Learn Before
Poem

بخش ۵۲ - از سر گرفتن قصّه / Section 52 - Resuming the Story

Original content

الا ای مرغ پیش اندیش چالاک
ز دنیا چند خواهی برد خاشاک

غریبستان دنیا جای تو نیست
قبای خاک بر بالای تو نیست

چو در بستان گل بشکفته داری
چو در دریا در ناسفته داری

بسوی من ازان گل دستهیی آر
مرا زان در موزون رستهٔ آر

اگر از قعر بحری، بی نشان شو
اگر توحید داری درفشان شو

که هر جانی که از توحید پر شد
بدریا گر نگاهی کرد در شد

چو درداری زبان الماس گردان
فلک گو بر سرما آس گردان

چنین گفت آنکه گفتش معتبر بود
سخنگویی کز این حالش خبر بود

که خسرو چون بدریا عزم ره کرد
جهان افروز و خسرو بود و ده مرد

همی گشتند در کشتی روانه
چو تیری لیک پیدا نه نشانه

ندانستند یک تن کان چه رایست
کجا خواهند شد مقصد کجایست

جزان چیزی ندانستند هر کس
که میرفتند سوی مغرب و بس

ازان خسرو بمغرب داشت امید
که در مغرب شود پوشیده خورشید

ازان میشد بمغرب چون خرابی
که پنهان گشته میجست آفتابی

دو هفته بر سر دریا براندند
بآخر جمله در دریا بماندند

یکی باد مخالف شد پدیدار
که خلق امید ببریدند یکبار

چنان آن باد کشتی را روان کرد
که طوف شرق با غرب جهان کرد

مگر در سیر همچون برق میشد
که در یک دم بغرب و شرق میشد

گه از بالای مه برتر گذشتی
گهی از زیر ماهی درگذشتی

هران گاهی که در گرداب بودی
بگردش شیوهٔ لبلاب بودی

ز آب چشم چون باران بیکبار
فرو شستند دست از جان بیکبار

سه شب در شور بود آن آب و سه روز
بچارم چون برامد گیتی افروز

برامد آتش از خورشید ناگاه
از آن آتش سیه شد گردهٔ ماه

چو یوسف رخ نمود از زیر خیمه
ترنج مه ز تیغش شد دو نیمه

بیارامید لختی آب دریا
ولیکن می نیامد راه پیدا

جهانی راه یکسو اوفتادند
سرکشتی سوی بیراهه دادند

یکی آب سیه در راه آمد
وزو دود کبود آنگاه آمد

جهان افروز و همراهان هرمز
از آن آب سیه گشتند عاجز

چنان از آب میزد بوی ناخوش
که قطران را کسی سوزد بر آتش

نمیدانست کشتیبان دران راه
که راه بحر در پیشست یا چاه

بآخر در میان راه تیره
پدید آمد یکی هامون جزیره

زمین او همه سنبل ستان بود
بگرد سنبل او زعفران بود

درخت جوز بویا سرکشیده
انار و سیب را در بر کشیده

جوانمردان چونارو سیب دیدند
بخوردند و بسی آسیب دیدند

همه در لرزه و در تب بماندند
در آن موضع دو روز و شب بماندند

پدید آمد یکی کوه سرافراز
که کردی تیغش از جوزا کمر باز

فرازش از اثیر اندر گذشته
سر تیغش ز تیر اندر گذشته

درختانی که بودی بر سر تیغ
ازو یک ماهه ره بودی فرو میغ

ز هر شاخش که بر تیغ اوفتادی
بماهی میوه بر میغ اوفتادی

همه حیران درافتادند ز اندوه
که تا رفتند بر بالای آن کوه

درختان بود سر در سر کشیده
بهم در رفته بر در بر تنیده

ز هر سو چشمهیی چون آب حیوان
بهشتی نقد در بگشاده رضوان

بنفشه رسته و سبزه دمیده
نسیم صبح جیب گل دریده

خروشان گشته گرد شاخساران
بصد آواز مرغان بهاران

بگرد کوه در دراج و تیهو
گوزن و گورخر نخجیر و آهو

ندیده بود چشم شهریاری
از آن خوشتر بگیتی مرغزاری

شدند آن سروران دلشاد ازان کوه
دو اسبه در گریز افتاد اندوه

همه عزم کمان و تیر کردند
شکار آهو و نخجیر کردند

زمانی بود آتش در گرفتند
کباب صید را خوش درگرفتند

بسی خوردند و عزم خواب کردند
غم دل بر زمین سیماب کردند

چو پیدا خواست شد از چرخ چارم
درفش دهخدای هفت انجم

ره خورشید از بهر نظاره
گرفته بود از انبوه ستاره

برامد چاوش خورشید ناگاه
که تا خالی شد از نظارگی ماه

چو شد دریای سیمین سر گشاده
برامد باززرین پر گشاده

دران موضع بیاران گفت هرمز
که چندین صید نبود نیز هرگز

فراوان صید باید کرد ما را
که تا زادی بود در خورد ما را

چنان کردند یارانش همان گاه
دوان گشتند صید افگن دران راه

بصحرا چون فرو رفتند از کوه
دران صحرا درختان بود انبوه

پدید آمد ز هر سو مرغزاری
بزیر هر درختی چشمه ساری

ببرد از مرغ دل امید پرواز
ز ذوق بانگ مرغان خوش آواز

زمین پوشید زیر سبزه زاران
فلک بگرفته برگ شاخساران

درون چشمههای همچو کوثر
هزاران ماهیان سیم پیکر

چنان آن چشمهٔ روشن نکو بود
که گفتی چشمهٔ خورشید او بود

بسی خورشید در ماهی توان دید
که در خورشید ماهی را روان دید؟

چو روزی چند آنجا در کشیدند
بپیش بیشه گاهی در رسیدند

همه بیشه پر از شیر شکاری
گرفته آهوان مرغزاری

چو چندان شیر میدیدند در حال
زدند از بیم آن در ریک دنبال

بیاران گفت شه کاین بود تقدیر
وزین ره بازگشتن نیست تدبیر

کسی را نیست با تقدیر آویز
ز حکم رفته نتوان کرد پرهیز

چو حکمی رفته شد تن در قضا ده
بهر حکمی که حق راند رضاده

کنون با شیر مردم کار داریم
که ره بر شیر مردمخوار داریم

بگفت این و یکی آتش برافروخت
درختی چند بر آتش فرو سوخت

درختان چون مشاعل در گرفتند
که میزد شعله آتش برگرفتند

بهم، هم پشت گشتند آن دلیران
فرو رفتند پیش روی شیران

چو چندانی درخت آتش فشان شد
تو گفتی دوزخ آن ساعت روان شد

ز بیم آتش آن شیران سرمست
خروشان راه میجستند در جست

بسی رفتند تا آن راه بگذشت
نیاسودند تا یک ماه بگذشت

پدید آمد بهشتی بر سر راه
درختان سر کشیده بر سر ماه

همه روی زمینش در و مرجان
صدف افگنده و ماهی بریان

ز بسد گشته لالستان همه خاک
نهفته در و گوهر زیر خاشاک

ز سبزه گرد او مینا گرفته
پس و پیشش کف دریا گرفته

بدریا بود پیوسته بر او
بریده زان نمیشد گوهر او

خوش آمد سخت خسرو را جزیره
چنانک از خوشی او گشت خیره

بیاران گفت هرگز مرغزاری
چنین خرم ندیدم در بهاری

ازین خوشتر ندیدم درجهان من
شگفتم همچو گل زین بوستان من

سخن میگفت شه تا روز مه روی
ز شعر تیرهٔ شب شد سیه روی

مگر گفتی دل فرعون بگریخت
ز رود نیل بر رنگ شب آمیخت

شبی زانگشت، روی او سیه تر
بران انگشت اختر همچو اخگر

از انشب چون بسر شد نیمهیی راست
ازان دریا خروش وناله برخاست

خروش و نالهیی در بیشه افتاد
دل خسرو دران اندیشه افتاد

زمانی بود گاوی همچو کوهی
ازان دریا برامد با گروهی

دری زان هر یکی را در دهن بود
که روشن تر ز شمع انجمن بود

نهادند آن گهر همچون چراغی
که روزی شد، شبی چون پر زاغی

چرا کردند گاوان گرد آن نور
نمیگشتند از نزدیک آن دور

ز نور آن گهر شد چشم خیره
تو گویی آفتابست آن جزیره

بلی آن آفتاب از نور میتافت
که آن مرکز ازو تادور میتافت

چو شد روی هوا از صبح روشن
برامد روی دریا همچو جوشن

همه گاوان سوی دریا برفتند
گهر بردند و از صحرا برفتند

ازان گوهر دل آن قوم برخاست
که هر یک را هوای آن گهر خاست

چو خسرو دید یاران را گهر خواه
بفرمود او که گل کردند در راه

گلی کردند در ره نیکبختان
زره بردند بر شاخ درختان

بیاسودند تا چون شب در آمد
ز عمر این جهان روزی سرآمد

نقاب عنبرین بر خاک بستند
جواهر نیز بر افلاک بستند

فتاده شب بصد گمراهی آن شب
بیارامیده مرغ و ماهی آن شب

عروسان سپهر بوالعجب باز
کشیده رویها در پردهٔ راز

چونیمی شد ز شب گاوان بیکبار
روان گشتند از دریا گهر دار

چو بنهادند آن لؤلؤی لالا
روان کردند یاران گل ز بالا

چو شد چندان گهر در گل گرفتار
بترسیدند آن گاوان بیکبار

همه از روی آن تاریک صحرا
فرو رفتند سر گردان بدریا

جوانمردان گهر چون برگرفتند
وزانجا راه هامون درگرفتند

یکی هامون هویدا گشت در راه
درو خر پشتها مانند خرگاه

همه خر پشتها ریگ روان بود
برنگ آن ریگ همچون آسمان بود

فرو ماندند یاران جمله بر جای
که نتوانست کس برداشتن پای

برنگ خون ز زیر ریگساران
ز ماران گشت پیدا صد هزاران

همی پیچید هر یک چون کمندی
ولی کس را نکردندی گزندی

گهی گم گشت زیر ریگساری
گهی بر دیگری پیچید ماری

ازان سختی فرو ماندند یکسر
بزای جمله گریان بر فلک سر

بصد محنت چو زانجا درگذشتند
بآب و مرغزاری برگذشتند

کشیده سر بسر در کوهسارش
رسیده تا بگردون شاخسارش

نیاسودند آن شب تا سحرگاه
چه آسایش، همه حیران و گمراه

چو مه شد سرنگون صبح پگه خیز
برین میدان میناکرد خونریز

هران گوهر که شب در موی خود بافت
ز تیر صبح همچون موی بشکافت

برآمد چتر زراز کوه کشمیر
فگنده در سر افلاک زنجیر

شدند آنگه روان یاران بیک راه
که تا رفتند چون ماران بیک راه

پدید آمد یکی کوه قوی سهم
کهبر تیغش بده منزل شدی وهم

کنار چرخ تیغش را میان بود
برفعت از کمر جوزانشان بود

چو در صحرانگه کردند ازان کوه
جهانی بود ز اشتر مور انبوه

ببالا هر یکی چون گوسفندی
کزیشان پیل را بودی گزندی

اگر آهو و گور و شیر بودی
اسیر زخم اشتر مور بودی

نبودی تیر و ناوک را چنان زور
که بودی در سر چنگ شتر مور

اگر یک دشت از اشتر شدی پر
از اشتر مور گشتی مور از اشتر

زمین را ریگ زرساو بودی
زرشاخش زبان گاو بودی

نبود از راه روی بازگشتن
نه زانموران طریق بر گذشتن

شه خسرو بیاران گفت اکنون
سر کوهست کم گیرید هامون

بپهنا بازگردیم از سر کوه
که تا ببریده گردد چنبر کوه

چنان کردند وبر پهنای آن تیغ
روان گشتند همچون ماه در میغ

مگر آن کوه اختر را محک بود
که گفتی کوه کوهان فلک بود

چو تیغش بود هم پهلوی گردون
تو گفتی بود تیغی آسمان گون

از آن تیغی چو برگ گندنا بود
که سر سبزیش از چرخ دوتابود

نیام تیغ بود از چرخ دوار
شده آن تیغ از انجم گهردار

چو هرمز تیغ بران دید آن را
بپای خویشتن ببرید آن را

برید از پای خود آن تیغ هرمز
بپای خود که برد تیغ هرگز

چنان کردند بر بالا گذاره
که بگرفتند بر گردون ستاره

گر آواز عجب برمی کشیدند
صدا از چرخ گردان می شنیدند

تو گفتی از زمین رفتند بیرون
که سنگ انداختند از برج گردون

چو کردندی جهانی صید هر روز
شدی بریان ز خورشید جهان سوز

نبود آرامشان چون تیر پرتاب
که میرفتند روز و شب چو مهتاب

شبی کافلاک بی مهتاب بودی
نبودی راه و وقت خواب بودی

دو مه خود را چو بر گردون فگندند
بآخر خویش را بیرون فگندند

بناگاه از بر آن کوه خارا
یکی بحر عجب شد آشکارا

همه عالم تو گفتی آب دارد
جهانی رعشهٔ سیماب دارد

بهر ساعت ز دریا موج میخاست
که میشد موج کژ با آسمان راست

چنان دریا ندیده بود هرمز
چنان دریا نبیند چشم هرگز

بفرمود او که کشتی ساز گردند
بسوی چوب و تخته باز گردند

چو اول بار کشتی برگشادند
همه در کار کشتی سر نهادند

پس آنگه زود کشتیبان شهزاد
بساخت آن کشتی و بر آب ره داد

فراوان صید در کشتی نهادند
طریق باد بر کشتی نهادند

روان کردند کشتی را چهل روز
بمانده شاه سرگردان و دلسوز

دلش در غم پریشانی فزوده
ز کار خود پشیمانی نموده

ز گمراهی خود حیران بمانده
میان بحر سرگردان بمانده

دلش را گل چنان در خون نهاده
که زین بحر بر گلگون نهاده

بسی شبرنگ چشمش خون نموده
همه دریا از آن گلگون نموده

دلش در آتش سوزان چنان بود
کزان، دریای آب آتش فشان بود

گهی از دیده خون دل فشاندی
گهی بر خون دل کشتی براندی

چو ابری میگریست و در عجب ماند
که در دریا، چو دریا خشک لب ماند

بدل میگفت کای دل کارت افتاد
فروده تن، چو تن دربارت افتاد

اگر در بایدت از خود برون شو
بغواصی درین دریای خون شو

دل اول شو برهنه پس نگونسار
چو غواصان، نفس آنگه نگهدار

چو اول این سه کارت کرده باشد
دو کار دیگرت در پرده باشد

اگر یابی گهر خورشید گردی
وگرنه غرقهٔ جاوید گردی

غم گل کان نه سردارد نه پایی
برون آرد سری آخر زجایی

چنانم آتشی در دل فتادست
که گر، دم میزنم چون تف و بادست

دل مسکین من مدهوش برخاست
ز سوز من ز دریا جوش برخاست

همه شب ناله و زاری همی کرد
جهان افروز دلداری همی کرد

زنی در عشق مردی مرد او بود
ز سر تا پای، غرق درد اوبود

قدم میزد ز مردان پیش در راه
ز خود میداد داد عشق دلخواه

چو روی خسروش پیش نظر بود
ز چندان راه وسختی بیخبر بود

کسی باور کند این حال روزی
که کاری افتدش با دلفروزی

جهان افروز را صد جان فدا باد
که داد عشق جانان نیک میداد

شه بیدل دران کشتی بمانده
چهل روزه چنین کشتی برانده

چه کردی گر نکردی آن سفر شاه
که بود آبشخور و روزیش در راه

علی الجمله ز دریا بامدادی
بروز چل یکم برخاست بادی

درامد گرد کشتی باد ناخوش
بگردانید کشتی را چو آتش

گهی مانند قارون زیر در رفت
گهی چون آتش نمرود بر رفت

سه روز و چار شب چون تیر پرتاب
نمیاستاد کشتی بر سر آب

بآخر با کنار افتاد کشتی
فلک با شاه گفت آزاد گشتی

چو قیصر زاد از دریا گذر کرد
بسی شکر و سپاس دادگر کرد

English translation

O active, forward-thinking bird, How long will you carry rubbish from the world? The exile land of the world is not your place; The robe of dust does not fit your stature. When you have a blooming flower in the garden, When you have unbored pearls in the sea, Bring me a bouquet of those flowers, Bring me an orderly row of those pearls. If you are from the depth of the sea, become nameless; If you possess monotheism, scatter pearls. For every soul that is filled with monotheism, If it looks at the sea, it becomes a pearl. When you have pearls, make your tongue like a diamond; Let the heavens spin the millstone over our heads. Thus spoke he whose speech was reliable, A speaker who was aware of this state: That when Khosrow resolved to go to the sea, There was Jahan-Afruz, Khosrow, and ten men. They were sailing in the ship, Moving like an arrow, yet leaving no trace. Not a single person knew what the plan was, Where they were heading, and where the destination was. They knew nothing other than this: That they were sailing towards the west and that was all. From that, Khosrow had hope in the west because The sun becomes hidden in the west. He was going to the west like a ruined man, Seeking a hidden sun. For two weeks they sailed upon the sea; At last they all remained stranded in the sea. A contrary wind appeared, So that the crew completely lost hope. That wind moved the ship in such a way, That it brought the storm of the east to the west of the world. Perhaps it moved like lightning in its journey, As it went to the west and the east in a single moment. At times it passed higher than the moon, At times it sank below the fish. Whenever it was in a whirlpool, Its turning was in the manner of ivy. From tears flowing like rain at once, They washed their hands of life all at once. For three days and three nights the sea was in turmoil; On the fourth day, as the world-illuminator arose, Fire suddenly burst from the sun, From that fire the face of the moon turned black. When Joseph showed his face from beneath the tent, The orange of the moon was split in two by his sword. The water of the sea calmed down a little, But the path was not becoming clear. They fell a world away from their path, They directed the head of the ship toward a pathless waste. A black water appeared on the way, And a blue smoke rose from it. Jahan-Afruz and the companions of Hormoz Became helpless because of that black water. Such a foul smell arose from the water, As if someone were burning tar over a fire. The captain did not know on that path Whether the path of the sea lay ahead or a pit. At last, in the midst of the dark path, A plain-like island appeared. Its land was entirely a field of hyacinths, And around its hyacinths was saffron. The fragrant walnut trees raised their heads, Embracing the pomegranates and apples. When the young men saw the pomegranates and apples, They ate them and suffered great affliction. They all remained trembling and in fever; They stayed in that place for two days and nights. Then a high mountain appeared, Whose peak would gird itself with Gemini. Its height surpassed the ether, Its summit went beyond Mercury. The trees that were on the summit of the peak Were a month's journey above the lower clouds. From every branch that fell upon the peak, Fruits would fall onto the clouds like fish. They all fell into bewilderment out of grief, Until they went to the top of that mountain. The trees were clustered head to head, Intertwined and woven together. From every side a spring like the water of life flowed, As if Rizwan had opened a ready paradise. Violets had grown and greenery had sprouted; The morning breeze had torn the collar of the rose. Chanting around the branches With a hundred voices were the spring birds. Around the mountain were francolins and partridges, Deer, wild asses, game, and gazelles. No king's eye had ever seen A more pleasant meadow in the world. Those chieftains became joyful because of that mountain; Grief fled away at double speed. They all resolved to use bow and arrow; They hunted deer and game. For a time they lit a fire, And enjoyed roasting their prey. They ate plenty and resolved to sleep, They cast the grief of the heart onto the earth like quicksilver. When the ruler of the seven stars Prepared to appear from the fourth heaven, The sun's path, for the sake of watching, Was crowded with stars. The herald of the sun suddenly arose, So that the moon was cleared of the spectators. When the silver sea became uncovered, The golden falcon rose with wings spread. In that place, Hormoz said to the companions: 'Never has there been so much game before. We must hunt abundant game, So that we have proper provisions for our journey.' His companions did so at that very moment; They ran, hunting game along that path. When they went down to the plain from the mountain, In that plain the trees were dense. A meadow appeared from every side, Under each tree was a spring. The desire to fly left the heart of the bird From the delight of the sweet-voiced birds. The earth was covered under green fields, The sky was embraced by the leaves of the branches. Inside the springs, which were like Kauthar, Were thousands of silver-bodied fish. That bright spring was so beautiful That you would say it was the spring of the sun. One could see many suns in a fish; Who has ever seen a fish flowing in the sun? When they stayed there for a few days, They arrived before a forest. The entire forest was full of hunting lions, Which had captured the gazelles of the meadow. When they saw so many lions at that moment, Out of fear they retreated into the sand. The king said to his companions: 'This was destiny, And turning back from this path is not a solution. No one can struggle against destiny; One cannot avoid the decreed judgment. Since the judgment has been decreed, submit to fate; Acquiesce to whatever judgment the Truth drives. Now we have business with human-eating lions, For we have our path blocked by man-eating lions.' He said this and kindled a fire, Burning down several trees. The trees caught fire like torches, Flames rising high from them. Those brave men backed each other up, And advanced before the lions. When so many trees became fire-spitting, You would say hell itself was on the move at that hour. Out of fear of the fire, those wild lions Roared and leaped to find a way out. They went far until they passed that path; They did not rest until a month had passed. A paradise appeared along the way, Trees raising their heads to the moon. All its ground was of pearls and corals, Shells cast down and roasted fish. All the soil of the tulip field had become like coral, Pearls and gems hidden beneath the rubbish. From the greenery around it, it had taken the color of enamel, With the foam of the sea surrounding it front and back. The sea was constantly rising over it, And its gems were never severed from it. The island pleased Khosrow greatly, So that he was bewildered by its beauty. He said to his companions: 'Never have I seen a meadow So green and prosperous in spring. I have seen nothing more pleasant in this world; I am astonished like a rose by this garden.' The king spoke until the moon-faced day Turned black from the dark poetry of night. You would say the heart of Pharaoh fled, Mixing with the River Nile in the color of night. A night blacker than a finger, With stars on that finger like embers. When half of that night had passed, A clamor and wailing arose from that sea. A clamor and wailing fell into the forest; Khosrow's heart fell into deep anxiety. After a while, a cow like a mountain Came out of that sea with a herd. A pearl was in the mouth of each one of them, Which was brighter than the candle of an assembly. They placed those gems like lamps, So that a night like a crow's wing became like day. Why did the cows graze around that light, And did not wander far from it? From the light of those gems, the eyes were dazzled, As if that island were the sun itself. Indeed, that sun shone with light, Illuminating that center from afar. When the face of the air became bright from the morning, The surface of the sea rose like chainmail. All the cows went toward the sea, They took the gems and departed from the plain. The heart of those people was drawn to those gems, For each of them desired those gems. When Khosrow saw his companions desiring the gems, He ordered them to place mud on the path. Those fortunate men made mud on the path, And withdrew from the path onto the branches of the trees. They rested until night came, And a day of this world's life came to an end. They tied the ambergris veil upon the earth, And hung the jewels on the heavens. Night fell with a hundred wanderings that night, The birds and fish resting that night. The brides of the wondrous sky again Drew their faces behind the veil of mystery. When half the night passed, the cows all at once Set out from the sea, carrying the gems. When they placed those shining pearls, The companions poured down mud from above. When so many gems became trapped in the mud, Those cows were startled all at once. They all fled from the face of that dark plain, And plunged bewildered back into the sea. When the young men gathered the gems, They took the path toward the plains from there. A plain appeared in the way...

0

1

Updated 2026-07-03

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related