Learn Before
Poem

بخش ۶۷ - باز رفتن بسر قصّه / Section 67 - Returning to the Story

Original content

الا ای پیک راه بی نهایت
سلوکت را نه حدست و نه غایت

چو راه بی نهایت پیش داری
چرا دل بر مقام خویش داری

قدم در راه نه استادگی چیست
سفر در پیش گیر افتادگی چیست

برو چندانکه چون محبوب گردی
روش ساقط شود مجذوب گردی

روش هرگه که برخیزد ز پیشت
نماند آگهی مویی ز خویشت

تو باشی جمله از خویشتن خبر نه
خبر جمله ترا باشد دگر نه

بیا برساز از سر، کار دیگر
بهانه کن فسانه، بار دیگر

ز پیر پر سخن پاسخ چنین بود
که ماهی شاه با گل همنشین بود

چو در ترمذ به ماهی جایگه ساخت
پس از ماهی از آنجا کار ره ساخت

ز ترمد خیمه و بنگاه برداشت
سپه را برنشاند و راه بگذاشت

گل تر بر کمیتی شد سواره
نثارش کرد خورشید از ستاره

زهی چابک سواری کان صنم بود
که از چستی در آن لشکر علم بود

گلست و نیکویی بر حور رانده
وزان بت چشم بد از دور مانده

چنان شیرین سواری بود آن ماه
که از شورش غلط کرد آسمان راه

فغان برداشت شه کز جان چه خواهی
عنان را باز کش میدان چه خواهی

چو تو زینسان قبا چالاک بندی
دل ما بوک بر فتراک بندی

اگر بس خوش نیاید اسپ خویشت
جنیبت کش شود خورشید پیشت

چو خسرو با سمنبر شد روانه
برآمد گرد از روی زمانه

میان گرد راه آن هر دو دلخواه
قران کردند چون خورشید با ماه

به آخر چون به روم آمد شه روم
فغان برخاست از لشکرگه روم

برون شد شاه با لشکر تمامی
به استقبال فرزند گرامی

همه صحرا و دشت و کوه کشور
به جوش آمد چو دریایی ز لشکر

ز آیین بستن آن کشور چنان بود
که همچون هشت خلد جاودان بود

بهشتی بود هر بازار و هر کوی
که جوی شیر و می میرفت هر سوی

جهانی را بهشتی حور زاده
بهشتی را جهانی نور داده

چه شهری چون بهشت ماهرویان
نشسته مو به مو زنجیر مویان

به آخر چون به سر شد بزم کشور
درآمد وقت آن خورشید لشکر

گل از شه خواست حسنا را هم آنگاه
به پیش شاه آوردندش از چاه

تنی داشت از ضعیفی همچو نالی
ز زردی و نزاری چون خلالی

جهان از روی او زردی گرفته
فلک از آه او سردی گرفته

چو گل را دید هوش از وی جدا شد
ز خجلت بود اگر گویی چرا شد

دلش از شرم گل آتشفشان گشت
شد آبی و عرق از وی روان گشت

به زاری پیش آن سیمین بر افتاد
چنان کز گرمیش آتش درافتاد

به گل گفت ای بتر از من ندیده
به بد کرداریم یک تن ندیده

به بد کرداری من گرچه کس نیست
مرا جز تو کسی فریادرس نیست

به نادانی اگر بد کرده ام من
تو میدانی که با خود کرده ام من

مگردان نا امید این ناسزا را
خداوندی کن از بهر خدا را

مکش زیر عقابین عقابم
که من خود تا تو رفتی در عذابم

به شکر آنکه شه را باز دیدی
جمال او به فر و ناز دیدی

بدان شکرانه این سگ را رها کن
مرا کم گیر و در کار خدا کن

چو گل دید آنچنان زار و تباهش
شفاعت کرد القصه ز شاهش

ازآن پس خسرو از بهر دل افروز
عطا بخشید حسنا را به فیروز

به گلرخ گفت حسنا بود مکار
همان فیروز آمد زشت کردار

نکوتر آنکه ایشان هر دو با هم
به هم سازند در شادی و در غم

که باد از هر دو تن خالی زمانه
بگو تا چوب به یا تازیانه

جهان افروز را آنگه به در خواند
به فرخزاد داد و خطبه برخواند

به سپاهان فرستاد آن دو تن را
بدیشان داد ملک و انجمن را

پس آنگه عقد گل در پیش آورد
دمی آخر دلی با خویش آورد

چنان عقدی ببست آن سیم بر را
که یکسان کرد خاک راه و زر را

بدانسان ساخت عقدی کز نکویی
همه قصرش بهشتی بود گویی

چه میگویم بهشت ار نقد بودی
شکر چین ره آن عقد بودی

چو با سر شد شکر ریز گل آخر
به پایان رفت آویز گل آخر

عروسی گل تر راست کردند
بهشتی حور را درخواست کردند

چو گلرخ از در ایوان درآمد
جهان را ز آرزویش جان برآمد

بیاوردند زرین تختی آنگاه
که تا بر تخت زرین رفت آن ماه

مرصع بر سرش تاجی ز یاقوت
هزاران دل از آن یکدانه فرتوت

چو خورشید خیالی سبز بر سر
نه چون حوری حریری سبز در بر

نه چون ماهی که از ایوان درآید
نه چون سروی که از بستان برآید

هوا گشته بر آن دلبر گهربار
زمین از بس گهر گشته گهردار

ز زیبایی که بود آن سرو دلبر
نه مشاطه به کار آمد نه زیور

نکویی داشت و شیرینی در آن سور
نبد جز چشم بد چیزی ازو دور

به الحان مطربان بلبل آهنگ
همه در وصف گل گفتند در چنگ

ز حال گل دو بیتی زار گفتند
به رمز از عشق او اسرار گفتند

به آخر چون درآمد خسرو از در
گرفتند آنچه میگفتند از سر

نثار خسروی آهنگ کردند
به گوهر راه خسرو تنگ کردند

نه چندان بود از گرهر نثارش
که بتوان کرد تا سالی شمارش

چو ره برداشت شاه سرو قامت
ازو برخواست از هر دل قیامت

چو خسرو زاده شد نزدیک آن حور
فلک را آب در چشم آمد از دور

چو زد لب بر لب آن لعل خندان
فلک خایید لبها را به دندان

چو شکر خورد و تنگش در بر آورد
فلک دست از تحیر بر سر آورد

خروش مطربان بر ماه میشد
ز راه چنگ دل از راه میشد

بخار عود زحمت دور میکرد
ز خوشی مغز را مخمور میکرد

نفیر ارغنون در گوش میرفت
خرد یکبارگی از هوش میرفت

صلای ساقیان آواز میداد
دل مستان جوابش باز میداد

فروغ شمع چندان دور میشد
که فرسنگی زهر سو نور میشد

زهی شادی که آن شب داشت خسرو
چه غم باشد کسی را ماه پس رو

زهی لذت که آن شب بود گل را
که آب آن خوشی میبرد پل را

به آخر چون ز شب یک نیمه بگذشت
مه روشن ز اوج خیمه بگذشت

سرای خلوت خسرو چنان بود
که گفتی جنت الفردوس آن بود

نشسته همچو خورشیدی گل تر
دو زلفش تازه تر از سنبل تر

چو خسرو دید گل را همچو ماهی
نشسته خالی و خوش جایگاهی

نشست اندر بر او چست خسرو
که از وی کام دل میجست خسرو

شهنشاه و شراب و شمع و شب بود
گل شاهد شکر نی، شهد لب بود

فروغ رویشان با هم چنان بود
که دو خورشید را دیدی قران بود

نه چون گل دید کس در آسمان ماه
نه بر دیدار خسرو بر زمین شاه

در عشرت زمانی باز کردند
گهی بازی و گاهی ناز کردند

زمانی با کنار و بوس بودند
زمانی راز گفتند و شنودند

چو افزون گشت مهر و صبر شد کم
شدند اندر شبستان هر دو با هم

شهنشه کرد کاری دیگر آغاز
گلش تمکین نمی کرد از سر ناز

چو کوشش کرد بسیاری سرانجام
برآمد شاه خسرو را ز گل کام

چو خسرو کرد در انگشت خاتم
چو ملک وصلش از گل شد مسلم

بسا مهرا که بر مهرش بیفزود
که مهر او به مهر ایزدی بود

پس از چندان پریشانی و محنت
کشیدن رنج ناکامی و غربت

ز زاد و بوم و خان و مان فتادن
ز دست این به دست آن فتادن

هران گل کان بماند ناشکفته
به غنچه در ز ناجنسان نهفته

نگشته برگ او از خار خسته
برو هر چند باد سخت جسته

چنان گل، خسرو او را درخور آید
به دست هر فرومایه نشاید

درو دل بسته بد، جان هم فرو بست
بسی او نیز با او مهر پیوست

بر آنسان یک مهی شادی نمودند
زمانی بی می و رامش نبودند

به ظاهر گرچه گل شادی نمودی
به باطن از غمی خالی نبودی

به گل یک روز خسرو گفت شادان
که اندوه از دل خود دور گردان

نشاید کرد از غم بعد ازین یاد
همی باید بدین پیوسته دلشاد

چنین گفتند پیران خردمند
که آموزند ازیشان دانش و پند

که گر داری امید بختیاری
همی خواهی ز دولت پایداری

به وقت شادمانی شاد میباش
ز اندوه و ز غم آزاد میباش

بدو گل گفت کای شاه جهاندار
بود اکنون ز ما شادی سزاوار

ولیکن هست بیماریم بر دل
که یک لحظه دلم زان نیست غافل

درین جمله بلا و محنت و غم
نشد یک لحظه آن بار از دلم کم

مرا اندیشهٔ خویشان خویشست
دلم ز اندوهشان پیوسته ریشست

نمیدانم که تا حال پدر چیست
دگر حال برادر، یا خبر چیست

دگر باره به ملک خود رسیدند
به آخر روی ناکامی ندیدند

اگر برخاستی این بارم از دل
نبودی بعد ازین تیمارم از دل

ز شادی بستدی انصاف جانم
غمی دیگر نبودی بعد از آنم

به گل شه گفت آسانست این کار
به زودی از دلت بردارم این بار

هم اندر روز آهنگ سفر کرد
یکایک لشکر خود را خبر کرد

به عزم راه بیرون شد شه روم
بلرزید از سپاه او همه بوم

جهان آراسته شد چون سپاهش
فلک شد ناپدید از گرد راهش

عماری گل اندر قلب لشکر
درفشان همچو خورشید از دو پیکر

به گل گفتا شه، اینجا باش دلشاد
که ما خواهیم رفتن شاد چون باد

چو یک منزل بشد هم بر سر راه
وداعش کرد و شد با روم آنگاه

شهنشه زود میراند آن سپه را
تو گفتی مینوردیدند ره را

همی کرد آن مسافت قطع چون باد
به کوه و دشت، چه ویران چه آباد

پس از یک مه به خوزستان رسیدند
ز کشور یک ده آبادان ندیدند

همه کشور تهی از مرد و زن بود
که هر هفته ز دشمن تاختن بود

شه خوزی ز غصه جان بداده
شهنشاهی به بهرام اوفتاده

که بد او سرفراز اهل کشور
ولیعهد پدر گل را برادر

ز دشمن بود نیز او هم گریزان
حصاری در دزی مانند زندان

چو خسرو دید خوزستان بدان حال
سراسر گشته کشور جمله پامال

شکر گشته شرنگ و گل شده خار
نه در ده خلق و نه در دار دیار

ز بوم و مرز و باغ او اثر نه
وزان یاران دیرینه خبر نه

بسی بگریست و کرد از حالها یاد
پس آنگه کس به سوی دز فرستاد

چو از دریا بیامد شاه بهرام
بدید او را و کردش غرق انعام

به لطفش از پدر چون تعزیت داد
به رستن زان بلاها تهنیت داد

چو او شد واقف اسرار یکسر
فرستاد از همه اطراف لشکر

که تا بردند بر خصمان شبیخون
بنشنیدند ازیشان پند و افسون

به کم سعیی و اندک روزگاری
برآوردند از دشمن دماری

مسلم گشت خوزستان دگر بار
کسی دیگر ندید از خصم آزار

هر آنکس را که دولت یار باشد
کجا کاری بدو دشوار باشد

وزان پس کرد رای بازگشتن
که الحق بود جای بازگشتن

به سالاری مفوض شد ولایت
که واقف بود در کار ولایت

جهان معمور شد بر دست او زود
که بهتر بود از آن کو پیشتر بود

به روم آرد خود و بهرام با هم
که تا باشند روزی چند خرم

بپیش لشکر اندر بود بهرام
به دنبالش بد آن شاه نکو نام

به استقبالش آمد شاه قیصر
زمین بوسید بهرام دلاور

گل آمد در لباس سوکواری
چو خورشیدی نشسته در عماری

چو دید از پیشتر روی برادر
تو گفتی ریختش آتش به سر بر

بسی کردند آنجا هر دو زاری
ز مرگ شاه خوزستان به خواری

شه قیصر مر ایشان هر دو بنواخت
ز گل آن جامهٔ سوکی بینداخت

که خسرو در برش گر بیند این رنگ
شود ناچار اندر حال دلتنگ

پس آنگه رفت گل با جامهٔ نو
خوش و خندان بهپیش شاه خسرو

گرفتش در کنار و خوش بخندید
ز سر تا پای او یکسر ببوسید

بپیش قیصر آمد خسرو از راه
زمین بوسید و او پرسیدش از راه

سراسر روم را بستند آذین
تو گفتی روم شد هنگامهٔ چین

ز روم و تا به غایب بودن شاه
نبد بسیار، بودی قرب شش ماه

به قول خسرو آنگه شاه قیصر
به بهرام دلاور داد دختر

یکی دختر که با گل بود همزاد
به رخ چون ماه و قد چون سرو آزاد

به مادر نیز با خسرو برابر
به فرهنگ و خرد همچون برادر

به غایت شادمان شد شاه بهرام
که او را در همه عالم بد آن کام

شه روم و گل و خسرو در آن حال
فرستادند نزدیکش بسی مال

بپاشیدند بس بی حد و بی مر
به وقت عقدشان از در و گوهر

چو قیصر کرد کار او همه راست
یکی قصر از برای او بیاراست

نه چندان کرد دلداری داماد
که در صد سال شرح آن توان داد

پس از سالی به روز نیکخواهی
فرستادش به خوزستان به شاهی

به وقت آنکه میشد شاه قیصر
ز روی مهر پیش هر دو دختر

قراری داد با بهرام خسرو
که با ملک کهن چون شد شه نو

میان روم و خوزستان بپیوست
چنین دو کشور اندر یکدگر بست

همان به کاین دو خواهر بادو داماد
همه با یکدگر باشند دلشاد

بود دو مهر و مه را این دو کشور
یکی چون دختر و دیگر برادر

همی باشند در هر ملک سالی
به هر سالی شودشان تازه حالی

به قول او ببستند این چنین عهد
نگردیدند تا آخر ازین عهد

ز روم آنگه یکی لشکر به در شد
که تا بهرام با ملک پدر شد

بشد وز روم خورشیدی به در برد
به تحفه سوی خوزستان شکر برد

چو گل را گشت این اندیشه زایل
نماندش هیچ از آن اندیشه بر دل

به خسرو گفت ازین پس شاد باشیم
ز هر تیمار و غم آزاد باشیم

نشستند و برآسودند از غم
همی بودند با هم شاد و خرم

چنین بود آنکه بودش کار انشاء
به وقت آنکه کرد این قصه املاء

که شاه از شهر گل چون باز گردید
نهال تازه گل را بارور دید

چو از روز عروسی رفت نه ماه
درخت گل بری آورد ناگاه

بزاد آن ماه دو هفته مهی نو
به دیدار و به صورت همچو خسرو

شهنشه کرد نام او جهانگیر
که باشد در رکاب او جهانگیر

ز بهرش دایه ای بگزید لایق
که باشد شیر او با او موافق

پسر را باز جشن نو بیاراست
که از گفتار ناید شرح آن راست

چهل روز از می و بخشش نیاسود
همه کشور سراسر خرمی بود

وزان پس چون دو ساله شد جهانگیر
بگفت او تا ندادندش دگر شیر

بدانسان گل همی پرورد او را
که برگ گل نمی آزرد او را

به پنجم سال بنشاندش به کتاب
که تا آموخت از هر گونه آداب

چو شد ده ساله تیراندازی آموخت
سپرداری و نیزه بازی آموخت

رسوم مهتری و گوی و چوگان
هم از شطرنج و نرد و شعر و الحان

همی آموخت تا چون گشت برنا
به عالم در نبودش هیچ همتا

شد آن شهزاده شاهی را سزاوار
که میبایست او باشد جهاندار

پس از وی هرکه بد در روم قیصر
همه از تخم او بودند یکسر

سکندر بود از نسل جهانگیر
از آن شد همچو جد خود جهانگیر

گل و خسرو به هم بودند سی سال
به عیش و ناز در نیکوترین حال

ولی چون چرخ را با کس وفا نیست
به آخر غدر کرد این را دوا نیست

از آن پوشد لباس سوکواری
که اندر سر ندارد پایداری

English translation

O messenger of the infinite road, Your wayfaring has neither limit nor end. Since you have an infinite path ahead, Why do you keep your heart attached to your own station? Step onto the path, what is this standing still? Embark on the journey, what is this weakness? Go so far that when you become the beloved, Wayfaring falls away and you become the drawn one. Whenever wayfaring rises from before you, Not a hair's breadth of awareness of yourself will remain. You will be all, and no news of yourself; All news will be you, and nothing else. Come, set to work anew, Make the tale an excuse once again. The response from the eloquent elder was thus: That for a month the king was companion to Gol. When in Termez he made a place for a month, After a month he prepared the journey from there. He packed up his tents and belongings from Termez, Mounted his army, and set off. The fresh Gol mounted a bay horse, And the sun showered stars upon her. What a swift rider that idol was, Who by her agility stood out as a banner in that army! She is Gol, and surpassed the houris in goodness, And from that idol the evil eye remained far. That moon was such a sweet rider That from the commotion, the sky lost its way. The king cried out: 'What do you want from my soul? Pull back the reins, what do you want from this field?' Since you bind your robe so swiftly, Perhaps you will bind our heart to your saddle-strap. If your own horse does not please you, The sun will lead a spare mount before you. When Khosrow set off with the jasmine-scented one, Dust rose from the face of time. Amidst the dust of the road, those two beloveds Conjoined like the sun and the moon. At last, when the King of Rome arrived in Rome, A clamor arose from the Roman camp. The king went out with his entire army To welcome his dear son. The whole desert, plain, and mountains of the country Seethed like a sea with the army. The decoration of that country was such That it was like the eight eternal paradises. Every market and street was a paradise, Where rivers of milk and wine flowed in every direction. A paradise born of houris given to the world, A world of light given to paradise. What a city! Like a paradise of moon-faced ones, Curly-haired beauties sitting side by side. At last, when the country's banquet ended, The time of that sun of the army arrived. Gol then requested Husna from the king; They brought her out from the well before the king. From weakness, her body was like a reed, And from yellowness and thinness, like a toothpick. The world had taken yellowness from her face, And heaven had taken coldness from her sigh. When she saw Gol, her senses departed; If you ask why, it was from shame. Her heart erupted like a volcano from shame before Gol; She turned to water, and sweat flowed from her. She fell lamenting before that silver-bodied one, As if fire caught from her warmth. She said to Gol: 'O you who have seen none worse than me, Whose evil deeds no one has witnessed, Though there is no one as evil as me, I have no helper other than you. If I did evil out of ignorance, You know that I did it to myself. Do not make this unworthy one hopeless; Act with lordship for God's sake. Do not pull my punishment under the double torment, For I have been in agony ever since you left. In gratitude for seeing the king again, And beholding his beauty with glory and charm, In thanksgiving, set this dog free; Disregard me and do it for the sake of God.' When Gol saw her so miserable and ruined, She interceded for her before the king. Thereafter, Khosrow, to delight the heart, Bestowed Husna upon Firuz. He said to Golrukh: 'Husna was a deceiver, And Firuz was of ugly character. It is best that they both adjust to each other In joy and in sorrow, So that the world is rid of both of them; Tell me, is a stick better or a whip?' He then summoned Jahan-Afruz to the court, Gave her to Farrukhzad, and read the marriage sermon. He sent those two to Isfahan, Giving them the kingdom and the assembly. Then he brought forward the marriage contract of Gol, And at last found peace of mind. He bound such a marriage contract for that silver-bodied one That he treated path-dust and gold as equal. He arranged the wedding in such a way that, in its beauty, His entire palace was as if a paradise. What can I say? If paradise were reality, It would be gathering sweetness on the path of that wedding. When Gol's sweetness-scattering was at last completed, Gol's struggle finally came to an end. They prepared the wedding of the fresh Gol, Requesting the heavenly houri. When Golrukh entered through the palace door, The world's soul came alive with desire for her. Then they brought a golden throne, So that moon went up onto the golden throne. On her head was a crown studded with rubies, Making thousands of hearts worn-out for that single gem. Like an imaginary green sun on her head, Like a houri with green silk on her body. Not like a moon coming out of the palace, Nor like a cypress rising from the garden. The air had become jewel-scattering upon that beloved, And the earth had become jewel-filled from so many gems. Because of the beauty of that cypress-like beloved, Neither a tirewoman nor jewelry was needed. She possessed beauty and sweetness in that feast; Nothing was far from her except the evil eye. With the melodies of nightingale-voiced musicians, They all sang in praise of Gol on the harp. They sang mournful couplets about Gol's state, Speaking in riddles of the secrets of her love. At last, when Khosrow entered through the door, They began what they were saying all over again. They played royal music for showering, And made Khosrow's path narrow with jewels. The shower of jewels upon him was not so little That one could count it even in a year. When the cypress-statured king set off, A resurrection arose from every heart because of him. When the prince went near that houri, Tears came into the eyes of heaven from afar. When he placed his lips upon those laughing ruby lips, Heaven bit its lips with its teeth. When he tasted sweetness and held her tight in his embrace, Heaven placed its hand on its head in bewilderment. The clamor of the musicians reached the moon, And the heart went astray from the path of the harp. The steam of aloe wood drove away distress, And intoxicated the brain with pleasure. The sound of the organ went into the ears, And intellect completely lost consciousness. The call of the cupbearers rang out, And the hearts of the drunkards gave answer. The glow of the candle spread so far That light reached for leagues in every direction. What joy Khosrow had that night! What grief could one have when the moon is following behind him? What pleasure Gol had that night! The flood of that joy washed away the bridge. At last, when half the night had passed, The bright moon crossed the zenith of the tent. The private chamber of Khosrow was such That you would say it was the Garden of Paradise. The fresh Gol was sitting like a sun, Her two locks fresher than fresh hyacinths. When Khosrow saw Gol like a moon, Sitting alone in a pleasant place, Khosrow quickly sat beside her, Seeking his heart's desire from her. There were the king, wine, candle, and night; The beloved Gol, not sugar, but the honey of lips. The radiance of their faces together was such That you would see a conjunction of two suns. No one had seen a moon in heaven like Gol, Nor a king on earth like Khosrow. They opened the door of pleasure for a time; Sometimes playing, sometimes coquetry. For a time they were embracing and kissing, For a time they spoke and heard secrets. When love increased and patience decreased, They both entered the bedchamber together. The king began another affair, But Gol did not submit out of coquetry. When he made much effort, at last King Khosrow obtained his desire from Gol. When Khosrow placed the ring on his finger, And the kingdom of union with Gol became established for him, Many a love added to his love, For her love was bound by divine love. After so much distress and suffering, Enduring the pain of failure and exile, Falling away from homeland, house, and home, Passing from the hand of one to another, Every flower that remains unblown, Hidden in the bud away from the incompatible, Its petals not wounded by thorns, Though harsh winds blew over it, Such a flower is worthy of Khrow; It is not fit for the hand of any base person. His heart was bound to her, and he bound his soul too; She also bound her love to him deeply. In that manner, they rejoiced for a month, And were not for a moment without wine and music. Although Gol outwardly showed joy, Inwardly she was not free from grief. One day, Khosrow said to Gol joyfully: 'Drive away grief from your heart. It is not fitting to remember grief hereafter; You must constantly be glad in this. Thus spoke the wise elders, From whom people learn knowledge and counsel: That if you hope for good fortune, And desire stability in prosperity, Be joyful at the time of joy, And be free from grief and sorrow.' Gol said to him: 'O king of the world, Is joy proper for us now? But there is a sickness in my heart, Of which my heart is not heedless for a single moment. In all this calamity, suffering, and grief, Not...'

0

1

Updated 2026-07-03

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related