوزستان بهجز نامی ندیدند

گرفته عرض آن کشور خرابی
چو روی عالم از طوفان آبی

سرا و کاخها با خاک هموار
زمینی رت نه در مانده نه دیوار

بدانسان شهر را ویرانه کرده
که در وی جغد خلوتخانه کرده

درختان بیخ کنده شاخ رفته
سپه چون مار در سوراخ رفته

نه در ششتر یکی دیبا بمانده
نه در اهواز یک زیبا بمانده

کسی را جست خسرو شاه از راه
خبر پرسید از خوزان و از شاه

جوابش داد مرد کار دیده
که خلقند این زمان تیمار دیده

گریزان گشته شه در قلعه ای دور
همه کار ولایت رفته از نور

چو تو رفتی سپهدار سپاهان
سپاهی خواست از اقلیم شاهان

سپاهی کرد گرد از هر دیاری
برون از حد، فزون از هر شماری

به خوزان آمدند و تیغ در چنگ
به یک هفته نیاسودند از جنگ

به آخر شهر خوزستان گرفتند
خرابی پیش چون مستان گرفتند

نخستین راه قصر شاه جستند
به سوی دختر وی راه جستند

گل محروم را ناگاه بردند
به دست خادمانش درسپردند

که تا از شهر خوزان با سپاهان
روان گشتند با گل تا سپاهان

دمار از ما برآوردند صد بار
که ظالم باد دایم سر نگونسار

چو بشنود این سخن خسرو چنان شد
که همچون دلبرش گویی که جان شد

از آنجا سوی باغ شاه شد باز
ه بزاری نوحه کرد و گریه آغاز

ز گریه خون سراپایش بیالود
چو شریان از تپیدن می نیاسود

به هر جایی که با گل بود کاریش
برست آنجایگه از هجر خاریش

نگرید ابر گرینده به نوروز
چنان کو میگریست از گل به صد سوز

چو چشم نرگسین خونبار کردی
زمین باغ را گلزار کردی

به زیر هر چمن میگشت سرمست
ز سوز عشق میزد دست بر دست

به آخر ناتوان شد شاه از آن کار
توان شد ناتوان دل در چنان کار

چو کار افتادگان پیوسته غمناک
دریده جامه و بنشسته بر خاک

فگنده بستری از بوریا باز
نهاده سر به بالین بلا باز

زمین از چشم او دریا گرفته
سویدای دلش سودا گرفته

گذشته تندرستی، تب رسیده
تمامش نیم جان بر لب رسیده

ز باد سرد بر دل آه بسته
ز خون چشم بر تن راه بسته

زبان بگشاد کای چرخ ستمگار
مرا چون خویشتن کردی نگونسار

ز بدبختی سیه شد روز بر من
فتاد از آتش دل سوز بر من

ز جورت رنج دل بسیار بردم
چه میخواهی ز من انگار مردم

برای من چو عزم مرگ کردی
مرا از گل چنین بی برگ کردی

کجایی ای گل بستان جانم
بیا تا چون گلت در دل نشانم

کجایی ای گل مهجور گشته
به دل نزدیک و از تن دور گشته

کجایی ای گل خوشبوی آخر
برون آی از کنار جوی آخر

چنان بی روی تو دل بیقرارست
که گر عمرم بود، عمریم کارست

سیه کردی مرا زین بد بتر نیست
پس از رنگ سیه رنگی دگر نیست

بدینسان بود خسرو قرب یک ماه
که تا پیکی درآمد ناگه از راه

ز گلرخ نامه ای آورد شه را
که هین دریاب و در پیش آر ره را

که تا یک ره ببینی روی من باز
کجا بینی جز از زیر کفن باز

English translation

O sweet-voiced ringdove, after all, With your throat you are a life-giver to creation, after all. You have a gem in your heart, pour it out, From your throat pour a hundred rings of blood. Tune your speech, open your voice, Since you have bound the collar of meaning, open the secret. With every cry, illuminate a world, With every breath, kindle the candle of a soul. Since you have abandoned the seed of the world, You broke the cage and grasped the hereafter. Now, if you have a tale, deliver it, Make all strangers familiar with it. The speech-measurer who did justice to speech, In this way, that speech-measurer recalled this speech: That Caesar, who was the father of Hormoz, Who was higher than the heavens in loftiness, In his time there was no king greater than him, From him the moon illuminated the heavens. Heaven was a recipient of daily bread from his court, The tribute of several countries belonged to him. From his capital, happily submissive, He sent a command to the King of Khuzestan: 'If you wish to obtain your throne and crown, You must accept paying tribute to me. Send forth the revenue of Khuzestan and dispatch it, For your name has entered into the register. Do not turn your head from the command, and follow, Once you put your head upon the line of submission, act like a king. If you turn away from us by even a single hair, You will pull the earth over your head and not find your head.' From that response, the King's heart became so tight, That from his tightness of heart, the world became narrow. His breath turned cold and his face grew yellow, The azure sky made him black. He called the nobles before himself, Before the subtle-knowers he spoke these words: 'The Caesar wants tribute from the country, And if I do not give it, I will see calamity from Caesar. Neither in fighting him can I show anger, Nor can I accept his tribute. There is no one at this time in the kingdom, Who does not have a crown-holder because of Caesar. How can I stand against him for a moment, When a whole world rises against my soul?' A noble was present, a guide, Extremely subtle-knowing, a solver of difficulties. Who had seen much joy and sorrow in the world, And had seen the corruption of the world of every kind. Grief had risen from his heart within him, The snow of old age had settled upon his head. He removed his tongue from the thought of silence, He turned his mouth into a casket of pearls in speech. He said to the King: 'O you whose nest is the sphere, Whose threshold is the court of heaven! May you have the generosity of the sea and the forbearance of the mountain, May the army of sorrow be defeated by you. When a king takes a good omen, He obtains a warm support for a long time. He will never turn his back from that side, Nor will anyone turn their back from that side. You took this omen from Hormoz at this moment, Where have you ever taken such an omen? In this war that has come close to you, Through him, it will turn back to peace. There is no one like Hormoz in speaking, He knows much, although his life is not long. He is so noble and knows so much, That due to his nobility, like the lily, he has ten tongues. The Turkish, Roman, and Arabic languages, All seem like play in his eyes. Since this beautiful-speaking youth is Roman-tongued, If you send him, he is worthy of it. Send him as an envoy to Caesar, Open the treasury and send him gold. With gold, protect your realm from Caesar, For with gold, all affairs become gold-like. When you have gold in your mind, you are a friend, Otherwise, whatever you have is but a husk. There must be several camel-loads of silver and gold, And elephant-high heaps of jewels by the load. From every kind, very beautiful garments, Gold-embroidered clothes and silk thrones. A hundred slaves who, in their beauty, The heavens kiss the dust in their vicinity. By the magic of their narrow eyes, they increase the soul, The world appears like a hair in their eyes. A hundred bay horses that have surpassed the heavens, In their running, they have made the wind turn to dust. Surpassing the lightning in speed, With a hundred worlds leaping from them like lightning. A hundred handmaidens more precious than the moon, More beautiful of face than the sun of the heavens. Showing the handiwork of intellect and soul, Bringing the world down with a single step. A very magnificent robe and crown, Adorned with pearls and jewels. Such a gift from the treasury of gems, Send with horsemen to Caesar. If Caesar does not accept the treasure from Hormoz, He will never demand tribute from you either. I have informed you of the expedient path, You know best; I have shortened my speech.' His opinion pleased the King; the King did so, When all was gathered, he marked each one. He adorned a treasury like a mountain of gold, He adorned the handmaidens with a hundred ornaments. Like a mountain of silver in the fortress of a treasury, Those moon-faced ones went into the litters. With crowns upon the moon-faced ones like walking cypresses, They girt their loins like the youth of the slaves. Like the swift-moving moon on the backs of steeds, Those Jupiter-faced ones became mounted. And after that, he gave a robe of honor to Hormoz, The likes of which the sun had never seen. Since he found him very worthy of the embassy, He bade him farewell and then embraced him. Hormoz set out from Khuzan so quickly, That as lightning goes, such lightning he was. What shall I say of how in the end the road reached its limit? The son arrived, he went to the domain of his father. All at once, those of good fortune with a hundred graces, Sent people to welcome him back. When the next day this sphere of double-bent back, Showed a hundred kinds of fingers from the mirror. With a hundred honors, when he commanded Hormoz, He alighted and rested from the fatigue of the journey. When the King became aware of that night-illuminating pearl, He called him to his presence on that very day. Hormoz entered and kissed the ground before him, He opened his tongue and offered praise to the King. Thereafter, he brought the King's gift before him, At once he presented it and bowed his head. When Caesar saw so many gifts before him, He did not see any offense to that king within himself. When the King saw Hormoz from afar, Like a sun, his heart surged with light. The morning of familiarity shone upon him, Brightness appeared in his heart. He remained astonished at him from how much he stared, It remained hidden from no one from how much he wept. But he kept his tears hidden, He kept his eyes stealthily on his face. He saw a moon-like youth dressed in a robe like a cypress, From his moon, his heart surged with love. To bind a covenant in his soul came to him, The vein of affection began to throb within him. From much weeping, he placed his hand upon his face, For the army was standing on every side. More wondrous was that Hormoz also, immediately, Opened the floodgates of his eyelashes one by one. The ancient sage spoke this proverb well, That love and blood do not sleep in the world. From the blood-tears of that prince and the king, Blood flowed from every eye in one path. Those famous ones wept greatly, Then they laughed like roses after rain. They did not know what that weeping was for, It did not become known from whom that laughter came. Time was giving the King a child, It was joining the father with the son. By chance, the mother of Hormoz from the pavilion, Saw from afar the face of that jasmine-bosomed one. When she saw the face of that sugar-lipped one from the palace, The milk of her breast flowed in a hundred streams. Her heart surged, her eyes stirred up a flood, Sweat settled upon her, and milk was pouring out. She did not withhold her breath from anyone, and from the love of that king, She shone beneath the veil like the moon. Her heart in her breast became agitated like a bird, Like the heavens, it became restless and overturned. The beauties gathered around her, They made a hundred cups of blood from their souls upon their garments. They sprinkled fresh rosewater upon her moon-face, They sprinkled tears from their narcissus-eyes upon her path. When that mountain of silver came to her senses, Her heart boiled like a sea. She opened her tongue: 'This youth who today Entered before the world-illuminating King, Is my child, and this is certain, And if you ask the King, it is also thus. He is the candle of my heart and eye and lamp, The brightness of my breast and the light of my mind. My whole being caught fire from his fire, I became light-headed from his rebellious tress. Such a love for him kindled in my heart, That the moon would wish to learn how to shine from him. My soul remained so bound to the path of his connection, That every single joint of mine remained joined to his joint. From head to foot, you would say he is Caesar, Or perhaps Caesar is the sea and he is the pearl. The like of these two persons in the seven realms, No one has ever seen a single apple cut in half. As for me, it has taken away rest from my heart, And handed me over to restlessness. Suppose a demon shot such an arrow at me, Why does such milk pour from my breast? Suppose my carnal soul led my spirit astray, Why does the face of that moon look so much like Caesar? Suppose I find no sign of him, Why did the King of Caesar become blood-shedding because of him? I know for certain that it is a very wondrous matter, That the heavens have engaged with my heart.' She spoke this and raised a great cry, The King jumped from his throne at her voice. From the front hall, he came to the pavilion, And thereafter, he came before that silver-bosomed one. He saw her thus and said to her: 'What has happened?' They told him what had appeared to her. When the King saw her so bewildered, And saw her garments all soaked with milk, How could he first seek the depth of that story, Since the same thing had happened to him, what could he say?

0

1

Updated 2026-07-03

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related