Learn Before
بخش ۲۷ - نامه نوشتن گل به خسرو در فراق و ناخوشی / Section 27 - Gol Writing a Letter to Khosrow in Separation and Distress
Original content
الا ای خوش تذرو سبز جامه
تو خواهی بود گل را پیک نامه
تویی در نطق، زیبا گوی معنی
بسر میدان برون بر گوی معنی
زبان گوهری داری گهر پاش
دمی در نامهٔ گلرخ شکر پاش
بجای آور سخن چندانکه دانی
چنانک از هر سخن دری چکانی
سر نامه بنام پادشاهی
که بی نامش بمویی نیست راهی
ز نامش پر شکر شد کام جانها
زیادش پرگهر تیغ زبانها
ز عشق نامش، آتش در جهان زن
بزن، ره بر خیال کاروان زن
جهان عشق را پا و سری نیست
بجز خون دل آنجا رهبری نیست
کسی عاشق بود کز پای تا فرق
چو گل در خون بود اول قدم غرق
اگر در عشق چون گل سوز دارید
شبی در عشق گل با روز آرید
دلی دارم، چه دل، هجران رسیده
بسر گشته برون از خون دیده
ز کیش خویشتن بیزار گشته
بجان قربان راه یار گشته
فراقش در میان خون نهاده
کناری خون ازو بیرون نهاده
بسی خوشتر بصد زاری بمردن
که وادی فراق تو سپردن
ز پا افتادم از درد جدایی
مرا گر دست میگیری کجایی
فراقت آتشی درجانم افگند
چنان کز جان بدون نتوانم افگند
بیاتادر درون میدارمت خوش
که تا بیرون نیارد بر من آتش
دلم گر بود سنگی گشت خسته
ز هجرت چون سفالی شد شکسته
ز سوز هجر حالی دارد اکنون
که دوزخ بر سفالی دارد اکنون
چو کوه از غم بریزد در فراقت
گلی را چون بود زین بیش طاقت
ز بس کز درد تو درخون بگردم
ز سر تا پای گویی عین دردم
اگر از درد من آگاهیی تو
همیشه مرگ من میخواهیی تو
چنین یک روز اگر در درد باشی
که من هستم، ننالی، مرد باشی
از آن میداریم در درد و در پیچ
که دردی نیست ازدرد منت هیچ
برویم بیتو چندان غم رسیدست
که آن غم قسم صد عالم رسیدست
بساغم کو نداند کوه برداشت
بشادی این دل بستوه برداشت
منم کاندوه بر من کوه گشته
دلم لشکر کش اندوه گشته
بسی غم دارم و یاری ندارم
دلم خون گشت و غمخواری ندارم
بسی درد است بر جان من از تو
که دردت باد درمان من از تو
ز بیرحمی تو تا چند آخر
بدین زاری مرا مپسند آخر
چو عقلم رفت و جان چون گشت و دل شد
چنین دیوانگی بر من سجل شد
خرد از دست عشقت رخت بر بست
نگیرد کس از این دیوانه بر دست
دلم از خویشتن بیخویشتن شد
همه کار دلم از دست من شد
دلی دارم ز عشقت از جنون پر
کنار از چشم و چشم از دل ز خون پر
هر آنکس را که با تو کار افتد
ازین دیوانگی بسیار افتد
کنون بگذشت کلی کارم از دست
که بیرون شد دل و دلدارم از دست
دل سوداییم یکبارگی شد
خرد در کار دل نظارگی شد
دلم در خانهٔ تن میناستد
ز من بگریخت با من میناستد
مراهم مزد و هم شکرانه بودی
اگر دل ساکن این خانه بودی
چو چشم مستم از طوفان آبی
ز مستی داد خانه در خرابی
چو یاری نیست با عشقت چه بازم
فرو ماندم ندانم تا چه سازم
چه گویم چه نویسم چون کنم من
که وصف این دل پرخون کنم من
چنان عشق تو زوری کرد بر من
که عالم چشم موری کرد بر من
اگر دل این چنین عاجز نبودی
مرا چندین بلا هرگز نبودی
وگر تن این چنین لاغر نگشتی
بیک ره دولت از من برنگشتی
چه خیزد از چنین دل جز ملامت
چه آید از چنین دل جز ندامت
دلم بگرفت ازین دل چون کشم بار
سرتن میندارم چون کنم کار
چو مردم بیتو من از من چه تقصیر
چو تو آگه نیی از من، چه تدبیر
نبودم بیتو یک دم بیغمی من
که صد غم میخورم در هر دمی من
همی هر غم که در کل جهان هست
مرا کم نیست زان و بیش ازان هست
جگر پر خون و دل پر سوز دارم
سیه شد روز روشن روزگارم
نبوییدم گلی بی رنج خاری
ننوشیدم شرابی بی خماری
ندیدم هرگز از شادی نشانی
بکام دل نیاسودم زمانی
بچشم خود جهان روشن ندیدم
وگر دیدی توبی من من ندیدم
ندانم بر چه طالع زادهام من
که در دام بلا افتادهام من
تو با حوران سیمین بر نشسته
من اندر خون و خاکستر نشسته
تو در شادی و من در غم، روانیست
اگر این خود رواست آخر وفانیست
نکردی هیچ عهد من وفا تو
چه خواهی گفت آخر با خدا تو
ترا خود بیوفا هرگز نگویم
که این از بخت بد آمد برویم
چه میخواهی ز دل کاین دل چنانست
که گر گویی چه نامی بیم جانست
مپرس از من که گر پرسی چنانم
که بوی خون زند از سوز جانم
مپرس از دل که حال دل چنان شد
که دریاهای خون از وی روان شد
منم در کلبهٔ احزان نشسته
غریب و بیکس و حیران نشسته
بیا و کلبهٔ احزان من بین
زمانی دیدهٔ گریان من بین
منم جان بر میان چون بیقراری
گرفته از همه عالم کناری
مگر زالی شدم گرچه جوانم
که با سیمرغ در یک آشیانم
گرفته عزلت از خلق زمانه
شده در باب تنهایی یگانه
دلم خون گشت از رسوایی خویش
بجان میآیم از تنهایی خویش
چو تو تنها نشاندی بر زمینم
ملامت از که میآید چنینم
دلا تا کی چنین در بند باشی
درین سرگشتگی تا چند باشی
بسر شو گر سر آن داری از تن
برای آخر اگر جان داری از تن
میان خون نشستی در درونم
کنارم موجزن کردی ز خونم
چرا از پیش من می برنخیزی
که خونم میخوری و میستیزی
مرا گویند آسان می نمیری
که در عشقش کم جان مینگیری
چو در یک روز صد ره کم نمیرم
چرا این جان پر غم کم نگیرم
نمیترسم ازان کم مرگ پیشست
که هر ناکامیم صد مرگ بیشست
مرا بیتو غم مرگی ندارد
که گل بی روی تو برگی ندارد
گل صد برگ بی برگست بیتو
که او را زندگی مرگست بیتو
کسی کز خویش برهاند تمامم
منش گر خواجهام، کمتر غلامم
اگر من آتشی از دل برارم
بیکدم پای کوه از گل برارم
وگر از پردهٔ دل برکشم آه
شبیخونی کنم بر پردهٔ ماه
وگر در ناله آیم ازدل تنگ
بزاری خون چکانم ازدل سنگ
وگر از نوحهٔ دل دم برارم
دمار از جملهٔ عالم برارم
وگر پر دود گردانم زمانه
ز آتش دود بینی جاودانه
رسد زین سوز تا هفتم طبق دود
فلک بر دوزخ اندازد طبق زود
ز چشم من بیک طوفان آبی
همه عالم فرو گیرد خرابی
توانم ریخت از مژگان چنان در
که گردد از زمین تا آسمان پر
توانم سوخت عالم را چنان من
که دیگر کس نبینم در جهان من
ولی ترسم که یارم در میانه
بسوزد، گر بسوزانم زمانه
منم جانا دلی بر انتظارت
نهاده چشم از بهر نثارت
گل سرخ انتظار تو کشیده
بلای موت احمر در رسیده
چو چشم آمد سپید از انتظارم
سیه شد همچو چشمت روزگارم
ز بس کز انتظار رویت ای ماه
نهادم گوش بر در، چشم بر راه
هر آوازی که بود، از تو شنیدم
سراپای جهان، روی تودیدم
چو در جان خودت پیوسته بینم
چرا پس ز انتظار تو چنینم
همه روزم بغم در تا شب آید
چو شمعم خود بشب جان بر لب آید
همه شب سوخته تا روز گردد
چو روز آید شبم با روز گردد
از این سان منتظر بنشسته تا کی
بروز و شب دلی در بسته تا کی
بتو گر بود از این پیش انتظارم
کنون هست انتظار مرگ کارم
مرا گنجی روان از چشم ازانست
که در چشم من آن گنج روانست
ازان در خاک میگردم چنین خوار
که چشم من چو دریاییست خونبار
بدریا در تیمم چون توان کرد
ولی هم کی وضو از خون توان کرد
ز عشقت چون دلم در سینه خون شد
چنان رفت او که از چشمم برون شد
ازان صد شاخ خون از سردرامد
که آن شاخ از زمین دل برامد
از آن پیوسته شد شاخم ز دیده
که پیوسته بود شاخ بریده
چو پیوسته مرا از دل براید
نیم نومید کاخر در براید
مرا گر دیر آید نوبهارم
بزیر شاخ کی دارد کنارم
همه خون دلم بالا گرفتست
کنار من ز در دریا گرفتست
بنظاره بر من آی باری
که تا دریا ببینی از کناری
اگر خوابیم بود آن زود بگذشت
که خواب من چو خوابی بود بگذشت
دو چشم من چو دایم در فشانست
بخون درخفت، بیداریش از انست
کنون چشمم چو اختر هست بیدار
اگر باور نداری بنگر ای یار
چو چشم من ز خون در هم نیاید
ز بی خوابیم هرگز کم نیاید
ز بیخوابی نمیمیرم چه سازم
که داند قدر شبهای درازم
غم هجر از دل مهجور پرسند
درازی شب از رنجور پرسند
چو شمعم جملهٔ شب سوز در پیش
بسر باریم مرگ و روز در پیش
نگر تا چون درآید خواب بر من
ز چشم بسته چندین آب بر من
بوقت خواب هر شب بیتو اکنون
دلم در گردد آخر لیک در خون
چو از خون بستر من نرم گردد
دو چشمم زاتش دل گرم گردد
مرا بی شک چو باشد بستری نرم
دلم در گردد و چشمم شود گرم
بیا جانا که جانان منی تو
اگردل بردهیی جان منی تو
ز جان خویش دوری چون کنم من
ندارم دل صبوری چون کنم من
مرا در آتش سوزان صبوری
بسی خوشتر که یک دم از تو دوری
چه کارست این، که بستر آتشینست
زمانی بیتو بودن، کار اینست
نیم کافر نجویم از تو دوری
که کفرست از تو یک ساعت صبوری
چو عشقت در دلم خون درتگ آورد
از آن خون چشم من چندین رگ آورد
ز خون رگ گیرد و این خون ز رگ خاست
ز دل صبرم ز چشمم خون بتگ خاست
دلم چون آتش آمد دیده چون ابر
میان ابروآتش چون کنم صبر
عجب دارم من بی صبر مانده
تویی ماه و منم در ابر مانده
شگفت آید مرا این مشکل من
دل تو سنگ و آتش در دل من
الا ای دیده پرخون باش و پرنم
که خود خوردی و آوردی مراهم
بنادانی نظر بر مه فگندی
دلم چون سایهیی بر ره فگندی
کنون خواهی که وصل ماه یابی
تو موری سوی مه چون راه یابی
چو روی او بچشم تو درآمد
چو ببرید از تو خون از تو برآمد
چو خود کردی سرشک از چشم میبار
کنون آن خون دل را چشم میدار
چو خود کردی خطامیدانی ای چشم
مرا در خون چه میگردانی ای چشم
چنان دانی مرا در خون نهادن
که نتوانم قدم بیرون نهادن
مرا از خون دل بیخواب کردی
مرا صد گونه گل در آب کردی
تنم سستی و بیماری ز تو یافت
دلم چندین نگونساری ز تو یافت
تو کردی با دل من هرچه کردی
کنون خون ریز تا در خون بگردی
دلا تا کی کنی بر خشک شیناب
که سرگردان شدم از تو چو سیماب
چو رفتی از برم او را گزیدی
روان خون شد ز تو کز من بریدی
ترا گر آتش هرمز نبودی
مرا چندین بلا هرگز نبودی
بعشق او قدم برداشتی تو
چنین آسان رهی پنداشتی تو
برآوردی بهر دم دستخیزی
ز نامردی نشستی در گریزی
کنون چون زهر هجر او چشیدی
مخنث وار دامن درکشیدی
کنون گر یک نفس در خورد اویی
بمردی صبر کن گر مرد اویی
گرت باید که یادآری در آغوش
قدحها زهرناکامی بکن نوش
نمیدانم که این دریای مضطر
بچه دل زهره خواهی برد تا سر
چو از چشمت میان خون دری تو
بسی دریای خون با سربری تو
شدم چون باد خاک حور زادی
که کس گردش نمیگردد چو بادی
مرا جانا بجان آمد دل از تو
ولیکن حل نشد یک مشکل از تو
سبک چون آسیا، گردان از انست
که هرچ او میکند بارش گرانست
بسی غصه بحلق من فرو شد
که تا کی کار من خواهد نکو شد
مرا جان سوزی و دل باز ندهی
وگر کشته شوم آواز ندهی
دلم را در میان خون نهادی
چو خون روی از برم بیرون نهادی
ز بس خون کز توام در دل بماندست
دو پایم تا بسر در گل بماندست
منم دور از تو در صد رنج و خواری
بمانده در غریبستان بزاری
نیایی در غریبستان زمانی
نپرسی از غریب خود نشانی
ازان چندین مرا در بند داری
که با من در وفا سوگند داری
مرا تا عشق تو در دل مقیمست
کنار من پر از در یتیمست
مرا چندین گهر میخیزد از تو
که چشمم بر زمین میریزد از تو
میان صد هزاران دردمندی
گرفت این کار من از من بلندی
بلندی یافت تا چشمم، برامد
از آن اندر بلندی با سرامد
ز خون بگرفت همچون دیدگانم
ز تو، هم پر دلم هم پهلوانم
ز وصلت در دلم بویی نهانست
که بیتو زندگی من ازانست
ز تو آن بو اگر با من نبودی
بجان تو که جان در تن نبودی
چوبی تو زندگانی دارم از تو
چرا خون جگر میبارم از تو
معاذالله نگویم از تو دلکش
ولی آبی زنم بی تو بر آتش
چنانم زارزومندی چنانم
که سر از پای و پای از سر ندانم
در افتاد از فراقت سوز در من
فرو شد زارزویت روز بر من
مرا چون دیدهٔ روشن تویی بس
ز عالم آرزوی من تویی بس
چو جان گر با منستی چشم روشن
جهان بر من نبودی چشم سوزن
ز خشم جان خود را خود بکینم
که تو در جانی و من جان نبینم
ز دل جستم نشانت هر زمان من
کنون ازدل همی جویم نشان من
کمر بر بسته میگردم چو موری
که تا پیش تو بازآیم بزوری
چو موری گر مرا روزی بدستی
طلب کردن ترا آسان ترستی
مرا پرده چو مور و گیر جانم
که تا من با تو پرم گر توانم
خطا گفتم بتو نتوان رسیدن
که موری با تو نتواند پریدن
مرا مویی بتو امید از آنست
که من با تو رسم آن در میانست
مرا بر آسمان عشق امید
نکو وجهیست روشن همچو خورشید
گر این یک ذره امیدم نماند
شبم خوش باد خورشیدم نماند
چه سازم دم ببندم از همه چیز
اگر صبح امیدم دم دهد نیز
ولیکن صبح جز صادق نباشد
دمم ندهد بدو لایق نباشد
همه امید روی تست کارم
بجز امید تو رویی ندارم
بدرد هجر درجاوید بودن
بسی آسان تر از نومید بودن
ندارم گر کنندم پاره پاره
من بیچاره جز امید چاره
اگر امید در جانم نبودی
بجان تو که ایمانم نبودی
بامیدم چنین من نیم زنده
که هرگز کس نماند از بیم زنده
دلاگر ذرهیی امید داری
کجا تو طاقت خورشید داری
بنومیدی فرو شو چند گویی
چه گم کردی و آخر چند جویی
تو هستی همچو موری لنگ در چاه
کجا یابی بطاوس فلک راه
زیارم مینبینم هیچ یاری
چو نیکو بنگرم در هیچ کاری
نبینی گرد او گر باد گردی
بسایی گر همه فولاد گردی
ترا با او نمیبینم روایی
روان کن اشک خونین از جدایی
چو تو محروم نیی با خویشتن ساز
چو تو مفلس شدی با خویشتن باز
دلم جانا ز نومیدی فرو مرد
جهانی غصه هر روزی فرو برد
چو وصلت نیست ممکن هیچکس را
بوصلت چون دهم دل یک نفس را
مرا شربت غم هجران تو بس
مفرح درد بی درمان تو بس
منم دل در وفایت چشم بر در
وفایت در دلم چون چشم بر سر
سرم گر چون قلم بری ز تن تو
نیابی جز وفاداری ز من تو
چو آبی سرنهم در خنجر تو
بآتش گر شوم دور از بر تو
وگر در خونم آری همچو خنجر
ز خنجر سر برون آرم چو گوهر
از آن در خنجرت گردم نهان من
که بیتو با تو خواهم در میان من
اگر من در وفای تو بمیرم
کم عهد و وفای تو نگیرم
وفای تو چو جان خویش دارم
که من بر دل وفایت بیش دارم
که گر روزی بخاک من شتابی
بجز بوی وفا چیزی نیابی
وگر عمری برآید از هلاکم
همه بوی وفا آید زخاکم
دلم خون کردی و برجان سپردی
چه دعوی کرد دل با سر نبردی
برفتی و کمم انگاشتی تو
دل از دعوی من برداشتی تو
کنون از دعوی من باز نرهی
که تا روزی دل من باز ندهی
اگر صد سال از این دعوی برآید
مگر بر جان من دنیا سرآید
بدعوی کردنت میثاق دارم
هنوز از خون دل بر طاق دارم
چه گویم با تو چون می درنگیرد
فغان زین دل که دل میبرنگیرد
مرا گویند بدان بت نامهیی ساز
ز اشک خون برو هنگامهیی ساز
ز چندین نامهٔ من نامهیی نیست
که از اشکم برو هنگامهیی نیست
اگر بر خاک و گر بر جامه بودم
میان این چنین هنگامه بودم
چو با تو در نمیگیرد چه سازم
شوم بازلف و چشمت عشقبازم
الا ای زلف چون چوگان کجایی
شدم چون گوی سرگردان کجایی
بمن گر سر فرود آید چوچوگانت
کنم سر همچو گوی از بهر میدانت
گر از مشک سیه چوگان کنی تو
سرم چون گوی سرگردان کنی تو
تو مشکی و من آهو چشم ای دوست
نه هر دو بودهایم آخر ز یک پوست
نیی تو مشک، عنبر مینمایی
ولی در بحر چشمم مینیایی
اگر آیی بدین دریا زمانی
چو دریا از تو شور آرم جهانی
نیی عنبر، ولی زنجیر جانی
که از هر حلقهیی صد جان ستانی
تو زنجیری و من دیوانهٔ زار
مرا بی بند و بی زنجیر مگذار
نیی زنجیر شستی عنبرینی
که برجانم ز صد دردر کمینی
منم چون ماهی جان تشنه غرقاب
دران شستم فکن تا برهم از تاب
الا ای نرگس مخمور مانده
ز آب دیدهٔ من دور مانده
اگردر آب چشم من نشینی
ز آب چشم، چشم من نبینی
بیا تا زاب چشمم آب یابی
بشبنم لؤلؤیی خوشاب یابی
نیی نرگس که بادام تری تو
که جز از پرده بیرون ننگری تو
چو رخ در پرده از من درکشیدی
چرا پس پردهٔ من بر دریدی
نیی بادام جادوی بلایی
که وقت جادویی مردم نمایی
ترا من دیدهام در جادویی دست
تویی جادوی مردم دار پیوست
چو مردم داری ای جادوی مکار
من آخر مردمم گوشی بمن دار
زهی رهزن که زیر طاق ابرو
تویی پیوسته تیرانداز جادو
چو تو در طاق داری جای آخر
چو من طاقم بر من آی آخر
الا ای خط که مه را دامنی تو
تویی آن خط که برخون منی تو
چو برخون منی چندی گریزی
بیا گر خون جانم می بریزی
مرا در خط نشان تا خود چه آید
خط اندازی مکن تا خود چه زاید
مرا درخط کشید ایام بی تو
کنون در خط شوم ناکام بی تو
نیی خط سبزهٔ بی آب مانده
من از سودای تو بیخواب مانده
بآب چشم من یک روز بشتاب
که بس نیکو نماید سبزه در آب
شدم خاکی اگر تو سبزه داری
چرا از خاک سر می بر نیاری
برآی از خاک تا از خون برآیم
ولکین بی تو هرگز چون برآیم
نیی سبزه که تو طوطی مثالی
بسر سبزی گشاده پر و بالی
چو هستی طوطی دلجوی آخر
بیا و یک سخن بر گوی آخر
الا ای پستهٔ خونخواره آخر
دلم کردی چو پسته پاره آخر
اگرچه تنگ توپر شکر آید
ولی گر شور باشی خوشتر آید
بیا ای پسته پیش من زمانی
که تا شور آورم پیشت جهانی
نیی پسته ولی هستی شکر تو
چرا زین تنگدل کردی گذر تو
الا ای شکر افتاده در تنگ
جگر خوردی مرازانی جگررنگ
تو شکر من نی خشکم نظر کن
بیا و دست با من در کمر کن
گر این نی را ببینی زیر خون تو
ازاین نی چون شکر جوشی فزون تو
بشیرینی ز شمع خود بریدی
وزان بریدگی خونم چکیدی
نیی تو انگبین، لعل مذابی
که در یک حال هم آتش هم آبی
کسی کو آب و آتش با هم آمیخت
چراپس با من مسکین کم آمیخت
بیا گر تنگ میجویی دلی هست
دگر با من بگو گر مشکلی هست
چو میدانی کزین دل تنگ داری
چرا پس از دل من ننگ داری
نیی تنگ شکر آب حیاتی
ز خط سبز سرسبز نباتی
مرا هر ساعتی صد مرگ، هجران
درآب زندگانی کرده پنهان
اگر یک قطره آب زندگانی
بحلق جان این بیدل چکانی
مرا جانی که آن جان نیست مزدم
وگرنه دور از روی تو مردم
دلم پر آتش و چشمم پر آبست
اگر با من درآمیزی صوابست
الا ای لؤلؤ پیوسته در درج
بشکل سی ستاره در یکی برج
تو مروارید و مرجان سپیدی
ز تو چشمم سپید از ناامیدی
چو مرجانی تو از دریا برایی
چه گر از راه چشم ما برایی
چو دیدار ترا در چشم آرم
چو مردم آشنا در چشم دارم
نیی مرجان که هستی تو ستاره
بتو دریا توان کردن گذاره
چو در دریا ستاره مینبینم
درین دریای چنین گمراه ازینم
ستاره نیستی در یتیمی
خوشاب و مستوی و مستقیمی
کیم من در غریبستان اسیری
چو تو در یتیم و بی نظیری
بیا تا هر دو با هم راز گوییم
غم دیرینهٔ خود باز گوییم
الا ای گوی سیمین مدور
ز چوگان خطت گشته معنبر
چو بر ماهی تو در تو چاه چونست
عجب تر آنکه چاهی سرنگونست
چو تو همچون منی در سرنگونی
منم در چاه، تو بر ماه چونی
اگرچون گوی آری سوی من رای
چو چوگانت دهم صد بوسه بر پای
چو گویی تو که من بیتو بزاری
بماندم در خم چوگان خواری
تو هستی گوی میدان نکویی
جهان پر گفت و گوی تست گویی
نیی تو گوی، هستی سیب سیمین
ندیدم چون تو الحق سیب شیرین
اگر نه تن نه دل نه زور دارم
بسی زان سیب شیرین شور دارم
ترا بر سیب سیمینست خالی
مرا از خال تو شوریده حالی
مگر آمد بدان سیب تو آسیب
برون افتاد ناگه دانه سیب
سلام من بدان ماه دلارای
که بر من شد چنین مهتاب پیمای
سلام من بر آن زلف مشوش
که دارد پای همچون گل در آتش
سلام من بدان جزع جگرسوز
که دارد در کمان تیر جگر دوز
سلام من بران یاقوت خندان
که اوست الحق حریفی آب دندان
سلم من بدان یک پستهٔ تنگ
که خط بر لعل دارد فستقی رنگ
سلام من بدان سی در خوشاب
که گه گه پسته میریزد بعناب
سلام من بدان سیب دل افروز
کزورخ چون تهی دارم درین سوز
سلام من بدان خط گهرپوش
که از جانش توان شد حلقه در گوش
سلام من بران خورشید شاهی
که بر ماه افگند زلف سیاهی
سلام من بدان کس تا قیامت
کزو هرگز ندیدستم سلامت
ازان دردی که پرخون کرد جانم
یکی از صد نیاید بر زبانم
بهر دردی که از تو یادم آید
چو چنگ از هر رگی فریادم آید
چو بی رویت قلم برداشتم من
همه نامه بخون بنگاشتم من
اگر تو نامه خون آلود بینی
یقین دانم کز آتش دود بینی
هر آن خونی که چشم از پرده راند
ز آه سرد من افسرده ماند
بس از تفت دلم بگداختی باز
قلم کار نبشتن ساختی باز
چگویم بیش ازین ای همدم من
که نتوان گفت در نامه غم من
چه گر چندانکه پیوندم بهم در
همی دور از تو ماندم من بغم در
بجای هر غمم صد شادیت باد
ز اندوه جهان آزادیت باد
برین مسکین خدایت مهربان کن
برای حق تو این آمین ز جان کن
English translation
O sweet green-robed pheasant, You will be the messenger of Gol's letter. In speech, you are the beautiful speaker of meaning, Carry the ball of meaning out of the field. You have a pearl-scattering tongue of jewels, Scatter sugar for a moment in the letter of the rose-cheeked one. Express words as much as you know how, In such a way that you drip a pearl from every word. Begin the letter in the name of a King, Without whose name there is no path even by a hair's breadth. From His name, the palate of souls became full of sugar; From His remembrance, the swords of tongues became full of pearls. From love of His name, set the world on fire, Strike, and rob the caravan of imagination. The world of love has neither foot nor head; There is no guide there except the heart's blood. One is a lover who from foot to crown, Like a rose, is drowned in blood at the very first step. If in love you have a burning like the rose, Spend a night in the love of the rose till day. I have a heart—what a heart!—afflicted by separation, Wandering, emerged from the blood of my eyes. Disgusted with its own creed, Offering its life as a sacrifice on the path of the Beloved. His separation has placed it in the midst of blood, Casting out an ocean of blood from it. It is far better to die in a hundred lamentations Than to traverse the valley of your separation. I have fallen from my feet due to the pain of separation; If you are to hold my hand, where are you? Your separation cast a fire into my soul, Such that I cannot throw it out of my soul. Come, so that I may hold you close within, Lest the fire break out and consume me. Though my heart was a stone, it became wounded; From your separation, it broke like a piece of earthenware. From the burning of separation, it now has a state Like holding hellfire upon a piece of earthenware. When a mountain crumbles from grief in your separation, How could a rose have any more endurance than this? From turning in blood so much because of your pain, From head to toe, you would say I am the essence of pain. If you are aware of my pain, You are constantly wishing for my death. If you were in such pain for just one day As I am, and did not complain, you would be a man. You keep me in pain and in torment Because my pain is nothing to you. Without you, so much grief has come upon me That this grief is enough to be the share of a hundred worlds. Many a grief that a mountain could not bear, This weary heart bore with joy. I am the one for whom sorrow has become a mountain, My heart has become the commander of the army of sorrow. I have much grief and no companion; My heart turned to blood, and I have no sympathizer. There is much pain in my soul from you; May your pain be my cure from you. How long, after all, will your ruthlessness last? Do not approve of me in this state of lamentation, after all. When my intellect went, my soul became thus, and my heart departed, Such madness became decreed upon me. Intellect packed its bags due to your love; No one will take this madman's hand. My heart became selfless from itself; All affairs of my heart went out of my hands. I have a heart filled with madness from your love, My lap filled by my eyes, and my eyes filled with blood from my heart. Whoever has dealings with you, Much of this madness will befall them. Now my affairs have completely gone out of hand, For both heart and beloved have departed from my hands. Melancholic heart departed all at once, Intellect became a mere spectator to the heart's affairs. My heart would not stay in the house of the body; It fled from me and does not stand with me. It would be both reward and gratitude for me, If the heart were an inhabitant of this house. Since my intoxicated eye, from a flood of water, In its intoxication, brought the house to ruin. Since there is no companion, how can I play with your love? I am helpless and do not know what to do. What should I say, what should I write, how should I act, To describe this blood-filled heart? Your love exerted such power over me That the world became like the eye of an ant to me. If the heart were not so helpless, So many calamities would never have befallen me. And if the body had not become so thin, Good fortune would not have turned away from me all at once. What arises from such a heart but blame? What comes from such a heart but regret? I am sick of this heart, how can I bear its burden? I have no head for my body, how can I work? Since I died without you, what fault of mine? Since you are not aware of me, what is the remedy? Without you, I was not free from grief for a single moment, For I consume a hundred griefs in every breath. Indeed, whatever grief exists in the whole world, Mine is not less than that, but rather more. I have a liver full of blood and a heart full of burning; My bright day and my life have turned black. I did not smell any rose without the pain of a thorn; I did not drink any wine without a hangover. I never saw any sign of joy; I did not rest for a moment to my heart's desire. I did not see a bright world with my own eyes; And if you saw it without me, I did not see it. I know not under what star I was born, That I have fallen into the snare of calamity. You sit with silver-bosomed houris, While I sit in blood and ashes. You are in joy and I in grief; this is not right. Even if this is permissible, it is certainly not loyalty. You did not fulfill any covenant with me; What will you say to God in the end? I will never call you unfaithful, For this came upon me from my bad fortune. What do you want from the heart? For this heart is such That if you ask its name, it is in fear of its life. Do not ask of me, for if you ask, I am such That the smell of blood rises from the burning of my soul. Do not ask of the heart, for the heart's condition became such That oceans of blood flowed from it. I sit in the house of sorrows, Stranger, friendless, and bewildered. Come and see my house of sorrows; Look at my weeping eyes for a moment. I am a restless one with soul girdled, Having taken a corner away from all the world. Perhaps I have become a Zal, although I am young, Sharing a nest with the Simurgh. Having taken seclusion from the people of the age, Becoming unique in the matter of loneliness. My heart turned to blood from my disgrace; I am dying of my own loneliness. Since you made me sit alone on the ground, From whom does such blame come upon me? O heart, how long will you remain in bonds? How long will you remain in this bewilderment? Walk on your head if you have a desire for it from the body, Come out at last if you have a soul in the body. You sat in the midst of blood within me; You made my lap surge with my blood. Why do you not rise from before me, Since you drink my blood and contend with me? They tell me: 'You do not die easily, Because you do not hold life cheap in his love.' Since I die no less than a hundred times a day, Why should I not hold this sorrowful life cheap? I do not fear the death that lies ahead, For each of my failures is more than a hundred deaths. Without you, I have no fear of death, For the rose has no leaf without your face. The hundred-leafed rose is leafless without you, For whom life is death without you. If anyone frees me completely from myself, Even if I were a master, I would be his lowliest slave. If I were to bring up a fire from my heart, In an instant, I would pull the foot of the mountain out of the mud. And if I draw a sigh from the veil of the heart, I would launch a night raid on the veil of the moon. And if I break into lamentation from a constricted heart, With weeping, I would make blood drip from a heart of stone. And if I draw a breath from the lament of the heart, I would bring ruin upon the entire world. And if I make the age full of smoke, You will see eternal smoke from the fire. From this burning, smoke will reach the seventh heaven, The cosmos will quickly cast its platter upon hell. From my eye, with a single flood of water, Destruction will overtake the entire world. I can shed such pearls from my eyelashes That the space from earth to heaven is filled with them. I can burn the world in such a way That I see no other person in the world. But I fear that my beloved, in the midst of it, Might burn, if I set the world on fire. O soul, I am a heart waiting for you, Having fixed my eye to scatter itself for you. The red rose has waited for you, While the calamity of red death has arrived. As my eye turned white from my waiting, My fortune turned black like your dark eye. From waiting so much for your face, O moon, I placed my ear to the door and my eye on the road. Whatever sound there was, I heard it from you; Throughout the entire world, I saw your face. Since I see you constantly in my own soul, Why then am I like this in waiting for you? My entire day is spent in grief until night arrives; Like a candle, my soul comes to my lips at night. Burning all night until it becomes day, And when day comes, my night merges with the day. How long to sit waiting in this manner? How long to keep a heart bound day and night? If before this my waiting was for you, Now my business is waiting for death. I have a flowing treasure from my eyes for this reason, That in my eyes is that flowing treasure. For this reason I wander in the dust so wretchedly, Because my eye is like a blood-raining sea. How can one perform dry ablution in the sea? But likewise, how can one perform ritual ablution with blood? Since from your love my heart turned to blood in my chest, It went away in such a manner that it flowed out of my eyes. A hundred branches of blood grew from my head for this reason, That the branch grew from the soil of the heart. My branch became joined from the eye for this reason, That a severed branch is normally grafted. Since it constantly rises from my heart, I am not hopeless that it will eventually bear fruit. If my new spring arrives late for me, When will my lap find rest under the branch? All the blood of my heart has risen; My lap has taken a sea of pearls. Come to watch me at least once, So that you may see an ocean from the shore. If I had any sleep, it passed quickly, For my sleep is like...
0
1
Tags
Humanities
Literature
Persian Literature Prerequisite Course
Related
بخش ۱ - بسم اللّه الرحمن الرحیم / Section 1 - In the Name of Allah, the Compassionate, the Merciful
بخش ۲ - در نعت سیدالمرسلین خاتم النبیین صلی اللّه علیه و آله و سلم / Section 2 - In Praise of the Master of the Messengers, the Seal of the Prophets, Peace and Blessings of Allah Be Upon Him and His Family
بخش ۳ - در فضیلت امیرالمؤمنین ابوبكر صدّیق / Section 3 - On the Virtue of the Commander of the Faithful Abu Bakr al-Siddiq
بخش ۴ - در فضیلت امیرالمؤمنین عمر فاروق / Section 4 - On the Virtue of the Commander of the Faithful Umar al-Faruq
بخش ۵ - در فضیلت امیرالمؤمنین عثمان بن عفّان / Section 5 - On the Virtue of the Commander of the Faithful Uthman ibn Affan
بخش ۶ - در فضیلت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام / Section 6 - On the Virtue of the Commander of the Faithful Ali ibn Abi Talib, Peace Be Upon Him
بخش ۷ - در فضیلت امیرالمؤمنین حسن علیه السلام / Section 7 - On the Virtue of the Commander of the Faithful Hasan, Peace Be Upon Him
بخش ۸ - در فضیلت امیرالمؤمنین حسین علیه السلام / Section 8 - On the Virtue of the Commander of the Faithful Husayn, Peace Be Upon Him
بخش ۹ - در فضیلت امام ابوحنیفه / Section 9 - On the Virtue of Imam Abu Hanifah
بخش ۱۰ - در فضیلت امام شافعی / Section 10 - On the Virtue of Imam Shafi'i
بخش ۱۱ - در مدح خواجه سعدالدّین ابوالفضل / Section 11 - In Praise of Khwaja Sa'd al-Din Abul-Fazl
بخش ۱۲ - سبب نظم كتاب / Section 12 - The Reason for Composing the Book
بخش ۱۳ - در پرداختن این داستان / Section 13 - On the Composition of This Story
بخش ۱۴ - آغاز داستان / Section 14 - The Beginning of the Story
بخش ۱۵ - آغاز داستان / Section 15 - The Beginning of the Story
بخش ۱۶ - آغاز داستان / Section 16 - The Beginning of the Story
بخش ۱۷ - دیدن گل هرمز را در باغ و عاشق شدن / Section 17 - Gol Seeing Hormoz in the Garden and Falling in Love
بخش ۱۸ - خطاب با حقیقت جان در معنی زاری كردن گلرخ / Section 18 - Addressing the Truth of the Soul Regarding the Meaning of Golrokh's Lamentation
بخش ۱۹ - گفتار در رخصت دادن دایه گلرخ را در عشق هرمز و حیله ساختن / Section 19 - Discourse on the Nurse Permitting Golrokh in Her Love for Hormoz and Devising a Stratagem
بخش ۲۱ - دگر بار رفتن دایه پیش هرمز / Section 21 - The Nurse Going to Hormoz Once Again
بخش ۲۰ - پاسخ دادن هرمز دایه را / Section 20 - Hormoz Answering the Nurse
بخش ۲۲ - آغاز عشقنامۀ خسرو و گل / Section 22 - The Beginning of the Love-Story of Khosrow and Gol
بخش ۲۴ - رسیدن گل و هرمز در باغ و سرود گفتن با رباب / Section 24 - The Arrival of Gol and Hormoz in the Garden and Singing to the Rebab
بخش ۲۳ - زاری هرمز در عشق گل پیش دایه / Section 23 - Hormoz's Lamentation in Love with Gol Before the Nurse
بخش ۲۵ - خواستگاری شاه اصفهان از گل / Section 25 - The Proposal of the King of Isfahan to Gol
بخش ۲۷ - نامه نوشتن گل به خسرو در فراق و ناخوشی / Section 27 - Gol Writing a Letter to Khosrow in Separation and Distress
بخش ۲۶ - طلب کردن قیصر باج و خراج از پادشاه خوزستان و رفتن هرمز به رسولی / Section 26 - Caesar Demanding Tribute and Tax from the King of Khuzestan and Hormoz Going as an Envoy
بخش ۲۸ - رسیدن نامهٔ گل به خسرو و زاری کردن او و رفتن در پی گل به اسپاهان / Section 28 - The Arrival of Gol's Letter to Khosrow, His Lamentation, and His Departure in Pursuit of Gol to Ispahan
بخش ۳۰ - بیمار گشتن جهانافروز خواهر شاه اصفهان و رفتن هرمز بهطبیبی بر بالین او و عاشق شدن او بر هرمز / Section 30 - Jahanafruz, the Sister of the King of Isfahan, Falling Ill, Hormoz Going as a Physician to Her Bedside, and Her Falling in Love with Hormoz
بخش ۳۱ - بیمار گشتن جهان افروز / Section 31 - Jahan-Afruz Falling Ill
بخش ۲۹ - رفتن خسرو به طبیبی بر بالین گلرخ / Section 29 - Khosrow Going as a Physician to Golrokh's Bedside
بخش ۳۲ - بیمار گشتن جهان افروز / Section 32 - Jahan-Afruz Falling Ill
بخش ۳۴ - رفتن خسرو و گل بباغ / Section 34 - Khosrow and Gol going to the Garden
بخش ۳۳ - دفن کردن گل دایه را و رفتن با خسرو به روم / Section 33 - Gol Burying the Nurse and Journeying with Khosrow to Rome
بخش ۳۵ - عشرت كردن گل و خسرو باهم / Section 35 - Gol and Khosrow Feasting Together
بخش ۳۷ - نواختن مطرب / Section 37 - The Playing of the Musician
بخش ۳۶ - صفت جشن خسرو / Section 36 - Description of Khosrow's Feast
بخش ۳۸ - غزل گفتن ارغنون ساز در مجلس خسرو و عشرت كردن / Section 38 - The Singing of the Ghazal by the Organist in Khosrow's Assembly and Making Merry
بخش ۴۰ - در صفت دف / Section 40 - In Description of the Daf
بخش ۳۹ - در صفت چنگ / Section 39 - On the Description of the Harp
بخش ۴۱ - در صفت نی / Section 41 - On the Description of the Reed-Flute
بخش ۴۲ - در صفت بربط / Section 42 - In Description of the Barbat
بخش ۴۳ - آگاهی یافتن شاه اسپاهان از بردن هرمز گل را / Section 43 - The King of Ispahan Learning of Hormoz Taking Gol
بخش ۴۵ - بازگردیدن بسر قصه / Section 45 - Returning to the Story
بخش ۴۶ - آگاهی یافتن خسرو از پیدا شدن گل / Section 46 - Khosrow Learning of Gol's Discovery
بخش ۴۴ - رشك حسنا در كار گل و قصد كردن / Section 44 - Hosna's Jealousy of Gol and Her Plotting
بخش ۴۷ - بازگفتن حُسنا مكر خود با خسرو / Section 47 - Hosna Recounting Her Deceit to Khosrow
بخش ۴۹ - لشکر کشیدن قیصر و خسرو به جانب سپاهان / Section 49 - Caesar and Khosrow Marching their Armies Toward Ispahan
بخش ۴۸ - نامه نوشتن قیصر بشاه سپاهان / Section 48 - Caesar Writing a Letter to the King of Isfahan
بخش ۵۰ - رزم خسرو با شاه سپاهان و كشته شدن شاه سپاهان / Section 50 - Khosrow's Battle with the King of Ispahan and the Killing of the King of Ispahan
بخش ۵۲ - از سر گرفتن قصّه / Section 52 - Resuming the Story
بخش ۵۱ - رفتن خسرو بدریا بطلب گل / Section 51 - Khosrow Going to the Sea in Search of Gol
بخش ۵۳ - رسیدن خسرو و جهان افروز و یاران بكوه رخام و دیدن پیر نصیحت گو / Section 53 - The Arrival of Khosrow, Jahan-Afruz, and Companions at the Alabaster Mountain and Seeing the Wise Elder
بخش ۵۴ - وداع هرمز پیر را و رفتنش بجانب روم / Section 54 - Old Hormoz's Farewell and His Departure for Rome
بخش ۵۵ - آگاهی یافتن قیصر از آمدن خسرو / Section 55 - Caesar's Awareness of Khosrow's Arrival
بخش ۵۶ - از سر گرفتن قصّه / Section 56 - Resuming the Story
بخش ۵۸ - از سر گرفتن قصه / Section 58 - Resuming the Story
بخش ۵۷ - آگاهی یافتن خسرو از گل / Section 57 - Khosrow's Discovery of Gol
بخش ۵۹ - آغاز نامۀ گل بخسرو / Section 59 - The Beginning of Gol's Letter to Khosrow
بخش ۶۰ - در صفت موی / Section 60 - On the Description of Hair
بخش ۶۱ - رسیدن نامۀ گل بخسرو / Section 61 - The Arrival of Gol's Letter to Khosrow
بخش ۶۲ - آمدن فرّخ بترکستان بطلب گل / Section 62 - Farrukh's Arrival in Turkestan in Search of Gol
بخش ۶۴ - نامهٔ خسرو به شاپور / Section 64 - Khosrow's Letter to Shapur
بخش ۶۳ - آگاهی یافتن شاپور از آمدن فرّخ و گلرخ و گرفتاری گل و گریختن فرّخ / Section 63 - Shapur Becoming Aware of the Arrival of Farrukh and Golrukh, the Capture of Gol, and the Flight of Farrukh
بخش ۶۵ - رزم خسرو با شاپور / Section 65 - Khosrow's Battle with Shapur
بخش ۶۷ - باز رفتن بسر قصّه / Section 67 - Returning to the Story
بخش ۶۶ - رسیدن خسرو و گل با هم و رفتن به روم / Section 66 - The Reunion of Khosrow and Gol and Their Departure to Rome
بخش ۶۸ - از سر گرفتن قصّه / Section 68 - Resuming the Story
بخش ۷۰ - در وفات قیصر و پادشاهی جهانگیر / Section 70 - On the Death of Caesar and the Reign of Jahangir
بخش ۶۹ - سپری شدن کار خسرو / Section 69 - The Passing of Khosrow's Life
بخش ۷۱ - در خاتمت کتاب گوید / Section 71 - He Speaks on the Conclusion of the Book