Poem

بخش ۲۸ - رسیدن نامهٔ گل به خسرو و زاری کردن او و رفتن در پی گل به اسپاهان / Section 28 - The Arrival of Gol's Letter to Khosrow, His Lamentation, and His Departure in Pursuit of Gol to Ispahan

Original content

الا ای منطق طیر معانی
زبان جملهٔ مرغان تو دانی

چو چندین می زنی بانگ و لاغیر
به نطق آور سخن از منطق الطیر

بگو تا بلبل مست طبیعت
کند بار دگر ساز صنیعت

چو زنجیر سخن درهم فتاده ست
ز یک یک حلقه در درهم گشاد ه ست

سخن را چون نهایت نیست هرگز
دمادم می رسد جان را مجاهز

طبیعت لاجرم در هر زمانی
به نو نو می سراید داستانی

چوبس خوشگوی باشد بلبل مست
ناستد بر سر یک شاخ پیوست

ز عشق روی گل چون بی قرار ان
بسی گردد به گرد شاخساران

چو باشد سود مرد از مایه برتر
به هر دم می شود یک پایه برتر

معانی همچو بلبل بی قرار است
سخن چون بوستانی پر نگار است

کنون خواهم که از بهر معانی
چو باران بر جهان گوهر فشانی

چنین گفت آن سخن ساز سخن گوی
که بردار از صنیعت در سخن گوی

که چون خسرو بخواند این نامه تنها
دلش خون شد ز درد این سخن ها

چه گویم آنچه او با خویشتن کرد
که عالم گور و پیراهن کفن کرد

ز دل پر شد ز خون تا سر کنارش
برفت از سر خرد وز دل قرار ش

چنان بی صبر و بی آرام گشت او
که گفتی آتشین اندام گشت او

زبان بگشاد کاخر این چه حال است
کسی سرگشته تر از من محال است !

به عالم در چو روزی گشت راز م
ز حد بگذشت سوز من چه سازم

فلک بر جان من تیر قضا زد
مرا بر سینه بیرنگ بلا زد

ز بی خوابی سرشکم می شمارم
بران بیرنگ صورت می نگارم

ازان سازم ز خون دیده صورت
که دل را همدمی باید ضرورت

کجایی، آخر ای گل سوز من بین
شبم خوش می کند جان روز من بین

اگر صد سال در هجران بمانم
به بوی وصلت ای جانان بمانم

مرا تا جان بود در تن بمانده
مبادا هجر تو بی من بمانده

مرا در هجر امید وصال است
ولی در وصل امیدم محال است

چه گویم آنچه او بی همنفس کرد
نه با کس گفت و نه فرمان کس کرد

ز پیش خود سپه واپس فرستاد
به کار گلرخ بی کس در استاد

نماندش صبر چندانی به غم در
که کس چشمی تواند زد به هم در

بدانسان شاه گل را گشت خواهان
که با سی تن روان شد تا سپاهان

چو یک هفته برفتند آن سواران
غلط کردند راه از برف و باران

ندانستند و گم کردند ره را
پریشانی پدید آمد سپه را

چو ره رفتند در بیراهه ماهی
پدید آمد یکی نخجیرگاهی

هویدا شد یکی نخجیر فرخ
کزو بفروخت خسروزاده را رخ

چو خسرو دید اسب از پی روان کرد
زمین را پر هلال آسمان کرد

اگرچه اسب او می رفت چون تیر
ز تک یک دم نمی استاد نخجیر

چو بسیاری براند القصه ناگاه
شبانگاهی، شکاری گم شد از شاه

جهان گشت از سپاه زنگ تیره
شه روم از جهان درمانده خیره

بسی پیش و پس آن راه دریافت
نه از راه و نه از همره خبر یافت

فروماند و فرود آمد به جایی
فرو مانده نه آبی نه گیایی

ز بی آبی زبانش در دهان خشک
شده در زیر گرد ره نهان مشک

ز پشت رخش چون رستم فرو جست
لگام رخش را محکم فرو بست

به خواب آورد سر، بالین ز زین کرد
چو روز واپسین، بستر زمین کرد

شبی تیره زمان کشته ستاره
بمانده صبحدم در سنگ خاره

برو چندان در آن شب خواب ره یافت
که خورشیدش دران روی چو مه تافت

چو شه بیدار شد از خواب نوشین
دلش پر شور شد از خواب دوشین

بسی از هر سویی صحرا نگه کرد
در آن صحرا نمی دید از سپه گرد

دل غم دیدهٔ او ترک جان گفت
کجا آسان به ترک جان توان گفت

به خرسندی گرفت او راه در پیش
وزان اندیشه می پیچد بر خویش

بیابان قطع شد تا کارش افتاد
وز انجا راه بر کهسارش افتاد

نه مرکب را گیاهی و نه آبی
نه خسرو را طعامی نه شرابی

به صد سستی فرو آمد ز شبدیز
خروشان گشته چون مرغان شب خیز

ز کار خویشتن حیران بمانده
ز یک یک مژه صد طوفان برانده

ز درد عشق و بی آبی و سستی
برفت از وی نشان تندرستی

گهی از تشنگی از پای بنشست
گهی شبدیز را می برد بر دست

چو پیدا شد ز شعر شب مه نو
بیارامید در کنجی شه نو

عروسان فلک در پردهٔ ناز
شدند انگشت زن و انگشتری باز

نخفت آن شب همه شب شاه تا روز
گهی با تاب بود و گاه با سوز

چو این طاوس زرین جلوه گر شد
ز پر و بال او عالم چو زر شد

برافشاند از رخ سیمین زر ساو
جهان چون پشت ماهی کرد از کاو

روانه گشت وقت صبح خسرو
فرس افتان و خیزانش ز پس رو

بسی خوی زو گشاد و ناتوان شد
دل شه بستهٔ آن بی زبان شد

ز رفتن موزهٔ شه گشت پاره
به موزه کی توان برید خاره

گهی رفت و گهی استاد بر جای
که بودش آبله بسیار بر پای

ز گرما روی خسرو پر عرق شد
چه می گویم که ماهش پر شفق شد

عرق بر روی چون مه پارهٔ شاه
چو پروین بود بر رخسارهٔ ماه

ز بی آبی چنان خسرو فروماند
که صد دریای آب از رخ فروراند

زبان بگشاد کای بینای بینش
سر مویی ز فیضت آفرینش

فرو ماندم ز بی آبی درین راه
که من صد ساله غم دیدم درین ماه

مرا یکبارگی گرما فرو بست
ز سردی جهان شستم ز جان دست

خدایا گر نگیری دستم امروز
که فردا بیندم گر هستم امروز ؟

چه باشد گر درین گرمی و سختی ؟
برافروزی چراغ نیک بختی ؟

مرا این بند مشکل برگشایی ؟
درین بی راهی ام راهی نمایی ؟

فلک دور شبانروزی ز تو یافت
خلایق روز و شب روزی ز تو یافت

مرا روزی رسان کز ناتوانی
چنانم من که می دانم تو دانی

چو آن شه باز عاجز شد ز اندوه
بدید از دور جوقی کبک بر کوه

به صد لغزیدن از کوه کمر دار
روان گشته سوی دشت شمردار

چو جوق کبک دید از دور خسرو
اگرچه بود خسته گشت رهرو

بدانست او که زیر پرده کاری ست
به پیش جوق کبکان چشمه ساری ست

روان شه کوثری می دید پر آب
ز رشک او دل خورشید در تاب

چنان چشمه اگر خورشید بودی
کجا زردی او جاوید بودی

چنان صافی که خورشید منور
نمودی با صفای او مکدر

به گردش سبزهٔ خود رو ی رسته
ز سر سبزی به کوثر روی شسته

کنار آب و آب خوشگوارش
بهشتی بود و کوثر در کنارش

ازان کوثر به دست خویش رضوان
فگنده آتشی در آب حیوان

چو شاه آن چشمهٔ آب روان دید
چو آب خضر شیرین تر ز جان دید

چو مستسقی منی صد آب خورد او
ازان پس رخش را سیراب کرد او

زمانی بر سر آن آب بنشست
ز جان آتشینش تاب بنشست

خط مشگین و روی همچو ماه او
فرو شست از غبار و گرد راه او

از آن معنی غباری بود شه را
که از خطش غباری بود مه را

چو شد سیراب آمد کبک یادش
ولی تا کبک گفتی برد بادش

نگاهی کرد از هر سوی بسیار
ندید از کبک در کهسار دیار

ز بی قوتی و از بی قوتی شاه
به خواب آورد سر را بر سر راه

نماز شام از خفتن درآمد
ز بیداری به آشفتن درآمد

در آن تاریک شب در کوهساران
قضا را گشت پیدا باد و باران

فلک چون پردهٔ باران فرو هشت
کنار خسرو رومی بیاغشت

نه جایی بود شه را نه پناهی
نه رویی دید خود را و نه راهی

فلک از میغ گوهر بار گشته
هوا زنگی مردم خوار گشته

شبی بود از سیاهی همچو چاهی
که در وی دوده اندازد سیاهی

شبی بگذشت بر شاه از درازی
که روز رستخیزش بود بازی

چو باران جامهٔ ماتم فرو شست
سپیده سرمه از عالم فرو شست

چو روشن گشت روز آن شاه شب خیز
ندید از تیره بختی گرد شبدیز

چو ضایع گشت اسب شاهزاده
قدم می زد رخی پر خون پیاده

دلش در درد اندوه اوفتاده
میان ششدر کوه افتاده

شه تشنه به مرگ از ناتوانی
دلی سیر آمده از زندگانی

دگر قوت نماندش هیچ برجای
درآمد سرو سیم اندامش از پای

کمان بفگند و بالین تیرکش کرد
دل ناخوش به مرگ خویش خوش کرد

یکی زنگی مردم خوار بودی
که دایم ترکتازش کار بودی

قضا را آن سگ بدرگ نهفته
رسید آنجا که خسرو بود خفته

یکی بالا چو بالای چناری
یکی بینی چو برجی بر حصاری

دو چشمش گوییا دو طاس خون بود
به یک دستش ز آهن یک ستون بود

شه از زنگی چو دید آن تیره رنگی
جهان بر چشم او شد روی زنگی

به دل گفتا ز بختم یاری یی بود
که بارم را چنین سرباری یی بود

گر از سستی تنم زینسان نبودی
ز تیغم این گدا را جان نبودی

جهانا در تو بویی از وفا نیست
که یک زخمت ز استادی خطا نیست

ز تو هرگز وفاداری نیاید
عزیزان را به جز خواری نیاید

درآمد زنگی و بگرفت دستش
چو سیمی دید همچون سنگ بستش

چو دستش بست در راهش روان کرد
کجا با ناتوانی این توان کرد !

روان شد از پی زنگی به تعجیل
رهی پر ریگ همچون سرمه یک میل

یکی دز گشت پیدا همچو کوهی
نشسته زنگیان بر در گروهی

نشیب خندقش تا پشت ماهی
فرازش را مه اندر سایه گاهی

ز دوری کان سر دز در هوا بود
تو گفتی دلو این هفت آسیا بود

یکی زنگی درآمد پیش خسرو
گرفتش دست خسرو گشت پس رو

سبک بردش به دز بگشاد دستش
ولی بند گران بر پای بستش

بیاوردند پیش او جوانی
بخوردند آن جوان را در زمانی

چو خسرو دید زآن سان زندگانی
طمع ببرید از جان و جوانی

به زاری روی سوی آسمان کرد
وزان پس بر زمین گوهر فشان کرد

که یارب نیست این پوشیده بر تو
توکل کرد این شوریده بر تو

پری شد در دلم زین آدمی خوار
به فضل خویش زین دیوم نگهدار

گرم نزدیک آمد جان سپردن
به دست دیو، جان نتوان سپردن

روا دارم که جانم خاک باشد
نه جایم معدهٔ ناپاک باشد

خرد بخشا، مرا زین بند بگشای
چو بخشاینده ای ، بر من ببخشای

اگر درویشی وگر شهریار ی
چو یارت اوست پس زو خواه یاری

که گر یک دم به یاری تو آید
غمت با غمگساری تو آید

مگر زنگی ناخوش دختری داشت
چو دیگ خوردنی ناخوش سری داشت

شکم از فربهی مانند کوهان
به نرمی هفت اندامش چو سوهان

چو دختر آفتابی دید در بند
لب خسرو شرابی دید از قند

رخی می دید مه را رخ نهاده
شکر را آب در پاسخ نهاده

کمان دلبری از رخ نموده
دو خوزستان به یک پاسخ نموده

خطش چون مورچه پیرامن گل
که عنبر ریزه می چیند به چنگل

ز عشقش جان دختر گشت مدهوش
به جوش آمد از آن خط و بناگوش

چنان زان ماه جانش آتش افروخت
که آتش سوختن از جانش آموخت

به زیر پرده شد تا شب درآمد
جهان در زیر نیلی چادر آمد

چو مجلس خانهٔ چرخ آشکاره
منور گشت از نقل ستاره

فلک دریای در در جوش انداخت
شب آن درها همه در گوش انداخت

هلاک از دختر زنگی برآمد
به لب جانش ز دلتنگی برآمد

برون آمد چو شمع سرگرفته
شبی تیره چراغی در گرفته

چو بنهاد آن چراغ، آورد خوانی
کبابی کرده از نخجیر رانی

بدو گفت ای مرا چون دیده در سر
جهان همتای تو نادیده سرور

همه دل مهر و از مهر تو کینی
همه چین مشک و از مشک تو چینی

همه تن گوش، و از نوش تو رازی
همه جان هوش و از چشم تو نازی

منم جانی همه مهر تو رسته
خیال صورت چهر تو بسته

ولی سودای تو در سر گرفته
تنی اندوه تو در بر گرفته

کبابی چون دل من پرنمک زن
مرا در آزمایش بر محک زن

چو شه در آرزوی یک خورش بود
که شد ده روز تا بی پرورش بود

به خوان تازید و نانی چون شکر خورد
به لب همکاسهٔ خود را جگر خورد

چو از خوان برگرفتی یک نواله
برفتی اشک دختر صد پیاله

چو لب در لقمه خوردن برگشادی
چو چشمه چشم دختر سرگشادی

چو دست از چربی بریان ستردی
دل بریان دختر جان سپردی

چو خسرو شست پیشش دست از خوان
بشست آن دختر آنجا دست از جان

چو فارغ گشت شه ، مستی دمش داد
ز راه عشوه تن اندر غمش داد

به دختر گفت اگرچه تو سیاهی
به شیرینی مرا کشتی، چه خواهی ؟

مرا تا با تو پیوند اوفتاده ست
بترزین بند صد بند اوفتاده ست

به بند پای خود خرسندم از تو
که از سر تا قدم در بندم از تو

بگفت این و به صد نیرنگ در سر
کشید آن تنگدل را تنگ در بر

چنان بر سر کشیدش بوسه ای خوش
که در دختر فتاد از خوشی آتش

اگرچه بس خوش آمد آن سیه را
ولیکن سخت ناخوش بود شه را

چنانش پای بند یک شکر کرد
که چون باید دل از دستش به در کرد

چو شه، زین کرده اسبی پیشش آورد
به یک ساعت به زیر خویشش آورد

چو کارش سر به سر فی الجمله شد راست
ز حال قلعه و زنگی خبر خواست

که این زنگی مردم کش ترا کیست ؟
که بس سخت است با زنگی ترا زیست

کند از آسمان حورت زمین بوس
تو با دیوی نشسته اینت افسوس !

مرا گر بر مرادی راه بودی
نشست مسندت بر ماه بودی

زبان بگشاد دختر گفت ای ماه
مرا هست او پدر من دخت او شاه

سپاهش هست پنجه دیو کربز
کز ایشانند صد ابلیس عاجز

همه مردم خور ند، القصه هموار
ترا هم بهر آن کردند پروار

ولیکن تا مرا جانست در تن
به جانت حکم و فرمان است بر من

مرا گر نقد صد جان هست ، بدهم
ولیکن کی ترا از دست بدهم ! ؟

ندارم غایبت از چشم خود من
ز بیم چشم بد یک چشم زد من

دل خسرو ز دختر شادمان شد
بر آن دختر چو ماهی مهربان شد

به دختر گفت رایی زن در این کار
که تا من چون برآیم از چنین بار ؟

چو من در بند باشم یار سرکش
نیارم با تو کردن دست در کش

دلم در بند تست و دیده خون بار
تلطف کن ازین بندم برون آر

که تا من چون برون آیم ز بندت
شبانروزی شکر چینم ز قندت

شکر از پستهٔ گلرنگ خایم
شکر چون خورده شد با تنگ آیم

چو یافت آن چرب پاسخ دختر زشت
رخش بفروخت زان آتش چو انگشت

به غایت اشتها بودش همانگاه
که با او دست در گردن کند شاه

به خسرو شاه گفت ای مایهٔ ناز
دو چشم دلبری بر روی تو باز

رخت با ماه دستی در سپرده
نموده دستبرد و دست برده

لبت بر شهد و شور انگیز کرده
شکر زان شهد دندان تیز کرده

خطت زنجیر گرد ماه گشته
خرد سر بر خطت گمراه گشته

قدت را سرو سر بر ره نهاده
ز سروت مشک سر بر مه نهاده

تنت با سیم سیمین بر نموده
ز رشکت سیم رنگ زر نموده

ترا غم نیست تا یار توام من
که از هر بد نگهدار توام من

چو تو یار منی با یار سازم
به زودی چارهٔ این کار سازم

چو بر ما شد در این خوشدلی باز
تو مانی و من و صد عیش و صد ناز

چنین دانم که امشب شاه مست است
که با لشکر به می خوردن نشسته ست

چو هر یک مست افتادند، برخیز
بر آن مستان شبیخون آر و خون ریز

دمار از جان بدخواهان برآور
جهان بر جان بدراهان سرآور

بگفت این وز پیش شه به در رفت
به پای آمد به خدمت چون به سر رفت

به صحن قلعه آمد پیش مستان
تفحص کرد حال می پرستان

پدر را دید با پنجه تن آنجا
فتاده هر یکی بر گردن آنجا

چو دختر زنگیان را سرنگون دید
به صد عالم از این عالم برون دید

بزودی نزد خسرو شد که هین خیز
به خواری خون مستان بر زمین ریز

دگر هرگز چنین فرصت نیابی
وگر یابی، ز کس رخصت نیابی

بگفت این و یکی سوهان پولاد
ز بهر بند ساییدن بدو داد

چو بندش سوده شد برداشت تیغی
بریخت آن قوم را خون بیدریغی

چو او از زنگیان فارغ دل آمد
بسی زنگی دلی زو حاصل آمد

به دز دربندیان بودند بسیار
همه از بهر قربان کرده پروار

به مرگ خویشتن دل کرده خرسند
نشسته دست بر سر ، پای در بند

چو در شب روشنی دیدند از دور
دل هریک چو شمعی گشت پر نور

به صد سختی و بند سخت بر پای
بسوی روشنی رفتند از جای

بدان امید تا باشد که خاصی
دهد آن قوم را آخر خلاصی

یکی نیکو مثل زد عاشق مست
که غرقه در همه چیزی زند دست

چو ناگه روی خسرو شاه دیدند
تو گفتی یوسفی در چاه دیدند

به پیش شاه رخ برره نهادند
به زاری پیش خسرو شه فتادند

که ای برنای زیباروی هشیار
ز ما این زنگیان خوردند بسیار

جهان بر جان ما خورده ست سوگند
به جانی بازخر ما را ازین بند

ز جان برخاستن هست اوفتادن
که شیرین ست جان، تلخ است دادن

چو شاه از بندیان بشنود پاسخ
ازان پاسخ چو گل افروختش رخ

ز بند آن بندیان را زود بگشاد
همی آن را که بندی بود بگشاد

دو نیکو رای نیکو چهره بودند
که همچون شیر با دل زهره بودند

یکی فرخ دگر فیروز شب رو
دو شب رو همچو گردون بوالعجب رو

دو صعلوک زبان دان زبون گیر
فسون ساز و درون سوز و برون گیر

دل شه فتنهٔ آن هر دو تن شد
مگر با هر دو در یک پیرهن شد

خوش آمد شاه را گفتار ایشان
تفحص کرد ازیشان کار ایشان

زبان بگشاد فرخزاد شب رو
زمین را بوسه زد در پیش خسرو

که حال و قصهٔ من بس درازست
سخن کوته کنم چون وقت رازست

به نیشابور شاهی شادکام است
که عدلی دارد و شاپور نام است

قضا را از خبر گویان اطراف
مگر شاپور می پرسید اوصاف

ز هر شهری و هر جایی نشانی
ز هر دلداده ای و دلستانی

خبر دادند از هر شهر شه را
که از هر سوی پیمودیم ره را

به خوبی در جهان صاحب جمالی
که دارد حسن و ملح او کمالی

بتی زیباست چون ماه فروزان
شکر لب دختر سالار خوزان

سمن بر عارضی گل فام دارد
ز لطف و نازکی گل نام دارد

فصیحانی که در روی جهانند
چو سوسن وصف گل را ده زبانند

که گر خورشید را نوری نبودی
ز شرم رویش از دوری نمودی

اگر خورشید بیند روی آن ماه
به سر گردد ز مهر موی آن ماه

ز نقش روی او در هر دیاری
بر ایوان ها کنند از زرنگاری

چون آن صورت فرا اندیش گیرند
همه صورت پرستی پیش گیرند

جهان را زندگی از پاسخ اوست
تماشاگاه جان نقش رخ اوست

اگر آن نقش بیند مرد هشیار
بماند خیره همچون نقش دیوار

وگر در مردم چشم آید آن رخ
ز لطف روی او آید به پاسخ

شه شاپور چون بشنید این حال
چو مرغی از هوا می زد پر و بال

شد از سودای آن دلبر چنان مست
که گفتی شست جانش از جهان دست

من و فیروز خدمتگار بودیم
به صد دل شاه را جاندار بودیم

ز بهر نقش گل ما هر دو را شاه
بسی زر داد و پس سر داد در راه

به آخر چون به خوزستان رسیدیم
به دیناری صد آن صورت خریدیم

چو ما با نقش گل دمساز گشتیم
ز خوزستان هماندم بازگشتیم

ز گمراهی سوی این دز فتادیم
به دست زنگیان عاجز فتادیم

قوی اقبال یاری می نمایی
که چندین خلق یافت از تو رهایی

کنون در بر چو جان داریم سختت
که کرد اقبال ما را نیک بختت

چه سازم پیشکش ؟ جز جان ندارم
ز تو جان دارم و پنهان ندارم

مرا با خویشتن چیزی که زیباست
ز مال این جهان یکپاره دیباست

که نقش گل منقش کردهٔ اوست
بسی سرگشته دل خوش کردهٔ اوست

بدانسان صورت او دلستان است
که گویی صورتش معنی جان است

مکن صورت که صورتگر ضرورت
چنین صورت تواند کرد صورت

سر هر ماه نو صورت نبندد
که ماه نو برین صورت نخندد

گر این صورت به دیوار آورد روی
فتد زو صورت دیوار در کوی

از این صورت صفت خامش زبان است
صفت نتوان که این صورت چه سان است

بگفت این و پس آن صورت که بودش
نهاد از زیر جامه پیش، زودش

چو خسرو پیش صورت شد ز جان باز
دلش صورت پرستی کرد آغاز

چو جانی، شاه صورت را نکو داشت
که آن صورت که با جان داشت اوداشت

از آن صورت چو چشمش جوی خون شد
ز چشمش صورت مردم برون شد

شه دلداده چون صورت پرستان
صفت پرسید ازان صورت به دستان

بسی زان پیش نقش او بود دیده
صفت پرسید تا گردد شنیده

به دیده نقش او می دید و هوشش
بدان، تا بهره یابد نیز گوشش

به خسرو گفت فرخ کای جوانمرد
ز حال تو تعجب می توان کرد

که با این صورت از بس آشنایی
تو با او هم ز یک جا می نمایی

ازاین پاسخ لب شه گشت خندان
نمود از بسد لب در دندان

ز دل آهی بزد بس سرد آهی
که غایب بود ازو سالی و ماهی

به فیروز و به فرخ گفت خسرو
که ای آزاده صعلوکان شبرو

اگر در راز داری چست باشید
بگویم لیک ترسم سست باشید

چو از خسرو شنیدند آن دو تن راز
بسی سوگندها کردند آغاز

که چون این نیم جان ما از تو داریم
به جانت تا بود جان ، حق گزار یم

نهان نبود وفاداری مردان
گواه است این سخن را حال گردان

وفای صاف ما کی درد باشد ؟
که حق جان نه حقی خرد باشد

نکرد القصه خسرو هیچ تأخیر
ز اول تا به آخر کرد تقریر

چو هر دو واقف آن راز گشتند
بسوی عهد و پیمان باز گشتند

ز سر در عهد خسرو تازه کردند
وفاداری بی اندازه کردند

بدو گفتند از مه تا به ماهی
که بیند چون تویی در پادشاهی

کسی را چون تو شاهی بیش باشد
خلاف از کافری خویش باشد

تو خورشیدی دگر شاهان ستاره
نگیرد از تو جز در شب کناره

چو تو خورشید مایی ناتوانیم
چو سایه از پس و پیشت روانیم

چو ناگه تیغ زد خورشید روشن
جهان در سر فگند از نور جوشن

منور گشت ایوان معنبر
فلک نیلی شد و هامون معصفر

چو آن هندوی شب برخاست از راه
فلک آن زنگیان را کرد در چاه

چو پردخته شدند از کار دیوان
شد آن دختر ز بیم خود غریوان

بسی خود را به زاری بر زمین زد
که نپسندم من از خسرو چندین بد

جوانم من تو هم شاه جوانی
جوان بر جان بسی لرزد تو دانی

بدین شخص جوان من ببخشای
به جان خود که جان من ببخشای

شهش گفتا اگر خواهی ازین دز
نگردانم ترا محروم هرگز

وگر خواهی رهی در پیش می گیر
تو به دانی ، قیاس خویش می گیر

به شه گفت ای زده بر جان من راه
تو باری هستی از جان من آگاه

چو خود را بی جمالت مرده دانم
چگونه بی تو یک دم زنده مانم

اگر خواهی سرم از تن جدا کن
و یا نه در بر خویشم رها کن

مرا یک سو میفکن از بر خویش
که از پایت نگردانم سر خویش

مرا از سوز عشقت دل دو نیم است
که سوز عاشقان سوزی عظیم است

به دیدار از تو قانع گشته ام من
تو می دانی که خون آغشته ام من

مرا تا زنده ام تو پادشاهی
مگر مرگم دهد از تو جدایی

اگر بد کرده ام من، هم تو بد کن
و یا بنشین حساب عهد خود کن

چو شد بسیار سوز و آه سردش
به درد آمد دل خسرو ز دردش

بدو گفتا که دلتنگی مکن نیز
نگویم جز به کام تو سخن نیز

اگر قانع شوی از من به دیدار
بدین درخواستت هستم خریدار

سخن چون قطع کرد آن پادشه زاد
دل دختر بدان پاسخ رضا داد

ازان پس بندیان را شه کسی کرد
به جای هر کسی احسان بسی کرد

شه و فیروز و فرخ ماند و دختر
دگر از دز برون رفتند یکسر

به آخرجمله ره را ساز کردند
در گنج کهن را باز کردند

ستوران زیر بار ره کشیدند
ازان دز سوی صحرا گه کشیدند

دو شب رو با شه و دختر سواره
براندند از درون قلعه باره

بسی راندند مرکب نیک خواهان
که تا رفتند در شهر صفاهان

وثاقی سخت عالی راست کردند
متاعی لایقش درخواست کردند

درون خانه ای شد شاه سرمست
دلی برخاسته در نوحه بنشست

فلک را از تف دل گرم دل کرد
زمین در عشق گل از دیده گل کرد

دلی بودش به خون در خوی کرده
وزان خون هر دو چشمش جوی کرده

نه روز آرام ونه شب خواب بودش
رخی پر نم دلی پرتاب بودش

گهی چون ماه در خونابه بودی
گهی چون ماهی اندر تابه بودی

گهی چون شمع دل پر سوز بودش
گهی فریاد شب تا روز بودش

گهی بی خود شرابی درکشیدی
گهی بانگ ربابی برکشیدی

سرود زار درد آمیز گفتی
غزل گفتی و شورانگیز گفتی

چو با خود نوحه ای آغاز کردی
ز خون صد بحر دل پرداز کردی

بمانده در غریبستان به زاری
فشانده خون چو ابر نوبهاری

به عالم نقش آن بت مونسش بود
که نقش گل ندیم نرگسش بود

بمانده جملهٔ شب چون ستاره
عجب در صورت آن نقش پاره

گهی بر روی صورت اشک راندی
گهی باب کتاب رشک خواندی

چه گر یاران همی دادند پندش
نیامد پند ایشان سودمندش

به دل می گفت ای دل چندم از تو
که دربند است یک یک بندم از تو

ز تاج و تخت یک سویم فگندی
چو زلف دوست در رویم فگندی

محالی در دماغ خویش کردی
مرا چون خونیان در پیش کردی

شدی از دست و در پای اوفتادی
مراد خویش را بر باد دادی

کنون بگذشت روز نیکبختی
فزوده تن به ناکامی و سختی

به آخر رفت روزی سوی بازار
دلش از خارخار گل پرآزار

ز دست عشق بس دلخسته می شد
یکی دستار در سر بسته می شد

به گرد شهر از هر راه می گشت
ز حال شهریان آگاه می گشت

وسیلت جست از ارباب بینش
سخن گفت از نهاد آفرینش

میان زیرکان نکته پرداز
شد از بسیار دانی نکته انداز

چو یک چندی ببود او ذوفنون بود
به هر علمی ز اهل آن فزون بود

چو صیت علم او ز آوازه بگذشت
نکونامی او ز اندازه بگذشت

خبر شد زو بر شاه سپاهان
که برنایی ست تاج نیکخواهان

ز شهر خویش اینجا اوفتادست
به غایت در پزشکی اوستادست

کسی گر صد سؤالش امتحان کرد
جواب او به یک ساعت بیان کرد

جهان را مثل او دیگر نبوده ست
ازو پاکیزه تر گوهر نبوده ست

تو گویی آدمی نیست او فرشته ست
که از فرهنگ و دانایی سرشته ست

زبانش بند مشکل را کلید است
کسی شیرین سخن تر زو ندیده ست

اگر در پای گل خاری ست اکنون
جز این برنا که خواهد کرد بیرون ؟

شه الحق زین سخن شادی بسی کرد
کسی را نیک پی حال کسی کرد

برون آمد ز ایوان مرد کربز
جنیبت برد و خلعت پیش هرمز

درودش داد از شاه جوانبخت
شه خورشید تاج آسمان تخت

که شاه ما یکی بیمار دارد
کزو بر دل بسی تیمار دارد

اگر باشد دم تو سازگارش
تو باشی تا که باشی رازدار ش

کنون برخیز، چون ره نیست بس دور
قدم را رنجه کن نزدیک رنجور

که دی در پیش شه گفتند بسیار
که در دانش نداری هیچکس یار

چو بشنود آن سخن خسرو چنان شد
که از شادی دلش در بر تپان شد

چو بی غم کارش آخر راست افتاد
زهی شادی که در ره خواست افتاد

به دل می گفت کای دل، مرد درویش
چرا آخر نخواهد گنج در پیش

گهی می گفت کای سرگشته برنا
چه باید کور را جز چشم بینا ؟

اگرچه رنج بی اندازه دیدی
بدان گنجی که می جستی رسیدی

کنون چون سوی گنجی رای داری
چنان خواهم که دل بر جای داری

به دانش عقل را بر جای می دار
به مردی خویش را بر پای می دار

طبیب از درد خود گر پس نیاید
ازو درمان دیگر کس نیاید

چو بر خود خواند مشتی پند و امثال
جنیبت بر نشست و رفت در حال

روان شد، تا فرود آمد به درگاه
سرایی چون بهشتی دید پر ماه

چو چشمش بر جمال شاه افتاد
به خدمت پیش شه، در راه افتاد

زبان پر آفرین بگشاد بر شاه
که از تو دور بادا چشم بدخواه

فلک درگاه شه را آستان باد
زمین بدخواه او را آسمان باد

ز شاخ عمر چندان بهره بادش
که گر گوید که خضرم زهره بادش

بزرگانی که پیش تخت بودند
به صد نوع امتحانش آزمودند

چو در هر علم عالی گوهر آمد
ز هر یک همچو گوهر بر سر آمد

چو بس شایسته آمد هر چه او گفت
شهش بسیار بستود و نکو گفت

چو خسرو بود در دانش به سامان
سوی گلرخ فرستادش به درمان

English translation

O you, the language of the birds of meanings, You know the tongue of all birds. Since you raise such a call and none other, Bring forth speech from the Conference of the Birds. Tell the intoxicated nightingale of nature To prepare its artistry once again. As the chain of speech has become intertwined, It has opened door upon door from each link. Since there is never an end to speech, Provisions reach the soul moment by moment. Nature, inevitably, at every moment, Sings a story anew. Since the intoxicated nightingale is so sweet-spoken, It does not remain standing on a single branch forever. Out of love for the face of the Rose, like the restless, It wanders much around the branches. When a man's profit is greater than his capital, At every breath he ascends a step higher. Meanings are restless like the nightingale; Speech is like a garden full of patterns. Now I desire that, for the sake of meanings, You scatter pearls upon the world like rain. Thus spoke that eloquent speech-maker: Lift the veil from artistry in speech. That when Khosrow read this letter alone, His heart turned to blood from the pain of these words. What shall I say of what he did to himself? He made the world a grave and his shirt a shroud. His breast to his lap became filled with blood, Wisdom departed from his head and rest from his heart. He became so impatient and restless, You would say his body had turned to fire. He spoke: 'In the end, what state is this? It is impossible for anyone to be more bewildered than me! Since my secret became public in the world, My burning has passed all limits; what can I do? Heaven shot the arrow of destiny at my soul, And struck a colorless affliction upon my breast. From sleeplessness, I count my tears; Upon that colorless image, I paint. I paint a picture from the blood of my eyes, Because the heart needs a companion out of necessity. Where are you, at last, O Gol, see my burning; My night is made pleasant by the soul, see my day. Even if I remain in separation for a hundred years, I will live by the scent of union with you, O beloved. As long as there is life remaining in my body, May your separation never be left without me. For me in separation, there is hope of union, But in union, my hope is impossible. What shall I say of what he did without a companion? He spoke to no one, nor did he obey anyone's command. He sent the army back from before him, And dedicated himself to the affair of the helpless Golrokh. Not enough patience remained in him in his grief For anyone to even blink an eye. In such a manner the prince desired Gol That he set out with thirty men towards Ispahan. When those riders had traveled for a week, They lost their way due to snow and rain. They did not know and lost the road; Distress arose within the army. When they wandered off the path for a month, A hunting ground appeared. A magnificent prey appeared, Which lit up the face of the prince Khosrow. When Khosrow saw it, he spurred his horse in pursuit, Making the earth full of crescents like the sky. Although his horse ran like an arrow, The prey did not stop running for a single moment. In short, after he rode a great deal, Suddenly at nightfall, the prey was lost to the king. The world grew dark from the army of darkness, And the prince of Rome was left bewildered and helpless. He searched much ahead and behind on that path; He found no trace of either the road or his companions. He was stranded and dismounted at a place, Exhausted, with neither water nor grass. From lack of water, his tongue was dry in his mouth; His musk-like hair was hidden under the dust of the road. Like Rustam, he leapt down from the back of his steed, And tied the reins of his horse firmly. He laid his head to sleep, making a pillow of the saddle, And like the final day, he made the earth his bed. A dark night, the stars extinguished by time, Leaving the dawn trapped in granite. Sleep overtook him so much that night That the sun shone upon his moon-like face. When the king woke from his sweet sleep, His heart became filled with turmoil from the dream of yesternight. He looked much in every direction of the plain; In that desert, he saw no dust from his army. His grief-stricken heart gave up on life; How can one easily give up on life? Resigned, he set off on his way, And writhed within himself from that thought. The desert was crossed until his path led him to the mountains. Neither grass nor water for the mount, neither food nor drink for Khrow. With a hundred weaknesses, he dismounted from Shabdiz, Crying out like night-rising birds. He remained bewildered by his state, Shedding a hundred floods from each eyelash. From the pain of love, lack of water, and weakness, All signs of health departed from him. Sometimes he sat down from thirst, Sometimes he led Shabdiz by the hand. When the new moon appeared from the poetry of the night, The young king rested in a corner. The brides of heaven behind the veil of grace Began to play and dance. The king did not sleep all that night until daybreak; Sometimes he was in fever, sometimes in burning. When this golden peacock showed its beauty, The world became like gold from its feathers and wings. It scattered gold dust from its silvery face, And made the world like the back of a fish from its furrows. At dawn, Khosrow set out again, With his horse stumbling behind him. He sweated much and grew weak; The king's heart was bound to that speechless beast. From walking, the king's boots were torn; How can boots cut through granite? Sometimes he walked, sometimes he stood in place, For there were many blisters on his feet. From the heat, Khosrow's face became covered in sweat; What am I saying? His moon became filled with twilight. The sweat on the moon-like face of the king Was like the Pleiades on the face of the moon. From lack of water Khosrow was so stranded That he shed a hundred seas of water from his face. He spoke: 'O Seer of all sight, Creation is but a hair's breadth of Your grace. I am stranded by lack of water on this path, For I have seen a hundred years of grief in this month. The heat has entirely overcome me; From the coldness of the world, I have washed my hands of life. O God, if You do not hold my hand today, Who will see me tomorrow if I am present today? What would it be if, in this heat and hardship, You light the lamp of good fortune? Untie this difficult knot for me, And show me a path in this pathlessness? The heavens received their day-and-night cycle from You; Creation received its daily bread day and night from You. Send me my daily bread, for due to weakness, I am as I know and You know.' When that king once again became helpless with grief, He saw from afar a covey of partridges on the mountain. With a hundred slips from the waist of the mountain, They were heading towards the watered plain. When Khosrow saw the covey of partridges from afar, Though he was exhausted, he became a traveler again. He knew that there was a mystery behind the veil, That in front of the covey of partridges lay a spring. The soul of the king saw a flowing spring like Kauthar, Whose envy put the heart of the sun in torment. If the sun were such a spring, Where would its eternal paleness be? So pure that the luminous sun Would seem cloudy compared to its clarity. Around it, wild greenery had grown, Washing its face in Kauthar with its greenness. The bank of the water and its sweet water was a paradise, With Kauthar by its side. From that Kauthar, Rizwan Had cast a fire into the Water of Life with his own hand. When the king saw that running spring, He saw it sweeter than life, like the Water of Khidr. Like a dropsical man, he drank a hundred waters, And then he sated his steed. He sat by that water for a time, And the fever of his fiery soul subsided. He washed the dust and dirt of the path From his dark down and moon-like face. From that meaning there was a dust upon the king, Just as there was a dust upon the moon from its down. When he was sated, he remembered the partridges, But as soon as he spoke of them, the wind swept them away. He looked around in every direction, But saw no trace of any partridge in the mountains. From exhaustion and lack of strength, The king laid his head to sleep on the path. At evening prayer time, he fell into sleep, And from wakefulness, he fell into agitation. In that dark night in the mountains, By chance, wind and rain appeared. The heavens let down the curtain of rain, Soaking the side of the Roman prince. The king had neither a place nor a shelter; He saw neither a direction for himself nor a path. The sky had become pearl-scattering from the clouds; The air had become a man-eating dark giant. It was a night like a well in its blackness, Into which soot casts darkness. A night passed over the king so long That the Day of Resurrection was but a game in comparison. As the rain washed away the garment of mourning, The dawn washed the kohl from the world. When the day grew bright, that night-rising king, Out of dark fortune, saw no sign of Shabdiz. Since the prince's horse was lost, He walked on foot with a bloodied face. His heart fallen into painful grief, Trapped in the backgammon-trap of the mountains. The thirsty king, close to death from weakness, His heart weary of life. No strength remained in him anymore; His silver-limbed cypress-like body collapsed. He threw down his bow, made a pillow of his quiver, And comforted his unhappy heart with his own death. By chance, there was a man-eating dark giant...

0

1

Updated 2026-07-03

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related