Literary Story

بخش ۶۹ - ذکر شیخ ابوعبدالله محمدبن الخفیف قدس الله روحه العزیز / Section 69 - Mention of Sheikh Abu Abdullah Muhammad bin al-Khafif, May Allah Sanctify His Glorious Soul

Original content

آن مقرب احدیت آن مقدس صمدیت آن برکشیده درگاه آن برگزیدهٔ الله آن محقق لطیف قطب وقت ابوعبدالله محمدبن الخفیف رحمةالله علیه شیخ المشایخ عهد خویش بود ویگانه عالم بود و درعلوم ظاهر و باطن مقتدا بود ورجوع اهل طریقت در آن وقت به وی بود بینایی عظیم داشت و خاطری بزرگ و احترامی به غایت و فضائل او چندان است که بر نتوان شمردن و ذکر او نتوان کرد و مجتهد بود در طریقت و مذهبی خاص داشت در طریقت جماعتی اند از متصوفه که تولا بدو کنند ودر هرچهل روز تصنیفی از غوامض حقایق می ساخت و درعالم ظاهر بسی تصنیف نفیس دارد همه مقبول و مشهود و آن مجاهدات که او کرد در وسع بشر نگنجد و آن نظر که او را بود در حقایق و اسرار در عهد اوکس را نبود وبعد ازوی در پارس خلفی نماند چنانکه نسبت بدو درست کردی و از ابناء ملوک بود و بر تجرید سفرها کرده رویم و جریری و ابن عطا ومنصور حلاج را دیده بودو جنید را یافته و در ابتدا که درد دین دامندل او بگرفت چنان شد که در رکعتی نماز ده هزار بار قل هوالله احد برخواندی و بسیار بودی که از بامداد تا شب هزار رکعت نماز کردی و بیست سال پلاس پوشیده بود وهر سال چهارچهله بداشتی و آن روز که وفات کرد چهل چهله پیاپی بداشته بود که در آن چهلهٔ آخر وفات کرد و پلاس از خود بیرون نکردی.
نقلست که در وقت او پیری محقق بود اما از علماء طریقت نبود و در پارس مقام داشت نام اومحمد ذکیری و هرگز مرقع نپوشیدی از عبدالله خفیف پرسیدند که شرط در مرقع چیست وداشتن آن کرا مسلم است گفت: شرط مرقع آنست که محمدذکیری در پیراهن سفید به جای می آورد وداشتن او را مسلم است و ما در میان پلاسی نمی دانیم تا به جای توانیم آورد یا نه و او را خفیف از آن گفتند که هر شب غذای او بوقت افطار هفت میویز بودی بیش نه سبک بار بوده است و سبک روح و سبک حساب باشد در آن جهان شبی خادم هشت میویز بداد شیخ ندانست و بخورد حلاوت طاعت بر قاعدهٔ هر شب نیافت خادم را بخواند و از آن حال سئوال کرد گفت: امشب هشت میویز ترا دادم شیخ گفت: چراگفت: ترا ضعیف دیدم و دلم به درد آمد گفتم تا ترا قوتی باشد شیخ گفت: پس تو یار من نبودهٔ بلکه خصم من بودهٔ که اگر یار من بودتی شش دادتی نه هشت پس شیخ او را ازخدمت مهجور کرد و خادمی دگر نصب کرد.

و گفت: چهل سال است تا مرا قبول است میان خاص و عام و چندان نعمت برماریختند که او را حد نبود و چنان زیستم در این مدت که زکوة فطر بر من واجب نشد.
و گفت: در ابتدا خواستم که به حج روم چون به بغداد رسیدم چندان پندار در سر من بود که بدیدن جنید نرفتم چون به بادیه فروشدم رسنی و دلوی داشتم تشنه شدم چاهی دیدم که آهوئی از وی آب می خورد چون بسر چاه رفتم آب بزیر چاه رفت گفتم خداوندا عبدالله را قدر از این آهو کمتر است آوازی شنیدم کهاین آهو دلو و رسن نداشت و اعتماد او بر ما بود وقتم خوش آمد دلو و رسن بینداختم و روانه شدم آوازی شنیدم یا عبدالله ما ترا تجربت می کردیم تا چون صبر می کنی بازگرد و آب خور بازگشتم آب برلب چاه آمده بود وضو ساختم وآب خوردم و برفتم تا به مدینه حاجتم هیچ به آب نبود به سبب طهارت چون بازگشتم به بغداد رسیدم روز آدینه به جامع شدم جنید را چشم بر من افتاد گفت: اگر صبر گردی آب از زیر قدمت بر آمدی.

نقلست که گفت: در حال جوانی درویشی پیش من آمد و اثر گرسنگی در من بدید مرا به خانه خواند و گوشتی پخته بودبوی گرفته مرا از خوردن آن کراهت می آمد و رنج می رسید تا درویش آن تعزز در من بدید شرم زده شد و من نیز خجل گشتم برخاستم و با جماعتی اصحاب نقل کردیم چون بقادسیهٔ رسیدیم راه گم کردیم و هیچ گوشه نداشتیم تا چند روز صبر کردیم تا به شرف هلاک رسیدیم تا حال چنان شد که سگی به قیمت گران بخریدیم و بریان کردیم لقمهٔ از آن به من دادند خواستم تا بخورم حال آن درویش و طعام یاد آمد با خود گفتم که این عقوبت آنست که این درویش آن روز از من خجل شد درحال توبه کردم تا راه بما نمودند چون بازآمدم از آن درویش عذر خواستم.
و گفت: یکبار شنیدم که در مصر پیری و جوانی به مراقبت نشسته اند بر دوام آنجا رفتم دو شخص رادیدم رو به قبله کرده سه بار سلام کردم جواب ندادند گفتم به خدای بر شما که سلام مرا جواب دهید آن جوان سر برآورد وگفت: یا ابن خفیف دنیا اندک است و از این اندک اندکی مانده است از این اندک نصیب بسیار بستان یا ابن خفیف مگر فارغی که به سلام ما می پردازی این بگفت: و سر فرو برد و من گرسنه و تشنه بودم گرسنگی را فراموش کردم همگی من ایشان گرفتند توقف کردم و با ایشان نماز پیشین گزاردم و نماز دیگر گزاردم وگفتم مرا پندی ده گفت: یا ابن خفیف ما اهل مصیبتیم ما را زبان پند نبود کسی باید که اصحاب مصیبت را پند دهد سه روز آنجا بودم که نه چیزی خوردیم ونه خفتیم با خود گفتم چه سوگند دهم تا مرا پندی دهند آن جوان سر برآورد وگفت: صحبت کسی طلب کن که دیدن او ترا از خدای یاد دهد و هیبت او بر دل تو افتد و ترا به زبان فعل پند دهد نه به زبان گفتار.

نقلست که گفت: یکسال بروم بودم روزی به صحرا شدم رهبانی را بیاوردند چون خیالی و بسوختند و خاکستر او را چشم کوران کشیدند به قدرت خدای تعالی بینا شدند و بیماران می خوردند و شفا می یافتند عجب داشتم که ایشان بر باطل اند این چگونه بود آن شب مصطفی را صلی الله علیه و آله و سلم به خواب دیدم گفتم یا رسول الله تو آنجا چه می کنی گفت: آمده ام برای تو گفتم یا رسول الله این چه حالت فرمود که اثر صدق و ریاضت است که رد باطل است اگردرحق بود چگونه بود.
و گفت: شبی پیغامبر را علیه السلام بخواب دیدم که بیامدی و مرا بسر پای بیدار کردی و من در وی نگاه کرد می فرمود که هر که راهی بشناسد و رفتن آن را پیش گیرد پس از سلوک بازایستد حق تعالی او را عذابی کند که هیچکس را از عالمیان چنان عذاب نکند.

نقلست که پیغامبر علیه السلام بر سر دو انگشت پای نماز گزاردی و عبدالله چنان بود که هیچ سنت پیغمبر از وی فوت نشد خواست که او نیز همچنان نماز کند چون یک رکعت نماز بر سر انگشت گزارددوم نتوانست پیغمبر علیه السلام را به خواب دید که ازمحراب درآمد و گفت: این نماز خاص مرا است و تو این مکن.
نقلست که نیمه شب خادم را گفت: که زنی حاصل که تا بخواهم خادم گفت: در این نیمه شب کجا روم اما مرا دختری هست شیخ اگر اجازت دهد بیاورم گفت: بیار پس خادم دختر بیاورد و شیخ در حال نکاح کرد چون هفت ماه برآمد طفلی بوجودآمد وفات کرد شیخ خادم را گفت: دختر را بگو تا طلاق بستاند و اگر می خواهد هم چنان می باشد خادم گفت: یا شیخ در این چه سر است گفت: آن شب که نکاح کردم قیامت را به خواب دیدم و خلق بسیار درمانده و همه درعرق غرق شده که ناگاه طفلی بیامد و دست پدر و مادر گرفت و چون باد از صراط بگذرانید من نیز خواستم تا مرا طفلی باشد چون آن طفل بیامد و برفت مقصود حاصل شد بعد از آن نقل کند که چهارصد عقد و نکاح کرده است از آنکه او از ابناء ملوک بود چون توبه کرد وحاصل او به کمال رسید بدو تقرب می کردند دوگان و سه گان درعقد می آورد و یکی چهل سال در عقد او بود و او دختر وزیر بود نقلست که از زنان او پرسیدند که شیخ با شما چون باشد در خلوت همه گفتند ما از صحبت او هیچ خبر نداریم اگر کسی را خبر باشد دختر وزیر را باشد ازوی پرسیدند گفت: چون خبر شدی که شیخ امشب به خانه من می آید طعامهاء لذیذ پختمی و خود را زینت کردمی چون بیامدی آن بدیدی مرا بخواندی و ساعتی در من نگریستی و زمانی درآن طعام نگه کردی تا شبی همچنین دست من بگرفت و در آستین کشید و بر شکم خود مالید از سینه تا ناف پانزده عقد دیدم گفت: که ای دختر بپرس که این عقد چیست پرسیدم گفت: این همه لهب و شدت صبر است که گره بر گره بسته ام از چنین روی و چنین طعام که در پیش من نهاده این بگفت: و برخاست و مرا بیش از این باوی گستاخی نبوده است که او بغایت در ریاضت بوده است.

نقلست که او را دو مرید بود یکی احمدمه ویکی احمدکه و شیخ با احمد که به بودی اصحاب را از آن غیرت آمد یعنی احمدمه کارها کرده است و ریاضت کشیده شیخ را از آن معلوم شد خواست که با ایشان نماید که احمدکه بهتر است شتری بر در خانقاه خفته بود شیخ گفت: یا احمدمه گفت: لبیک گفت: آن شتر را بر بام خانقاه بر احمد گفت: یا شیخ شتر را چون بر بام توان برد شیخ گفت: اکنون رها کن پس گفت: یا احمدکه گفت: لبیک گفت: آن شتر بر بام خانقاه بر در حال میان دربست وآستین باز کرد و بیرون دوید و هر دو دست در زیر شتر کرد و قوت کرد نتوانست گرفت شیخ گفت: که تمام شد یا احمد و معلوم گشت پس اصحاب را گفت: که احمدکه از آن خودبجای آورد و به فرمان قیام نمود و باعتراض پیش نیامد و به فرمان ما نگریست نه بکار که تواند کرد یا نه و احمدمه بحجت مشغول شد و در مناظره آمد از ظاهر حال مطالعهٔ باطن می توان کرد.
نقلست که شیخ را مسافری رسید خرقهٔ سیاه پوشیده و شملهٔ سیاه برکرده و ایزاری سیاه و پیراهنی سیاه شیخ را در باطن غیرت آمد چون مسافر دو رکعتی بگزارد و سلام کرد شیخ گفت: یا اخی چرا جامهٔ سیاه داری گفت: از آنکه خدایانم بمرده اند یعنی نفس و هوا گفت: افرأیت من اتخذالهه هواه شیخ گفت: او را بیرون کنید بیرون کنید بیرون کردند بخواری پس بفرمود که بازآرید باز آوردند بعد همچنین چهل بار فرمود که او را بخواری بیرون می کردند و باز می آوردند از آن شیخ برخاست و قبله بر سر اوداد وعذر خواست و گفت: ترا مسلم است سیاه پوشیدن که در این چهل بارخواری که به تو کردند متغیر نشدی.

نقلست که دو صوفی از جایی دور به زیارت شیخ آمدند شیخ را در خانقاه نیافتند پرسیدند که کجاست گفتند بسرای عضدالدوله گفتند شیخ را با سرای سلاطین چه کار دریغا آن ظن ما بدین شیخ پس گفتند که در شهر طوفی کنیم در بازار شدند در دکان خیاطی رفتند تا جیب خرقه بدوزند خیاط را مقراض ضایع شد ایشان را گفتند که شما گرفته اید پس بدست سرهنگی دادند به سرای عضدالدوله بردند عضدالدوله فرمود که دست ایشان بازکنید شیخ عبدالله خفیف حاضر بود گفت: صبرکنید که این کار ایشان نیست ایشان را خلاص دادند پس با صوفیان گفت: ای جوانمردان آن ظن شما راست بود اما آمدن ما بسرای سلاطین به جهت چنین کارهاست هر دو صوفی مرید آنشدند تا بدانی که هر که دست در دامن مردان زند او را ضایع نگذارند و دست او بر باد برندهند.
نقلست که شیخ را مسافری رسید که اسهالش می آمد بدست خود آن شب طاس او برداشت و یک ساعت نخفت تا نزدیک صبح شیخ یک نفس چشم بر هم نهاد آن مسافر آواز داد و گفت: کجائی که لعنت بر تو باد شیخ در حال برجست ترسان ولرزان و طاس آنجابرد بامداد مریدان با شیخ گفتند آخر این چه مسافر است که لفظی چنین و چنین گفت: وما را طاقت تحمل نماندو تو تااین غایت صبر می کنی شیخ گفت: من چنین شنیدم که رحمت بر توباد.

و سخن اوست که حق تعالی ملایکه را بیافرید و جن و انس را و عصمت و حیلت و کفایت بیافرید پس ملایکه را گفتند اختیار کنید از اینها ایشان عصمت اختیار کردند پس جن را گفتند شما نیز اختیار کنید عصمت اختیار می کردند گفتند ملایکه سبقت نموده اند کفایت اختیار کردند گفتند جن سبقت گرفته اند پس حیلت اختیار کردند و به جهد خویش حیلتی می کنند.
ابواحمد صغیر شیخ را گفت: مرا وسوسه رنجه می دارد شیخ گفت: صوفیان که من دیده ام بر دیو سخریت کردندی اکنون دیو بر صوفی سخریت می کند.

و گفت: صوفی آنست که صوف پوشد بر صفا و هوا را بچشاند طعم جفا و دنیا را بیندازد از پس قفا.
و گفت: منزه بودن از دنیا عین راحت است در وقت بیرون شدن ازدنیا.

و گفت: تصوف صبر است در تحت مجاری اقتدار و فراگرفتن از دست ملک جبار و قطح کردن بیابان و کوهسار.
و گفت: رضا بر دو قسم بود رضا بدو و رضا از او رضا بدو در تدبیر بود و رضا ازو در آنچه قضا کند.

و گفت: ایمان تصدیق دل است بدانچه از غیب بروکشف افتد.
و گفت: ارادت رنج دایم است و ترک راحت.

و گفت: وصلت آنست که به محبوب اتصال پدید آید از جمله چیزها و غیبت افتد از جمله چیزها جز حق تعالی.
و گفت: انبساط برخاستن احتشام است در وقت سوال.

و گفت: تقوی دور بودن است از هرچه ترا از خدای دور کند.
و گفت: ریاضت شکستن نفس است به خدمت و منع کردن نفس از فترت در خدمت.

و گفت: قناعت طلب ناکردن است آنرا که در دست تو نیست و بی نیاز شدن از آنچه در دست توست.
وگفت: زهد راحت یافتن است از بیرون آمدن از ملک.

و گفت: اندوه تن را بازدارد از طرب.
و گفت: رجا شاد شدن بود بوجود وصال او.

و گفت: فقر نیستی ملک بود و بیرون آمدن از صفات خود.
و گفت: یقین حقیقت اسرار بود بحکمتهاء غیب.

پرسیدند که عبودیت کی درست آید گفت: چون همه کارهاء خود به خدای بازگذارد و در بلاها صبر کند.
پرسیدند که درویشی که سه روز گرسنه بود بعد از آن بیرون آید و سئوال کند بدان قدر که او را کفایت بود او را چه گویند گفت: او را کذاب گویند.

و گفت: چیزی می خورید و خاموش می باشید که اگر درویشی از این در درآید همه را فضیحت کند.
نقلست که چون وفاتش نزدیک آمد خادم را گفت: که من بندهٔ عاصی گریزه پای بودم غلی بر گردن من نه و بندی بر پای من نه و همچنان رو به قبله کن و مرا بنشان باشد که در پذیرد بعد ازمرگ خادم این نصیحت شیخ آغاز کرد هاتفی آواز داد که هان ای بی خبر مکن می خواهی که عزیزکردهٔما را خوارکنی، رحمةالله علیه.

English translation

That intimate of the One, that holy devotee of the Eternal, that elevated of the court, that chosen of Allah, that subtle verifier, the pole of his time, Abu Abdullah Muhammad bin al-Khafif, may Allah have mercy on him, was the Sheikh of the Sheikhs of his era. He was unique in the world, a leader in both outward and inward sciences, and the point of reference for the people of the path in that era. He possessed immense vision, a grand mind, and utmost respect. His virtues are too numerous to count and his mention cannot be fully described. He was a mujtahid in the path and held a specific doctrine in the path. There is a group among the Sufis who associate themselves with him. Every forty days, he would compose a work on the subtle realities, and in the outward sciences, he has many precious compositions, all accepted and well-known. The spiritual struggles he undertook are beyond human capacity, and the insight he possessed into truths and secrets was unmatched in his era. After him, no successor remained in Fars who could be properly associated with him. He was of royal descent, and had traveled in complete detachment. He had met Ruwaym, al-Jariri, Ibn Ata, and Mansur al-Hallaj, and had encountered Junayd. In the beginning, when the pain of religion gripped his heart, he reached a state where in a single unit of prayer he would recite 'Say: He is Allah, the One' ten thousand times, and it was often that he would pray a thousand units of prayer from morning to night. For twenty years he wore coarse wool. Each year he would observe four forty-day retreats, and on the day he passed away, he had observed forty consecutive retreats, passing away during the last one, never having taken off his coarse wool.

It is related that during his time, there was a verified elder who was not among the scholars of the path, residing in Fars, named Muhammad Dhakiri, who never wore a patched frock. They asked Abdullah al-Khafif: 'What is the condition for wearing the patched frock, and who is authorized to wear it?' He replied: 'The condition of the patched frock is that which Muhammad Dhakiri fulfills while wearing a white shirt, and he is authorized to wear it; whereas we, amidst our coarse wool, do not know whether we can fulfill it or not.' He was called al-Khafif (the light one) because every night at the time of breaking the fast, his food consisted of only seven raisins, nothing more. He was light-burdened, light-spirited, and will be light of account in the hereafter. One night, the servant gave him eight raisins. The Sheikh did not know and ate them, but he did not find the sweetness of worship as was his nightly custom. He called the servant and asked about it. The servant said: 'Tonight I gave you eight raisins.' The Sheikh asked: 'Why?' He replied: 'I saw you weak, and my heart ached for you. I wanted you to have some strength.' The Sheikh said: 'Then you were not my friend, but my enemy; for if you were my friend, you would have given me six, not eight.' Thus, the Sheikh dismissed him from his service and appointed another servant.

And he said: 'For forty years, I have been accepted by both the elite and the common people, and so much bounty was showered upon us that it knew no bounds, yet I lived during this period in such a way that the zakat al-fitr never became obligatory upon me.'

And he said: 'At first, I desired to go on pilgrimage. When I arrived in Baghdad, I had so much pride in my head that I did not go to visit Junayd. When I entered the desert, I had a rope and a bucket. I became thirsty and saw a well from which a deer was drinking water. When I approached the well, the water went down to the bottom. I said: 'O Lord, is Abdullah of less worth than this deer?' I heard a voice saying: 'This deer had no bucket or rope; its trust was in Us.' My state became pleasant. I threw away the bucket and the rope and walked on. Then I heard a voice: 'O Abdullah, We were testing you to see how you would show patience. Go back and drink water.' I returned; the water had risen to the lip of the well. I performed ablution, drank the water, and went on to Medina, having no further need for water for purification. When I returned and reached Baghdad, on a Friday I entered the congregational mosque. Junayd’s eyes fell upon me, and he said: 'Had you been patient, water would have sprung from beneath your feet.'

It is related that he said: 'In my youth, a dervish came to me and saw the signs of hunger on me. He invited me to his house. He had cooked meat that had gone bad. I felt a disinclination and discomfort in eating it. When the dervish saw that pride in me, he was embarrassed, and I too became ashamed. I arose, and we set out with a group of companions. When we reached Qadisiyyah, we lost our way and had no provisions, until we waited for several days and reached the brink of death. It came to the point where we bought a dog at a high price, roasted it, and they gave me a morsel of it. I wanted to eat it, but then the state of that dervish and his food came to my mind. I said to myself: 'This punishment is because that dervish was embarrassed by me that day.' Immediately, I repented, and then the way was shown to us. When I returned, I sought forgiveness from that dervish.'

And he said: 'Once I heard that in Egypt, an elder and a youth were sitting in constant contemplation. I went there and saw two individuals facing the Qiblah. I greeted them three times, but they did not reply. I said: 'By Allah, reply to my greeting.' The youth raised his head and said: 'O Ibn al-Khafif, this world is little, and of this little, only a little remains. Take a large share from this little. O Ibn al-Khafif, are you so unoccupied that you busy yourself with our greeting?' Saying this, he lowered his head. I was hungry and thirsty, but I forgot my hunger; my whole being was taken by them. I stayed, prayed the afternoon prayer with them, and then the next prayer, and said: 'Give me some counsel.' The youth said: 'O Ibn al-Khafif, we are people of affliction; we do not have the tongue of counsel. Someone is needed who can counsel the people of affliction.' I stayed there for three days, during which we neither ate nor slept. I said to myself: 'By what oath should I ask them to counsel me?' The youth raised his head and said: 'Seek the company of one whose sight reminds you of God, whose awe falls upon your heart, and who counsels you by the language of deeds, not the language of words.'

It is related that he said: 'One year I was in Byzantium. One day I went out to the plain. They brought a monk who was like a phantom, and they burned him. They rubbed his ashes on the eyes of the blind, and by the power of God Almighty, they gained sight; and the sick ate of it and were healed. I wondered: 'They are upon falsehood, how can this be?' That night, I saw the Chosen One, peace and blessings of Allah be upon him and his family, in a dream. I said: 'O Messenger of Allah, what are you doing here?' He said: 'I have come for you.' I said: 'O Messenger of Allah, what is this state?' He said: 'It is the effect of sincerity and self-mortification which is returned even in falsehood; if it were in truth, how would it be?'

And he said: 'One night I saw the Prophet, peace be upon him, in a dream, who came and woke me up standing at my feet. I looked at him, and he was saying: 'Whoever recognizes a path and begins to walk it, then desists from the spiritual journey, God Almighty will punish him with a punishment that He inflicts on no other in the worlds.'

It is related that the Prophet, peace be upon him, used to pray standing on his two toes, and Abdullah was such that no Sunnah of the Prophet was missed by him. He wished to pray in that manner as well. When he prayed one unit of prayer on his toes, he could not do the second. He saw the Prophet, peace be upon him, in a dream coming out of the mihrab, saying: 'This prayer is specific to me; do not do this.'

It is related that in the middle of the night, he said to the servant: 'Find a woman so that I may marry her.' The servant said: 'Where should I go in the middle of the night? But I have a daughter; if the Sheikh permits, I shall bring her.' He said: 'Bring her.' So the servant brought the daughter, and the Sheikh married her immediately. When seven months passed, a child was born and then died. The Sheikh told the servant: 'Tell the girl to take her divorce, or if she wishes, she may remain as she is.' The servant asked: 'O Sheikh, what is the secret in this?' He said: 'On the night I married her, I saw the Resurrection in a dream, and many people were helpless, all drowned in sweat. Suddenly a child came, took the hands of its father and mother, and passed them across the Sirat bridge like the wind. I also wanted to have a child. Since that child came and went, the purpose was achieved.' Afterward, it is related that he contracted four hundred marriages, because he was of royal descent, and when he repented and reached perfection, they sought closeness to him. He would marry two or three at a time; one was in his marriage for forty years, and she was the daughter of the vizier. It is related that they asked his wives: 'How is the Sheikh with you in private?' All of them said: 'We have no knowledge of intimacy with him; if anyone knows, it would be the daughter of the vizier.' They asked her, and she said: 'Since you became aware that the Sheikh...'

0

1

Updated 2026-07-02

Contributors are:

Who are from:

References


Tags

Humanities

Literature

Persian Literature Prerequisite Course

Related