Learn Before
Poem

بخش ۱۵ - آغاز داستان / Section 15 - The Beginning of the Story

Original content

کنیزی بود قیصر را در ایوان
که بودش مشتری هندوی دربان

نبودی آدمی در روم و بغداد
به زیبایی آن حور پری زاد

لبش جان داروی دلبستگان بود
مفرح نامهٔ دلخستگان بود

دهانش پر شکر چون نقل دانی
چه گویم پستهٔ چون ناردانی

هزاران خوشهٔ مشکین به مویش
چو خوشه سرکشیده گرد رویش

ز مشک تازه یک یک موی شسته
به آب زندگانی روی شسته

ز ابرو طاق بر گردون فکنده
ز گیسو مشک بر هامون فکنده

حریر عارضش نرمی خز داشت
رخش گلنار و گل را رنگرز داشت

در ایوان شد شه قیصر به شب گاه
نشسته بود آن بت روی چون ماه

چو شاه آن چهرهٔ زیبای او دید
دل خود مست یک یک جای او دید

به چربی گفت جانا در برم کش
به نقد ی بوسه ای دو بر سرم کش

کنیزک پیش شاه برجست از جای
نهادش همچو گیسو روی بر پای

شه از قندش شکر را بار می کرد
شکر می خورد و دیگر کار می کرد

چو شه بر تل سیمین برد خیمه
شد از یاقوت ، درج در دو نیمه

درآمد آب گرم از باد گیری
شکر در لب گداخت و ریخت شیری

چو شیر و شکرش هر دو بسر شد
کنیزک یکسر از شه بارور شد

پس از یک هفته کاری بود رفته
که شه شد دور از آن ماه دو هفته

برون شد از جزیره همچو بادی
که پیکی در رسیدش بامداد ی

که کافر عزم شهر روم دارد
به ترسا قصد نامعلوم دارد

شه آن بت را رها کرد و برون شد
به دریا رفت و زو صد جوی خون شد

چو اسکندر به آب زندگانی
به سنبل آمد آن جمشید ثانی

سپه چون مور جمله زیر فرمان
شه قیصر به کردار سلیمان

در و دشت از سپاه او سیه شد
ز بیم شاه رنگ از روی مه شد

در آهن غرق کرده همچنان سم
مگر چشم ، از دو گوش اسب تا دم

سپه چون کوه می شد فوج بر فوج
چنانکه از روی دریا موج بر موج

ز لشکر پشت ماهی شد شکسته
شکم را باز برآورد خسته

نمی افکند جوشن بیم آن بود
ولیکن پای گاوی در میان بود

چو قیصر رفت، آن زیبا کنیزک
بنازیدی به فرزند مبارک

که گر من مادر فرزند گردم
چو شاخ سبز نیرومند گردم

چو شاخ سبزم آرد میوه دربار
ز بی برگی برون آیم به یکبار

وگر بی میوه شد شاخ سرافراز
بسوزد تا بماند بارکش باز

کنون بنگر که چرخ حقه کردار
چگونه مهره گردانید در کار

شه قیصر یکی خاتون زنی داشت
که دل از رشک او ناروشنی داشت

کنیزک بود ملک خود هزارش
وزان صد خادم و صد پیشکار ش

ز قارون کم ندیدی نعمت خویش
ز قیصر بیش دیدی حرمت خویش

رخی چون ماه داشت آن دانهٔ در
به مه در ننگرستی از تکبر

ز شیرینی چو شکر تلخ کش بود
جهان بر وی ز شیرینی ترش بود

ز کار آن کنیزک آگهی داشت
همی بر کار او اندیشه بگماشت

که گر او را ز قیصر بچه آید
همه کار منش بازیچه آید

ز گردون برتری جوید دماغش
به پیش آفتاب آید چراغش

شود از تر مزاجی پای کوبی
ببندد دست من بر خشک چوبی

چو من این دم ز آتش دود بینم
گر این آتش نشانم سود بینم

چو چوبی را توانی ساخت تختی
اگر تو خوار بگذاریش لختی

به غفلت چون برآید روزگاری
شود آن چوب تخت آنگاه داری

خرد را رهنمون باید گرفتن
چنین کاری کنون باید گرفتن

چو یاری خواهی از یاری که باید
به وقت خویش کن کاری که باید

کنیزی را بر خود خواند بانو
که درمانی بساز و گیر دارو

به حلوا کن همی داروی این درد
شکر لب را بده حلوا و برگرد

مگر زین دارو آن مرغ سبکدل
بیندازد بچه چون مرغ بسمل

کنیزک همچو گردون پشت خم داد
چو صبحی خنده زد و انگاه دم داد

که گر دارد رخم چون غنچه آن ماه
چو گل خونش بریزم بر سر راه

بگفت این وز پیش آن فسونگر
پری رخ شد برون چون حلقه بر در

چو شد بیرون بکرد اندیشه آن ماه
نداد آن گفت را در گوش دل راه

که گر امروز گیرم سست این کار
به صد سختی شوم فردا گرفتار

نباید کرد بد با بی گناهی
نباید کند خود را نیز چاهی

گنه نبود بتر زین در طبیعت
مکن با بی گناهی این صنیعت

دل قیصر اگر گردد خبردار
مرا در خون بگرداند چو پرگار

ز قفل غم دلش در بند آمد
به پیش مادر فرزند آمد

که از خاتون شنیدم پاسخ امروز
که داری در شکم دری شب افروز

مرا از درد تو فرمود بانو
که آن در را فرود آرم به دارو

دل من بسته دارد با خدا کار
نی ام این بی وفایی را وفادار

چرا با کودکی گردم فسون ساز
که گردد آن فسون آخر به من باز

دلی کاو خویش را نبود نکوخواه
به زودی چشم بد یابد بدو راه

کنون من راز خاتون با تو گفتم
بسی از پرده بیرون با تو گفتم

ز کار تو غمی بسیار خوردم
ز تو بر جان خود زنهار خوردم

چنان باید که فرمانم بری تو
بکوشی تا ز فرمان نگذری تو

ترا در خانهٔ خود جای سازم
ز رویت خانه شهر آرای سازم

بیندازم ترا در خانه بستر
بیایم چون قلم پیش تو بر سر

بسازم کار تو پنهان ز خاتون
که تا گل بشکفد از غنچه بیرون

چو گل بشکفته شد برگیرم او را
کجا من با دو پستان شیرم او را

ازین شهرش به شهر خود برم من
به شیر و شکرش می پرورم من

چو بالا گیرد آنگه بازش آرم
بر قیصر به صد اعزاز ش آرم

که گر اینجا بماند این گل نغز
زند خاتون ز رشکش خار در مغز

شد آبستن از آن اندیشه بی خویش
چو مستسقی شکم بنهاد در پیش

نمی دانست آن آبستنی شاه
که شب آبستن است و طفل در راه

چو بشنود این سخن تن زد زمانی
گشاد از پسته چون شکر زبانی

بر آن زیبا کنیزک آفرین کرد
که منشیناد بر تو از زمین گرد

چو دور چرخ بادا زندگانیت
مبادا چرخ بی دور جوانیت

ترا من ای کنیزک، گرچه خامم
دلم می سوزد ، از جانت غلامم

ز دولت گاه جان دلداری ات باد
ز عمر خویش برخورداری ات باد

کسی کز نیکویی دارد نصیبی
نکو خواهی ازو نبود غریبی

ترا گر این سخن ناگفته بودی
خراج گور بر من رفته بودی

کنون کاری که می خواهی بجا آر
مرا زین سرنگونساری بپا آر

کنیزک برد او را سوی خانه
یکی معجون برآمیخت از بهانه

در آن خانه پر از خون کرد طاسی
نهاد این کار را بر خون اساسی

ز خون پر کرده طاسی می نهادند
که عشقی را اساسی می نهادند

تو هم در طاس گردون سر نگونی
نمی دانی که سر در طاس خونی

گر آن خون بایدت، دل بر شفق نه
فلک بر خون رود، جان بر طبق نه

کنیزک شد سوی کدبانوی خویش
به شادی شکر گفت از داروی خویش

که دارو دادم و خون شد روانه
زهی دارو که در خون کرد خانه

شنود آن قول خاتون ، مکر نشناخت
چو چنگش در درون پرده بنواخت

بدو گفت آنچه باید کرد کردی
کنون درمانش کن گر مرد مردی

چو خون خصم در گردن نشاید
به یک دارو دو خون کردن نشاید

کنیزک باز گشت و چون گل از خار
به پیش طاس خون آمد دگر بار

نشست و ماجرا از دل ادا کرد
بسی بر جانش آبستن دعا کرد

کنیزک پرده دار کار او شد
چو مه در پرده خدمتگار او شد

به شیر و شکرش پروانه می داد
چو شهدش تربیب در خانه می داد

چو زن را نوبت زادن درآمد
ز غنچه گل بافتادن درآمد

گلی بشکفت همچون نوبهاری
که حسنش ماه را بنهاد خاری

چو آمد بر زمین آن سرو دلخواه
خجل در پرده شد بر آسمان ماه

چنان پاکیزه و با زیب و فر بود
که خورشیدی ز جمشیدی دگر بود

چو جان آمد عزیز از مصر شاهی
چو یوسف نیل چرخ از شرم ماهی

اگرچه کودک یک روزه بود او
به تن یکساله ای را می نمود او

چنین دانم که از دریای عنصر
نظیر او نخیزد دانهٔ در

چو مادر دید ماه و سرو باغش
جهان روشن شد از چشم چراغش

به رومی کرد نام آن دلستان را
که باشد پارسی خسرو زبان را

کنیزک گفت که اکنون وقت آنست
که رفتن به بود، کار این زمان ست

به شهر خود برم این دلستان را
چو جانست او بکوشم سخت جان را

که می دانست کان گل را به ناچار
گلی در آب خواهد بود پرخار

دری کان از صدف آمد به صد ناز
به دریا افکند خاتون بسر باز

به زهر آن نوش لب را چاره جوید
به دارو درد آن مه پاره جوید

بسی بگریست مادر از پس او
که بود آن مادر بی کس کس او

ولی چون کار سخت افتاد، ناکام
چو مرغی ماند بی دردانه در دام

اگر ما روز و شب تدبیر سازیم
همان بهتر که با تقدیر سازیم

سپر چون نیست یک تیر قضا را
رضا ده حکم و تقدیر خدا را

کنیزک دل از آن بنگاه برداشت
به کشتی در نشست و راه برداشت

دو گنجش بود در کشتی نهاده
یکی از زر دگر از شاه زاده

دو خادم نیز خدمتگار بودند
که چون کافور و عنبر یار بودند

درآمد باد و ابری سخت ناگاه
بگردانید کشتی قرب یک ماه

به بی راهی بس کشتی نگون کرد
به آخر سر به آبسکون برون کرد

کنار بحر جمعی کاروان بود
شکر لب همچو شمعی در میان بود

مگر آن کاروان می شد به اهواز
به همراهی ایشان گشت دمساز

روانه شد چنان کز باد خاکی
به زیر محمل او بیسراکی

ز هر منزل به هر منزل همی شد
سبک می شد از آن کز دل همی شد

شبی تیره جهانی آرمیده
سیاهی در پلاس شب دمیده

زمینی بود بگرفته سیاهی
فکنده قیر بر مه سایه گاهی

همه شب شب سیاهی می سرشتی
شتر در شب سیاهی می نوشتی

شبانروزی به ماهی ره بریدند
سر مه رهزنان در راه دیدند

به گرد کاروان بس حلقه کردند
ز حلق آن حلقه در خون غرقه کردند

مگر دزدی که خون بی باک می ریخت
ز حلق دایه خون بر خاک می ریخت

بسی از درد دل آن دایه بگریست
که بی من چون بود این طفل را زیست

ندارم از جهان جز نیم جانی
دهید این نیم جان را نیم نانی

که تا هر کار که آن آید ز دستم
بدان رغبت نمایم تا که هستم

چو بس بیچاره می دیدند او را
به جان آخر ببخشیدند او را

به ره در با خودش بسیار بردند
ز بیمارش بسی تیمار خوردند

چو خوزستان پدیدار آمد از دور
شکر را سر به ره دادند رنجور

کنیزک ماند با آن بچهٔ خرد
برهنه پای و سر بر دست می برد

گرسنه بی سر و سامان بمانده
ز جان سیر آمده حیران بمانده

طمع ببرید از دور جوانی
چو پیری ناامید از زندگانی

ز دست روزگارش پای در گل
ز چرخ بی سر و پا دست بر دل

چو ابری بر رخ صحرا بمانده
چو باران اشک بر صحرا فشانده

ز نرگس ، روی آن صحرا فرو شست
ز اشک او گل از صحرا برون رست

ز خون چشم، صحرا کرد پرگل
جهانی درد، صحرا کرد بر دل

دلش از صحن آن صحرا برون بود
تنش وابستهٔ صحرای خون بود

ز خون هر سنگ صحرا کرد گلگون
دل هر سنگ صحرا گشت ازو خون

به زاری چشم بر صحرا نهاده
وزو فریاد در صحرا فتاده

در آن صحرا ز ابر افزون گرسته
وزو هر سنگ صحرا خون گرسته

در آن صحراش یک گرگ آشنا نه
ز صحرا در دلش جز تنگا نه

چو تنگی دید در صحرای سینه
ز سینه ریخت بر صحرا خزینه

بسی سودا به صحرا خواست آورد
ولیکن همچو صحرا کاست آورد

بآخر شش شبانروز آن دلفروز
قدم می زد به ره تا هفتمین روز

چو پیدا گشت از ایوان چارم
به روز هفتمین سلطان انجم

ز چرخ نیلگون آیینه خور
سپیده سرمه ریخت از مهبط زر

چنان آن گوی زر زیر علم شد
که لوح مه ز تیغ او قلم شد

به خوزستان رسید آن تنگ شکر
گرفته شیرخواری تنگ در بر

به ره در منظر ی پر کار می دید
یکی ایوان فلک کردار می دید

چنان از دور آن ایوان نمودی
که جفت طاق نوشروان نمودی

دکانی بود پیشش سرکشیده
فلک با بام او سر در کشیده

کنیزک سخت سستی داشت در راه
به دکانی برآمد چون به شب ماه

ز رنج شیر و تفت آشکاره
بنالید آن شکر لب شیرخواره

کجا برگ گلی را تاب باشد
که در شهری شکر بی آب باشد

به سستی سیمبر را بر بیفتاد
زبانش پیش دراز در بیفتاد

ز نرگس روی زر پر سیم کرد او
دل پرخون به حق تسلیم کرد او

چو کاری سخت آمد پیش مخروش
سبک کن حلقهٔ تسلیم در گوش

دلی در بند تا وقتش درآید
تو را زان حلقه درها برگشاید

که حق یک در نبندد مصلحت را
که صد نگشایدت صد منفعت را

شه آن ناحیت را بود باغی
ز حوضش چشمهٔ گردون چراغی

به خوشی باغ در عالم علم بود
مگر آن باغ خوش، باغ ارم بود

کنیزک بر در آن باغ خفته
دلش بیدار و عقل و هوش رفته

برون آمد از آن در باغبانی
گلی تر دید پیش گلستانی

کجا مه مرد بود آن مرد را نام
جوانمردی او را کهتر ایام

در آن نزدیک طفلی مرده بودش
جهان پیر جانی برده بودش

مصیبت خورده مرد از باغ می رفت
ز درد طفل دل پر داغ می رفت

زن مه مرد با او بود همراه
ز طفل رفته اندر ناله و آه

جهان آن طفلشان افکند در سر
که تا این طفل را گیرند در بر

چو دیدندنش چنان بر در بمانده
مهی ماه نوش در بر بمانده

بدو مه مرد ظنی بس نکو برد
به کهتر خانهٔ خویشش فرو برد

نشست القصه مرد و زن سخنور
بپرسیدند حال آن سمنبر

سمنبر گفت حال من دراز است
نمانده آب و یک نانم نیاز است

که این گلرخ ز بی شیری مادر
گدازان شد ز بهر شیر و شکر

توانم دید خود را خاکسار ی
نیارم دید بر فرقش غباری

بشد مه مرد حلوا برد و نانش
که طفلش مرده بود این بود و آنش

تو هم ای مرد مرده باش از پیش
که تا حلوا رسد از تو به درویش

چو حلوا خوردن تو بیش گردد
شود خون و سزای نیش گردد

چرا حلوا به شیرینی کنی نوش
که خون آرد به شیرینیت در جوش

ز حلوا کی بود روی سلامت
که حلوا در قفا دارد حجامت

درونت دوزخ است ای مالک خویش
طبق دارد ز جسمت هفت بندیش

گر آرندت طبق با نان ز مطبخ
طبق با نان در اندازی به دوزخ

به هر گندم که خوردی بی حسابی
دلت را با بهشت افتد حجابی

شکم چون دوزخی با هفت در دان
درو هر وادی یی وادی دگر دان

ازان یک وادی اش پیشان ندارد
که حرص آدمی پایان ندارد

اگر معده نبودی غم نبودی
خصومت در همه عالم نبودی

شنودی قصهٔ حلوا و نان را
به سست این زله کن این را و آن را

کنیزک چون بسی حلوا و نان خورد
دلش شد گرم و تن زنهار جان خورد

عرق همچون گلاب از وی روان شد
دو گلبرگش چو شاخ زعفران شد

دو چشمه خشک باز آمد ز پستانش
دو چشمهٔ چشم بگشاد از نم آنش

ز بیماری درآید کوه از پای
چه سنجد کاه برگی باد پیمای

برنجوری شکر شیرین نیاید
که لب را از شکر تلخی فزاید

بتراز تن شکستن زحمتی نیست
ورای تندرستی نعمتی نیست

دو نعمت را مکن در شکر سستی
یکی امن و دگر یک تندرستی

چو در باغ آن سمنبر گشت بیمار
بماند آن باغبان در رنج و تیمار

بزن گفت ای غلام تو زمانه
نهان دار این کنیزک را بخانه

که تا گر این کنیزک زار میرد
دلم این طفل را دلدار گیرد

که هرگز در همه روی زمین من
ندیدم ماهرویی مثل این من

ببینی گر بود از عمر بهره
که چون زیبا شود این ماه چهره

بدین روی و بدین منظر که او راست
بماهی و بسروی ماند او راست

بجان خواهم که کارش را کنی ساز
نگیری زین شکر لب شیرخود باز

زنش گفتا بجان فرمان برم من
که گر این طفل بردم جان برم من

چنان در پرده پنهان دارم این راز
که نتواند شدن از پرده آواز

ز زیر پرده این در شب افروز
نگردد آشکارا گر شود روز

چو نور دیده او را راز دارم
بزیر هفت پردهش باز دارم

زن بد را مده نزدیک خود جای
که مردان از زن نیکند بر پای

بسی بهتر بود در کنج خانه
عیال نیک از گنج و خزانه

چو مرد نیک رازن سازگارست
همه کارش بدان زن چون نگارست

English translation

There was a handmaiden for Caesar in the palace, Who had as a suitor a dark-skinned gatekeeper. There was no human in Rome or Baghdad As beautiful as that fairy-born houri. Her lips were the life-remedy of lovers, They were a book of joy for the heartsick. Her mouth was full of sugar like a sweetmeat dish, What can I say of her pistachio-like lips, red as pomegranate seeds? Thousands of musky clusters were in her hair, Stretching like clusters of grapes around her face. She had washed each hair with fresh musk, And washed her face with the water of life. With her eyebrows, she cast an arch over the heavens, With her tresses, she spread musk over the desert. The silk of her cheek had the softness of beaver-fur, Her face was the dyer of pomegranate flowers and roses. At nightfall, King Caesar entered the palace, Where that idol with a face like the moon was seated. When the King saw her beautiful face, He found his heart intoxicated by her every feature. Softly he said: 'O beloved, draw me into your embrace, Bestow a kiss or two upon my head immediately.' The handmaiden leaped up before the king And, like her long tresses, laid her face at his feet. The King loaded sugar from her sweetness, Tasting sugar and engaging in intimacy. When the King pitched his tent upon the mound of silver, The casket of rubies was split in two. Warm water poured from the wind-catcher, Sugar melted on the lips and poured out milk. When both the milk and sugar were finished, The handmaiden became pregnant by the King. After one week, an event occurred That took the King away from that moon of two-weeks. He went out from the island like the wind, For a messenger arrived to him in the morning. Saying: 'The infidel intends to attack the land of Rome, Having unknown designs against the Christians.' The King left that idol and departed, He went to the sea, and from him a hundred rivers of blood flowed. Like Alexander seeking the water of life, That second Jamshid set forth toward the battlefield. The army, like ants, were all under his command, King Caesar acting like Solomon. The valleys and plains turned black from his army, From fear of the king, the color fled from the face of the moon. Drowned in iron armor, even the hooves, Except for the eyes, from the horse's ears to its tail. The army moved like mountains, troop after troop, Like waves upon waves on the surface of the sea. Under the weight of the army, the back of the fish was broken, Turning its weary belly upward. The armor was not cast off, out of fear, But the foot of the bull was involved. When Caesar departed, that beautiful handmaiden Rejoiced and felt proud of the blessed child. Saying: 'If I become the mother of his child, I shall become strong like a green branch. When my green branch brings forth fruit, I shall emerge from barrenness all at once. But if the proud branch remains fruitless, Let it burn, so that only the burden-bearer remains.' Now behold how the wheel of fate, like a juggler, Turned the game-pieces in this affair. King Caesar had a chief wife, Whose heart was darkened with jealousy. She owned a thousand handmaidens herself, And of them, a hundred servants and a hundred attendants. She saw her wealth as no less than Korah's, And saw her honor as greater than Caesar's. That pearl of a woman had a face like the moon, Out of pride, she would not even look at the moon. Though sweet like sugar, she was bitter-tempered, The world was sour to her despite its sweetness. She got wind of the handmaiden's condition, And set her mind to plotting against her. Thinking: 'If she gives birth to Caesar's child, My entire status will become a mere plaything. Her mind will seek to rise above the heavens, Her lamp will rival the sun. In her arrogance she will trample others, And she will bind my hands to a dry block of wood. Since I see smoke rising from this fire now, If I extinguish this fire, I shall find benefit. Just as you can fashion a throne out of wood, If you neglect it and leave it in low esteem for a while, When time passes in negligence, That wood which could have been a throne becomes a gallows. One must let wisdom be the guide, And handle such a matter right now. If you seek help from a suitable helper, Do what must be done at the right time.' The Lady summoned a maidservant to her side, Saying: 'Prepare a remedy and procure a potion. Mix the medicine for this ailment into halva, Give the halva to that sugar-lipped one, and return. So that by this drug, that light-hearted bird May abort her child, like a slaughtered bird.' The maidservant bowed her back like the celestial sphere, Smiled like the morning, and spoke: 'Even if that moon has a face like a rosebud, I shall spill her blood like a rose upon the path.' Saying this, she departed from that sorceress; The fairy-faced maid stood outside like a ring upon the door. Once she went outside, that moon reflected, And did not allow those words to enter the ear of her heart. Thinking: 'If I take this task lightly today, I will be caught in a hundred hardships tomorrow. One must not do evil to an innocent person, Nor dig a pit for oneself. There is no worse sin in nature than this; Do not commit such an act against an innocent soul. If Caesar's heart should find out, He will spin me in my own blood like a compass.' Her heart became bound by the lock of sorrow, So she went to the mother of the unborn child. Saying: 'I heard the Lady's response today, Saying that you carry a night-gleaming pearl in your womb. Out of jealousy of you, the Lady ordered me To bring down that pearl with a drug. But my heart is bound to God's work; I am not faithful to this treachery. Why should I plot against an infant, When that plotting will eventually rebound upon me? A heart that does not wish well for itself Will soon be found by the evil eye. Now I have told you the Lady's secret, Revealing much of what was behind the veil. I have suffered great sorrow over your plight, And I seek protection for my soul through you. It must be that you obey my command And strive not to transgress my advice. I shall give you a place in my own home, And make my house as beautiful as a city with your face. I shall spread a bed for you in my house, And attend to you directly like a pen on paper. I shall manage your affairs in secret from the Lady, Until the rose blooms out of the bud. Once the rose has bloomed, I shall take him, For I have two breasts with which to nurse him. I shall take him from this city to my own town, And nurture him with milk and sugar. When he grows tall, I shall bring him back To Caesar with a hundred honors. For if this exquisite rose remains here, The Lady, out of jealousy, will drive thorns into its brain.' The pregnant woman was lost in thought And stood there with her swollen belly. The King did not know of this pregnancy, For the night is pregnant, and the child of fate is on the way. When she heard these words, she remained silent for a moment, Then opened her pistachio-like lips to speak sweet words: She praised that beautiful maidservant, Saying: 'May no dust from the earth ever settle upon you. May your life be as continuous as the turning of the heavens, And may the wheel of fortune never be devoid of your youth. O handmaiden, though I am inexperienced, My heart burns for you, and I am the servant of your soul. May you have comfort from the realm of the soul, And may you enjoy a long and fruitful life. For one who possesses a share of goodness, Wishing well to others is not foreign. Had you left these words unspoken, The tribute of the grave would have been paid by me. Now perform the task as you wish, And save me from this ruin.' The maidservant took her to her house And mixed a concoction as a pretext. In that house, she filled a basin with blood, Laying the foundation of this scheme upon blood. They placed the basin filled with blood, Laying a foundation for a great love. You too are head-down within the basin of the heavens, And you do not know that your head is in a bloody basin. If you desire that blood, set your heart on the twilight; The heavens move upon blood, so place your life upon a platter. The maidservant went to her mistress And joyfully gave thanks for her potion, Saying: 'I administered the medicine, and the blood flowed; What a drug that made its home in blood!' The Lady heard this statement and did not perceive the trick; Her heart played like a harp behind the curtain. She said to her: 'You have done what needed to be done; Now nurse her back to health, if you are truly capable. For the blood of an enemy should not weigh on one's neck, And it is not right to cause two deaths with a single drug.' The maidservant returned, like a rose freeing itself from thorns, And came once again before the basin of blood. She sat down, recounted the affair from her heart, And prayed many blessings upon the pregnant woman. The maidservant became the keeper of her secret, Serving her like the moon behind a cloud. She provided her with milk and sugar, Nurturing her in the house like sweet honey. When the time came for the woman to give birth, The rose began to fall from the bud. A flower bloomed like early spring, Whose beauty cast a thorn of envy into the moon. When that desirable cypress-like child came onto the earth, The moon in the sky hid itself in the veil of shame. He was so pure, beautiful, and magnificent, That he was like another sun born from a Jamshid. He was precious like the soul coming from the King of Egypt, Making the blue sky turn blue with shame, like a fish in water. Though he was an infant of only one day, In body he appeared like a one-year-old. I know that from the ocean of the elements, No pearl like him has ever arisen. When the mother saw the moon and the cypress of her garden, The world was illuminated by the light of her eyes. In the Roman language, she named that beloved child Khosrow, Which translates to 'Khosrow' in the Persian tongue. The maidservant said: 'Now is the time That it is best to depart, the task is...'

0

1

Updated 2026-07-03

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related