Learn Before
بخش ۲۹ - رفتن خسرو به طبیبی بر بالین گلرخ / Section 29 - Khosrow Going as a Physician to Golrokh's Bedside
Original content
الا ای سبز طاووس مقدس
ز سر سبزیت عکسی چرخ اطلس
زمین و آسمان گرد و بخار ت
کواکب بر طبق بهر نثار ت
دو عالم گرچه عالی می نموده ست
دو چشمهای هستی تو بوده ست
چو عکس توست هر چیزی که هستند
چو فیض توست هر نقشی که بستند
زمانی نقش بندی سخن کن
چو نو داری سخن ترک کهن کن
سخن گفتن ز مردم یادگار ست
خموشی بی زبانان را به کار ست
بگو چون فکر دوراندیش داری
خموشی خود بسی در پیش داری
چنین گفت آن سخن سنج سخن ران
کزو بهتر ندیدم من سخن دان
که چون شه با سپاهان شد ز خوزان
ز عشق گل دلی چون شمع سوزان
ز گرد ره چو رفت و چهر گل دید
ز چهر گل دلی پر مهر گل دید
چنان از یک نظر زیر و زبر شد
که گفتی از دو گیتی بی خبر شد
چو شه در چهرهٔ گلرخ نگه کرد
گل از کین هر دو ابرو پر گره کرد
ز خشم شه قصب از ماه برداشت
به یک زخم زبان صد آه برداشت
گه از مه دام مشگین بند می کند
گه از مرجان کنار قند می کند
گه از نرگس زمین چون لاله می کرد
گه از مژگان هوا پر ژاله می کرد
زمانی درد خان و مان گرفتش
زمانی عشق جانان جان گرفتش
چنان ز آن شاه گل بی برگ بودی
که گر دیدیش بیم مرگ بودی
زمانی شاه را از در براندی
زمانی دایه را در بر بخواندی
زمانی پرده بر ماه اوفگندی
زمانی سنگ بر شاه اوفگندی
زمانی خاک ره بر فرق کردی
زمانی جامه در خون غرق کردی
نه دیده یک نفس بی آب بودش
نه در بستر زمانی خواب بودش
همه شب تا به روزش دیده تر بود
همه روزش ز شب تاریک تر بود
نه روز آسود تا شب از پگاهی
نه شب خفت از خروش ش مرغ و ماهی
چو برق از آتش دل تیز گشته
چو ابر از چشم، باران ریز گشته
ز چشمش بستر ش جیحون گرفته
وزآن جیحون جهانی خون گرفته
دلش چون دیگ جوشان بر همی شد
ز سر تا بن ز بن تا سر همی شد
ز جزع تر گهر بر زر همی ریخت
دو دستی خاک ره بر سر همی ریخت
چو کردی یاد آن نارفته از یاد
برو می اوفتادی بانگ و فریاد
چو راندی بر زبان نام دلارام
برفتی از تنش دل وز دل آرام
نبودش خواب گر یک دم بخفتی
برو ماهی و مه ماتم گرفتی
چو اشک از چشم خون افشان براندی
ز اشکش بستر ش طوفان براندی
اگر شب را خبر بودی ز سوز ش
نبودی تا قیامت باز روزش
وگر خود صبح دیدی ماتم او
فرو رفتی دم صبح از غم او
وگر پروین بدیدی در اشکش
چو اشکش سرنگون گشتی ز رشکش
وگر دیدی شفق آن ناتوانی ش
چو زر گشتی ز روی زعفرانی ش
وگر ماه از غمش آگاه بودی
برآوردی ز خود ناگاه دودی
وگر خورشید دیدی سوز و دردش
ز زاری خرقه گشتی شعر زردش
وگر دیدی فلک خونخواری او
دلش خونین شدی از زاری او
وگر خود کوه آن اندوه دیدی
جهانی بر دل خود کوه دیدی
وگر دریاش دیدی در چنان درد
ازو برخاستی در یک زمان گرد
وگر دیدی دران اندوه میغ ش
نباریدی، مگر درد و دریغش
گهی سیلاب بست از چشم بر خویش
گهی چون آتشی افتاد در خویش
گهی چون شمع سر پرتاب می تافت
گهی بس زار چون مهتاب می تافت
گهی بر بام می شد دست بر سر
گهی می رفت همچون حلقه بر در
گهی چون بلبلی در دام مانده
گهی بر درگهی بر بام مانده
گهی از بام راه در گرفتی
دگر ره راه بام از سر گرفتی
چو راه در گرفتی دل دو نیمش
سگان کوی بودندی ندیم ش
زمانی با سگان انباز گشتی
نشستی ساعتی و باز گشتی
دگر ره سوی بام آوردی آهنگ
چو شب گشتی ز آه او شباهنگ
وگر شب خود شب مهتاب بودی
که داند کاو چه سان در تاب بودی
چو دیدی ماه، بی روی دلارام
بگردیدی به پهلو جملهٔ بام
نکردی بام را باران چنان تر
که کردی نرگسش در یک زمان تر
چه گویم من که چون بود و چه سان بود
ندانم تا چنان هرگز توان بود
ز بس کان ماه گرد بام و در گشت
همه شب مرغ و ماهی زو به سر گشت
ز بس کز آه سردش باد برخاست
ز مرغان هوا فریاد برخاست
ز بس کز آتش دل دم برافروخت
همه مرغان شب را بال و پر سوخت
چو گرد بام ماندی پای در گل
دگر ره سوی در شد دست بر دل
زمانی پیش در در روی افتاد
زمانی با سگان در کوی افتاد
زمانی استخوان آورد سگ را
زمانی با سگان بنهاد رگ را
زمانی آب زد از چشم بر در
زمانی خاک ریخت از عشق بر سر
زمانی سر برهنه پای بر خاک
به دست خویش بر تن جامه زد چاک
فغان از دایهٔ مسکین برآمد
تو گفتی جان از آن غمگین برآمد
کنیزی را بخواند و کار فرمود
به زودی بام و در مسمار فرمود
چنان درها بر آن دلبر فرو بست
که نتوانست بادی خوش برو جست
چو گل درمانده شد ز دایه می خواست
که کار گل نگردد جز به می راست
برفتش دایه و حالی می آورد
تنی چندش ز خوبان در پی آورد
نشست آن دلبر و شمعی به بر بر
به دستی باده و دستی به سر بر
چو جامی نوش کردی آن شکربار
ز خون چشم پر کردی دگر بار
نکردی هیچ جام از باده خالی
که نه پر گشتی از بیجاده حالی
چو بودی نوبت خسرو دگر بار
نخوردی و بکردی سر نگونسار
چنین بودی چنین می خوردن او
زهی فریاد و زاری کردن او
جوانی بود و دلتنگی و پستی
فراق و اشتیاق و عشق و مستی
چو زد صد گونه دردش دست درهم
فرو شد گلرخ سرمست در غم
برآورد از جگر آهی چه آهی !
که تا هفتم فلک بگشاد راهی
زبان بگشاد که آخر خرمنم سوخت
ز خون دل همه خون در تنم سوخت
چنان از آتش دل شد خروشان
که بر هم سوخت سقف سبزپوشان
ز یک یک مژه چندان اشک بارم
که یاران را از آن در رشک آرم
همه شب در میان خون چشمم
به زاری غرقهٔ جیحون چشمم
همه روز از خروش دل نزارم
بسان نای و چون نی ناله دارم
همه روز از غم دل در خروشم
چو بحری آتشین در تف و جوشم
شبم را گر امید روز بودی
کجا چندین دلم در سوز بودی ؟!
چو درد من سری پیدا ندارد
شب یلدای من فردا ندارد
ز آهم آسمان هر شب چنان گشت
که گویی ابر شد و آتش فشان گشت
همی هرجا که برخیزد غباری
شود هر ذره از آهم شرار ی
چه گویم من که آن سرگشته چون بود
که هر دم سوز جان او فزون بود
شبی خوابی عجب دید آن دل افروز
که می آید برش هرمز دگر روز
کبابش از دل زیر و زبر بود
شرابش از خم خون جگر بود
در آن آتش بدانسان سخت می سوخت
که از تفش تو گویی تخت می سوخت
فغان می کرد که ای دانای راز م
ز حد بگذشت سوز من، چه سازم ؟
به آه سینهٔ شب زنده دار ان
به خون دیدهٔ پرهیزگار ان
بدان آبی که از چشم گنه کار
فرو ریزد چو تنگش درکشد کار
بدان خاکی که زیر خون بود تر
که دارد کشتهٔ مظلوم در بر
بدان بادی که مرد دست کوتاه
برآرد از جگر وقت سحرگاه
بدان آتش که در وقت ندامت
بود در سینهٔ صاحب سلامت
به باد سرد از جان کریمان
به آب گرم از چشم یتیمان
به پیری پشت چون چوگان خمیده
تک گوی اش به سر میدان رسیده
به طفلی دیده پر نم ، سینه پرتاب
به مرد تشنه چون گلبرگ سیراب
بدان زاری که پیر ناتوانی
فرو ریزد بسر، خاک جوانی
به درد نوعروس روی بر خاک
ز درد زه بداده جان غمناک
به مشتاقان اسرار حقیقت
به نقادان بازار طریقت
بدان دل کاو ز نو آشنا ماند
بدان جان کاو ز آلایش جدا ماند
به حق پادشاهی تو بر تو
چه گویم نیز می دانی دگر تو
که دستم گیر و فریادم رس آخر
بس آخر گوشمال من بس آخر
مرا از تنگنای دهر برهان
دلم زین غصه و زین قهر برهان
اگر روزی ز عالم شاد بودم
هزاران روز با فریاد بودم
نهایت نیست روز ماتمم را
سری پیدا نمی آید غمم را
ز زاری کردن آن ماه پاره
به زاری گشت گریان هر ستاره
به آخر چون ز حالی شد به حالی
نجاتش داد از آن غم حق تعالی
رسید آخر دعای او به جایی
برآمد بر هدف تیر دعا یی
هزاران جان نثار صبحگاهی
که آید بر نشانه تیر آهی
چو مرغ صبحگاهی پر برافشاند
عروس آسمان گوهر برافشاند
برآمد صبح همچو نار خندان
بزد یک خنده بر گردون گردان
بسان قبهٔ زرین بدو نیم
گرفته در دهن ماسورهٔ سیم
چو یافت این طاق ازرق روشنایی
پدید آمد نشان آشنایی
درآمد هرمز عاشق ز در در
به دستان بسته دستاری به سر بر
سرای چون بهشتی دید پر نور
بهشتی از بهشتی روی پر حور
به پیش صفه تختی بود از زر
مرصع کرده او از پای تا سر
به پیش تخت در بستر فگنده
بر آن بستر گل تر سر فگنده
نشسته دایه بر بالین گل رخ
زبان بگشاده با گلرخ به پاسخ
که برنایی غریب اینجا فتاده ست
که در علم پزشکی اوستاد ست
ترا گر قرض هرمز دارد این مرد
همه درمان تواند کردن این درد
چو بشنید این سخن گلرخ نظر کرد
دل خود زان نظر زیر و زبر کرد
جوانی دید دستاری بسر بر
کتانی همچو برگ گل به بر در
خطی در گرد خورشید ش کشیده
به شاهی خط ز جمشید ش رسیده
دو لب چون پارهٔ لعل دو پاره
نهفته زیر لعلش سی ستاره
سر زلفش ز عنبر حله در بر
وزان هر موی را صد فتنه در سر
رخی کز برگ گل صد دایه بودش
مهی کز مشگ تر صد سایه بودش
نظر چون بر رخ گلفام ش افتاد
چو برگی لرزه بر اندام ش افتاد
به پیش خط او شد حلقه در گوش
درآمد خون او یک باره در جوش
ز دل آرام و از سر هوش او شد
اسیر چشمهٔ چون نوش او شد
چو چشمش در رخ آن سبز خط ماند
چو حیرانی به هرمز در غلط ماند
بدل گفتا نمی دانم که او هست
که گلرخ شد به هشیاری ازو مست
چو کس نبود نظیر ش او بود این
اگر او این بود نیکو بود این
بیا تا خاک او در دیده گیریم
چرا او را چنین دزدیده گیریم
دگر ره گفت ممکن نیست هرگز
که گل را باز بیند نیز هرمز
چو شد اندیشهٔ گل بی نهایت
ز بی صبری به جوش آمد به غایت
نهان با دایه گفت این ماه چهره
که دارد طلعت ش از ماه بهره
نماند جز به هرمز بند بندش
نگه کن چهره و سرو بلندش
ندانم اوست یا مانندهٔ اوست
که دل آزاد ازو چون بندهٔ اوست
جوابش داد حالی دایه کای حور
بسی ماند به مردم مردم از دور
به کردار تو بی حاصل دلی نیست
چو خواهی کرد در آبم گلی نیست
نکو افتادت الحق عشقبازی
که از سر پردهٔ عشاق سازی
مگر آن رنگرز لاف هنر زد
که چون رنگش خوش آمد ریش درزد
بگفت این و به گرمی کرد سرد ش
کزان گفتار گل دل درد کردش
نگه کرد از کنار چشم دایه
بران خورشید روی افگند سایه
چو هرمز را بدید او باز بشناخت
بر گل جای هرمز بازپرداخت
درآمد هرمز و از پای بنشست
گرفتش چون طبیبان نبض در دست
تأمل کرد و نبضش نیک بشناخت
ولیکن خویشتن را اعجمی ساخت
عجب که آنجا جهان بر هم نمی زد
دلش می سوخت اما دم نمی زد
بفرمودش علاج و زود برخاست
چو آتش آمد و چون دود برخاست
چو هرمز شد برون گلرخ به زاری
ز نرگس ریخت باران بهاری
ز هرمز دل چنان در بندش افتاد
که آتش در همه پیوند ش افتاد
همه روز و همه شب در فغان بود
دلش در آرزو ی دلستان بود
همان روز و همان شب هرمز از غم
چو صبح آتش همی افروخت از دم
دران آتش چنان می سوخت جانش
که موج آتشین می زد زبانش
دو یار اندر برش بنشسته بودند
ز بیداری خسرو خسته بودند
بدو گفتند که آخر دل به خویش آر
خردمندی ! خردمندیت پیش آر !
چو در عقل و تمیز از ما فزونی
چرا باید در این سودا زبونی ؟
دل و عقل از پی این روز باید
صبوری در میان سوز باید
بدین سان بود آن شب تا به روز او
نمی آسود چون شمعی ز سوز او
چو خورشید از خم گردون درآمد
ز زیر چرخ سقلاطون برآمد
تو گفتی جامهٔ زربفت می بافت
که بر چرخ فلک زررشته می تافت
بر گل رفت خسرو از پگاهی
که در گل از پگاهی به نگاهی
چو در دهلیز آن ایوان باستاد
دلش از اشک سیلابی فرستاد
نه روی آنکه بی دمساز گردد
نه برگ آنکه از گل باز گردد
به دل گفت آخر ای دل هوش می دار
دمی گر چشم داری گوش می دار
به آیین باش و سر در پیش افگن
نظر بر پشت پای خویش افگن
بگفت این و بدان دهلیز در رفت
بر آن سرو قد سیم بر رفت
چو هرمز را بدید آن ماه پاره
فرو بارید بر ماهش ستاره
گهی اشکی چو خون پوشیده می کرد
گهی پنهان نظر دزدیده می کرد
بسی با دل دم از راه جدل زد
که هرمز را طبیبی در بدل زد
زمانی گفت هرگز هرمز او نیست
چو هرمز خفتهیی تو هرگز او نیست
اگر او هرمز مدهوش بودی
کجا در پیش گل خاموش بودی
کسی پروانه گردد در خیالم
که آرد طاقت شمع جمالم
اگر او هرمز آشفته بودی
به یک یک موی رمزی گفته بودی
بسی ماند به هم مردم به مردم
چراغ شب بسی ماند به انجم
زمانی گفت بی شک جان من اوست
کدامین جان و دل ؟! جانان من اوست
گر از انجم شود گردون شکفته
کجا مه در میان گردد نهفته
یقین دانم که بی شک اوست این ماه
ولکین سوخته ست از رنج این راه
چو او پر سوخت دل در برازان سوخت
کدامین دل چه می گویم که جان سوخت
مرا باید که درد بیش بینم
که تا روی طبیب خویش بینم
در این دردی که دارم مرد من اوست
به هر رویی طبیب درد من اوست
کنون این درد با او باز گویم
طبیبم اوست با او راز گویم
به آخر چون ز حد بگذشت سوزش
سیه تر شد ز صد شبگیر روزش
به زودی همچو تیری عقل او شد
کمان طاقتش از زه فرو شد
به دل گفت اینت زیبا دلربایی
طبیب ست این پریوش یا بلایی ؟!
چه سازم تا شود با من هم آواز ؟
چه سازم ؟ چون گشایم پیش او راز ؟
ز رسوا گشتن خود می بترسم
اگر زین راز چیزی زو بپرسم
ز دست دل بلایی بیشم آمد
ز سر در پیش پایی پیشم آمد
چو جایی بود خالی و کسی نه
خصوصا در میان دوری بسی نه
درین اندیشه چون آشفته حالی
درافگند از سر رمزی سؤالی
بدو گفت ای سبک پی از کجایی ؟
که داری در دل ما آشنایی
خبر ده از نژاد خویش ما را
که آمد شبهتی در پیش ما را
لب هرمز ازان بت باز خندید
به شادی در رخ دمساز خندید
فسون هرمز خورشید تمثال
ازان یک خنده گل بشناخت در حال
بدو گفت ای جهان را نور از تو
به دوران چشم زخمی دور از تو
اگر تو هرمزی بر گوی حالت
و یا در خواب می بینم جمالت ؟
خطی بر خونم آوردی دگر بار
منم سر بر خطت چشمی گهر بار
لب لعلت رگ جانم گرفته ست
خط سبزت گریبانم گرفته ست
درشتی کرد خط با روی نرمت
ز رویم آخر آید بو که شرمت
منم بی روی تو سالی، ز تیمار
نشسته روی آورده به دیوار
منم بی روی تو بر روی مانده
دلی پرخون تنی چون موی مانده
ز گل برکش مرا پای دل آخر
چو من کس را مکن سر در گل آخر
چو دل بربودی و جان نیز بردی
دلم خستی و بر جانم سپردی
به عنابم چو کردی مغز خسته
از آن در پوست می خندی چو پسته ؟!
ز دست تو چو در دستت اسیر م
مکن گر دستگیری دستگیرم
زبان بگشاد هرمز کای سمن بو ی
مشو با من درین معنی سخنگو ی
تو می دانی ز مهرت بر چه سانم
ز مهرت چون مه نو ناتوانم
شدم آواره بی روی تو از روم
وز انجا اوفتادم سوی این بوم
هزاران حیله و تزویر کردم
که تا با تو سخن تقریر کردم
منم امروز همچون سایه یی خوار
چو سایه بر زمین افتاده یی زار
رهی پیشت بدان امید آید
که سایه از پی خورشید آید
چو وقت و جای نیست ای زندگانی
چگونه خواهم از تو مژدگانی
بدان ای ماه تا دلشاد گردی
ز بی اصلی من آزاد گردی
که من فرزند قیصر شاه رومم
ز رتبت سجده می آرد نجومم
چو زلف او ز سر تا بن کم و بیش
یکایک شرح دادش قصهٔ خویش
چو گل بشنود کاو شهزاد روم است
سپهر ملک و دریای علوم است
لب گل شد چو گل خندان از آن کار
گرفت انگشت در دندان از آن کار
به هرمز گفت اکنون کار افتاد
که گل را بار دیگر خار افتاد
در آن گاهی که بودی باغبانی
نبودت پادشاهی بر جهانی
به من آنگه نمی کردی نگاهی
نگاهی چون کنی در پادشاهی
چه می گویم کزین شادی چنانم
که در تن همچو گل بشکفت جانم
که را بود آگهی کاین بی سر و پای
نهاده بود لایق پای بر جای
به حمدالله که اکنون پادشایی
نیی مهمرد زاد روستایی
کنون آن رفت زین پس کار من ساز
ز راه مصلحت با خویشتن ساز
چنین مگذار بر بستر مرا زار
که در عالم ندارم جز ترا یار
طبیب من مکن از من تحاشی
خلاصم ده ازین صاحب فراشی
طبیبی باش و جای من بگردان
وزین موضع هوای من بگردان
ز دست افتاده ام ، از جای برخیز
مرا زین شهر بگریزان و بگریز
تو دانی کز توام آواره گشته
چنین عاجز چنین بیچاره گشته
پدر از من ز خان و مان برآمد
ولیکن گل ز تو از جان برآمد
به یک ره فتنه ها شد روشن از تو
پدر آواره از من شد من از تو
کنون چیزی که حالی دلپذیر ست
وصال امشب ست و ناگزیر ست
چو گردون بر زمین افگند سایه
بیاید در نهان پیش تو دایه
ترا در چادر و در موزه حالی
فرود آرد بدین ایوان عالی
مگر امشب دمی از ما براید
وزین شادی غمی از ما سراید
سخن با خط تو دیرینه دارم
وزان خط نسختی در سینه دارم
چو عهد عاشقی شد تازه از ما
ز صد تا صد رسید آوازه از ما
ز سر در تازه گردانیم عهدی
برآمیزیم با هم شیر و شهد ی
بماند آنجایگه تا نیم روز او
سخن می گفت پیش دلفروز او
ازان چندان بماند آن جایگه شاه
که معجون می سرشت از بهر آن ماه
کسی گر آمدی آنجا به کاری
روان کردی گلش همچون غباری
چو گل را تیر آمد بر نشانه
چو تیری گشت خسرو شه روانه
برون آمد ز ایوان پیش یاران
بگفت احوال خود با نامدار ان
چو یارانش سخن از شه شنودند
از آن پاسخ بسی شادی نمودند
چو طاس آتش گردون درافتاد
شفق از حلق شب چون خون درافتاد
کبوتر خانه شکل هفت پایه
به یک ره مرغ شب بنهاد خایه
همه شب، همچو مرغان دانه می ریخت
به گرد این کبوترخانه می ریخت
چو گیتی ماند از شب پای در قیر
بیامد پیش هرمز دایهٔ پیر
به هرمز گفت برخیز و برون آی
به چادر در شو و در موزه کن پای
روان شو از پسم تا من هم آنگاه
به پیشت می برم شمعی درین راه
بلی چون عشق در سر کارت آرد
ز جوشن سوی چادر یارت آرد
به آخر رفت و گشت آن شمع در راه
درآمد از در دزدیده ناگاه
چو هرمز در قفای او روان شد
به یک ساعت به نزد دلستان شد
برون آمد ز چادر عاشق زار
درون خانه شد از صفهٔ بار
چو چشم هر دو تن افتاد بر هم
بپیچیدند همچون مار در هم
درامد لشکر عشق از کمین گاه
فگند آن هر دو عاشق را به یک راه
سخن ناگفته یک دم آن دو سرکش
فتادند از دل پرتف در آتش
تو گفتی آن دو ماه اوفتیده
دو ماهی اند بر آتش تپیده
چو باهوش آمدند آن هر دو سرمست
گره کردند درهم زلف چون شست
بسی در داغ هجران بوده بودند
به کام دل دمی نغنوده بودند
چو از هم صبرشان پرسید حالی
جوانی بود و عشق و جای خالی
به یک ره هر دو لب بر هم نهادند
چو لب بر هم نشست از هم گشادند
شه از یاقوت گل شکر همی خورد
گلاب از چشمهٔ کوثر همی خورد
چو شه زان لب برون شکر گرفتی
گلش معشوق را در بر گرفتی
زهی خوشی که شه را بود آن شب
خوشی نبود کسی را لب بر آن لب
زمانی خنده زد بر لعل خندان
زمانی بر گرفت از لعل دندان
علم از کوه بر روی کمر زد
دو دست اندر کمرگاه شکر زد
چو گل دید آن چنان حالی ز دلکش
برآورد از دم سرد از دل آتش
بدو گفت ای سر از پیمان کشیده
مرا در محنت هجران کشیده
دگر ره چون برم در برگرفتی
ز سر در کار خود از سر گرفتی
به دستان دست پیچ آسمانی
ز دستت چون نهادم همچنانی
برو بر خود ببند این در چه پیچی
که نگشاید ز من جز بوسه هیچی
کنار و بوسه دارم زود برخیز
به نقدی در کنار و بوسه آویز
اگر راضی نیی با من چه خفتی
برو دنبال زن بر ریگ و رفتی
سرم بار دگر زیر بغل گیر
ز سر در باز پایم در وحل گیر
چرا چون عود گرد پرده گردی
که شکر یک تنه صد مرده خوردی
شکربار است لعلم در درستی
مکن دربارهٔ این پاره سستی
چرا ای دوست ناساز آمدی تو
ازین ره تشنه تر باز آمدی تو
ترش کردی مرا چون غوره امشب
که تا دریابی این ماشوره امشب
شدی در بسط و در قبضم گرفتی
طبیبی کاین چنین نبضم گرفتی
تو طراری و نقد من درست است
زهی اقبال کاین سر کیسه چست است
چو دل طراری از روی تو دیده ست
درست رکنی ام زو درکشیده ست
شب تیره ست و تو بس ناجوانمرد
درستم با قراضه چون توان کرد
مده درد و چنین صافی بمنشین
شب تیره به صرافی بمنشین
دل شه جوش زد از ناصبوری
که بود از دیرگاهش درد دوری
دو پای گل چنان پیچید بر پای
که گفتی چار میخش کرده برجای
چنان پیچید گل بر خود به صد رنگ
که در گهواره طفل و اسب در تنگ
چو کار از حد بشد شهزادهٔ روم
درآمد تا گشاید مهرش از موم
کلید شاه ازان بر درج ره داشت
که یعنی این بران نتوان نگه داشت
گل آنجا کرد با خسرو کمرگاه
که زیر این کمر کوهی ست بر راه
زبان بگشاد خسرو کای جفاکار
ندیدم چون تو یاری ناوفادار
نی ام زانها که آرم روی در پشت
که کار پشت و روی تو مرا کشت
چو در من پشت آوردی چنین خوار
زبان را چون برآرم من به دیدار ؟
چو صدره از سر دیوار جستم
برون آور ازین دیوار پستم
مگر چون پاسبان بیدار گردم
همه شب گرد این دیوار گردم
ترا خود چون دهد دل بار آخر
مرا با روی در دیوار آخر
ندانم تا چه دیوت راهبر بود
مگر دیوار من کوتاه تر بود
چنین من سخت کوش از حیله سازی
تو این را سست می گیری به بازی
چه مرغی تو که چون پر برگشادی
مرا از پیش خود بر در نهادی
گهی از ناز بر جانم سپردی
گهی از دلبری جانم ببردی
نبازم غوره با عزمی دگر بار
گرم این غوره درنفشاری ای یار
مرا صفرا بکشت این غورهٔ تو
عفی الله آب تلخ شورهٔ تو
نیی افعی چرا ناسازی آخر
چرا این زهر می اندازی آخر
چو سنبل زهر دارد در میانه
تواند بود گل را ای یگانه
گلش گفت ای مرا چون جان گرامی
بنازم گر تو بر جانم خرامی
چو گل بس سخت سست افتاد بندیش
چه یازی سخت تر آخر ازین بیش
تو می دانی که چون در بندم از تو
به جان آمد دلم تا چندم از تو
دلم بر دوش زد زین سوز جوشن
ندیدم یک شبت چون روز روشن
چو سر گردان شدم چون چرخ گردان
ز سر درباز، در پایم مگردان
نه با من عهد کردی روز اول
که مهر من بود مهری معطل
ولی چون هر دو با هم عقد بندیم
ز چندین نسیه دل در نقد بندیم
کنون چون زار و بیمارم بدیدی
به زیر چوب پندارم کشیدی
خوشم در چوب کش ای چوب تو خوش
مکن دل ناخوش ای آشوب تو خوش
چو تو از گل بدین سان خرده گیری
نکوتر آنکه گل را مرده گیری
ز درد گل دل خسرو چنان شد
که با همدم به هم هم داستان شد
به گل گفت ای چراغ بوستان ها
فروغ ماه رویت شمع جان ها
زنخدانت ز گردون گوی برده
شب از زلف سیاهت بوی برده
جهانی جادو از بابل رسیده
ز چشمت یک به یک را دل رمیده
دل و جان خرقه و زلف تو چینی
دو گیتی حلقه و لعلت نگینی
مگیر از عاشق شوریده بر دست
که بدمستی عجب نبود ز سرمست
مکن با من که من بیمار زارم
که این جز از تو باور می ندارم
به بیماری چنین چالاک و چستی
چگونه بوده یی در تندرستی
مرا جانی و از جان نیز برتر
چه چیز از جان به وزان چیز برتر
اگرچه خاک ره گشتم خجل وار
مگیر از من غباری سنگدل یار
اگرچه خواجه تاش خاص و عامم
به جان و دل غلامت را غلامم
بگفت این و به هم آن هر دو دلسوز
شدند از خام کاری بس دل افروز
سر تنگ شکر را باز کردند
شکر زان تنگ دست انداز کردند
چو نی با شکر و گل در کمر شد
لب شیرین گل چون نیشکر شد
گهی پشتی به روی یار می کرد
گهی غنجی به رخ بر کار می کرد
گهی از وی بهای ناز می خواست
گهی از بوسه عذری باز می خواست
چو خورد آب حیات از لعل خندان
سکندر زد بسی دامن به دندان
به وقت فرصتی گل گشت خواهان
که شاه او را بدزدد از سپاهان
چو کار هر دو آمد با قراری
بخفتند آن دو تن یک لحظه باری
چو خوش در خواب رفتند آن دو دمساز
ندانم تا کجا شد آن همه ناز
چو شبدیز سپهر فتنه انگیز
سپیدی یافت از صبح بگه خیز
برامد صبح پرچین کرد ابرو
چو کرم پیله ز اطلس کرد اکسو (؟)
چو روشن گشت آن ایوان عالی
درامد دایهٔ فرتوت حالی
ز خواب خوش برانگیخت آن دو تن را
مه رخشنده و سرو چمن را
چو شه را چشم خواب آلود مخمور
فتاد از خوشدلی بر چشمهٔ نور
دگر ره چشم گل در خواب کردش
جگر پرخون و دل پرتاب کردش
به آخر پای را در موزه کرد او
ز لعلش یک شکر دریوزه کرد او
برون شد دایه با شمعی ز پیشش
وز انجا برد تا ایوان خویشش
چو شد روز دگر شاه سپاهان
بر گلرخ بیامد نیک خواهان
رخ گل را طراوت دید بسیار
لب گل را حلاوت دید بسیار
لبی می دید چون یاقوت خندان
خرد زان لب بمانده لب به دندان
رخی می دید خوبی را سزاوار
ازآن رخ ماه کرده رخ به دیوار
چو ملک خوبرویی لایقش دید
به هر مویی هزاران عاشقش دید
به بر سیم و به لب قند و به رخ ماه
چو شاه او را بدید از دست شد شاه
به گل گفت ای نگارستان خوبی
رخ خوبت گل بستان خوبی
ز رویت ماه سرگردان بمانده
گهی پیدا گهی پنهان بمانده
ز قدت سرو با فریاد گشته
ز قد خویشتن آزاد گشته
ز لعلت تنگ شکر خسته مانده
ازان معنی به شوری بسته مانده
دو چشمت نیم مست بازگشته
مشعبد وار لعبت بازگشته
ز عشقت چند گردانی به خونم
چه می دانی که در عشق تو چونم
دلم تا کی به خون بنشیند آخر
بزن، تا مهره چون بنشیند آخر
چو شه را تو در شهوار درجی
مباش آخر کبوتروار، برجی
چنان آورده یی در بند دامم
که نگشاد از تو جز خون از مشامم
چرا تو جان من از تن ببردی
چو جان بردی و نام من نبردی
اگر بیماری ات آمد بهانه
کنون بیماری ات رفت ای یگانه
چو بس بیمار می دیدی تو خود را
زهی قربان که کردی چشم بد را
ترا بیماری ای بت سازگار ست
که در بیماری ات رخ چون نگار ست
مرا عشق تو پیوسته چو ابرو
تو سر می تابی از من همچو گیسو
به غمزه میزنیم از چشم، زخمی
دلم را می بری از چشم زخمی
به چشم خود دلم را مست داری
که تو در مست کردن دست داری
چو دل پروانه شد در عکس رویت
جنون آوردم از زنجیر مویت
دلم تا در خم زنجیر دیدم
هوای زلف تو دلگیر دیدم
مکن ای ماه، تن در ده به کارم
که پر کردی ز خون دل کنارم
گرت از من برای آن ملال است
که تا ترک تو گویم، این محال است
گل از گفتار او فریاد در بست
که فریاد از تو ای بیدادگر مست
مرا از خان و مان آواره کردی
جهانی خلق را بیچاره کردی
به غارت درفگندی خان و مانم
کنون گردی ز سر در قصد جانم ؟!
بگفت این و برفت از هوش آن ماه
بماند از کار او مدهوش آن شاه
بر خود خواند هرمز را از ایوان
ز بهر کار گل بر ساخت دیوان
به هرمز گفت آخر چاره یی ساز
مگر کاین زن شود با من هم آواز
شدم بیمار در تیمار این زن
مرا رایی بزن در کار این زن
ز نادانی خرد را خیره کرده ست
ز گریه چشم روشن تیره کرده ست
به زاری گاه می خوانم به خویشش
به خواری گاه می رانم ز پیشش
نه زاری سود می دارد نه خواری
من این دارم تو برگو تا چه داری
جوابش داد هرمز خوش جوابی
که گل با دل مگر خورده ست تابی
ز خشم شاه ازان صفرا برانده ست
که در وی اندکی سودا نمانده ست
اگر خواهی که بازآید به راهی
نپیوندی درو زین پس به ماهی
مگر لختی دلش آرام گیرد
مزاج گرم او انجام گیرد
من اکنون هرچه باید ساخت سازم
وزین خدمت به گردون سرفرازم
چنان سازم که تا یک ماه دیگر
نداند جز بر شه راه دیگر
ز درد دل سوی درمانش آرم
به پیش شاه در فرمانش آرم
نگردم هیچ باز از خدمت تو
که بسیارست حق نعمت تو
خوش آمد شاه را گفتار هرمز
بدو داد آنچه نتوان داد هرگز
نه چندان داد شاه او را زر و سیم
که داده بود کس در هفت اقلیم
چو یافت از شاه بسیاری مراعات
شهش گفتا دگر یابی مکافات
چنان بر چرخ سازم پایگاهت
که ماه آسمان بوسد کلاهت
هنرمند و خموش و پاک رایی
مبارک دستی و نیکو لقایی
اگر زر دارم وگر مال دارم
ترا دارم که رویت فال دارم
بگفت این و به صد انعام و اعزاز
فرستادش سوی ایوان خودباز
English translation
O, holy green peacock! The satin heaven is a reflection of your freshness. Earth and heaven are but your dust and vapor, The stars are on a tray to be scattered before you. Though both worlds seemed exalted, They have been the two eyes of your existence. Whatever exists is like your reflection, Whatever form they designed is like your grace. For a moment, design and paint speech, Since you have new words, abandon the old. Speaking words is a memento left by humans, Silence is the work of the tongue-tied. Speak, since you have far-reaching thoughts, For indeed, you have much silence ahead of you. Thus spoke that speech-measuring, eloquent orator, Than whom I have seen no better speaker: That when the king went with the army from Khuzan to Ispahan, With a heart burning like a candle out of love for Gol, When he arrived from the dust of the road and saw Gol's face, In Gol's face, he saw a heart full of Gol's love. He was so overturned by a single glance That you would say he became unaware of both worlds. When the king looked upon Golrokh's face, Gol, out of resentment, knit both her eyebrows. In anger at the king, she removed her fine linen veil from her moon-face, With a single wound of her tongue, she raised a hundred sighs. Sometimes she untied the musky snare from her moon-face, Sometimes she scattered sugar from her coral lips. Sometimes with her narcissus eyes she turned the ground into tulips, Sometimes with her eyelashes she filled the air with dew. At times, the pain of home and hearth seized her, At times, the love of the beloved took her soul. The flower was so destitute and helpless because of that king, That if she saw him, there was a fear of death. At times, she drove the king away from the door, At times, she called the nurse to her side. At times, she cast a veil over her moon-face, At times, she threw stones at the king. At times, she poured the dust of the path on her head, At times, she drenched her robe in blood. Her eyes were not without tears for a single breath, Nor did she have any sleep in her bed for a moment. All night until day, her eyes were wet, All her day was darker than the night. She rested not by day from dawn until night, Nor did she sleep by night due to the crying of birds and fish. Like lightning, quickened by the fire of her heart, Like a cloud, shedding rain from her eyes. Her tears turned her bed into the Jayhun river, And from that Jayhun, a world was filled with blood. Her heart was boiling like a cauldron, Stirring from top to bottom, from bottom to top. From her wet onyx eyes, she poured pearls upon gold, With both hands, she poured the dust of the road upon her head. When she remembered that unforgettable one, Wailing and screaming would overcome her. When she uttered the name of her beloved on her tongue, The heart would leave her body, and peace would leave her heart. She had no sleep, and if she slumbered for a moment, The fish and the moon would mourn over her. When she shed tears from her blood-shedding eyes, Her tears would set her bed afloat in a tempest. If the night had been aware of her burning pain, It would never have turned into day until the Resurrection. And if the morning itself had seen her mourning, The breath of dawn would have ceased out of grief for her. And if the Pleiades had seen the pearls of her tears, They would have fallen upside down out of envy of her tears. And if the twilight had seen her frailty, It would have turned yellow as gold from her sallow, saffron face. And if the moon had been aware of her grief, It would have suddenly let out smoke from itself. And if the sun had seen her burning and pain, Its yellow hair would have become a robe of lamentation. And if the heavens had seen her suffering, Its heart would have bled from her weeping. And if the mountain itself had seen that sorrow, It would have seen a mountain of sorrow upon its own heart. And if the sea had seen her in such pain, Dust would have risen from it in an instant. And if the cloud had seen her in that sorrow, It would have rained nothing but pain and regret. At times, she bound a flood from her eyes upon herself, At times, she fell like a fire into herself. At times, like a candle, her head burned and flickered, At times, very pitifully, she shone like pale moonlight. At times, she went onto the roof, with her hands on her head, At times, she went like a knocker on the door. At times, like a nightingale trapped in a snare, At times, staying at the threshold, at times on the roof. At times, from the roof, she took the way to the door, Once again, she took the way to the roof from the start. When she took the way to the door, her heart was split in two, The dogs of the alley became her companions. For a time, she associated with the dogs, She sat for an hour and then returned. Once again, she made her way toward the roof, And when night came, she became like the night-bird with her sighs. And if the night itself were a moonlit night, Who knows in what torment and agitation she would be? When she saw the moon without the face of her beloved, She would toss and turn on her side across the whole roof. Rain did not make the roof as wet As her narcissus eyes did in a single instant. What can I say of how she was and in what state? I know not if it is ever possible to be like that. So much did that moon wander around the roof and door All night the birds and fish were bewildered by her. So much wind arose from her cold sighs That cries arose from the birds of the air. So much did she kindle sighs from the fire of her heart That she burned the wings and feathers of all the night birds. When she remained on the roof, her feet stuck in the mud, Once again, she went toward the door, with her hand on her heart. At times, she fell on her face before the door, At times, she lay in the alley with the dogs. At times, she brought bones for the dog, At times, she laid her throat beside the dogs. At times, she sprinkled water from her eyes onto the door, At times, out of love, she poured dust on her head. At times, bare-headed and bare-footed on the dust, With her own hands, she tore her garment to pieces on her body. A lament arose from the poor nurse, You would say her soul departed from that sorrowful state. She called a handmaiden and gave her a task, And quickly ordered the roof and door to be nailed shut. She shut the doors on that beloved in such a way That not even a pleasant breeze could reach her. When Gol became helpless, she begged of her nurse, Saying that Gol's affairs can only be put right with wine. The nurse departed and immediately brought wine, And brought several beautiful maidens along with her. That beloved sat with a candle beside her, With wine in one hand and her hand upon her head. When that sugar-lipped one drank a cup, She would fill it once more with the blood of her tears. She did not empty any cup of wine But that it was immediately filled with the ruby. When it was Khosrow's turn again, She would not drink, but turned her head upside down. Such was her drinking, And oh, how she cried and lamented! It was youth, heartache, and lowliness, Separation, yearning, love, and intoxication. When a hundred kinds of pain struck her all at once, The intoxicated Golrokh sank deep into sorrow. She let out a sigh from her heart—and what a sigh! That opened a path all the way to the seventh heaven. She opened her mouth, crying: 'At last, my harvest is burnt! From the heart's blood, all the blood in my body is burnt!' She became so loud in her clamor from the fire of her heart That it burned the ceiling of the green-clad ones. From each and every eyelash, I shed so many tears That I move my companions to envy. All night, I am in the midst of my eyes' blood, Pitifully drowned in the Jayhun of my eyes. All day, I am weak from the clamor of my heart, Like a flute and like a reed, I wail. All day, I cry out from the grief of my heart, Like a fiery sea, I am boiling and seething. If there were any hope of day for my night, How would my heart be in such burning? Since my pain has no visible end, My Yalda night has no tomorrow. From my sigh, the sky became such every night That it seemed to become a cloud and rain down fire. Wherever a cloud of dust rises, Every speck of my sigh becomes a spark. What can I say of how that bewildered one was, As the burning of her soul increased every moment? One night, that heart-illuminating one saw a wondrous dream: That Hormoz would come to her the next day. Her meat was her overturned heart, Her wine was from the vat of her liver's blood. She burned so severely in that fire That you would say her throne was burning from its heat. She wailing: 'O Knower of my secrets! My burning has exceeded all bounds, what shall I do? By the sigh of the chests of the night-vigil keepers, By the blood of the eyes of the pious, By that water which, from the eye of the sinner, Pours down when affairs become tight and desperate, By that earth which is wet under blood, And holds a slain innocent in its embrace, By that wind which the empty-handed, helpless man Draws from his heart at dawn, By that fire which, at the time of repentance, Is in the breast of the sound of heart, By the cold wind from the souls of the generous, By the warm water from the eyes of orphans, By an elder whose back is bent like a polo mallet, And the ball of whose life has reached the end of the field, By a child whose eyes are full of moisture and whose chest is full of agitation, By a thirsty man who is like a saturated rose petal, By that weeping with which a helpless elder Pours the dust of youth upon his head, By the pain of a young bride lying on the dust, Who has given up her sorrowful soul in the pains of childbirth, By the lovers of the secrets of Truth, By the critics of the marketplace of the spiritual path, By that heart which remains newly acquainted, By that soul which remains separate from defilement, By the right of Your absolute sovereignty, What more shall I say, since You already know everything else? Take my hand and succor my cry at last! Enough, my chastisement is enough at last! Deliver me from the narrow straits of the world, Deliver my heart from this grief and this wrath! If for one day I was happy in the world, For thousands of days I have been crying out. There is no end to my day of mourning, There is no visible end to my sorrow.' From the weeping of that moon-faced one, Every star began to weep pitifully. At last, when from the state...
0
1
Tags
Humanities
Literature
Persian Literature Prerequisite Course
Related
بخش ۱ - بسم اللّه الرحمن الرحیم / Section 1 - In the Name of Allah, the Compassionate, the Merciful
بخش ۲ - در نعت سیدالمرسلین خاتم النبیین صلی اللّه علیه و آله و سلم / Section 2 - In Praise of the Master of the Messengers, the Seal of the Prophets, Peace and Blessings of Allah Be Upon Him and His Family
بخش ۳ - در فضیلت امیرالمؤمنین ابوبكر صدّیق / Section 3 - On the Virtue of the Commander of the Faithful Abu Bakr al-Siddiq
بخش ۴ - در فضیلت امیرالمؤمنین عمر فاروق / Section 4 - On the Virtue of the Commander of the Faithful Umar al-Faruq
بخش ۵ - در فضیلت امیرالمؤمنین عثمان بن عفّان / Section 5 - On the Virtue of the Commander of the Faithful Uthman ibn Affan
بخش ۶ - در فضیلت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام / Section 6 - On the Virtue of the Commander of the Faithful Ali ibn Abi Talib, Peace Be Upon Him
بخش ۷ - در فضیلت امیرالمؤمنین حسن علیه السلام / Section 7 - On the Virtue of the Commander of the Faithful Hasan, Peace Be Upon Him
بخش ۸ - در فضیلت امیرالمؤمنین حسین علیه السلام / Section 8 - On the Virtue of the Commander of the Faithful Husayn, Peace Be Upon Him
بخش ۹ - در فضیلت امام ابوحنیفه / Section 9 - On the Virtue of Imam Abu Hanifah
بخش ۱۰ - در فضیلت امام شافعی / Section 10 - On the Virtue of Imam Shafi'i
بخش ۱۱ - در مدح خواجه سعدالدّین ابوالفضل / Section 11 - In Praise of Khwaja Sa'd al-Din Abul-Fazl
بخش ۱۲ - سبب نظم كتاب / Section 12 - The Reason for Composing the Book
بخش ۱۳ - در پرداختن این داستان / Section 13 - On the Composition of This Story
بخش ۱۴ - آغاز داستان / Section 14 - The Beginning of the Story
بخش ۱۵ - آغاز داستان / Section 15 - The Beginning of the Story
بخش ۱۶ - آغاز داستان / Section 16 - The Beginning of the Story
بخش ۱۷ - دیدن گل هرمز را در باغ و عاشق شدن / Section 17 - Gol Seeing Hormoz in the Garden and Falling in Love
بخش ۱۸ - خطاب با حقیقت جان در معنی زاری كردن گلرخ / Section 18 - Addressing the Truth of the Soul Regarding the Meaning of Golrokh's Lamentation
بخش ۱۹ - گفتار در رخصت دادن دایه گلرخ را در عشق هرمز و حیله ساختن / Section 19 - Discourse on the Nurse Permitting Golrokh in Her Love for Hormoz and Devising a Stratagem
بخش ۲۱ - دگر بار رفتن دایه پیش هرمز / Section 21 - The Nurse Going to Hormoz Once Again
بخش ۲۰ - پاسخ دادن هرمز دایه را / Section 20 - Hormoz Answering the Nurse
بخش ۲۲ - آغاز عشقنامۀ خسرو و گل / Section 22 - The Beginning of the Love-Story of Khosrow and Gol
بخش ۲۴ - رسیدن گل و هرمز در باغ و سرود گفتن با رباب / Section 24 - The Arrival of Gol and Hormoz in the Garden and Singing to the Rebab
بخش ۲۳ - زاری هرمز در عشق گل پیش دایه / Section 23 - Hormoz's Lamentation in Love with Gol Before the Nurse
بخش ۲۵ - خواستگاری شاه اصفهان از گل / Section 25 - The Proposal of the King of Isfahan to Gol
بخش ۲۷ - نامه نوشتن گل به خسرو در فراق و ناخوشی / Section 27 - Gol Writing a Letter to Khosrow in Separation and Distress
بخش ۲۶ - طلب کردن قیصر باج و خراج از پادشاه خوزستان و رفتن هرمز به رسولی / Section 26 - Caesar Demanding Tribute and Tax from the King of Khuzestan and Hormoz Going as an Envoy
بخش ۲۸ - رسیدن نامهٔ گل به خسرو و زاری کردن او و رفتن در پی گل به اسپاهان / Section 28 - The Arrival of Gol's Letter to Khosrow, His Lamentation, and His Departure in Pursuit of Gol to Ispahan
بخش ۳۰ - بیمار گشتن جهانافروز خواهر شاه اصفهان و رفتن هرمز بهطبیبی بر بالین او و عاشق شدن او بر هرمز / Section 30 - Jahanafruz, the Sister of the King of Isfahan, Falling Ill, Hormoz Going as a Physician to Her Bedside, and Her Falling in Love with Hormoz
بخش ۳۱ - بیمار گشتن جهان افروز / Section 31 - Jahan-Afruz Falling Ill
بخش ۲۹ - رفتن خسرو به طبیبی بر بالین گلرخ / Section 29 - Khosrow Going as a Physician to Golrokh's Bedside
بخش ۳۲ - بیمار گشتن جهان افروز / Section 32 - Jahan-Afruz Falling Ill
بخش ۳۴ - رفتن خسرو و گل بباغ / Section 34 - Khosrow and Gol going to the Garden
بخش ۳۳ - دفن کردن گل دایه را و رفتن با خسرو به روم / Section 33 - Gol Burying the Nurse and Journeying with Khosrow to Rome
بخش ۳۵ - عشرت كردن گل و خسرو باهم / Section 35 - Gol and Khosrow Feasting Together
بخش ۳۷ - نواختن مطرب / Section 37 - The Playing of the Musician
بخش ۳۶ - صفت جشن خسرو / Section 36 - Description of Khosrow's Feast
بخش ۳۸ - غزل گفتن ارغنون ساز در مجلس خسرو و عشرت كردن / Section 38 - The Singing of the Ghazal by the Organist in Khosrow's Assembly and Making Merry
بخش ۴۰ - در صفت دف / Section 40 - In Description of the Daf
بخش ۳۹ - در صفت چنگ / Section 39 - On the Description of the Harp
بخش ۴۱ - در صفت نی / Section 41 - On the Description of the Reed-Flute
بخش ۴۲ - در صفت بربط / Section 42 - In Description of the Barbat
بخش ۴۳ - آگاهی یافتن شاه اسپاهان از بردن هرمز گل را / Section 43 - The King of Ispahan Learning of Hormoz Taking Gol
بخش ۴۵ - بازگردیدن بسر قصه / Section 45 - Returning to the Story
بخش ۴۶ - آگاهی یافتن خسرو از پیدا شدن گل / Section 46 - Khosrow Learning of Gol's Discovery
بخش ۴۴ - رشك حسنا در كار گل و قصد كردن / Section 44 - Hosna's Jealousy of Gol and Her Plotting
بخش ۴۷ - بازگفتن حُسنا مكر خود با خسرو / Section 47 - Hosna Recounting Her Deceit to Khosrow
بخش ۴۹ - لشکر کشیدن قیصر و خسرو به جانب سپاهان / Section 49 - Caesar and Khosrow Marching their Armies Toward Ispahan
بخش ۴۸ - نامه نوشتن قیصر بشاه سپاهان / Section 48 - Caesar Writing a Letter to the King of Isfahan
بخش ۵۰ - رزم خسرو با شاه سپاهان و كشته شدن شاه سپاهان / Section 50 - Khosrow's Battle with the King of Ispahan and the Killing of the King of Ispahan
بخش ۵۲ - از سر گرفتن قصّه / Section 52 - Resuming the Story
بخش ۵۱ - رفتن خسرو بدریا بطلب گل / Section 51 - Khosrow Going to the Sea in Search of Gol
بخش ۵۳ - رسیدن خسرو و جهان افروز و یاران بكوه رخام و دیدن پیر نصیحت گو / Section 53 - The Arrival of Khosrow, Jahan-Afruz, and Companions at the Alabaster Mountain and Seeing the Wise Elder
بخش ۵۴ - وداع هرمز پیر را و رفتنش بجانب روم / Section 54 - Old Hormoz's Farewell and His Departure for Rome
بخش ۵۵ - آگاهی یافتن قیصر از آمدن خسرو / Section 55 - Caesar's Awareness of Khosrow's Arrival
بخش ۵۶ - از سر گرفتن قصّه / Section 56 - Resuming the Story
بخش ۵۸ - از سر گرفتن قصه / Section 58 - Resuming the Story
بخش ۵۷ - آگاهی یافتن خسرو از گل / Section 57 - Khosrow's Discovery of Gol
بخش ۵۹ - آغاز نامۀ گل بخسرو / Section 59 - The Beginning of Gol's Letter to Khosrow
بخش ۶۰ - در صفت موی / Section 60 - On the Description of Hair
بخش ۶۱ - رسیدن نامۀ گل بخسرو / Section 61 - The Arrival of Gol's Letter to Khosrow
بخش ۶۲ - آمدن فرّخ بترکستان بطلب گل / Section 62 - Farrukh's Arrival in Turkestan in Search of Gol
بخش ۶۴ - نامهٔ خسرو به شاپور / Section 64 - Khosrow's Letter to Shapur
بخش ۶۳ - آگاهی یافتن شاپور از آمدن فرّخ و گلرخ و گرفتاری گل و گریختن فرّخ / Section 63 - Shapur Becoming Aware of the Arrival of Farrukh and Golrukh, the Capture of Gol, and the Flight of Farrukh
بخش ۶۵ - رزم خسرو با شاپور / Section 65 - Khosrow's Battle with Shapur
بخش ۶۷ - باز رفتن بسر قصّه / Section 67 - Returning to the Story
بخش ۶۶ - رسیدن خسرو و گل با هم و رفتن به روم / Section 66 - The Reunion of Khosrow and Gol and Their Departure to Rome
بخش ۶۸ - از سر گرفتن قصّه / Section 68 - Resuming the Story
بخش ۷۰ - در وفات قیصر و پادشاهی جهانگیر / Section 70 - On the Death of Caesar and the Reign of Jahangir
بخش ۶۹ - سپری شدن کار خسرو / Section 69 - The Passing of Khosrow's Life
بخش ۷۱ - در خاتمت کتاب گوید / Section 71 - He Speaks on the Conclusion of the Book