Learn Before
Poem

بخش ۲۵ - خواستگاری شاه اصفهان از گل / Section 25 - The Proposal of the King of Isfahan to Gol

Original content

چنین گفت آن سخن سنج سخندان
کزو بهتر ندیدم من سخنران

که چون شب روز شد وین مرغ پرزن
ز شب برچید پروین را چو ارزن

فلک چون طیلسان سبز بر سفت
زمین در پرنیان سبز بنهفت

شه خوزان نشسته بود برگاه
درآمد از سپاهان قاصد شاه

خبر آوردش از شاه سپاهان
که شه همچون شکرگلراست خواهان

بسازد کار آن شمع زمانه
کند شکر ز خوزستان روانه

که راه از بهر آب زندگانی
زدیم آب از گلاب اصفهانی

سپاهان را تو بهروزی فرستی
که از گل شکرخوزی فرستی

همه شهر سپاهان چار طاقست
ز وصل گل چه هنگام فراقست

ز شادی بانگ نوش از ماه رفته
خرد بر تک چو باد از راه رفته

همآوازان بهم همدرد گشته
هوا از آه مستان سرد گشته

سپیده دم صبوحی دم نشسته
بروی روز بر شبنم نشسته

عطارد نامهٔ تو ساز کرده
سماع زهروی آغاز کرده

ز شکر درفشان گلرنگ چشمه
ز مستی شیرگیر آهو کرشمه

ز شادی هیچ باقی نیست امروز
مگر گل زانک گل باید بنوروز

چو زین معنی بگل آمد پیامی
که شاه آن مرغ را بنهاده دامی

ز خوزستان شکر را میکند دور
ز صد ماتم بتر میسازدش سور

همه کار عروسی میکند راست
بپیش ماه سوسی میکند راست

ازین غم آتشی در جان گل زد
جهان صد خار در شریان گل زد

جهان از دل چو بحر آتشش ساخت
فلک یکبارگی دست خوشش ساخت

بگردون بر رسید آه گل از دل
پرآتش شد تهیگاه گل از دل

نشسته مشک کنده ماه خسته
دلش برخاسته بگشاده بسته

شکر آورده زیر حلقهٔ میم
شخوده برگ گل از فندق سیم

دلی و صد هزاران آتش رشک
رخی و صد هزاران دانهٔ اشک

بیامد پیش گلرخ دلربایی
که بهر عقد بستاند رضایی

چو گل را دید زیر خون بمانده
دلش با خون بهم بیرون بمانده

سمنبر پیرهن چون گل دریده
ز نرگس لاله را جدول کشیده

نشسته در میان خون بخواری
وزو برخاسته از جمله زاری

شنوده از عروسی هر سخن را
از آن ماتم گرفته سروبن را

سخن در شاهراه گوش رفته
خرد از شاهراه هوش رفته

نه در دل رای ونه در عقل تدبیر
بگفته بر دو عالم چار تکبیر

هوای هرمزش افگنده درجوش
وجود گلرخش گشته فراموش

چو آینده چنان دید آن صنم را
زغم دربسته کرد آن لحظه دم را

نزد دم تن زد و لختی بیاسود
که تا آن تاج برتختی بیاسود

نگار تلخ پاسخ، در بر ماه
بشیرینی پیامی دادش از شاه

که خود را هشت جنت نقد بینم
چو شکر زیر گل در عقد بینم

ترا این عقد در عقبیست رانده
تو چون عقد گهر در عقد مانده

نباید بود گل را سرگران گشت
که نتواند کس از رسم جهان گشت

تو خورشیدی ترا ماهی بباید
تو خاتونی ترا شاهی بباید

همه کس را بجفتی اشیاقست
که بی جفتی خدایست آنکه طاقست

اگر چون دیگران جفتی کنی تو
بخوبی طاقی و جفتی زنی تو

بباید جفت را برجان نهادن
چو جفتی جفته در نتوان نهادن

چو مردم در بر جفتی طرب کن
پری جفتی مگر جفتی طلب کن

چو ابرویی تو طاق از چشم آخر
همی جفتی طلب چون چشم آخر!

چو شمعم سوختی ای مه چگویم
بده پروانه تا باشد بکویم

گلش گفتا شهم دیوانه خواهد
که از شمعی چو من پروانه خواهد

ز نطع خود برون ره مینخواهم
چه پروانه دهم شه می نخواهم

یقین دانم که نبود شاه خواهان
که گل گردد گلابی در سپاهان

نه بر نطع عروسی راه خواهم
نه رخ بر شه نهم نه شاه خواهم

نه با او میل در میدان کشم من
نه با او اسپ در جولان کشم من

پیاده میروم چون دلفروزی
بفرزینی رسم در نطع روزی

گر او را پیل بالازر عیانست
مرازو، پیل بندی، در میانست

شه از من در غریبی مبتلا باد
و یا شهمات این نطع دو تا باد

چو آن زن پاسخ از گلرخ چنان یافت
سبک دل را چو مستان سرگران یافت

دلش در نفرتی دید ونفوری
وزو نزد یکیی جستن چو دوری

زن آمد پیش شاه و گفت آن ماه
نخواهد بود هرگز جفت آن شاه

چو گویی جفت گیر اوسوک گیرد
نه زان مرغست کوکاووک گیرد

چو سوسن ده زبان شد گل بیکبار
که آزادم چو سوسن من ازین کار

نه جفتی خواهم و نه جفت گیرم
وگر چون آتشی بی جفت میرم

چه گر آتش ز بی جفتی بمیرد
بسوزد هرکه با او جفت گیرد

ازان چون آتشی فارغ زجفتم
که نم در ندهم و در آب خفتم

چه گر خاکم نگردد گرد آخر
پدر نپسنددم در درد آخر

شه خوزان از آن پاسخ چنان شد
که گویی مغز او از استخوان شد

برای کار آنسرو چمن را
بخواند او فیلسوف رایزن را

بدو گفتا چه جویم در مضیقی
زمانی خون این خور از طریقی

نگین دل چنان در بند اینست
که دل دربند او همچون نگینست

حکیمش گفت رای تو نکوتر
که خسرو برترست و من فروتر

ولی هرچ آن بناکامی کنی ساز
اگر نورست نوری ندهدت باز

بنامی کار برخامی منه تو
اساسی را بناکامی منه تو

چو زین اندیشه غمناکست شهزاد
نباید بر دل، این اندیشه ره داد

چو وقت کشت شاخی را دهی پیچ
توان کشتن ولی برندهدت هیچ

چو گل را ناخوشی میآید از جفت
چو پسته لب بباید بست از این گفت

خوشی چندانکه گویی بیش باید
همه عالم برای خویش باید

قضا تدبیر ما بر هم شکستست
گشاد کارها بر وقت بستست

اگر صد موی بشکافم ز تدبیر
برون نتوان شدن مویی ز تقدیر

بباید نامهیی آغاز کردن
ازین اندیشه دل پرداز کردن

سخن گفتن چو شکر از دل آنگاه
فرستادن بدست قاصد شاه

خوش آمد شاه را زان رای عالی
بجای آورد آنچ او گفت حالی

دبیری آمد و نامه ادا کرد
بنای نامه بر نام خدا کرد

پس از گل کرد حرفی چند آغاز
که ممکن نیست کردن این گره باز

که گر با گل بگویم این سخن را
در آویزد بگیسو خویشتن را

توان کرد از چنین یاری تحاشی
سزد گر در چنین کاری نباشی

ترا گر گل نباشد غم نیاید
سپاهان را ز یک گل کم نیاید

پدر شویی که او جوید رضا داد
اگر دختر ترا خواهد ترا باد

چو بنوشتند و نامه درنوشتند
ز مشک و عنبرش مهری سرشتند

سپردندش بدست قاصد شاه
نهاد آن مرد قاصد پای در راه

برشه رفت و چون شه نامد برخواند
ز هر قصری بزرگان را بدرخواند

ز خشم شاه خوزستان سخن گفت
که طاقم کرد شه زان سیمتن جفت

زبانم داد تا گل یارم آید
چو دل او داردم دلدارم آید

چو شکر هر دو باهم دوست باشیم
چو پسته هر دو در یک پوست باشیم

ز گل چون دیده بر سر باشمش من
وکیل خرج شکر باشمش من

کنون از گفتهٔ خود سرگران شد
زبون آن سبک دل چون توان شد

وفا جستن ز تر دامن محالست
که دوران وفاراخشک سالست

بسی نام وفا گوشم شنیدست
ولی هرگز ندیدم، تا که دیدست

خبر هست از وفا لیکن عیان نیست
وفاگر هست قسم این جهان نیست

منم امروز شمع پادشاهان
ز من در پرده مینازد سپاهان

اگر بر کین من آرد جهان دست
کنم کوری دشمن را جهان پست

وگر کژبازد این خاکستری نطع
ببیند نطع و خاکستر علی القطع

بچشمم هفت دریا جز کفی نیست
ز چشمم هفت دوزخ جز تفی نیست

جهان گر آب گیرد من بشولم
از آن معنی که نرسد بر پژولم

ز شمشیرم کبودی آشکارست
که بحری گوهری و آبدارست

گر آبستن ز من اندیش گیرد
چنین راه عدم در پیش گیرد

مه نو گرچه بس کهنه عزیزست
بپیش رای من نو کیسه چیزست

نمیبینی که در کسب شعاعی
کند منزل بمنزل انتجاعی

که باشد شاه خوزستان که امروز
بگردد از چو من شاهی دل افروز

ز بد نامی هوای جنگ دارد
ز دامادی شاهی ننگ دارد

چرا دل را ازو دردی نمایم
من او را این زمان مردی نمایم

بگفت این و سپه بیرون فرستاد
ز هامون گرد بر گردون فرستاد

ز هر جانب چو آتش لشکر آمد
بگردون گرد بر گردون برآمد

ز لشکرگاه بانگ نای زرین
برآمد تا بلشگرگاه پروین

دمی صد کوس در صد جای میکوفت
علم بر وزن هر یک پای میکوفت

ز زیر گرد عکس تیغ میتافت
چو سیاره ز زیر میغ میتافت

ز بس لشکر که با هم انجمن شد
چو دریا کوه آهن موجزن شد

زمین از پای اسپان خاک میریخت
هوا چون خاک بیزان خاک میبیخت

چو شب در پای اسپ اشکال آمد
قراضه با سر غربال آمد

ز زیر قلعهٔ این چرخ گردان
ز لب زنگی شب بنمود دندان

هزاران مرغ زیر دام رفتند
ز قصر نیلگون بر بام رفتند

بصد چشم چو نرگس هر ستاره
باستادند بر لشکر نظاره

چو شب از خرگه گردون برون شد
ستاره چون دم اسپان نگون شد

زبان برداشت مرغ صبحگاهی
منادی کرد از مه تا بماهی

چو مردم را ز روز آگاه کردند
بفال نیک عزم راه کردند

براندند از سپاهان شاه و لشکر
بخوزستان شدند از راه یکسر

چو زیشان شاه خوزستان خبر یافت
سپاهی کردگرد و کار در یافت

میان دربست بر کین شاه خوزی
خزانه در گشاد و داد روزی

اگر گنجی نبخشی بر سپاهت
سپه بی گنج کی دارد نگاهت

بسیم و زر سپه را کرد قارون
ز خوزستان سپاه آورد بیرون

همه روی زمین لشکر کشیدند
دو رویه صفدران صف برکشیدند

گروهی را بکف شمشیر بران
ز خشم دشمنان چون شیر غران

گروهی با سنانهای زره سم
ز سر تا پای در آهن شده گم

گروهی نیزهها بر کف گرفته
جهانی نیستان در صف گرفته

گروهی بی محابا ناوک انداز
ز کینه سر کشان را سینه پرداز

گروهی خشت و ناچخ تیز کرده
ترش استاده شورانگیز کرده

گرفته یک طرف شیران جنگی
کمان چاچی و تیر خدنگی

گرفته یک گره گرز گران را
گشاده دست و بر بسته میان را

دو رویه هندوان جوشان تر از نیل
شده آیینه زن از کوههٔ پیل

بغریدن بگوش آمد چنان کوس
که گفتی با زمین خورد آسمان کوس

چنان آواز او در عالم افتاد
که گفتی هر دو عالم برهم افتاد

ز مغرب تا بمشرق مرد بگرفت
ز هامون تا بگردون گرد بگرفت

چو چرخ از گرد میغی بست هموار
ز بانگ کوس رعد آمد پدیدار

ز شمشیر سرافگن برق میجست
ز پیکان زره سم راه بربست

از آن میغ و از آن رعد و از آن برق
پر از باران خونین غرب تا شرق

همه روی زمین شنگرف بگرفت
ز خون هر سوی رودی ژرف بگرفت

زمین از خون مردان موج زن گشت
سپر چون خشت و جوشنها کفن گشت

زهر سو کشته چندانی بپیوست
که راه جنگ بر لشکر فرو بست

تن از اسپ و سر از تن سرنگون شد
فلک صحرا زمین دریای خون شد

ز عهد نادرست چرخ دوار
شه خوزان شکسته شد بیکبار

چو مرغ خانگی از هیبت باز
هزیمت شد بسوی شهر خود باز

همه شب کار جنگ روز میساخت
چو شمعی مضطرب با سوز میساخت

در آنشب گل بیامد پیش دایه
چو خورشیدی که آید پیش سایه

پراکنده شده در سوز رشکش
بنات النعش از پروین اشکش

مژه چون سوزنی در خون سرشته
که نتوان بست این تب را برشته

شده از دست دل سر رشتهٔ من
که نتوان دوخت این برهم بسوزن

اگر شه شهر خوزستان بگیرد
گل عاشق از این خذلان بمیرد

بر هرمز دل افروزیم نبود
چنان رویی دگر روزیم نبود

بچربی دایه گفتش تو مکش خویش
که شب آبستنست و روز در پیش

اگرچه هست ترس امید میدار
دل اندر مهر آن خورشید میدار

اگر طاوس، ماری در پی اوست
وگر خرماست خاری در پی اوست

چو هرمز نقد داری عقد میساز
مسوز از نسیه و با نقد میساز

بسا کس کز هوس جوبی فرو برد
درآمد دیگری و آب او برد

ز تو شاه سپاهان مانده در جنگ
چو شکر هرمزت آورده در تنگ

یکی بهر تو در رنجی نشسته
دگر یک بر سر گنجی نشسته

یکی در عشق رویت میزند تیغ
دگر یک را ز تو کاری بآمیع

کنون باری در شادیت بازست
که ازتو تا بغم راهی درازست

ز جان افروز دل خوش دار امروز
مباش از دی و از فردا جگر سوز

بجز امروز نقد ما حضر نیست
که دی بگذشت و از فردا خبر نیست

ز گفت دایه گل در شادی آمد
وزو چون سرو در آزادی آمد

چو در روز دوم این طاس زرین
بریخت از طشت زر سیماب پروین

هزیمت شد سپاه زنگ یکسر
زمین شد سندروسی رنگ یکسر

خروشی از پگه خیزان برآمد
ز صحرا بانگ شبدیزان برآمد

دو روبه بانگ کوس از دور برخاست
ز حلق نای صوت صور برخاست

ز بس مردم که آن ساعت زمین داشت
قیامت گوییا پنهان کمین داشت

جناح و قلب از هر سوی شد راست
ز سینه چون جناحی، قلب برخاست

پی هم لشکری چون قطره از میغ
ستاده با هزاران تیغ یک تیغ

چنان درهم شده رمح زره سم
که کرده روشنی ره بر زمین گم

اگر سیماب باریدی چو باران
بماندی بر سنان نیزه داران

ز بس چستی که بر سرهای نیزه
نگه میداشتی سیماب ریزه

سپه داران سپه در هم فگندند
صلای مرگ در عالم فگندند

چو برگ گندنا تیغی ربودند
ز تن چون گندناسر میدرودند

ز بس خون کرد و لشکر ریخت در راه
ز عکس خون شفق شد چهرهٔ ماه

ز خون و خوی مشام خاک بگرفت
زمین را ره نماند افلاک بگرفت

جهان از سرکشان آن روز جان برد
زمین از گرد، سربر آسمان برد

بآخر با دلی چون شمع سوزان
شکسته خواست آمد شاه خوزان

ندادش دست دولت هیچ یاری
ز بی دولت نیاید شهریاری

ستاده بود هرمز بر کناری
میان در بسته در زین راهواری

کمندش فتح بر فتراک بسته
سمندش ماه نو بر خاک بسته

یکی خودی چو آیینه بسربر
یکی جوشن پلنگینه ببر در

بشمشیر آتش از آهن فشانده
چو کوهی سیم در آهن بمانده

تکاور را ز پیش صف برانگیخت
ز لب از کین چو دریا کف برانگیخت

بسرسبزی درآمد چون درختی
مبارز خواست و جولان کرد لختی

ظفر با تیغ او همپشت میشد
حسودش کفش در انگشت میشد

چنان بانگی برآورد از جگرگاه
که در لرز اوفتاد از کوه تا کاه

ز بانگ او سپه در جست از جای
نمیدانست یک پر دل سر از پای

جوانی بود بهزاد از سپاهان
که بودی پهلوان پادشاهان

به پیش هرمز آمد تیغ در دست
بتندی نعره زد چون شیر سرمست

که من سالار گردان نبردم
کجادر چشم آید هیچ مردم

اگر یک مرد در چشمم نماید
درون آینه جسمم نماید

جهان جز من جهانداری ندارد
وگر دارد چو من باری ندارد

بگفت این و گشاد از بر کمند او
بشه رخ اسپ را بر شه فگند او

درآمد هرمز و بگشاد بازو
همی برد از تنورش در ترازو

بزد بهزاد را بر سینه ناچخ
بیک ضربت فرستادش بدوزخ

چو زخمش بر دل بهزاد آمد
با حسنت از فلک فریاد آمد

عزیو اهل خوزستان چنان شد
که رعدی از زمین بر آسمان شد

برینسان مرد میافگند بر راه
که تا افگنده شد افزون ز پنجاه

شفق میریخت تیغش همچو باران
وزو چون برق سوزان تیغداران

ز بس خون کو فشاند از دشمن خویش
خلوقی کرد جوشن بر تن خویش

سراپای اوفتاده راه بر سر
ز هر بی سر تنی بنگاه بر سر

چو هرمز دشت خوزان پر ز خون کرد
علم شاه سپاهان سرنگون کرد

شکست آمد برو و شد هزیمت
گرفتند آن سرافرازان غنیمت

نه چندان یافتند آن قوم هر چیز
که حاجتشان بود هرگز دگر نیز

شه آنگه خواند هرمز را باعزاز
ز هر سو پیش میدادند ره باز

درآمد هرمز از در شادمانه
ثنا گفتش بسی شاه زمانه

سپهداری آن لشکر بدو داد
بدست خویشتن افسر بدو داد

بدو گفتا ندانستیم هرگز
که دستانیست رستم پیش هرمز

تویی پشتی سپهداران دین را
تویی مردی، همه روی زمین را

ظفر نزدیک بادت چشم بددور
حسودت مانده در ماتم تو در سور

گر این سرکش نبودی پای برجای
نماندی تاج بر سر تخت بر پای

کدامین بحر و کان را این گهر بود
کدامین باغبان را این پسر بود

بطلعت چهرهٔ جمشید داری
بچهره فرهٔ خورشید داری

ازین علم و ازین فر و ازین زور
شود صد پیل پیشت بر زمین مور

خدا داند که تااین کار چونست
که این کار از حساب ما برونست

چو شاه از حد برون بنواخت او را
کسی کردش بر اسپ و ساخت او را

برشه منظری پرداختندش
جدا هر یک نثاری ساختندش

درخت دولت او بارور شد
شهنشاهیش آخر کارگر شد

جهان پرموج کار و بار او بود
زبان خلق در گفتار او بود

گل از شادی او در ناز مانده
زخنده هر دو لعلش باز مانده

ز درج لعل مرجان مینمود او
جهانی را ز لب جان میفزود او

چو یک چندی برآمد چرخ جانباز
ز سر در بازیی نو کرد آغاز

فلک بازیگرست و تو چو طفلی
که مغرور خیال علو و سفلی

چو تو با کعب او بسیار افتی
بنظاره روی در کار افتی

چو تو طفلی برو از دور میباش
وگرنه تا ابد مغرور میباش

English translation

Thus spoke that eloquent, wise speaker, Than whom I have seen no better orator: When night turned to day and this fluttering bird Gathered the Pleiades from the night like millet, The sky slung a green mantle over its shoulder, And the earth hid itself in green silk. The King of Khuzan was seated on his throne, When the messenger of the King of Ispahan entered. He brought him news from the King of Ispahan That the King desires Gol like sugar. 'Let him arrange the affairs of that candle of the age, And send the sugar away from Khuzestan. For the sake of the water of life, We have sprinkled the path with Ispahan rosewater. You send good fortune to Ispahan By sending Khuzian sugar from the Rose (Gol). The entire city of Ispahan is open in celebration; At the union of the Rose, what time is it for separation?' From joy, the shout of drinking went beyond the moon; Intellect ran wild like the wind gone astray. The singers joined together in shared feeling, And the air grew cold from the sighs of the drunkards. At dawn, the morning draught was poured, And the dew settled upon the face of the day. Mercury prepared your letter, And the music of Venus commenced. From the sugar-scattering, rose-colored spring, The deer-eyed beloved makes lion-capturing coquetry. Nothing of joy is lacking today, Except the Rose, for one needs the Rose at Nowruz. When a message of this meaning came to Gol, That the King has set a snare for that bird, Taking the sugar away from Khuzestan, Making her wedding feast worse than a hundred mournings, Setting straight all the wedding preparations, Placing a lily before the moon, From this grief, a fire struck Gol's soul, And the world drove a hundred thorns into Gol's veins. The world turned her heart into a sea of fire; Heaven suddenly made her its plaything. Gol's sigh rose from her heart to the heavens; The flank of Gol became filled with fire from her heart. The musk-scented, wounded moon sat, Her heart agitated, her hair undone. Bringing sugar under the ring of Mim (her lips), Scratching the rose-petal (her cheek) with silver almonds (her nails). A heart with a hundred thousand fires of jealousy, A face with a hundred thousand drops of tears. A charming go-between came before the rose-faced one, To obtain her consent for the marriage contract. When she saw Gol remaining under blood, Her heart spilling out along with her blood, Her jasmine-like shirt torn like a rose, Drawing lines of tulips (tears/blood) from the narcissus (eyes), Sitting miserably in the midst of blood, With lamentation rising from her entirely, Having heard every word of the wedding, Mourning for that cypress-like stature, The words having traveled the highway of the ear, Intellect having departed the highway of consciousness, With no counsel in the heart and no plan in intellect, Having said four Takbirs (funeral prayers) over both worlds, Her passion for Hormoz throwing her into a boil, Her rose-faced existence forgotten. When the newcomer saw the idol thus, She held her breath in grief at that moment. She kept silent and rested a while, Until that crown-wearer rested on her throne. The beauty of bitter replies, before the moon (Gol), Was given a sweet message from the King: 'I see myself in possession of the eight heavens in cash, When I see sugar under the rose in marriage. This contract is destined for you in the hereafter; You remain like a knot of pearls in a contract. The Rose must not become stubborn, For no one can turn away from the custom of the world. You are a sun, you need a moon; You are a lady, you need a king. Everyone has a desire for a mate, For only God is without a mate, who is single. If you take a mate like others, You are unique in beauty and will make a pair. One must value the mate as one's soul; When you mate, you cannot resist. Like humans, make merry in the embrace of a mate; Are you a fairy, or do you seek a mate? Like an eyebrow, you are single above the eye, after all; Seek a mate like the eyes, after all! You burned me like a candle, O moon, what shall I say? Give permission to be in my street.' Gol said to her: 'The King must think me mad, To want a moth from a candle like me. I do not wish to step out of my chessboard; Why should I give permission? I do not want the King. I know for certain that the King would not desire That the Rose becomes rosewater in Ispahan. Neither do I want a path on the wedding chessboard, Nor will I set my Rook against the King, nor do I want the King. Neither will I ride in the arena with him, Nor will I gallop my horse with him. I walk as a pawn like a heart-delighter, And I will reach the rank of Queen on the chessboard one day. If he has a golden-caparisoned elephant visible, I have a checkmate for him in the midst. May the King be afflicted in exile because of me, Or may he be checkmated on this folded chessboard.' When that woman received such a response from the rose-faced one, She quickly found her heart heavy like drunkards. She saw her heart full of aversion and flight, And seeking closeness from her was like distance. The woman came before the King and said: 'That moon Will never be the mate of that King. When you say mate, she goes into mourning; She is not of the kind of bird that catches prey. Like a lily, Gol became ten-tongued all at once, Saying: I am free from this affair like the lily. Neither do I want a mate, nor will I take a mate, Even if I die without a mate like a fire. For though fire dies from having no mate, It burns anyone who mates with it. For this reason, I am free from a mate like fire, For I will not let dampness in and will sleep in water. What if my dust does not turn around, after all? My father will not approve of me in pain, after all.' The King of Khuzan became such from that response That it was as if his marrow left his bones. For the affair of that cypress of the meadow, He summoned the counseling philosopher. He said to him: 'What should I seek in this strait? Shall I spill the blood of this person in some way? The signet of the heart is so bound to this, That the heart is in her bond like a signet ring.' The sage said to him: 'Your judgment is better, For the King is higher and I am lower. But whatever you do by force, Even if it is light, it will not give light back to you. Do not build an affair on raw foundations, Nor lay a foundation on unwillingness. Since the prince is grieved by this thought, One must not let this thought enter the heart. When you bend a branch at the time of planting, It can be planted but it will bear you no fruit. Since Gol is displeased by a mate, One must close one's lips to this talk like a pistachio. However much you speak of pleasure, it must be more; The whole world should be for oneself. Destiny has shattered our plans; The opening of affairs is bound to time. Even if I split a hundred hairs with my planning, One cannot escape destiny by a single hair. We must begin a letter, And clear the heart of this thought. Speak words sweet as sugar from the heart, And then send it by the hand of the King's messenger.' The King was pleased by that sublime counsel, And immediately performed what he said. A scribe came and drafted the letter, Basing the letter on the name of God. Then he wrote a few words about Gol, That it is impossible to untie this knot: 'For if I speak these words to Gol, She will hang herself by her hair. One can avoid such a companion; It is proper if you do not engage in such an affair. If you do not have Gol, grief will not come to you; Ispahan will not lack because of a single flower. A father who seeks her consent has agreed: If the girl wants you, she is yours.' When they wrote and folded the letter, They made a seal for it out of musk and ambergris. They delivered it into the hands of the King's messenger, And that messenger set off on his way. He went to the King, and when the King read the letter, He summoned the nobles from every palace to his court. The King of Ispahan spoke in anger about the King of Khuzan: 'The King deprived me of that silver-bodied mate. He gave me his word that Gol would be my companion, That since she holds my heart, she would become my beloved. Like sugar and milk, we would be friends together, Like pistachio nuts, we would both be in one shell. For Gol, I would be like the eyes on her head, And I would be the steward of her sugar. Now he has turned back from his words; How can one be subdued by that light-hearted one? Seeking loyalty from the untrustworthy is impossible, For the era of loyalty is in a drought. My ear has heard the name of loyalty many times, But I have never seen it—who has? There is news of loyalty, but it is not manifest; If loyalty exists, it is not of this world. I am today the candle of kings; Ispahan prides itself on me behind the veil. If the world stretches its hand in malice against me, I will lay the world low to blind the enemy. And if this ashy chessboard plays crookedly, It will see the chessboard and ashes altogether. In my eyes, the seven seas are but a handful of foam; In my eyes, the seven hells are but a puff of heat. If the world is flooded, I will not be disturbed, For it cannot reach my hem. From my sword, a blue sheen is manifest, Which is like a pearly and watery sea. If a pregnant woman takes fear of me, She will take the path of non-existence. The new moon, though very anciently cherished, Is a parvenu thing before my judgment. Do you not see that in seeking rays of light, It migrates from station to station? Who is the King of Khuzan today, To turn away from a heart-delighting king like me? Out of infamy, he desires war, And is ashamed of a king's son-in-lawship? Why should I show him pain of heart? I will show him my manhood now.' He said this and sent the army out, Sending dust from the plain to the sky. From every side the army came like fire, Dust rising upon dust to the heavens. From the camp, the sound of the golden trumpet arose All the way to the camp of the Pleiades...

0

1

Updated 2026-07-03

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related