Learn Before
Poem

بخش ۵۷ - آگاهی یافتن خسرو از گل / Section 57 - Khosrow's Discovery of Gol

Original content

چوصبح پرده در از پرده دم زد
عروس عالم غیبی علم زد

دم عیسی از آن زد صبح خوش دم
که بویی داشت از عیسی و مریم

چو شد از شمع این پیروزه گلشن
جهان را چون چراغی چشم روشن

دو خادم دشمن شهزاده بودند
وزو در سختیی افتاده بودند

بپیش شه شدند و راز گفتند
همه احوال دختر باز گفتند

که با شهزاده برنایی چنین کرد
وزو در یک زمان خون بر زمین کرد

همه شهر این زمان گویند امروز
همه زین غصه میگریند وزین سوز

چوشاه ترک شد زان قصه آگاه
فغان برخاست زو زین غصه ناگاه

حمیت دردل او کارگر شد
قرار و صبر از جانش بدر شد

چو دریا شد دل شوریدهٔ او
برامد موج خون از دیدهٔ او

چو خون شد هر دو چشم او ازان غم
نداشت او چشم دیدن را ازان هم

بفرمود آن زمان شاه سرافراز
که تا شهزاده را برند سر، باز

بزرگان چون شنیدند این سخن را
شفاعت خواستند آن سرو بن را

که این کشتن نه کار پادشاهست
که این شهزاده بی شک بی گناهست

گنه زان مرد نامعلوم رفتست
که دختر خفته او در بوم رفتست

شه چین خورد بی اندازه سوگند
کزین پس برندارم هرگزش بند

بجان بخشیدمش تا باشد از دور
ولی میلش کشم در چشمهٔ نور

کسی کو دختری در خانه دارد
تنی لاغر دلی دیوانه دارد

غم دختر که میخ دامن تست
چو طوق آتشین درگردن تست

وزیر خاص را فرمود آنگاه
که دو چشمش ز میل اندازدرراه

وزیر خاص چون شه را چنان دید
بدان دلداده دل را مهربان دید

ببرد آن سیمبر راو نهان کرد
زبان در پیش دختر درفشان کرد

که بهر چشم بد نیلت کشم من
مبادم چشم اگر میلت کشم من

ترا پنهان بدارم تا شه چین
چو مه با مهر گردد از ره کین

چو دل خوش کرد لختی شاه با تو
بگویم گفتنی آنگاه باتو

بگفت این و بپیش شاه چین شد
زخون چشم خونین آستین شد

که میلش در کشیدم وز قیاسی
جهان بر چشم او شد چون پلاسی

چه گویم من که باد از چشم شه دور
که چون تاریک شد آن چشمهٔ نور

چو شه بشنود گفتا نیست باکی
مخور زوغم که باد آن شوم خاکی

بگفت این و بفرمود آن زمان شاه
که آتش را برافروزند در راه

ز نفت وهیزم آتش برفروزند
گل سیراب در آتش بسوزند

چو بردارش کنند آنگه بزاری
میان آتش آرندش بخواری

گلی را کی بود طاقت، زهی خوش
کش اول دار باشد آخر آتش

براه عشق ازین کمتر نباید
که عاشق تا نسوزد بر نیاید

چوآتش بوتهٔ مردان راهست
بباید سوخت آتش خوابگاهست

کسی داند بلای عشق دلخواه
که خون و آتشش دارد بدل راه

بلی عاشق ازین بسیار بیند
که تخت خویشتن از دار بیند

کسی کز عشق خود بشنوده باشد
چنان نبود که عاشق بوده باشد

الا ای اهل درد آخر کجایید
درین مجلس زمانی حاضر آیید

ز میغ دیده بارانها ببارید
برین غم کشته طوفانها ببارید

ز خونریزی نیامد کم درین راه
که خون شد زهرهٔ عالم درین راه

خبر در عرصهٔ آن کشور افتاد
که برنایی بکشتن باسر افتاد

سراسر شهر چین آوازه بگرفت
ز مردم راه بر دروازه بگرفت

دوان گشتند از دروازه در باغ
بیاوردند گل را بر جگر داغ

دلی پر آتش از کین میدمیدند
بزلف آن سیمبر را میکشیدند

چو کاهی روی گل دو چشم نمناک
بخونی کاهگل کرده همه خاک

لبی و صد شکر زلفی و صد تاب
رخی و صد گهر چشمی و صد آب

برسوایی فتاده در کشاکش
ببردندش بسوی دار و آتش

بآخر گل چو حیرانی فروماند
ز یک یک مژه صد طوفان فرو راند

بدل گفتا بباید گفت رازم
که چون من سوختم آنگه چه سازم

چو جان پرتاب و دل دربند دارم
بگویم راز، پنهان چند دارم

دگر ره گفت رسواگردی ای زن
صبوری کن دمی گر مردی ای زن

فراوان خلق بود استاده بر راه
عجب مانده ز زیبایی آن ماه

ز نیکو رویی آن سرو آزاد
قیامت در میان خلق افتاد

بهم گفتند هرگز درجهانی
نبیند کس نکوتر زین جوانی

کسی در غم چنین بنموده باشد
بشادی خودچگونه بوده باشد

هنوزش خط مشکین نادمیده
جهان درخط کشیدش نارسیده

بدین خوبی که هست این سیمبر ماه
همانا جرم هست از دختر شاه

چو بردند آن صنم را در بر دار
برامد بانگ زاری بر سر کار

غریوی از میان خلق برخاست
تو گفتی جان خلق از حلق برخاست

چو ظاهر شد خروش و اشک ریزی
برامد های و هوی رستخیزی

چوسوی دار شد آن نازنین ماه
ازو بی او برامد آتشین آه

بدل میگفت: نی از دار ترسم
ولیکن از فراق یار ترسم

اگر خسرو شهم در پیش بودی
مرا زین جان فشاندن بیش بودی

خوشی برخیزمی من از سر جان
ولیکن نیست بی خسرو سر آن

هزاران جان و دل بر روی دلدار
توان دادن چه در آتش چه بردار

وفا نبود که بی او جان دهم من
مگر جان بر رخ جانان دهم من

دلی دارم که درمانی ندارد
چنین دل را غم جانی ندارد

بجان گر کار جانانم برآید
روا دارم اگر جانم برآید

بیا ای دوست تا سوزم ببینی
که میخواهم که امروزم ببینی

دلم بر مرگ از افسون صد ورق خواند
یکی نشنود و ازجان یک رمق ماند

دلم خون شد ز گرمی در تن از تو
نکو دل گرمیی دیدم من ازتو

بدست دشمنانم باز دادی
بنای دوستی محکم نهادی

بزیر دار در ماندم بخواری
بر آتش می بسوزندم بزاری

نه تو زاتش خبر داری نه ازدار
اگر وقت آمد ازدارم فرود آر

مرا در عشق کمتر چیز دارست
بتر از دار و آتش صد هزارست

دلاچندم بخون گردانی آخر
بجان آوردیم، میدانی آخر؟

بدست خویش خود را خوار کردی
برسوایی مرا بردار کردی

تو با من آنچه کردی کس نکردست
هنوزت عشقبازی بس نکردست؟

بسی گویی ولی سودی ندارد
که کارت روی بهبودی ندارد

کسی کز یار خود صد بارش افتاد
چه سازد چون بصد کس کارش افتاد؟

نکو بودالحقم کاری و باری
بسر بازیم دربایست داری

ز قوم عاشقان نه کار بازیست
که اول کار او را دار بازیست

اگر لرزندهیی برجان چه چیزی
نه مردی نه زنی یعنی که حیزی

اگر خواهی که اهل نار گردی
ز جان بیزار گرد دار گردی

چو گفت این، های و هوی سخت دربست
برفتن جانش از تن رخت بر بست

چو مردان نعرهیی از دل براورد
بنعره پای دل از گل براورد

زبان بگشاد کاین رسوایی امروز
بتر از کشتنست و از بسی سوز

ولیک افتادهام در برگ ریزان
بگویم، جان عزیزست ای عزیزان

اگر زین بیش آگاهیم بودی
کجا این سوز و گمراهیم بودی

کنون آگاه گشتم من که ناگاه
چه گفتند از من درویش باشاه

الا ای خلق استاده برین دار
خدا داند که بی جرمم درین کار

شما را دو گواهم عذر خواهست
که این دم در بر من دو گواهست

مپندارید از من زرق و دستان
که هرگز مرد نبود نار پستان

مپندارید کز من کار خامست
دوپستان دو گواه من تمامست

منم در درد و دردم را دوا نه
زنی دلداده و مرد شما نه

زنی را زار و سرگردان ببینید
نیم من مرد، ای مردان ببینید

زنیام من که کرد آواره دهرم
نه آن نامرد چندان باره شهرم

نبود از شیر مردی هیچ تقصیر
چو رسوا کرد تقدیرم چه تدبیر

که این گردون پیرسال پرورد
زنی پیرست اما ناجوانمرد

کنون چون من زنم کی مرد گردم
چو مردان با دلم این درد خوردم

سپهر گرم رو سردی بسی کرد
بدین زن ناجوانمردی بسی کرد

کنون ای شیر مردان گر که مردید
ازین زن، در میان خود مگردید

چو هست اینجا شما را جای مردی
کنید این خسته زن را پایمردی

زنی را پایمرد درد باشید
که تادر کار این زن مرد باشید

جهانی مرد و زن چون آن بدیدند
از آن زن، بر زمین طوفان بدیدند

زنان گشته چو مردان مست درکوی
همه مردان زنان دو دست بر روی

چو گلرخ از بر پیراهن خویش
دو پستان کرد بیرون از تن خویش

خروشی در میان مردم افتاد
تو گفتی آتشی در انجم افتاد

همه خیره در آن پستان بماندند
همه در کار گل حیران بماندند

بپوشیدند در معجر سرماه
خبر بردند ازان دلبر بر شاه

شه چینی چو آگه گشت ازان کار
گل تر را بر خود خواند ازدار

چو سروی سیمبر از در درامد
دل خاقان چین از بر برامد

بیک دیدن دلش زیر و زبر شد
بسی در عشقش از دختر بتر شد

چنان از مهر او دیوانه دل گشت
کزان اندیشه هم در خودخجل گشت

بدل گفتا چنین زیبا که او هست
دل دختر ز زیبایی فرو بست

چو بربود از برم او دل چنین زود
چه گویم، حق بدست دخترم بود

چنین رویی که این دلدار دارد
بسی دختر درین غم یار دارد

کسی در سوز این دلبر عجب نیست
پدر چون فتنه شد دختر عجب نیست

بگرمابه فرستادش بصد ناز
دو تاکرد آن گره مشکین ز سر باز

بحکم شه ز گرمابه برون شد
بمشک و اطلسش زیور درون شد

چنان شد مهر او در جان آن شاه
که یک ساعت دلش نشکفت ازان ماه

ز گلرخ حال او پرسید بسیار
نیاورد آن صنم بر خود پدیدار

مرا گفتا، پدر بازارگان بود
همه کارش طواف بحر و کان بود

مرا هرجا که شد با خویشتن برد
بآخر بار، هم در کار من مرد

بدریا غرق گشت و من بناگاه
ز کشتی اوفتادم بر سر راه

ز بیم ناجوانمردان ضرورت
چو مردان ساختم خود را بصورت

چو سوی این نگارستان فتادم
بدار و آتش و زندان فتادم

ز جور دخترت در بند ماندم
دران اندوه هم یک چند ماندم

نگفتم من زنم با آن دل افروز
که ترسیدم ز رسوایی امروز

سخن میگفت ازینسان تا شب آمد
فلک را ماه چون جان بر لب آمد

چو چتر خسرو انجم نگون شد
لب دریای گردون جوی خون شد

برامد راست چون آیینه از درج
ز قلعه کوتوال و ماه از برج

دران شب شاه چین شمعی نهاده
نشسته بود با آن حور زاده

همی چندانکه گل را بیش میدید
سراپایش بکام خویش میدید

بت لاغر میان فربه سرین بود
به رخ چون گل به لب چون انگبین بود

چو شاه آن انگبین و گل به هم دید
خرد را زیر آن زلف به خم دید

دلش را زلف گل در دام آورد
خرد آنجا زبان در کام آورد

حساب وصل آن دلبر بسی کرد
خط و خالی بدست دل کسی کرد

چو صبر او چو تیری ازکمان جست
دلش در بر چومرغی زاشیان جست

شهنشاه جوان و ماه در پیش
چگونه صبر ماند خود بیندیش

بزد دست و کشیدش موی در بر
چنان کافتاد ان مهروی بر سر

گل عاشق خروشی در جهان بست
ز دل صد سیل خون بر دیدگان بست

بفندق مشک را از گل فرو کند
ز شاخ گلستان سنبل فرو کند

زمانی شعر ازرق چاک میزد
زمانی اشک خون بر خاک میزد

خروش شیر برانجم فرو بست
سرشکش راه بر مردم فرو بست

زمانی آه خون آلود میکرد
زمانی زاتش دل دود میکرد

شهش گفت این چه بیدادست آخر
بده داد این چه فریادست آخر

تو میدانی که شاه گیتی افروز
منم در چارحد عالم امروز

اگر از ماه گردون وصل جویم
بنازد چون سخن بر اصل گویم

تو از پیش چو من شه سر بتابی
نترسی زانکه بی تن سر بیابی

ترا به گر ز من میگیری امشب
حساب رفته تا کی گیری امشب

بمی با من بعشرت پای داری
که عشرت را ومی را جای داری

بعیش خوش، غم دل را قضا کن
میسوزی طلب، ماتم رها کن

گل از گفتار شاه چین بجوشید
همه خون دلش از کین بجوشید

بدو گفت ای دغا باز دغا گوی
جفاکار جفاورز جفا جوی

دغا بازی، حریف من نیی تو
که چون من آتشین خرمن نیی تو

بترک من بگو ورنه ازین غم
بریزم از تن خود خون همین دم

بخون خویشتن بندم میان را
ز ننگ خود بپردازم جهان را

ز دست دخترت جستم کنون من
چرا در پای تو گردم بخون من

منم با مادری مرده بزاری
پدر غرقه شده در سوکواری

دلی ماتمزده خود میبپرسی
بروز رستخیز از من عروسی؟

بزور تیغ از من وصل، افسوس
گه گر بکشی مرا تیغت دهم بوس

شهش در بند کرد و رای آن بود
که گل گردن نهد چه جای آن بود

نه بندش سودمند آمد نه پندش
بطرح افگند شاه مستمندش

ولیکن پیش او رفتی چو بادی
بدیدی روی او هر بامدادی

سخن گفتی ز هر فصلی و بابی
ولی هرگز ندادی گل جوابی

نکردی هیچ سوی او نگاهی
که می ننگ آمدش زین پادشاهی

نمیآسود از زاری و ناله
خوشی بر لاله میبارید ژاله

فغان میکرد و میگفت ای جهاندار
ز جان سیرم ندارم در جهان کار

بفضل خود برون بر از جهانم
مرا تا کی ز جان، برگیر جانم

ندانم تا چه فال و بخت دارم
که هر دم تازه بندی سخت دارم

نشسته بیدل و دلدار رفته
بسی بارم فتاده یار رفته

چو در پرده ندارم هیچ یاری
بجز زاری ندارم هیچ کاری

مرا چون نی خوشست این زاری من
خنک شد این تب و بیماری من

شده تب از دم سردم خنکتر
دلم گشته ز بیماری سبک تر

دلم بر آتشست از عشق هرمز
ولی چشمم نگردد گرم هرگز

کجایی ای درون جان نشسته
چنین پیدا چنین پنهان نشسته

اگرچه رویت از سویی نبینم
ولی بر روی تو مویی نبینم

چنان بگرفتهیی یکسر نهادم
که از خود مینیاید هیچ یادم

گلی از عشق تو در سینه دارم
که خاری میشود گر دم برآرم

دلم در عشق چندان شور دارد
که گر درعرش پیچد زور دارد

ز چشم پیل بالاخون چکیدهست
که بر بالای چشم من بریدهست

گهرهای مرا کز دل دراید
ترا بخشم گرم از دل براید

بهرمویی ز خون صد برق گردم
که تا بیتو دران خون غرق گردم

ز سر تا پای پیوندی ندارم
که چون زلفت بروبندی ندارم

چگویم راز دل زین بیش دیگر
تو خود دانی فرواندیش دیگر

نیارم راز دل گفتن تمامت
که روزی بایدم همچون قیامت

بگفت این و برفت ازهوش آن ماه
چنان کز تف اوزد جوش آن ماه

چنین بودی دلی پر انتظارش
غم خسرو شدی هم غمگسارش

نشسته با دل امیدوار او
که روزی باز بیند روی یار او

بصد زاری چو مرغی پر بریده
میان دام، نیمی سر بریده

دمی میزد بامید و دگر نه
ز سستی زان دمش یک جو خبر نه

ازینسان بود روز و روزگارش
نه یک همدم نه یک آموزگارش

موکل بود بر گل خادمی زشت
که نامش بود کافور و چوانگشت

ولیکن سخت نیکو خوی بودی
بسی از مشک صدقش بوی بودی

نگهبان بود بر در شب افروز
بشفقت کار گل کردی شب و روز

بدلداری شبش افسانه بودی
بروزش همدم و همخانه بودی

بسی پندش بدادی در هر اندوه
که بر دل می مکن چندین غم انبوه

بسی مگری که چشمت خیره گردد
جهان برچشم روشن تیره گردد

بسی سوگند خوردی گاه و بیگاه
که گر گردم من از حال تو آگاه

بسازم چارهٔ کارت بزودی
برارم ماه بختت از کبودی

اگر باید گرفتن ترک جانم
برای تو غمی نبود ازانم

بجان تو که گردیدم جهانی
بفر تو ندیدم دلستانی

یقین دانم که ازنسل شهانی
ولی در غم فتاده ناگهانی

مکن پنهان ز من رازی که داری
برآراز پرده آوازی که داری

چه گر خادم بیاید نامساعد
نمیکرد اعتماد آن سیم ساعد

شب و روز آن سمنبر نوحه گر بود
زهر روزیش، هر روزی بتر بود

ز زاری کردن آن ماهپاره
بفریاد آمد از گردون ستاره

ز در اشک او پروین بسر گشت
بنات النعش نیز از رشک برگشت

شفق را خون چشمش رنگ میکرد
فلک را تف او دلتنگ میکرد

ز آهش مرغ شب برتابه میسوخت
جگر زان سوز درخونابه میسوخت

اگر دم برکشیدی صبح ازکوه
فرورفتی دمش حالی از اندوه

وگرمه خیمه بر افلاک بردی
از آن غم رخت را با خاک بردی

وگر خورشید سوز او بدیدی
بشب رفتی چو روز اوبدیدی

دل کافور ازو میسوخت اما
نمیکرد آگهش گل زان معما

برین منوال چون بگذشت سالی
شد آن مهروی از حال بحالی

دران اندوه لب برهم نهاده
دلی چندی که شد بر غم نهاده

چو شد یکبارگی صبر و قرارش
در آن سختی ز حد بگذشت کارش

بسی بی طاقتی بودش از آن پیش
ولی طاقت نمیآورد از آن بیش

برخود خواند خادم را یکی روز
بسوگندش امین کرد آن دل افروز

نه چندان خورد سوگند آن وفادار
که هرگز هیچکس باشد روا دار

گل آنگه گفت چون سوگند خوردی
دلی با جان من پیوند کردی

اگرچه خادمی، مخدوم گشتی
امین چار حد روم گشتی

کنون چندانکه خواهد بود جانم
تو خواهی بود محرم در جهانم

چو القصه بسی گوی سخن برد
ز اول کرد آغاز و ببن برد

دلی پرداشت میگفت آن فسانه
فرو نگذاشت حرفی ازمیانه

سخن میگفت و اشک از دیده میریخت
گهی پیدا گهی دزدیده میریخت

چو شمعش آتشی بر فرق میشد
ز آب چشم در خون غرق میشد

ز چندانی نوازش یاد میکرد
چو چنگی زان نوافریاد میکرد

گهی از خون دل افگار میشد
گهی از آه آتشبار میشد

چوحال خویش پیش او بیان کرد
ز دل کافور را آتشفشان کرد

چنان کافور از آن قصه عجب ماند
که چون مشک از گل تر خشک لب ماند

پر آتش گشت دل زان سرگذشتش
بسی بگریست و آب از سر گذشتش

به گلرخ گفت ای چون گل دل افروز
اگر تو نامهیی بنویسی امروز

چو بادی نامه را آنجا رسانم
ولیکن چون شدم آنجا بمانم

به ترکستان نیارم آمدن باز
که شاه چین بکین من کند ساز

چو خسرو گردد از حال تو آگاه
بسازد چارهٔ کارت همانگاه

بهرنوعی که داند چاره جوید
خلاص کارت ای مهپاره جوید

کنون چون شد دل سرگشته ازدست
مده یکبارگی سر رشته از دست

دل خود بازده، دل را بخویش آر
قلم گیر و دوات و نامه پیش آر

چو گل دید آن همه آزادی او
بجوش آمد دلش از شادی او

بر آن خادم بصد دل مهربان شد
که او را مهربان الحق توان شد

از آنسو کرد خادم برگ ره ساز
وزینسو گل بزاری نامه آغاز

نوشت آن نامه وزمهرش نشان کرد
به کافور سیه داد و روان کرد

کنون بشنو حدیث نامهٔ گل
دمی نظاره کن هنگامهٔ گل

فریدست این زمان بحر معانی
که بروی ختم شد گوهرفشانی

ز بس معنی که دارم می ندانم
که هر یک را بهم چون در رسانم

چو مویم معنیی گرد ضمیرست
بدستم نرم کردن چون خمیرست

چو معنی از ضمیر آرم برون من
چو مویی از خمیر آرم برون من

ز بس معنی که پیوندم بهم در
چو زلف دلبران افتد بهم بر

چو مویی معنیی در پیش گیرم
بر آن معنی فرا اندیش گیرم

چو در معنی سخن پرداز گردم
بسوی نامهٔ گل باز گردم

English translation

When the dawn, the tearer of veils, breathed from behind the veil, The bride of the unseen world raised her banner. The sweet-breathing morning breathed the breath of Jesus, For it held a fragrance of Jesus and Mary. When this turquoise garden was lit by the candle of the sun, The world's eye became bright as a lamp. Two servants who were enemies of the prince, And had fallen into hardship because of him, Went before the king and revealed the secret, Recounting all the circumstances of the daughter. 'A certain youth did such with the princess, And instantly spilled blood upon the ground. The entire city speaks of this today, All are weeping and burning from this grief.' When the Turkish king became aware of that tale, A cry of lamentation suddenly arose from him in his grief. A sense of honor and zeal took hold in his heart, And peace and patience departed from his soul. His agitated heart became like the sea, And a wave of blood rose from his eyes. As his two eyes turned to blood from that grief, He no longer had the eyes to see. Then the exalted king ordered That the prince's head be cut off. When the nobles heard these words, They sought intercession for that cypress-like youth, Saying, 'This execution is not the act of a king, For this prince is undoubtedly innocent. The crime was committed by that unknown man Who entered the land while the girl was asleep.' The King of China swore boundless oaths: 'Henceforth, I shall never release his bonds. I spare his life so that he may remain afar, But I shall draw a hot needle through his spring of light [his eyes].' He who has a daughter in his house Has a slender body and a crazed heart. The grief of a daughter, which is a nail in your skirt, Is like a collar of fire around your neck. He then ordered his special minister To put out his two eyes with the needle on the way. When the special minister saw the king in such a state, He found his own heart full of kindness toward that lover. He took that silver-bodied one and hid her, And spoke words of pearls to the maiden: 'For the sake of the evil eye, I will only paint blue dye on you, May I lose my own eyes if I draw the needle through yours! I will keep you hidden until the King of China, Like the moon with love, turns away from the path of malice. Once the king's heart becomes a bit pleased with you, I will tell you what needs to be said.' He said this and went before the King of China, His sleeve stained red as if with the blood of the eyes, Saying, 'I drew the needle through his eyes, and by estimation, The world has become like black sackcloth in his sight.' What can I say—may it be far from the king's eyes— Of how that spring of light turned dark! When the king heard this, he said, 'No matter, Grieve not for him; let that wretched dust-dweller be.' He said this, and then the king ordered A fire to be kindled along the path. With naphtha and firewood they should kindle the fire, And burn the fresh rose (Gol) in the fire. And when they place her on the gallows in weeping, They should bring her into the fire in humiliation. How could a rose have the strength—how wonderful!— Whose beginning is the gallows and whose end is the fire? In the path of love, nothing less than this is acceptable, For the lover cannot emerge until he burns. Since fire is the crucible for the men of the path, One must burn; the fire is the bedchamber. Only he knows the affliction of the beloved love Whose heart is traversed by blood and fire. Indeed, the lover sees much of this, Beholding his throne upon the gallows. One who has only heard of love Is not like the one who has been a lover. O people of pain, where are you after all? Come and attend this gathering for a moment! Rain down showers from the cloud of your eyes, Rain down storms upon this victim of grief! There has been no shortage of bloodshed in this path, For the gallbladder of the universe turned to blood in this path. News spread across the realm of that country That a youth was headed headlong to execution. The rumor spread throughout the city of China, And the crowd blocked the way to the city gate. They ran from the gate into the garden, Bringing Gol with a branded heart. Their hearts blowing fire with malice, They dragged that silver-bodied one by her tresses. Gol's face pale as straw, her two eyes wet, The soil all turned to straw-and-clay plaster by her blood. A lip of a hundred sugars, tresses of a hundred twists, A face of a hundred pearls, eyes of a hundred tears. Fallen into the struggle of disgrace, They led her toward the gallows and the fire. At last, when Gol remained in utter bewilderment, She shed a hundred storms from each eyelash. She said to her heart, 'I must reveal my secret, For once I am burnt, what can I do then? Since my soul is in torment and my heart is bound, I will speak my secret; how long should I keep it hidden?' But then she said, 'You will be disgraced, O woman! Be patient for a moment if you are a man, O woman!' A vast multitude stood along the path, Astonished by the beauty of that moon. By the beautiful face of that free cypress, A day of resurrection fell among the people. They said to one another, 'Never in the world Will anyone see a youth more beautiful than this! If someone looks like this in grief, How must they have been in joy? Before his dark down has even sprouted, The world drew a line over him before he could mature. With this beauty that this silver-bodied moon possesses, Surely the guilt belongs to the king's daughter.' When they brought that idol to the foot of the gallows, A cry of weeping arose over the matter. A clamor arose from among the people, As if the souls of the crowd were departing their throats. When the shouting and shedding of tears became manifest, The uproar of a resurrection arose. As that lovely moon went toward the gallows, An fiery sigh arose from her, beyond her control. She said to her heart, 'No, I do not fear the gallows, But I fear separation from my beloved. If Khosrow, my king, were before me, My sacrificing of this life would have been even greater. I would gladly rise above my own life, But without Khosrow, I have no desire for it. Thousands of lives and hearts can be given for the face of the beloved, Be it in the fire or upon the gallows. It is not faithfulness for me to give my life without him, Unless I give my life before the face of my beloved. I have a heart that has no remedy, Such a heart has no concern for its own life. If by my life my beloved's affair is set right, I deem it fitting if my life departs. Come, O friend, so that you may see my burning, For I wish for you to see my state today. My heart read a hundred pages of spells against death; Not one was heard, and only a spark of life remained. My heart turned to blood in my body from your warmth; I saw a good warmth from you. You surrendered me into the hands of my enemies, Thus firmly establishing the foundation of friendship. I am left helpless beneath the gallows in humiliation; They burn me in the fire with weeping. You have news of neither the fire nor the gallows; If the time has come, take me down from the gallows! For me, the gallows is the least thing in love; There are a hundred thousand things worse than the gallows and fire. O heart, how long will you roll me in blood at last? You have brought me to my soul's end; do you know it? By your own hand you humiliated yourself; In disgrace, you put me on the gallows. What you did to me, no one has ever done; Have you still not had enough of playing at love? You speak much, but it is of no avail, For your affair has no prospect of improvement. One who fell a hundred times because of their beloved, What should they do when their affair falls to a hundred others? In truth, my work and occupation were fine; You had a requirement to play with my head. It is not a matter of play for the people of lovers, For the very first act of a lover is playing on the gallows. If you tremble for your life, what are you? Neither man nor woman, but a coward. If you wish to become an inhabitant of the fire, Become weary of life and encircle the gallows.' When she said this, she closed her loud crying; Her soul packed its bags to depart from her body. Like men, she raised a roar from her heart, And with that roar, she pulled the foot of her heart out of the clay. She spoke, saying, 'This disgrace today Is worse than execution and much burning. But I have fallen into the autumn of my life, I will speak, for life is dear, O dear ones! Had I been more aware than this, Where would this burning and straying have been? Now I have become aware of what they suddenly Said about me, the poor one, to the king. O people standing by this gallows, God knows that I am guiltless in this matter! For you, my two witnesses are my pleaders of excuse, For at this moment, I have two witnesses on my chest. Do not think this is deceit or trickery from me, For a man never has breasts like pomegranates! Do not think that my affair is raw; My two breasts are my two complete witnesses! I am in pain, and there is no cure for my pain; A lovelorn woman, and not your man! Behold a woman, weeping and wandering; I am not a man, O men, look! I am a woman whom time has made a wanderer, Not that unmanly one who was the town's target of accusations. There was no lack of lion-like courage in me, But since destiny has disgraced me, what is the remedy? For this aged, year-nurturing heaven Is an old woman, yet ungenerous and unchivalrous. Now that I am a woman, when will I become a man? Yet like men, I have swallowed this pain in my heart. The swift-moving heaven showed much coldness, It did much unchivalrous injustice to this woman. Now, O lion-like men, if you are truly men, Do not turn away from this woman. Since here is the place for manliness, Intercede for this weary woman. Be the champions of pain for a woman, So that in this woman's affair you may be men!' When the world of men and women saw this, They saw a storm on the earth because of that woman. Women became like drunken men in the streets, All the men struck their hands over their faces. As Golrokh, from her shirt, Revealed her two breasts from her body...

0

1

Updated 2026-07-03

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related