Learn Before
Poem

بخش ۴۴ - رشك حسنا در كار گل و قصد كردن / Section 44 - Hosna's Jealousy of Gol and Her Plotting

Original content

چنین گفت آنکه استاد جهان بود
که در باب سخن صاحبقران بود

که چو شش ماه خسرو بود با گل
بهردم عشرتش نوبود با گل

گهی با گل می گلفام خوردی
گهی صد بوسه از گل وام کردی

گهی آن وام گل را بازدادی
گهی گل را بهای ناز دادی

گهی سیمین برش در برگرفتی
گهی خاک رهش در زر گرفتی

زمانی عشرتی نوساز کردی
زمانی خلوتی آغاز کردی

زمانی از گلش شکر چشیدی
زمانی تنگ شکر درکشیدی

چو در برداشت چون گل دلستانی
نکردی یاد از حسنا زمانی

چو گل باشد، که، از حسنا کند یاد
چو در باشد، که از مینا کند یاد

چو سر باشد ز افسر کم نیاید
چو ماه آمد ز اختر کم نیاید

چو صبح آید، که جوید وصل انجم
چو آید آب برخیزد تیمم

بسی بودی که حسنا پیش شهزاد
باستادی و شه را نامدی یاد

بسی بودی که خود را مینمودی
بشاه، و شاه ازو آزاد بودی

بشادی خسرو و گل شام و شبگیر
بهم بودند دایم چون می و شیر

دل حسنا ز گل درجوش افتاد
گهی برخاست و گه مدهوش افتاد

بجوش آمد در آن اندوه رشکش
کنارش گشت دریایی زاشکش

ز دانا این سخن آمد مراخوش
که گفتارشک سوزان تر ز آتش

نباشد رشک زن بر کس مبارک
که رشک زن بود زخم بلارک

روا دارد که سر بر جای نبود
ولی با سوز رشکش پای نبود

کسی داند که رشک آدمی چیست
که او در رشک روزی تا بشب زیست

شبی کان شب سیه تر بود از قار
شبی تیره چو روز دوری از یار

جهان تاریک تر از روی زنگی
چو چشم مور بر حسنا ز تنگی

دمش از آه دل آتش فروزان
نشسته اشک ریزان، سینه سوزان

همه شب بود حسنا حیله اندیش
که تا گل را چسان بردارد از پیش

یکی مکری بساخت از نوک خامه
جهان افروز را بنوشت نامه

جهان افروز کدبانوی او بود
که حسنای گزین هندوی اوبود

در آن نامه نوشت از حال هرمز
که این برنا یکی شاهست کربز

طبیبی نیست او صاحب کلاهست
که قیصر زادهٔ رومست و شاهست

اگر روزی شود با چرخ درخشم
کند خشمش فلک را خاک در چشم

وگر بر مهر بگشاید ره چهر
زمین بوسند پیش او مه و مهر

سپاه او فزونند از هزاران
صدی بشمر بهر یک قطره باران

خزانهش از قیاس اندکی گیر
ز یک یک برگ هر شاخی یکی گیر

سمند و ابلقش را نیست پایان
ولی هستش عدد ریگ بیابان

چنین شاهیست گفتم با تو حالش
ازان گلرخ چنین شد در جوالش

پزشکی مکر آن مکار بودست
که با هم پیش از اینشان کار بودست

چو خسرو را دل گل بود خواهان
ز شهر روم آمد با سپاهان

ز اسپاهان بصد افسونش آورد
براه رازیان بیرونش آورد

بتک از اسپ تازی این نیاید
ز صد طرار رازی این نیاید

چو بر گل دست یافت، از راه بردش
بشب از باغ شه ناگاه بردش

مرا در نیمهٔ ره گشت معلوم
که آن زن گلرخست و او شه روم

گر آنجا گشتمی آگه ازین کار
برون آوردمی شه را ازین بار

مرا زین کارغم بسیار افتاد
ولیکن چون کنم چون کار افتاد

در آن شب گو برون شد از سپاهان
دلم خاتون خود را بود خواهان

مرانگذاشت هرمز از بر خویش
وگرنه کردمی کار از سرخویش

کنون هم گلرخ و هم شاهزاده
گهی شکر خورند و گاه باده

بهم در عشرتند این هر دو خوشدل
ز پر زاغ تا پر حواصل

نیاسایند یک ساعت زعشرت
دل حسنا بجان آمد زغیرت

بسا ننگا که باشد بر سپاهان
که زن دزدد کسی از شاه شاهان

بعالم هرکجا کاین قول گویند
ز ننگ شاه ما، لاحول گویند

چه گر من کس نیم آن پیشگه را
ندارم طاقت این ننگ شه را

چوهرمز کرد ازینسان ناجوانی
من این را ننگ میدانم تو دانی

دو کس را معتمد بفرست ناگاه
که تاگل را بدزدم من ازین شاه

بدست معتمد بسپارم او را
که سیصد مکرودستان دارم او را

کنون این نامه سر در راه کردم
ترا از نیک و بد آگاه کردم

چو شد از نامه فارغ، نوک خامه
ببازار آمد و برداشت نامه

فراز آمد سوی بازار گانان
بسی بودند پیران و جوانان

سپاهانی یکی بازارگان بود
که در بازارگانی خرده دان بود

برخود خواند حسنا آن زمانش
بپرسید آشکارا و نهانش

نخستین عهد دربست استوارش
که تا بازارگان شد رازدارش

یکی گوهر گشاد از بازوی خویش
نهاد آن مرد را با نامه در پیش

بدو گفت این گهر بر گیر و بستان
ولیک این راز من بپذیر و برسان

چو نامه سوی آن دلبر رسانی
هزاران گوهر دیگر ستانی

جهان افروز را ده نامه ازدست
وزو درخواه هرچت آرزو هست

کنون خواهم که وقت صبحگاهان
ازینجا سر نهی سوی سپاهان

چو جان این نامه با خود رازداری
وگر خواهی جوابش بازآری

چو هر نوعی سخن آن بیخبر گفت
بسوگند آن سپاهانی پذیرفت

ز شهر روم چون بادی بدر شد
چه باد، از هرچه گویم زودتر شد

بدریا رفت و در دریا سفر کرد
وزانجا نیز بر صحرا گذر کرد

بوقت شام آمد در سپاهان
توقف کرد شب تا صبحگاهان

چو پیش آهنگ روز آهنگ ره کرد
شد از زردی رویش روی اوزرد

بزودی مرد، سر از سوی ره تافت
که تا سوی جهان افروز ره یافت

بپیش پردهٔ او مرد هشیار
جهان افروز را بستود بسیار

جهان افروز حالی پرده بگشاد
که تا آن نامه پیش پرده بنهاد

چو مهر نامه بگشاد آن پری روی
شد از رشک گلش نیلوفری روی

جهان بر چشم او چون پرنیان شد
جهان افروز گفتی از جهان شد

یکی آتش برامد تا سر او
که همچون لالهیی شد عبهر او

زمانی دست میزد موی میکند
زمانی لب، زمانی روی میکند

شدش ناخن کبود و روی چون خون
حریر سبزش از خون گشت گلگون

پس آنگه برد آن نامه بر شاه
که تا شه گشت از آن دلخواه آگاه

گرفته نقطهٔ خون جامهٔ او
ز اشک آغشته گشته نامهٔ او

که میدانست حال و کار آن ماه
ز عشق او دل وی بود آگاه

بگفت آن نامه را حالی ببردند
بدست شاه اسپاهان سپردند

چو شاه آن نامهٔ حسنا فرو خواند
چو سودایی دران سودا فرو ماند

چو خواند آن نامه را و با خبر شد
چو زهری غصه بروی کارگر شد

درین اندیشه گفتی شه فرو مرد
چو شیدایی زمانی سر فرو برد

چوبا خود آمد آن از خویش رفته
فراق از پس، خرد از پیش رفته

دو تن را خواند و از حسنا سخن گفت
که بس نیکوست هرچ آن سرو بن گفت

شما را میبباید شد بزودی
مگر ماهم براید از کبودی

گر او گل را بدزدید و صوابست
منش هم باز دزدم این جوابست

شدند آن هر دوحالی از سپاهان
چو از دوزخ برون صاحب گناهان

چو از صحرا سوی دریا رسیدند
درون رفتند ودریا را بریدند

بآخر چون سفر کردند در روم
طریق قصر گل کردند معلوم

چو دم زد یونس مهراز دم حوت
شفق بر گرد گردون ریخت یاقوت

شدند آن هر دوتن تا درگه شاه
نگه میداشتند از هر سویی راه

بدین ترتیب هر دو از پگاهی
باستادند تا وقت سیاهی

چو یک هفته برامد، بامدادی
برون آمد ز در حسنا چو بادی

بدید آن هر دو را ناگاه بشناخت
ولی آن دم نظر بر راه انداخت

فراتر رفت زود از پیش آن در
بخواند آن هر دو را از زیر چادر

چوآن هر دو بحسنا در رسیدند
بپرسیدند و گفتند و شنیدند

چنین فرمود شان حسنای مکار
که صندوقی بباید ساخت ناچار

ستوران خوش و رهوار باید
سزا و لایق آن کار باید

که تا گل را بدزدم بامدادی
بدست هر دو بسپارم چو بادی

شما گل را بصندوق اندر آرید
دو دستش بسته برگرد سرآرید

دهان بندی کنید از معجز او
بر او بندید بند چادر او

بگفت این، وزپی ایشان روان شد
وزان موضع بجای هر دوان شد

چو جای هر دو تن را کرد معلوم
بیامد تا بایوان شه روم

چوروزی ده گذشت، آن مرد استاد
باستادی خود در کار استاد

بفرصت خواند گل را جای خالی
چو الماسی زبان بگشاد حالی

بگلرخ گفت کای خاتون کشور
خداوند منی و بنده پرور

ندارد هیچ شاهی چون تو ماهی
نیابد هیچ ماهی چون تو شاهی

نزاید هیچ مادر چون تو فرزند
نیارد هیچ قرنی چون تو دلبند

نکویی نام گیرد از رخ تو
شکر شیرین شود از پاسخ تو

اگر لعل تو گویم، جان فزایست
وگر زلف تو گویم، دلگشایست

بری همچون بلورتر تو داری
نمکدانی همه شکر تو داری

نکوتر مینیاید هیچ جایت
که نیکوییست از سر تا بپایت

تو با این جمله خوبی و نکویی
کسی را با تو خوش نبود چه گویی

کسی بنشسته با حور بهشتی
چرا برخیزد از سودای زشتی

کسی را جفت باشد پادشایی
چرا عشرت گزیند باگدایی

کسی را نقد باشد چون تو دلکش
چرا نبود ز دیدار تو دلخوش

در آتش ماندهام از مشکل خویش
چو آتش میکشم غم در دل خویش

ازان ترسم که گویم راز با کس
که بیم جان من باشد ازان پس

کنون چون طاقتم از حد برون شد
دلم زین غصه چون دریای خون شد

نخواهم گفت راز خویشتن را
ولی وقتی که وقت آید سخن را

اگر با من کنی عهد و وفا تو
درین معنی امین گردی مرا تو

بشرط آنکه چون رازم نیوشی
نگهداری سخن، رازم بپوشی

وگر گویی بکس راز نهانم
شوی هم در زمان در خون جانم

چو پاسخ یافت گل زان ماهپاره
ندید از عهد کردن هیچ چاره

چو عهدی بست با او گل بسوگند
زبان بگشاد حسنا کای خداوند

دل خسرو کنون با تو یکی نیست
دورویی میکند دایم، شکی نیست

چنان کز پیش بود او کی چنانست
دلش در پرده برعکس زبانست

دل خسرو چو آتش بود با تو
بماند از آتش او دود با تو

ندارد با تو یک دم مهربانی
کند با تو برویی زندگانی

تو میدانی که خسرو بس جوانست
بزور و قوت او شیر ژیانست

اگر او را بوصلت رای بودی
ترا با زوراو کی پای بودی

جوان کو آگهی یابد ز معشوق
وگر باید شدن بالای عیوق

قدم گردد ز سر تا پای در راه
که تا چون کام دل یابد ز دلخواه

کسی را عشق باشد با جوانی
چو تو معشوق یابد رایگانی

بجزمی خوردنش کاری بود نیز
مگر او را نهان یاری بود نیز

اگر در کار تو سر تیز کارست
چرا از وصل تو پرهیزگارست

بدان ای بت که خسرو در فلان کوی
بتی دارد چو ماه آسمان روی

نکویی هم ندارد بی نهایت
ولی شیرینیی دارد بغایت

اگرچه گویی او حور بهشتست
ولی درجنب خوبی تو زشتست

اگر شیرینیش چندان نبودی
ازو خسرو چنین حیران نبودی

چنان از عشق او خسرو نژندست
که گویی بندبندش زیربندست

اگر روزی شکارش رای باشد
بردلدار جان افزای باشد

ززر و جامه چندانش بدادست
که گویی دختر قیصر نژادست

نهانی میرود شاه دل افروز
بر آن ماهرخ هر روز، هر روز

اگر خواهی که شه را بنگرم من
ترا پنهان در آن ایوان برم من

چو پنهان در پس ایوان نشینی
بهم پیوند این و آن ببینی

ببینی تا چه باید ساخت چاره
که تا خسرو ازو گیرد کناره

ببینی آن زن بد را بدیدار
که زینسان شاه شد او را خریدار

چو گلرخ آن سخن بشنید، از رشک
همه برگ گلش پرخون شد از اشک

چنان دردی پدید آمد بجانش
که غلتان گشت خون از دیدگانش

چنان در آتش و در تفت افتاد
که گفتی آتشی در نفت افتاد

بحسنا گفت اکنون آن زن شوم
که عاشق شد بروشهزادهٔ روم

بمن بنمای تا رویش ببینم
نهان ازوی بکنجی در نشینم

پس آنگه چارهٔ آن پیش گیرم
وگرنه راه شهر خویش گیرم

دران دلگرمیش حسنا بدر برد
بجای آن دو مرد بدگهر برد

چو آتش رفت و همچون دود برگشت
بدیشانش سپرد و زود برگشت

چو جای خویش را گلرخ چنان دید
جهان برچشم خود همچون دخان دید

دلش از مکر حسنا بحر خون شد
ز راه چشمهٔ چشمش برون شد

نکردندش رها تا برکشد دم
دهانش را فرو بستند محکم

بلورین ساعدش بر هم ببستند
ز بیم جان، تنش محکم ببستند

بصد خواری بصندوقش نشاندند
وزانجا هم دران ساعت براندند

شبانروزی نیاسودند در راه
چو دو پیکر جهان بگرفته بر ماه

چو از خشکی سوی دریا رسیدند
زخشکی، سوی کشتی درکشیدند

بهر روزی در صندوق یکبار
گشادندی بران درماندهٔ کار

دران سختی چنان حور بهشتی
فرومانده نهان از اهل کشتی

همی گفتند صندوقی بقیرست
که اندر وی کنیزی بی نظیرست

ز بهر پادشاهی میبرندش
ازان پنهان چو ماهی میبرندش

چو روزی پنج در دریا براندند
بگردابی در آن دریا بماندند

برامد باد کژ از روی دریا
ز دریا موج میشد تا ثریا

گهی کشتی بسوی ماه بردی
گهی تا پشت ماهی راه بردی

فغان از مردم کشتی برآمد
جهان یکبارگی گفتی سرآمد

بآخر بند کشتی خرد بشکست
بگرد تخته باد کژ بپیوست

بدادند آن ستمگاران مسکین
در آب تلخ دریا، جان شیرین

ازان قوماند کی بر چوب پاره
فتادند از میانه با کناره

روان میگشت در گرداب صندوق
گهی میشد بماهی گه بعیوق

ببادی از زمانی تا زمانی
برفتی ازجهانی تا جهانی

دو استاد سپاهانی بشیناب
برون بردند جان از دست غرقاب

خبر زیشان سوی هر شهر بردند
که کشتی غرقه گشت و خلق مردند

کنون ای مرد خوشگوی نکوکار
در آن صندوق گلرخ را نگهدار

چودارد قصه گلرخ درازی
برو تا قصه هرمز بسازی

English translation

Thus spoke he who was the master of the world, Who in the domain of speech was the lord of the auspicious conjunction. When Khosrow had been with Gol for six months, Every moment his pleasure with Gol was renewed. Sometimes he drank rose-colored wine with Gol, Sometimes he borrowed a hundred kisses from Gol. Sometimes he would repay that debt to Gol, Sometimes he gave the price of coquetry to Gol. Sometimes he held her silver bosom in his embrace, Sometimes he took the dust of her path in gold. At times he devised a new pleasure, At times he began a private retreat. At times he tasted sugar from her rose, At times he drew in a chest of sugar. Since he held such a heart-ravisher like Gol in his embrace, He did not remember Hosna for a single moment. When there is a rose, who would remember Hosna? When there is a pearl, who would remember glass? When there is a head, it does not lack a crown; When the moon comes, it does not lack stars. When the morning arrives, who seeks the union of stars? When water comes, dry ablution is discarded. Often it happened that Hosna stood before the prince, And the king did not remember her. Often it happened that she showed herself to the king, And the king remained free and detached from her. In joy, Khosrow and Gol day and night Were always together like wine and milk. The heart of Hosna fell into a boil of jealousy because of Gol, Sometimes she rose and sometimes she fell unconscious. Her jealousy boiled in that grief, Her bosom became an ocean of tears. From the wise man, this saying pleased me well: That the fire of jealousy is hotter than fire itself. A woman's jealousy is blessed to no one, For a woman's jealousy is like the wound of a sword. She would allow her head not to be in its place, But with the burning of her jealousy she had no stability. Only he knows what human jealousy is Who has lived in jealousy from morning to night. On a night that was blacker than pitch, A dark night like the day of separation from the beloved, The world darker than a black man's face, Narrow like an ant's eye to Hosna in her confinement, Her breath ablaze with the fire of her heart's sigh, Sitting shedding tears, her chest burning. All night Hosna was devising riles, How she could remove Gol from her way. She constructed a trick with the tip of her pen, And wrote a letter to Jahan-Afruz. Jahan-Afruz was her mistress, And selected Hosna was her servant. In that letter, she wrote about the state of Hormoz: That this young man is a cunning king. He is not a physician, he is a crown-wearer, Who is the son of the Caesar of Rome and a king. If one day he becomes angry with the heavens, His anger will throw dust into the eyes of heaven. And if he opens his face in love, The moon and sun will kiss the ground before him. His army is more than thousands; Count a hundred for every drop of rain. Take his treasury small by comparison: Take one leaf from every branch. There is no end to his bay and piebald horses, But their number is like the sand of the desert. Such a king is he, I have told you of his state; Because of that beautiful-faced one, he fell into this pocket. The physician's role was the trick of that deceiver, Who had worked with them before this. Since Khosrow's heart desired Gol, He came from the city of Rome with an army. From Ispahan, he brought her with a hundred charms; He took her out by the path of the people of Rey. Even a swift Arab horse cannot do this run; Even a hundred tricksters of Rey cannot do this. When he gained control of Gol, he led her astray; He suddenly took her from the king's garden at night. It became known to me halfway through the journey That that woman is Golrokh and he is the King of Rome. Had I known of this matter there, I would have brought the king out of this burden. I felt great sorrow from this affair, But what can I do since the deed has happened? On that night the giant left Ispahan, My heart wanted its mistress. Hormoz did not let me leave his presence, Otherwise I would have done the work by my own head. Now both Golrokh and the prince, Sometimes eat sugar and sometimes drink wine. Together in pleasure, these two are happy-hearted, From the crow's feather to the heron's feather. They do not rest for an hour from pleasure; Hosna's heart was vexed to death with jealousy. What a great shame it is upon Ispahan, That someone steals a woman from the king of kings! Wherever in the world this saying is told, They will say 'there is no power but in God' out of shame for our king. Even if I am nobody in that presence, I cannot bear this shame of the king. Since Hormoz acted so unmanfully, I consider this a shame, and you know it. Send two trusted men suddenly, So that I may steal Gol from this king. I will hand her over to the trusted men, For I have three hundred tricks and deceits for her. Now I have sent this letter on its way, I have made you aware of good and bad. When she finished the letter, the tip of her pen Came to the market and took the letter. She came near the merchants, There were many old and young. There was a merchant from Ispahan, Who was subtle in trading. At that moment Hosna called him to herself, And questioned him openly and secretly. First she bound him with a strong oath, Until the merchant became her confidant. She unlocked a jewel from her arm, And placed that man with the letter before her. She said to him: 'Take this jewel and accept it, But accept this secret of mine and deliver it. When you deliver the letter to that beloved, You shall receive thousands of other jewels. Deliver the letter to Jahan-Afruz, And ask of her whatever you desire. Now I wish that at the time of morning, You set out from here toward Ispahan. Keep this letter with you like your soul, And if you wish, bring its reply back.' When that unaware man spoke in every manner, The merchant of Ispahan accepted with an oath. From the city of Rome, he went out like a wind; What wind? He went faster than anything I can say. He went to the sea and traveled in the sea, And from there he also crossed the desert. At evening time he arrived in Ispahan, And delayed the night until the morning. When the vanguard of the day prepared for the road, His face turned pale from the paleness of the day's face. Quickly the man turned his head toward the road, Until he found his way to Jahan-Afruz. Before her curtain, the wise man Praised Jahan-Afruz greatly. Jahan-Afruz then opened the curtain, Until he placed that letter before the curtain. When that fairy-faced one opened the seal of the letter, Her face turned lotus-colored from her jealousy of Gol. The world became like silk in her eyes; You would say Jahan-Afruz left the world. A fire rose to her head, Such that her eye became like a tulip. For a time she clapped her hands and tore her hair, At times her lip, at times her face she tore. Her nails turned blue and her face like blood; Her green silk became rose-colored from blood. Then she took that letter to the king, So that the king became aware of that desired one. Her garment having taken spots of blood, Her letter soaked in tears. For he knew the state and work of that moon, And his heart was aware of her love. They said to take that letter immediately, And deliver it to the King of Ispahan. When the King read the letter of Hosna, He fell into a state of melancholy in that frenzy. When he read the letter and became aware, Grief worked upon him like poison. In this thought, you would say the King died; Like a madman, he bowed his head for a time. When he came to himself, that one who had gone out of himself, Separation behind him, intellect gone before him, He called two people and spoke of Hosna, Saying: 'What that cypress-like one said is very good. You must go quickly, So that perhaps our moon also comes out of the blue. If she stole Gol and it is right, I will steal her back; this is the answer.' Those two left Ispahan immediately, Like sinners coming out of hell. When they reached the sea from the desert, They entered and crossed the sea. At last, when they traveled in Rome, They found the path to the palace of Gol. When Jonah's moon breathed from the breath of the whale, The twilight poured ruby around the sky. Those two went to the king's threshold, Watching the path from every side. In this arrangement, both from the morning Stood until the time of darkness. When a week passed, one morning Hosna came out of the door like a wind. She saw those two and suddenly recognized them, But at that moment she cast her gaze on the road. She went forward quickly from before that door, And called those two from under her veil. When those two reached Hosna, They asked, spoke, and heard. Thus spoke the cunning Hosna to them: 'A chest must be built without fail. Good and swift beasts of burden are needed, Suitable and worthy of that task. So that I may steal Gol in the morning, And hand her over to you both like the wind. You put Gol inside the chest, And tie both her hands around her head. Bind her mouth with her headscarf, And tie the strap of her veil over her.' She said this, and went after them, And went from that spot to the place of both. When she found out the place of both, She came to the palace of the King of Rome. When ten days passed, that master man Stood in his mastery in his work. Finding an opportunity, he called Gol to an empty place, And like a diamond, he opened his tongue at once. He said to Golrokh: 'O lady of the kingdom...'

0

1

Updated 2026-07-03

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related