Learn Before
Poem

بخش ۲۴ - رسیدن گل و هرمز در باغ و سرود گفتن با رباب / Section 24 - The Arrival of Gol and Hormoz in the Garden and Singing to the Rebab

Original content

چو دایه آن دو دلبر را چنان دید
دو جان هر دو بیرون ازجهان دید

بگل گفت ای چمن پرنور از تو
دماغ بلبلان مخمور از تو

قمر را روی تو تشویر داده
شکر را پستهٔ تو شیر داده

ز بی عقلی ز سر تا پای رفتی
چو اینجا آمدی از جای رفتی

میان باغ آخر خیز ای گل
ز مستی ماندهیی مستیز ای گل

ترا هر جایگه راییست دیگر
ولی هر کار را جاییست دیگر

گل عاشق ز گفت دایهٔ پیر
عرق میریخت چون باران ز تشویر

بآخر از کنار راه برجست
بعشرت بر میان جان کمر بست

گرفته بود دست دایه در دست
بدیگر دست دست هرمز مست

میان باغ میشد در میانه
یکی زانسو یکی زینسو روانه

بکنج باغ در، خلوتگهی بود
که آن در خورد خورشید و مهی بود

قران کردند مهر و ماه با هم
بدان برج آمدند از راه باهم

نشستند و میآوردند حالی
دو دل پر آرزو و جای خالی

ازان مجلس چو دوری چند برگشت
فلک در دور ازان خوشی بسر گشت

چو هرمز مست شد برداشت رودی
بگفت از پردهٔ رازی سرودی

بزاری زخمه را میخست بر رود
ز خون دیده پل میبست بر رود

چو آب زر ز ابریشم فرو ریخت
دل از ابریشم هر مژه خون ریخت

سرودی گفت هرمز کای دلارام
جهان چون جانستان آمد بده جام

چو آتش آب در ده کاسهیی زود
که عمر از کیسهٔ مارفت چون دود

پیاپی ده می کهنه بنوروز
که دل پر عشق دارم سینه پر سوز

بیار آن آب چون آتش زمانی
که نیست از دی و از فردا نشانی

چو ریزان شد شکوفه از درختان
میی در ده چو روی نیکبختان

بیا تا بانگ جوی آب بینی
شکوفه بینی و مهتاب بینی

بسی چادر کشد اشکوفهٔ پاک
کشیده ما بچادر روی برخاک

می سر جوش را در ده صلایی
که دردمانه سر دارد نه پایی

بگفت این وز عشق روی دلبر
بسر میگشت و خون میکرد از بر

جوان و مست و عاشق در چنین حال
دلی بس پر سخن لیکن زبان لال

چنین جایی کسی با دل نماند
که چه دیوانه چه عاقل نماند

بیامد دایه و بر گل زد آبی
شد آن آب از رخ گل چون گلابی

گل بی خویشتن از عشق و مستی
درامد از هوای می پرستی

بصحن باغ شد با دلبر خویش
ز نرگس کرد پرخون زیور خویش

صبا از قحف لاله جرعه میخورد
چمن چون نوعروسی جلوه میکرد

ز یکیک برگ نقاشان فطرت
نموده خرده کاریهای قدرت

عروسان چمن برقع گشاده
هزاران بچهٔ بی شوی زاده

چمن درخاصیت چون مریم آمد
که فرزند چمن عیسی دم آمد

چو بسراینده شد آن سرو آزاد
برقص افتاد گل چون شاخ شمشاد

گل و بلبل همه شب راز گفتند
حدیث عشقبازی باز گفتند

جوانی بود و مستی و بهاری
جهان ایمن زهی خوش روزگاری

گل و هرمز بهم انباز گشته
ز خون شیشه سنگ انداز گشته

بدستی زلف گل آورده در چنگ
بدستی خورده می از جام گلرنگ

چو لختی طوف کردند آن دو دلجوی
بخلوتگاه رفتند از لب جوی

ز بی صبری دل هرمز همی جست
که تا با گل مگر درکش کند دست

بنقدی وصل شیرودنبه میدید
بران آتش دل چون پنبه میدید

درآمد همچو مرغی سوی دنبه
بچربی دایه را میکرد پنبه

چو آگه شد زبان بگشاد دایه
که مارا نیست بر سالوس پایه

چو مویم پنبه شد در پنبه کردن
مرا پنبه مکن در دنبه خوردن

چو پنبه تا تو در اطلس رسیدی
چو کرم پیله پشمم در کشیدی

ز گفت دایه گل تشویر میخورد
از آن تشویر شکر شیر میخورد

ز شرم او عرق میریخت از گل
نهان میکرد گل در زیر سنبل

بر دایه دلی پر غم نشسته
ز خجلت بر گلش شبنم نشسته

بآخر دایهٔ مسکین برون شد
کنون بشنو که حال هر دوچونشد

چو طاقت طاق شد هرمز برآشفت
بزیر لب زیک شکر سخن گفت

بگل گفت ای دو یاقوتت شکرریز
ز مخموری دو بادامت سحرخیز

قمر همسایهٔ سی کوکب تو
شکر همشیرهٔ لعل لب تو

تویی شمع و شکرداری بخروار
منم بر شمع تو پروانه کردار

چو بر عشقست پروانه دماغی
گزیرش نبود از روغن چراغی

چو شمعی گشتهیی همخانهٔ من
بیک شکر بده پروانهٔ من

ز صد شکر مرا آخر یکی ده
اگر بسیار ندهی اندکی ده

بخوشی صدقه ده یک بوسه ما را
که صدقه باز گرداند بلا را

بده یک بوسه چه جای ملالست
که امشب چاشنی باری حلالست

نخستین کوزه در دردی زنی تو
اگر بخیه بدین خردی زنی تو

مباش آخر بدین باریک ریسی
که یک یک نخ چنین بر من نویسی

ترا چون ملک خوزستانست امروز
بیک شکر مکن بخل ای دلفروز

چوشد جانم ز جام خسروی مست
بیک بوسه دلم را کن قوی دست

بآخر چون بسی باهم بگفتند
چو شیر و چون شکر با هم بخفتند

گل از سر چون صلای ناز درداد
متاع عیش را آواز در داد

ز شوخی چون زحد بگذشت نازش
بلب عذری چو شکر خواست بازش

خوشا آن کینه و آن عذرجویی
که آن دم خوشترست از هرچه گویی

چو دورخ هر دو روبارو نهادند
ز بوسه قفل با یکسو نهادند

دورخ بر هم لب از پاسخ فگندند
ببوسه اسب در شهرخ فگندند

چو جوزا آن دو مهوش روی در روی
ببوسه دیده هر یک موی بر موی

دودست اندر کش آوردند هر دو
سخنهای خوش آوردند هر دو

حکایت چون ز شکر برتر آید
بسی از شهد و شکر خوشتر آید

چوخوشتر باشد از دو عاشق نغز
دو شکرشان بهم بادام در مغز

چو باهم هر دو دلبر دوست بودند
دو مغز و هر دو در یک پوست بودند

زده اسباب شادی دست درهم
بپای افتاده دو سرمست در هم

زبان بگشاد هرمز در شب تار
که صبحا برمدم جزبر لب یار

مدم زنهار ای صبح از فضولی
دمی دیگر مکن خلوت بشولی

مدم کامشب بهم کاریست ما را
بشب در روز بازاریست ما را

چو شمعی تا بروزم زنده امشب
بمیرم گر زنی یک خنده امشب

تویی ای صبح امشب دستگیرم
نفس گرمی برآری من بمیرم

هر آنکس را که با ماهیست حالی
برو یک دم شبی، ماهی چو سالی

شب وصل یکه دل خرم نماید
بسی کوته تر از یکدم نماید

دل هرمز در آن شب جوش میزد
ز بیم روز نوشا نوش میزد

بگل میگفت کای تنگ شکر پاش
که ما گشتیم از لعلت گهرپاش

گلی در تنگ آوردیم و رستیم
بشکر تا بگردن در نشستیم

ازین داد وستد با حور زادی
بآخر بستدیم از عمر دادی

بکام خویش دیده چشم بد را
بکام دل رسانیدیم خود را

ندانم تا مرادر دلفروزی
چنین شب نیزخواهد بود روزی

چنین شب نیز با چندین سلامت
نبیند خلق تا روز قیامت

بآخر چون شکر بر شهد خستند
بپسته بر گشادن عهد بستند

که گر مهلت بود در زندگانی
بهم رانیم عمری کامرانی

سمنبر با شکر لب قول میکرد
دلش فریاد و جان لاحول میکرد

میان هر دو شد چون عهد بسته
گلش گفتا که کردی لعل خسته

کشیده داردست ای مایهٔ ناز
که بسیاری خوری از ما شکر باز

بیا تا خوش بخسبیم و بخندیم
کلید بوسه در دریا فگندیم

جوابش داد هرمز کای سمنبوی
چه برخیزد ازین خفتن سخن گوی

تو آتش در جهان افگندی امشب
گلی زان بر جهان میخندی امشب

نیم آن مرغ من کز چشمهٔ نوش
شوم از شربتی آب تو خاموش

مگس چون نیست شکر هست قوتم
بسوی پرده بر چون عنکبوتم

کسی را آنچنان گنج نهانی
دهن بندد بآب زندگانی

ز راه کور بر میبایدت خاست
نیاید کارم از آبی تهی راست

نداده بادهیی آسوده امشب
بآبم میدهی پالوده امشب

چو هستم شکرت را چاشنی گیر
بچربی نیز خواهم روغن از شیر

چو شکر هست لختی شیرباید
چه میگویم هدف را تیر باید

ز پسته چند بیرون افگنم پوست
که پسته کار بیگاریست ای دوست

لبت را چون زکوة آب حیاتست
چو از هر جاترا بیشک ز کوتست

چو من درویشم از بهر نباتی
بدین درویش بیدل ده ز کوتی

چه میخواهی ز من زین بیش آخر
نبودت هیچکس درویش آخر

چو تو با من بیک نعمت کنی ساز
خداوندت یکی را ده دهد باز

بشکر در ده آواز سبیلی
که نیکو نبود از نیکو بخیلی

هوی میخواند هرمز را بتعلیم
که بگذارد الف بر حلقهٔ میم

چو هرمز آن الف را مختلف کرد
دو ساق خویش گل چون لام الف کرد

بگردانید روی آن سیم تن حور
که بادا آن الف از میم من دور

نخواهد یافت الف بر میم من راه
الف چیزی ندارد بوسه در خواه

ترا جز بوسه دادن نیست رویی
نیابد آن الف زین میم مویی

اگر تو همچو سیمی دیدی این میم
ندارد هیچ کاری سنگ در سیم

دل سنگینت این میخواهد از کار
که تو سنگی دراندازی بیکبار

سر دندان به شکر تیز کردی
که شفتالوی بادانگیز خوردی

ببوسه گر دلت با ما رضا داد
ز تنگ گل بسی شکر ترا باد

وگر راضی نیی دم بر زن از پوست
شبت خوش باداینک رفتم ای دوست

چو سالم نیست بیست از من میازار
زکوة از بیست باید داد ناچار

چو من درزاد خویش از بیست طاقم
مکن چون بیست عقد از جفت ساقم

چو مقصود من از تو هست دیدار
تو چون من باش اگر هستی خریدار

ببستان قدر گل چندانست ای دوست
که زیر پرده با غنچه ست هم پوست

چو از پرده برآید چست و چالاک
ببویند و بیندازند در خاک

چو بیضه پاره شد بر مهر عنبر
چو عود خام سوزندش بمجمر

نگین کز کان بدست آورده حکاک
کند از چرخ گردنده دلش چاک

بمهر من مکن زنهار آهنگ
که گل در غنچه بهتر لعل در سنگ

مرا خواهی هوای خویش بگذار
مر این درجم بجای خویش بگذار

بمهر من نیابی جز شکر چیز
بمهر درج من منگرد گر نیز

کلید درج محکم دار امروز
که تاچون گردد آن کار ای دل افروز

ز گل هرمز بجوش آمد دگربار
که در شورم مکن ای خوش نمک یار

ز تو، بی غم نیابد کس نصیبی
که رعنایی ز گل نبود غریبی

بکام دل چه میگیری جدایی
فراغت نیستت تا کی نمایی

گواهی میدهی بر خویشتن تو
ولی عاشق تری بالله ز من تو

ز روباهی بپرسیدند احوال
ز معروفان گواهش بود دنبال

چو دل با تو کند در کاسه دستی
چرا در کاسه گیری دست مستی

دلت از نقش عشقم دور چون شد
که نقش از سنگ نتواند برون شد

بلی در سنگ بودت نقش آتش
بجست این آتش از سنگ تو خوش خوش

چو میدانی تو کردار زمانه
چرا شوری درین زنبور خانه

چو در کاری بخواهی کرد آرام
در اول کن که پیدا نیست انجام

روا باشد که دوران زمانه
بود ما را در انجام از میانه

عجب نبود که ندهد عمر من داو
مکن، مستیز، ای گل مست مشتاو

وگر حاصل نمیداری تو کامم
شدم، انگار نشنودی تو نامم

درین معنی نیفتادت بد از من
لبت گر یک شکر صد بستد از من

بدندان گر لبت را خسته کردم
ببوسه مرهمش پیوسته کردم

بدندان زان لب لعلت گزیدم
که تا خون از لب لعلت مزیدم

چوخوردی خونم از لب باز کردم
که خوش خوش از لبت خون بازخوردم

کنون رفتم چه عذرت خواهم امشب
که در بی مهریت بی ماهم امشب

چو گفت این خواست تا برخیزد از جای
گلش افتاد همچون زلف در پای

که گل را این چنین مپسندی آخر
بیک حمله سپر بفگندی آخر

گلم زان پیش تو افگند بادم
مشو از خط که سر بر خط نهادم

دل خود دانهٔ دام تو کردم
خرد را خطبه برنام تو کردم

چو سر بر پایت آرم سرفرازم
چو جان در پایت افشانم بنازم

درون جانی ای در خون جانم
ندانم جز تو کس بیرون جانم

زهی دلسوز یار ناوفادار
زهی غمخواره دلبند جگرخوار

چو دامن روی من در پای دیده
وزین سرگشته، دامن درکشیده

ز بیمهری مشو ای مه ز من دور
که نه هرگز بود بی مهر مه نور

چو دل را در میان خط کشیدی
خطی در دل کشیدی و رمیدی

چو حلقه تا بدر بازم نهادی
چو شمعم سوختی گازم نهادی

کنون از خشم من دم سرد کردی
دلم را شهربند درد کردی

چوخاک راه پیشت بردبارم
چو خون دیده سر نه بر کنارم

چنین نازک مباش ای جان من تو
که از گل برنتابی یک سخن تو

بسی میلم ز عشرت از تو بیشست
ولی بیمم ز رسوایی خویشست

گل شیرین بشکر لب گشاده
فسون میخواند سر بر خط نهاده

بآخر آن فسون هم کار گر شد
دل هرمز از آن دلبر دگر شد

بگلرخ گفت ای چون گل کم آزار
مگیر از من چو گل از یک دم آزار

چو کامم برنمیآری کنون من
بکام تو دهم خطی بخون من

چو با من مینسازی کژ چه بازم
من دلسوخته با تو بسازم

بگفت این و شکر در تنگ آورد
ز زلفش ماه در خرچنگ آورد

گهی دزدید از آب زندگانی
بلب بردش ز شکر رایگانی

گهی بر انگبین زد قند او را
گهی بگسست گردن بند او را

گهی شکر ز مغز پسته خورد او
گهی لعلش بمرجان خسته کرد او

گهی با سیم کار او چو زر کرد
گهی با دوست دست اندر کمر کرد

گهی صد حلقه زانزلف زره پوش
بیکدم کرد همچون حلقه در گوش

گهی از پسته عنابش بخست او
ببوسه بر شکر فندق شکست او

ز سیبش کرد شفتالو بسی باز
مگر پیوسته بود آن هر دوزاغاز

بخفتند آن دو دلبر همچنین مست
که تا باد سحرگه بر زمین جست

سپاه روز چون بر شب غلو کرد
نسیم صبح جان را تازه رو کرد

بگوش آمد ز دریای سیاهی
خروش مرغ شبگیر از پگاهی

ز باد صبح گل سرمست برجست
نگر گل چون بود در صبحدم مست

چو گل برخاست هرمز نیز برخاست
صبوحی را ز گلرخ باده درخواست

گلش گفتا ز بویی میزنی خوش
خمارت میکند از مستی دوش

بدست خود می مخموریم ده
وزان پس درشدن دستوریم ده

بباید رفت چون روزست و ما مست
که تا برمانیابد چشم بد دست

که چون پیمانه پر گردد بناکام
بگرداند سر خود در سرانجام

بگفت این و میی خورد و میی داد
دم از آب قدح میزد پریزاد

چو کرد آب قدح را آن پری نوش
شد او همچون پری در آب خاموش

بیفتادند هر دو مایهٔ ناز
ز مستی سرگران کرده ز سرباز

یکی سر در کنار آن نهاده
غمش سر در میان جان نهاده

یکی را پای آن یک گشته بالین
نهاده یار را بالین سیمین

دو عاشق را ز خود یک جو خبر نه
وزین عالم وزان عالم اثر نه

ز خوب و زشت دنیا باز رسته
بکلی از نیاز و ناز رسته

شنودم از یکی مستی بآواز
که می زان میخورم کز خود رهم باز

چو صبح از چرخ گردون پرده بفگند
سپیده صد هزاران زرده بفگند

سپیده از پس بالا درآمد
در صبح از بن دریا برآمد

چو شد روشن درآمد دایهٔ پیر
دو دلبر دید پای هر دو در قیر

نه نقلی حاضر ونه شمع بر پای
نه می مانده، نه مجلسخانه برجای

جهان روشن شده، شمعی نشسته
شرابی ریخته، جامی شکسته

همه خانه قدح پاره گرفته
زمین سیمای میخواره گرفته

درآمد دایه و فریاد در بست
زبانگش دلگشای از جای برجست

چو هرمز دید گل را جست بر پای
که تا بدرود کردش مست برجای

چو می بدرود کرد آن رشک مه را
ز بوسه بدرقه برداشت ره را

گل خورشید رخ برخاست و دایه
روان دایه پس گل همچو سایه

بسوی قصر شد، وان روز تا شب
ز شوق آن شبش میگفت یا رب

گهی میکرد ازان مستی خمارش
گهی زان ناز و آن بوس و کنارش

گهی زان عیش و خوشی یاد میکرد
گهی زان آرزو فریاد میکرد

گهی زان خوشدلیها باز میگفت
گهی میخاست، گاهی باز میخفت

کنون بنگر که گردون چه جفا کرد
که تا آن هر دو را از هم جدا کرد

فلک گویی یکی بازیگر آمد
که هر ساعت برنگی دیگر آمد

فلک دانی که چیست ای مرد باهش
یکی بیگانه پرور، آشنا کش

بدین چون مدتی بگذشت از ایام
گل و هرمز نیاسودند از کام

گهی کام و گهی ناکام بودی
گهی جام و گهی پیغام بودی

گهی با هم گهی بی هم نشسته
گهی هم غم گهی همدم نشسته

جهان بر کام خود راندند یک چند
ولیک از کار آن هر دو فلک خند

نمی کرد آسیاب چرخ در کوب
از آن بود آسیا بر کام جاروب

گل از دل دانهیی در خورد میکاشت
بعشرت آسیا بر گرد میداشت

چه شادی و چه غم آنجا که او شد
همه در آسیای او فرو شد

ندانستند از اول این جهان را
که آخر چه درآید از پس آنرا

جهان با یک شکر صد نیش نی داشت
دمی شادیش سالی غم ز پی داشت

اگر گل بر جهان خندید یک روز
ببین کز شیشه گریان شد بصد سوز

ز دنیا آدمی را خرمی نیست
کسی کوخرمست او آدمی نیست

English translation

When the nurse saw those two beloveds thus, She saw the two souls of both as being outside of the world. She said to Gol: 'O you by whom the meadow is filled with light, By whom the brains of nightingales are intoxicated. Your face has put the moon to shame, Your pistachio [mouth] has given sweetness to sugar. Out of thoughtlessness, you went from head to toe, When you arrived here, you lost your senses. Rise up at last in the middle of the garden, O Gol, You are left in intoxication, do not struggle, O Gol. For you, every place has a different intent, But every deed has its own proper place.' The loving Gol, from the words of the old nurse, Shed sweat like rain out of embarrassment. At last, she leaped up from the side of the path, And girded the waist of her soul for pleasure. She held the nurse's hand in one hand, And in the other hand, the hand of the intoxicated Hormoz. She walked in the middle of the garden, between them, One walking from that side, and one from this side. In a corner of the garden, there was a secluded retreat, Which was fit for a sun and a moon. The sun and moon made a conjunction together, They came from the road together to that constellation. They sat and brought wine at once, Two hearts full of desire, and an empty place. When a few rounds of wine went around in that assembly, The sphere of heaven spun with joy from that round. When Hormoz became intoxicated, he took up a lute (rud), And sang a song of secrets from the musical veil. With lamentation, he struck the plectrum upon the lute, And with the blood of his eyes, he built a bridge over the river. As liquid gold poured down from the silk [strings], The heart shed blood from the silk of each eyelash. Hormoz sang a song: 'O comfort of my heart, Since the world has become a soul-taker, give me the cup! Pour the fire-like water into a bowl quickly, For our life has gone from our purse like smoke. Give me aged wine continuously on Nowruz, For my heart is filled with love and my chest with burning passion. Bring that fire-like water for a moment, For there is no sign of yesterday or of tomorrow. Since the blossoms are shedding from the trees, Give me wine as bright as the faces of the fortunate. Come so that you may hear the sound of the stream, And see the blossoms, and see the moonlight. The pure blossom draws many a veil, While we have drawn a veil over our faces on the earth. Give a call to the premium, pure wine, For the pain-bearer has neither head nor foot.' He said this, and from love for the beloved's face, His head spun and his breast bled. Young, intoxicated, and in love in such a state, A heart so full of words, but a tongue struck dumb. In such a place, no one remains with a sober heart, Whether madman or wise man, none remains. The nurse came and sprinkled water upon Gol, That water turned to rosewater on Gol's cheek. The ecstatic Gol, out of love and intoxication, Yielded to the desire of wine-worship. She went to the garden courtyard with her beloved, She filled her ornaments with blood from the narcissus. The morning breeze (Saba) drank a draught from the tulip's skull, The meadow showed itself off like a new bride. On each and every leaf, the painters of nature Had displayed the delicate workmanship of divine power. The brides of the meadow had unveiled their faces, And thousands of fatherless children were born. The meadow in its property became like Mary, For the child of the meadow became of Jesus-like breath. When that free cypress (Hormoz) began to sing, Gol fell to dancing like a branch of boxwood. Rose and nightingale told secrets all night long, They retold the story of lovemaking. It was youth, intoxication, and springtime, The world was safe; oh, what a joyful time! Gol and Hormoz became companions to one another, Flinging stones with the blood of the glass vessel. With one hand, he grasped Gol's tress in his grip, With the other hand, he drank wine from the rose-colored cup. When those two heart-seekers wandered for a while, They went to the private chamber from the edge of the stream. Out of impatience, Hormoz's heart leaped, So that he might clasp his arms around Gol. In cash, he saw the union of milk and fat tail (luxurious pleasure), And he saw his heart like cotton on that fire. He came like a bird toward the fat tail, With fat (flattery) he was making cotton of the nurse (quieting or tricking her). When the nurse realized this, she spoke: 'We have no foundation for deceit. Since my hair has become cotton (white) in processing cotton, Do not turn me into cotton in your eating of the fat tail. Like cotton, you reached the satin, Like a silkworm, you spun away my wool.' From the nurse's words, Gol felt embarrassed, And from that embarrassment, sugar drank milk. From her shame, sweat dripped from Gol (the rose), And she hid her face beneath the hyacinth (her dark hair). She sat before the nurse with a heart full of sorrow, With dew (sweat) settled on her rose out of shame. At last, the poor nurse went out; Now hear how the state of the two became! When his patience was exhausted, Hormoz grew agitated, He spoke a sweet, sugar-like word under his breath. He said to Gol: 'O you whose two rubies (lips) pour sugar, Whose two almonds (eyes) rise early from sleepiness. The moon is the neighbor of your thirty stars (teeth), Sugar is the sister of the ruby of your lip. You are the candle, and you have sugar by the donkey-load, And I am like a moth flying around your candle. Since the moth's mind is set on love, It cannot escape the oil of the lamp. Since you have become the candle of my house, Grant my moth's license with one grain of sugar. Out of a hundred sugars, give me at least one, If you do not give much, give a little. Kindly give us a kiss as charity, For charity wards off calamity. Give a kiss, why should there be distress? For tonight, at least, tasting is permissible. You will break the first jug in the dregs, If you stitch so tightly in such a small matter. Do not spin the thread so finely, Writing down each and every thread against me. Since your kingdom is like Khuzestan today (rich in sugar), Do not be stingy with a single sugar, O heart-inflamer! Since my soul became drunk from the royal cup, Make my heart strong with a single kiss.' At last, when they had spoken much to each other, They slept together like milk and sugar. Gol once again raised the call of playfulness (flirtatiousness), She called out the wares of pleasure. When her coquetry surpassed all limits, She sought an excuse with sugar-sweet lips. How pleasant is that mock-grudge and that excuse-seeking, For that moment is sweeter than anything you can say! When they placed their two faces opposite each other, They unlocked the seal with kisses. With cheeks pressed together, they silenced their lips from answering, And with kisses, they advanced their knight in the check to the king. Like Gemini, those two moon-like ones face to face, Observing each other closely, hair to hair, with kisses. Both clasped their arms around each other's neck, And both spoke delightful words. When the tale surpasses sugar, It becomes much sweeter than honey and sugar. What could be sweeter than two exquisite lovers, Their two sugars merged like almonds in a kernel? Since both beloveds were friends with each other, They were two kernels inside a single shell. The instruments of joy joined hands, And those two intoxicated ones fell at each other's feet. Hormoz spoke in the dark night: 'O morning, do not dawn except on the beloved's lips! Beware, O morning, do not dawn out of meddling, Do not disturb our privacy for another moment. Do not dawn, for tonight we have business together, We have a bustling market in the night. Like a candle, I am alive tonight until the day, I shall die if you break into a smile tonight. You are my savior tonight, O morning, If you breathe warmly, I shall die. For anyone who has a moment with a moon-like beauty, A single moment of the night is like a month, and a month like a year. The night of union for a happy heart Seems much shorter than a single breath.' Hormoz's heart boiled with excitement that night, From fear of the day, he drank draft after draft of wine. He said to Gol: 'O container of poured sugar, By whose ruby lips we have become scatterers of pearls. We embraced a rose (Gol) and were delivered, We sat submerged up to our necks in sugar. From this commerce with a houri-born one, At last, we received justice from life. Having seen the evil eye blinded by our success, We brought ourselves to our heart's desire. I know not, O heart-inflamer, If such a night will ever be mine again. Such a night of total safety and peace, Mankind shall not see until the Day of Resurrection.' At last, since they mixed sugar with honey, They made a covenant to crack open the pistachio (lips/secrets). That if there be respite in life, We shall spend our lives together in happiness. The jasmine-breasted one (Gol) made a promise with sugar-sweet lips, While her heart cried out and her soul uttered 'La hawla' (seeking protection). When the covenant was made between them, Gol said to him: 'You have wounded my ruby lips. Hold back your hand, O source of playfulness, So that you may eat much sugar from us again. Come, let us sleep well and laugh, We have thrown the key of kisses into the sea.' Hormoz answered her: 'O jasmine-scented one, What comes of this sleeping? Speak! You have set the world on fire tonight, While you smile like a rose upon the world tonight. I am not that bird who, from the fountain of sweetness, Would be silenced by a single sip of your water. Since I am no fly, sugar is my nourishment, I crawl toward the veil like a spider. Can anyone close the mouth Of such a hidden treasure with the water of life? You must rise from the path of blindness, My work cannot be set straight by mere water. Without having given me a restful wine tonight, Are you offering me strained water (faludeh) tonight? Since I am the taster of your sugar, I also want butter from the milk in its richness. Since there is sugar, a bit of milk is needed; What am I saying? The target needs an arrow! How long must I shell the pistachios? For shelling pistachios is unpaid labor, my friend. Since your lip has the alms (zakat) of the water of life, And since indeed you must give alms from everywhere. Since I am a beggar for a sweet, Give alms to this heart-lost beggar. What more do you want from me in the end? After all, you have never had a beggar like me. If you share one blessing with me, Your Lord will return ten-fold to you. Give voice to sugar...'

0

1

Updated 2026-07-03

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related