Poem

بخش ۱ - بسم اللّه الرحمن الرحیم / Section 1 - In the Name of Allah, the Compassionate, the Merciful

Original content

بنام آنکه گنج جسم و جان ساخت
طلسم گنج جان هردو جهان ساخت

جهانداری که پیدا و نهانست
نهان در جسم و پیدا در جهانست

چو ظاهر شد ظهور او جهان بود
چو باطن شد بطونش نور جان بود

زپنهانیش در باطن چو جان ساخت
ز پیداییش در ظاهر جهان ساخت

چه ظاهر آنکه از باطن ظهورست
چه باطن آنکه ظاهر تر ز نورست

زمین را جفت طاق آسمان ساخت
خداوندی که جان داد و جهان ساخت

تن تاریک نور جان ازو یافت
خرد نوباوهٔ ایمان ازو یافت

چو کاف طاق و نون را جفت هم کرد
بسی فرزند موجود از عدم کرد

ز کفکی مادر ازدودی پدر ساخت
ز هر دو هر زمان نسلی دگر ساخت

چو طفلی ساخت شش روز این جهان را
چو مهدی، داد جنبش آسمان را

سر چرخ فلک در چنبر آورد
بصد دستش فرو برد و برآورد

شب تاریک را آبستنی داد
ز ابطانش فلک را روشنی داد

شبانگه چون طلسم شب عیان کرد
بوقت صبحدم گنجی روان کرد

چو صادق کرد صبح گوهری را
برو افشاند زر جعفری را

چو آتش گرم در راهش قدم زد
فرو کرد آب رویش تا علم زد

چو باد از مهر او ره زود برداشت
گرش از خاک گردی بود برداشت

چو آب از سوز شوقش چاشنی برد
بیک آتش ازو تر دامنی برد

اگرچه خاک آمد خاکسارش
ز ره برداشت از بادی غبارش

چه گویم گر زمین گر آسمانست
یکی لب خشک ودیگر تشنه جانست

همه در راه او سرگشتگانند
بدو تشنه بدو آغشتگانند

کفی خاک از در او آدم آمد
غباری از ره او عالم آمد

خداوند جهان و نور جان اوست
پدید آرندهٔ هر دوجهان اوست

جهان یک قطره از دریای جودش
ولی جان غرقهٔ نور وجودش

بیک حرف از دو حرف ایجاد کرده
بشش روز این سپهر هفت پرده

فلک گسترده و انجم نموده
دو گیتی در وجودش گم نموده

نه بی او جایز آن را خود فنائی
نه بی او هیچ ممکن را بقائی

نه هرگز جنبشش بود ونه آرام
نه آمد شد نه آغاز و نه انجام

خداوند اوست از مه تا بماهی
زهی ملک و کمال و پادشاهی

بدانک او در حقیقت پادشاهست
که مراین را که گفتم دو گواهست

گواهی میدهد بر هستی پاک
بلندی سپهر و پستی خاک

همه جای اوست و او از جای خالی
تعالی الله زهی نور معالی

چو او را نیست جایی در سر و پای
توانی یافت او را در همه جای

جهان کز اول و کز آخر آمد
وگر باطن شد و گر ظاهر آمد

در اصل کار چون هر دو جهان اوست
چه گردی گرد شبهت اصل آن اوست

چه میپرسی چه باطن یا چه ظاهر
چه میگویی چه اول یا چه آخر

چو ذاتش باطن و ظاهر ندارد
صفاتش اول و آخر ندارد

مکان را باطن و ظاهر نماید
زمان را اول و آخر نماید

عدد گردر حقیقت از احد خاست
ولی آنجا نیامد جز احد راست

یقین دان این چه رفت و بی شکی دان
هزار و یک چوصد کم یک یکی دان

وجودی بی نهایت سایه انداخت
نزول سایه چندین مایه انداخت

وجود سایه چون در یافت آن خواست
که خود را بی نهایت آورد راست

چو طاوس فلک را زرفشان کرد
هزاران دانهٔ زرین عیان کرد

لباس خور چو از کافور پوشید
ز عنبر در شب دیجور پوشید

زروز و شب دو خادم بر در اوست
که آن کافور و این یک عنبر اوست

چو مصر جامع عالم عیان کرد
ز چرخ نیلگون نیلی روان کرد

ز آبی در زمستان نقره انگیخت
ز بادی در خزان زر بر زمین ریخت

سر هر مه مه نو را جوان کرد
بطفلی پشت او همچون کمان کرد

زره پوشید در آب از نسیمی
بماهی داد جوشن همچو سیمی

چو قهرش از شفق خونی عجب کرد
همه در گردن زنگی شب کرد

چو زنگی بی گنه برگشت خندان
زانجم بین سفیدش کرد دندان

ز نوح پاک کنعانی برآورد
خلیلی ازگلستانی برآورد

برآورد از قدمگاهی زلالی
که شد خشک آن ز گرما هم به سالی

ز راه آستین آبستنی داد
ز روح محض طفلی بی منی داد

ز مریم بی پدر عیسی برآورد
ز شاخ خشک خرمایی ترآورد

چو شاه صبح را زرین سپر داد
بملک نیمروزش چتر زر داد

چو بالا یافت ملک نیمروزش
علم میزد رخ عالم فروزش

همو را در زوال چرخ انداخت
وزو اندر ترازو چشمهیی ساخت

که هان ای چشمهٔ خشک روانه
چو چشمه در ترازو زن زبانه

که تا بنمایی اینجا زور بازو
بهای خود ببینی در ترازو

بساط آسمان تا هفتمینش
کند طی چون سجلی از زمینش

کند چون پشم کوه آهنین را
چنان کاندر بدل فرش زمین را

زمین را او بدل در حال سازد
که از اوتاد کوه ابدال سازد

چو آتش هفت دریا را تب آرد
زمین را لرزه داء الثعلب آرد

دهد یرقان اسود ماه و خور را
چو تنگی نفس صبح و سحر را

چو هر شب در شبه گوهر نشاند
نگین روز را در زر نشاند

گشاید نرگس از پیهی سیه پوش
ز عصفوری برآرد لالهٔ گوش

گه از آتش گلستانی برآرد
گه ازدریا بیابانی برآرد

ز سنگ خاره اشتر او نماید
ز آبی دانهٔ در او نماید

چو گل را مهد از زنگار سازد
بگردش دور باش از خار سازد

چو لاله می درآرد سر براهش
ز اطلس بر کمر دوزد کلاهش

چو سر بنهد بنفشه در جوانیش
دهد خرقه بپیری جاودانیش

چو سوسن ده زبان شد یاد کردش
غلام خویش خواند آزاد کردش

چو نرگس زار تن در مرگ دادش
هم از سیم و هم از زر برگ دادش

چو آمد یاسمین هندوی راهش
بشادی نیک میدارد نگاهش

چو اصلش بی نهایت بود او نیز
وجود بی نهایت خواست یک چیز

ولی بر بی نهایت هیچ نرسد
ازین نقصان بدو جز پیچ نرسد

ز پیچیدن نبودش هیچ چاره
شد القصه ز نقصان پاره پاره

چو هر پاره بهر سویی برون شد
چنین گشت و چنان و چند و چون شد

اگر هستی تو اهل پردهٔ راز
بگویم اول وآخر بتو باز

وجودی در زوال حد و غایت
فرو شد در وجود بی نهاست

چو بود او روز اول در فروغش
در آخر سوی او آمد رجوعش

درآمد پشهیی از لاف سرمست
خوشی بر فرق کوه قاف بنشست

چو او برخاست زانجا با عدم شد
چه افزود اندران کوه و چه کم شد

ازانجا کاین همه آمد بصد بار
بدانجا باز گرددآخر کار

همه اینجا برنگ پوست آید
ولی آنجا برنگ دوست آید

کلام الله اینجا صد هزارست
ولی آنجا بیک رو آشکارست

همه اینجا برنگ خویش باشد
ولی آنجا هزاران بیش باشد

همه آنجایگه یکسان نماید
که هرچ آنجایگه شد آن نماید

اگر جمله یکی ور صد هزارست
بجز او نیست این خود آشکارست

اگر گویی عدد پس چیست آخر
شد و آمد برای کیست آخر

جواب تو بسست این نکته پیوست
که کوران پیل میسودند در دست

یکی خرطوم او سود و یکی پای
همه یک چیز را سودند و یکجای

چو وصفش کرد هر یک مختلف بود
ولی در اصل ذاتی متصف بود

اگر خواهی جوابی و دلیلی
جهانی جمله پرکورند و پیلی

اگر یک چیز گوناگون نماید
عجب نبود چو بوقلمون نماید

عدد گر مینماید تو یقین دان
که توحیدست در عین الیقین آن

تو هم یک چیزی و هم صد هزاری
دلیل از خویش روشنتر نداری

عدد گر غیر خودبینی روانیست
ولی چون عین خود بینی خطا نیست

هزاران قطره چون در چشمم آید
اگردریا نبینم خشمم آید

ز باران قطره گر پیدا نماید
چو در دریا رود دریا نماید

وگر تو آتش وگر برف بینی
همه قرآنست گر صد حرف بینی

اگر بر هر فلک صد گونه شمعند
برنگ آفتاب آن جمله جمعند

مراتب کان در ارواحست جاوید
چو صد شمعست پیش قرص خورشید

اگر روحی بود معیوب مانده
بماند همچنان محجوب مانده

هزاران خانه در شهدست اما
یقین دان کان طلسمست و معما

همی آن خانها هرگه که حل گشت
عدد شد ناپدید و یک عسل گشت

هزاران نقش بر یک نحل بستند
ولی جز آن همه درهم شکستند

اگر سنگی نیی نقش آر در سنگ
ببین آن نقشها یک رو و یک رنگ

همه چیزی چو یکرنگست اینجا
اگر جمع آوری سنگست اینجا

دران وحدت دو عالم را شکی نیست
که موجود حقیقی جز یکی نیست

خداست و خلق جز نور خدا نیست
ولی زو نور او هرگز جدانیست

حقست ونور حق چیزی دگر نیست
بباید گفت حق جز حق دگر کیست

اگر آن نور را صورت هزارست
ولی در پرده یک صورت نگارست

اگر باشد در عالم ور نباشد
همه او باشد و دیگر نباشد

نبود این هر دو عالم بود او کرد
نه خود رازان زیان نه سود او کرد

چنان کو بود اگرچه صد جهانست
کنون با آن و این او همچنانست

در اول تن سرشت و جانت او داد
خرد بخشیدت و ایمانت او داد

در آخر جان و تن از هم جدا کرد
ترا در خاک ره چون توتیا کرد

چو مرگ آمد ترا بنمود باتو
ندانستی که آن او بود یا تو

که گر او باتو چندینی نبودی
ترا جان و دل و دینی نبودی

چو تو بی او نیی تو کیستی اوست
همه اوست ای تو در معنی همه پوست

چو زو داری تو دایم جان و تن را
چه خواهی کرد با او خویشتن را

چو تو باقی بدویی این بیندیش
بدو باید که مینازی نه بر خویش

تو میگویی که خوش باشم من اینجا
چگونه خوش بود با دشمن اینجا

ترا دشمن تویی از خودحذر کن
اگر خاکیست در کان تو زر کن

چو تو کم میتوانی گشت جاوید
در آن نوری که عکس اوست خورشید

چو آخر زر تواند شد همه خاک
نماند خاک و نبود مرد غمناک

چو داری آفتابی سایه بگذار
چو شیر مادر آید دایه بگذار

بقدر ذرهیی گر در حسابی
ز خورشید الهی در حجابی

بیک ذره ندارد هیچ تابی
کسی از دست تو جز آفتابی

کسی کو در غلط ماندست از آنست
که در بحر شک و تیه گمانست

ولیکن هر که دارد کعبه درگاه
نگردد در میان کعبه گمراه

کسی کو در میان کعبه درگشاد است
همه سویی برو کعبه گشادست

ز نور معرفت تحقیق مابس
وزو راه هدی توفیق ما بس

بلی قومی که گم گشتند ازان ذات
فقالوا ربنا رب السموات

ولی قومی که در ره خیره گشتند
بدو چشم جهان بین تیره گشتند

کسی خورشید اگر بسیار بیند
شود خیره کجا اغیار بیند

ولی چون آفتاب آید پدیدار
نماند سایه را در دیده مقدار

که داند کان چه خورشیدست روشن
که بر هر ذرهیی تابد معین

اگر بر ذره ایی تابد زمانی
فرو گیرد چو خورشیدی جهانی

روا باشد اناالله از درختی
چرا نبود روا از نیک بختی

کسی کو محو آن خورشید گردد
فنایی در بقا جاوید گردد

اگر خواهی که یابی آن گهر باز
چو پروانه وجود خویش در باز

اگر قومیپی این راه بردند
چو گم گشتند پی آنگاه بردند

ترا بی خویش به با دوست بودن
که بیخود بودنت با اوست بودن

اگر با او توانی بود یکدم
بحق او که بهتر از دو عالم

چو مردان خوی کن با او که پیوست
نخواهی بود بی او تا که او هست

چو باید بود با او جاودانت
نباید بود بی او یک زمانت

برنگ او شوومندیش از خویش
کزو اندیشی آخر به که از خویش

چو قطره هیچ نندیشد ز خود باز
یقین میدان که دریا شد ز اعزاز

چنین آمد ز حق کانانکه هستند
چو جان در راه او بازند رستند

چگونه نقد جان بازیم با او
که از خود مینپردازیم با او

چگویم چون نمیدانم اگر هیچ
که اویست و همویست و دگر هیچ

چرا گویم که چون او هست کس نیست
چو او هست وجز او نیست اینت بس نیست

نمیآید احد در دیدهٔ تو
احد آمد عدد در دیدهٔ تو

چو تو بر قدر دید خویش بینی
یکی را صد هزاران بیش بینی

که دارد آگهی تا این چه کارست
تعدد هست و بیرون از شمارست

درین ره جان پاکان چون گرفتست
که راهی مشکل و کاری شگفتست

همه عالم تهی پر بر هم آمیخت
تعجب با تحیر در هم آمیخت

بسی اصحاب دل اندیشه کردند
بآخر عجز و حیرت پیشه کردند

چو تو هستی خدایا ما که باشیم
کمیم از قطره در دریا که باشیم

تویی جمله ترا از جمله بس تو
نداری دوستی با هیچکس تو

از آن باکس نداری دوستداری
که تو هم صنع خود را دوست داری

چو صنع تست اگر جز تو کسی هست
اثر نیست از کسی گرچه بسی هست

چو استحقاق هستی نیست در کس
ترا قیومی و هستی ترا بس

کمال ذات تو دانستن آسانست
ولی از جانب ماجمله نقصانست

تویی جمله ولی ما می ندانیم
ز پنهانیت پیدا می ندانیم

جهان پر آفتابست و ستم نیست
اگر خفاش نابیناست غم نیست

اگر خفاش را چشمی نباشد
ازو خورشید را خشمی نباشد

کسی کوداندت بیرون پردهست
که هر کو در درون شد محو کردهست

خیال معرفت در ما از آنست
که آن دریا ازین قطره نهانست

چو دریا قطره را عین الیقین شد
نبودش تاب تا زیر زمین شد

شناسای تو بیرون از تو کس نیست
چو عقل و جان تو میدانی تو بس نیست

تویی دانای آن الا تویی تو
چه داند عقل و جان الا تویی تو

چو تو هستی یکی وین یک تمامست
برون زین یک یکی دیگر کدامست

اگر احول احد را در عدد نیست
غلط در دیدهٔ اوست از احد نیست

اگر قبطی زلالی خورد و خون شد
ولیکن عقل میداند که چون شد

ز بوقلمون عالم در غروری
سرابی آب میبینی که دوری

چو دوری عالم پرپیچ بینی
که گر نزدیک گردی هیچ بینی

خداوندا بسی اسرار گفتم
چگویم نیز چون بسیار گفتم

الهی سخت میترسم بغایت
که در پیشست راهی بینهایت

ز تاریکی در آوردی تو ما را
بتاریکی فرو بردی تو ما را

بخوبی صورتی پرداختی تو
بخواری سوی خاک انداختی تو

قبای فهم این بر قد ما نیست
کسی را زهرهٔ چون و چرا نیست

تو میدانی که عقلم دور بینست
سر مویی نمیبینم یقینست

سر مویی مرا معلوم گردان
که در دست توام چون موم گردان

اگر من دوزخیام گر بهشتی
تو میدانی تو تا چونم سرشتی

مرا چون در عدم میدیدهیی تو
که مال ونفس من بخریدهیی تو

ز من عیبی که میبینی رضا ده
چو بخریدی مکن عیبم بهاده

مزن زخمم که غفا را لذنوبی
مکن عیبم چو ستار العیوبی

چو بهر کردن آزاد یا رب
فریضه کردهیی مال مکاتب

بسر سینهٔ آزاد مردان
که کلی گردنم آزاد گردان

خداوندا بسی تقصیر کردم
شبه در معصیت چون شیر کردم

که هر کازادی گردن ندارد
قبول بندگی کردن ندارد

ندارم هیچ جز بیچارگی من
ز کار افتادهام یکبارگی من

مرا گر دست گیری جای آن هست
وگر دستم نگیری رفتم ازدست

چو هستی ناگزیر ای دستگیرم
مزن دستم که ازتو ناگزیرم

بسی گرچه گناه خویش دانم
ولکین رحمتت زان بیش دانم

خداوندا دل و دینم نگهدار
تو دادی آنم راینم نگهدار

در آن ساعت که ما و من نماند
چراغ عمر را روغن نماند

از آن زیتونهٔ وادی ایمن
که نه شرقی و نه غربیست روغن

چراغ جان بدان روغن برافروز
چو من مردم مرا بی من برافروز

چو جانم بر لب آید میتوانی
مرا آن دم ندایی بشنوانی

که تا من زان ندا در استقامت
شوم در خواب تا روز قیامت

کفی خاکم چو خاکم تیره داری
مگردان زیر خاکم خاکساری

چو دربندد دری از خاک و خشتم
دری بگشای در گور از بهشتم

چو پیش آری صراط بیسر و پای
مرا پیری ده و طفلی براندای

اگرچه بر عمل خواهی جزاداد
توانی داد بی علت عطا داد

عمل کان از من آید چون من آید
که از لاف و منی آبستن آید

چو فضلت هست بی علت الهی
بجرم علتی از من چه خواهی

ولی فضل تو چون بیعلت افتاد
بهر که افتاد صاحب دولت افتاد

نبوت بی عمل چون میتوان داد
توانی بیعمل خط امان داد

چنانم رایگان کردی پدیدار
بفضلت رایگانم شو خریدار

برون بر از دو کونم ای نکوکار
درون مقعد صدقم فرود آر

بجز تو درجهان کس را ندانم
بجز تو جاودان کس را نخوانم

ترا خوانم گرم خوانی وگرنه
ترا دانم گرم دانی وگرنه

بسی نم ریخت این چشمم تو دانی
بیک شبنم گرم بخشی توانی

اگر گویم بسی وگر نگویم
چو میدانی همه دیگر چگویم

هم از خود سیرم و هم از دو عالم
ترا میبایدم و الله اعلم

English translation

In the name of the One Who created the treasure of body and soul, And made both worlds the talisman of the treasure of the soul. The Ruler of the world Who is manifest and hidden; Hidden in the body and manifest in the world. When He became manifest, His manifestation was the world; When He became hidden, His hiddenness was the light of the soul. From His hiddenness in the inward, He fashioned the soul; From His manifestation in the outward, He created the world. What manifest is that which appears from the inward? What inward is that which is more manifest than light? He made the earth a partner to the dome of heaven; The Lord Who gave soul and created the world. The dark body received the light of the soul from Him; Intellect obtained the first-fruits of faith from Him. When He paired the singular 'Kaf' and 'Nun' (the command 'Kun' / 'Be'), He brought forth many children of existence out of non-existence. From a foam He made the mother, and from smoke He made the father; From both, at every moment, He created another generation. He fashioned this world in six days like a child; Like a cradle, He gave movement to the heaven. He brought the head of the celestial sphere into a hoop; With a hundred hands He dipped it and raised it up. He made the dark night pregnant; From its depths He gave brightness to the heaven. At night, when He made the talisman of night manifest; At the time of dawn, He set a treasure flowing. When He made the jewel-like dawn true, He scattered pure gold upon it. When fire stepped warmly on His path, It lowered its pride until it raised His banner. When the wind swiftly set out on His path from His love, If there was any dust on the earth, it lifted it up. When water tasted a flavor from the burning of His longing, With one fire it took from Him its wet hem. Although the earth became His humble servant, The wind swept away its dust from the path. What shall I say? Whether it be the earth or the heaven, One has dry lips, and the other has a thirsty soul. All are wanderers on His path, Thirsty for Him, steeped in Him. A handful of dust from His door became Adam; A speck of dust from His path became the universe. He is the Lord of the world and the light of the soul; He is the Creator of both worlds. The world is a single drop from the ocean of His generosity; But the soul is drowned in the light of His existence. With one word of two letters He created, In six days, this celestial sphere of seven veils. He spread the heavens and displayed the stars; He made both worlds vanish within His existence. Without Him, destruction itself is not possible for it; Without Him, there is no survival for any possible being. He never had motion nor rest; No coming and going, no beginning and no end. He is the Lord from the moon to the fish; How wonderful is His dominion, perfection, and sovereignty! Know that He is in truth the King; For what I have said, there are two witnesses. Witness to His pure existence is given By the height of the sky and the lowliness of the earth. Every place is His, yet He is free from place; Exalted be Allah, how wonderful is the light of His highness! Since He has no place from head to foot, You can find Him in every place. The world, whether it came from the beginning or the end, Whether it became hidden or manifest, Since in the essence of things He is both worlds, Why wander around doubt? He is their source. What do you ask: 'What is inward or what is outward?' What do you say: 'What is first or what is last?' Since His essence has no inward or outward, His attributes have no first or last. He makes place appear inward and outward; He makes time appear first and last. Though number in reality arose from the One, Yet nothing but the One fits there. Know this for certain and without doubt: Know a thousand and one, like a hundred minus one, as one. An infinite Existence cast a shadow; The descent of the shadow produced this much substance. When the existence of the shadow perceived this, it desired To align itself with the infinite. When He made the peacock of heaven scatter gold, He made thousands of golden seeds manifest. When He dressed the sun's garment in camphor, He dressed it in ambergris in the dark night. Day and night are two servants at His door; The former is His camphor, and the latter is His ambergris. When He made manifest the comprehensive metropolis of the world, He made a blue stream flow from the indigo sky. From water in winter He raised silver; From wind in autumn He poured gold upon the earth. At the start of every month, He made the new moon young; In its infancy, He made its back bent like a bow. He wore chainmail on the water from a gentle breeze; He gave the fish armor like silver. When His wrath made a wondrous blood of the twilight, He hung it all on the neck of the dark night. When the innocent dark night returned smiling, See how He made his teeth white with the stars. From the pure Noah He brought forth the Canaanite, And He brought forth Abraham from a garden of roses. He brought forth pure water from a stepping-place, Which dried up from the heat in a year. Through the sleeve He granted pregnancy; From pure spirit He gave a child without semen. From Mary He brought forth Jesus without a father; From a dry branch He brought forth fresh dates. When He gave a golden shield to the king of the morning, He gave a golden umbrella to his midday kingdom. When his midday kingdom gained height, His world-illuminating face raised its banner. He cast him into the decline of the sky, And made of him a spring in the scales. Saying, 'O dry, flowing spring, Leap like a spring in the scales, So that you may show your strength of arm here, And see your value in the scales.' The carpet of heaven up to its seventh layer, He will roll up like a scroll from its earth. He will make the iron-hard mountain like carded wool, Just as He changes the carpet of the earth. He transforms the earth in an instant, Making the Abdal out of the mountain stakes. When fire brings fever to the seven seas, And earthquake brings a shaking like alopecia to the earth. He gives black jaundice to the moon and the sun, Like the shortness of breath of the dawn and twilight. As every night He sets jewels in jet-black stone, And sets the signet of day in gold. He opens the narcissus from a black-clad fat; He brings forth the earlobe of the tulip from a sparrow. Sometimes He brings forth a rose-garden from fire; Sometimes He brings forth a desert from the sea. From a hard rock He shows a she-camel; From water He shows a pearl. When He makes a cradle of rust-green for the rose, He places a warning-staff of thorns around it. When the tulip raises its head of wine on His path, He sews its hat of satin upon its waist. When the violet bows its head in its youth, He grants it a robe of everlasting age. When the lily became ten-tongued to remember Him, He called it His servant and set it free. When the narcissus gave its thin body to death for Him, He gave it leaves of silver and gold. When the jasmine became a dark servant on His path, He looks upon it well with joy. Since its origin was infinite, It too desired an infinite existence. But nothing ever reaches the infinite; From this shortcoming, nothing comes to it but twisting. It had no choice but to twist, And in short, from its deficiency, it fell to pieces. As each piece went out in every direction, It became this and that, many and how. If you are one of the people of the veil of secrets, I will tell you the beginning and the end. An existence subject to the decline of limits and bounds Drowned in the infinite Existence. Since it was in His light on the first day, In the end its return is unto Him. A gnat, intoxicated with boasting, arrived And sat comfortably on the summit of Mount Qaf. When it flew up from there and vanished into nothingness, What was added to that mountain, and what was lost? From where all this came a hundred times, To that very place it shall return at the end of the matter. Everything here appears in the color of the skin; But there it appears in the color of the Friend. The words of God are a hundred thousand here; But there, they are manifest in a single aspect. Everything here is in its own color; But there, it is thousands more. Everything in that place appears the same; For whatever goes to that place becomes that very thing. Whether the whole is one or a hundred thousand, There is nothing but Him; this is manifest. If you say, 'Then what is number after all? For whom is all this coming and going?' This continuous point is answer enough for you: That the blind men were feeling the elephant with their hands. One felt its trunk and another its leg; They all felt one and the same thing in one place. When each described it, they differed; But in its essential reality, it was described by a single essence. If you want an answer and a proof: The entire world is full of blind men and an elephant. If a single thing appears in various ways, It is no wonder if it appears like a chameleon. If numbers appear, know for certain That in the essence of certainty, that is Divine Unity. You too are one thing, and also a hundred thousand; You have no clearer proof than yourself. If you see numbers as other than yourself, it is not proper; But when you see them as your very self, it is not a mistake. When thousands of drops come before my eyes, If I do not see the ocean, I become angry. Though a drop from the rain appears, When it enters the ocean, it becomes the ocean. Whether you see fire or you see snow, It is all the Qur'an, even if you see a hundred letters. If there are a hundred kinds of candles on every heaven, They are all gathered in the color of the sun. The degrees that are eternal in souls Are like a hundred candles before the disk of the sun. If a soul remains defective, It will remain veiled as well. There are thousands of cells in honeycomb, But know for certain that it is a talisman and a riddle. Whenever those cells are dissolved, Number vanishes and it becomes a single honey. They made thousands of designs on a single bee, But all of them were broken together. If you are not a stone, carve a design in stone; See those designs as one-faced and one-colored. Everything is one-colored here; If you gather it, it is stone here.

0

1

Updated 2026-07-03

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Persian Literature Prerequisite Course

Humanities

Related